| Thursday 17 May 2012 | www.foroneiran.com | پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
زمینه های پیدایش بحران قومی در ایرانتيرداد بنکدار
foroneiran.com | Tue, 25.09.2007, 18:35
بي ترديد بايد گفت كه جامعه امروز ايران با مشکلات متعدد دروني مواجه است كه يكي از چالش برانگيزترين اين مشکلات، پديدآمدن تدريجي «تعارضات قومي» در برخي از نواحي كشور مي باشد و اين موضوعي است كه امروز به عنوان يكي از جدي ترين تهديدها در مقابل نيروهاي ملي و آزاديخواه واقعي در كشور قرار دارد. در ابتدا بايد ديد كه نقطه پيدايش اين «تعارض» و خاستگاه بروز اين چنين ديدگاههايي در كجا بوده و از چه مقدار اصالت و درون زايي برخوردار است. ايران از سالهاي بسيار دور همواره زيستگاه (و گاهي گذرگاه) قوم ها و تيرههاي مختلف بوده است. اقوام بسياري در گذر قرنها با ريشه هاي نژادي يكسان و متفاوت در اين سرزمين ساكن شده اند. اما آميزشهاي اجتماعي و اقتصادي اين قوم ها با يكديگر به اندازه اي گسترده بوده كه پيش از آغاز دوران ملت سازي در جهان ( از قرن هفدهم ميلادي به اين سو) اغلب گروههاي قومي ايران از تعلق جمعي به ميهن مشترك (ميهن دوستي ايراني) آگاهي داشتهاند و با تكوين روند مليت يابي در ميان ايرانيان، گذار از مرحله ميهن دوستي ايراني به ناسيوناليسم نوين ايراني در اكثر نواحي به راحتي صورت گرفت. اما در برخي از نواحي به علت پيدايش تدريجي تفاوتهاي قومي، زباني و مذهبي اين روند با موانعي روبه رو گرديد. در اين نواحي به علت وجود تفاوتهايي اين چنيني در مرحله تكوين مليت يابي، شاهد ظهور پديده نويني در تاريخ اجتماعي ايران هستيم كه بايد آنرا «شكاف هاي قومي» بناميم. دليل پديد آمدن شكافهاي اجتماعي قومي تأثير عوامل فرهنگي، محيطي و جغرافيايي خاصي است كه بنابر وجود تفاوتهايي ميان كانون و پيرامون در سطح ملي مي تواند منجر به ظهور احساسات «واگرایانه» گردد. و اين احساسات در نهايت منجر به پيدايش وضعيت «شكاف قومي» مي شود. اين وضعيت يك وضعيت بحراني بالقوه است كه مي تواند بصورت بالفعل به منصه ي ظهور رسيده و مبدل به يك بحران جدي گردد. اما مي توان با مديريت مناسب و اتخاذ تدابير قاطعانه، از عميق تر شدن اين شكافها جلوگيري كرده و آنرا مهار نمود. فرانسه در قرن شانزدهم ميلادي با پيگيري قاطعانه سياستهاي يكسان سازي قومي براي هميشه بر اين بحران فائق آمد و بسياري ديگر از كشورها نيز از اين شيوه پيروي نمودند. اما كشورهايي هم با ظرافت تمام، اين شكافهاي قومي را مبدل به «تنوع قومي و فرهنگي» در داخل كشور نمودند( مانند ایتالیا) در مورد ايران نيز باتوجه به ناپسند بودن راهبرد يكسان سازي قومي در جهان امروز (مانند تجربه ناموفق تركيه) و همچنين روح تكثرگرايي قومي فرهنگ ايراني مي توان (و بايد) شكافهاي قومي را مبدل به تنوعات قومي نمود. امري كه در طول تاريخ ايران همواره عينيت داشته است. اما متاسفانه همواره هستند گروه هايي كه در پي آنند كه با فعال کردن شكاف هاي غیر فعال قومي از نهادينه تر شدن تنوع موجود فرهنگي جلوگيري كرده و آنرا مبدل به «تعارض قومي» كنند و اين مرحله ايست كه عوامل تمايز بخش بر عوامل و عناصر پيوند دهنده غلبه كرده، و دشمنيهاي ميان قومي را دامن زده و راه به سوي خصومت و برخورد ميبرند. در اين مرحله اغلب پيوند هاي مشترك ميان يک قوميت خاص با ساير اقوام جامعه گسسته شده و بحران ابعاد جدي و خطرناک به خود مي گيرد. دقيقاً به همين علت است كه تمامي گروههاي تجزيه طلب در هرجاي گيتي كه باشند، مهمترين تاكتيكشان فعال کردن شكافهاي قومي جهت رسيدن به مرحله «تعارض» است تا بدين ترتيب به استراتژي و هدف نهايي خود دست يابند. در ايران نيز چنين بوده است و گروههاي تجزيه طلب همواره اغلب در مناطق داراي شكاف قومي ظهور كرده اند و در صدد بودند كه اين شكاف غیر فعال را فعال کرده و به تعارض بدل كنند. اما به علت ماهيت غيراصيل و فقدان درونزايي اين قبيل جريانات در ايران، تاكنون چندان در نيل به اين مقصود موفق نبوده اند. نطفه پيدايش جريانات قوم گرا در ايران توسط گروهها و جريانات چپ و با اتكاي بر « تئوري خودمختاري خلقهاي لنين» بسته شد. بي ارتباط بودن اساس اين تئوري با شرايط جامعه ايران امري واضح و روشن است. در ايران هرگز قوميتي با ايجاد يك امپراطوري انحصاري توسعه طلب، يك جامعه سلسله مراتبي قومي را (برخلاف روسيه) بنا ننهاده بود و به اين ترتيب انتقال اين تئوري توسط چپگرايان به ايران از ابتدا غيرمسئولانه و بي مورد بود. در جامعه ايران علي رغم حضور مستحكم زبان فارسي به مثابه عامل پيوند دهنده ايرانيان به يكديگر، قدرت سياسي قرنها در دست خاندانهای ترک تبار بود. در طول تاريخ ايران اقوام مختلف در كنار يكديگر و در شرايطي مساوي زيسته اند و در شرايط اجتماعي برابر قرار داشته و به تناسب همين برابري از حضور يكسان در ساخت و قدرت سياسي نيز بهره مند بوده اند و هيچ تسلط قومي در تمامي اين سالها وجود نداشته است. اين روند با ورود ايران به جهان مدرن پس از جنبش مشروطيت نيز تکامل يافته و تدام مي يابد. در تمامي دوره هاي تاريخ ايران و به ويژه در سالهاي ميان جنبش مشروطيت تا وقايع بهمن ۵۷، هيچ ايراني بعلت تعلق به قوم و قبيله و يا مذهب خاصي از حق زيستن و يا بهره بردن از فرصتهاي زندگي محروم نبود و فرصتها به تساوي در اختيار همه اقوام ايراني قرار داشت. هر چند که مطابق قانون مشروطيت (در اثر فشارهاي آيت الله بهبهاني و شيخ فضل الله نوري) اقليت هاي مذهبي از احراز پست وزارت محروم مانده بودند، اما تمامي اقوام مسلمان ايراني از اين حق برخوردار بوده و علاوه بر اين تمامي اقوام ايراني در نهادهاي محتلف ديواني و ارتشي حضور داشتند. اگر نابرابري يا سلطه گري هم در جامعه وجود داشت، اين واقعيت به تنها چيزي که ارتباط نداشت، تفاوتهاي قومي بود؛ چنانکه اعتبار نامه «سيد جعفر پيشه وري» در مجلس چهاردهم نه به علت آذري بودن بلکه به علت سوابق کمونيستي وي رد شد و از سوي ديگر نيز هيچ مانع قومي براي نخست وزير شدن «ابراهيم حکيمي» يا «محمد ساعد مراغه اي» و ديگر آذربايجاني ها وجود نداشت. در همين سالها کردهاي ايراني نيز مي توانند وزيران امور خارجه اي چون «دکتر عليقلي اردلان» يا «امير خسرو افشار قاسملو» داشته باشند. و به همين ترتيب تمامي اقوام ايراني نمايندگان خود را در ساختار قدرت دارا بودند. در طول اين سالها هيچ ستم قومي بر هيچيک از اقوام ايراني روا داشته نمي شد و بنا بر اين علت ظهور جريانات آنچناني در آذربايجان، کردستان و خوزستان با توجه به ماهيت گردانندگانشان که جملگي دارای وابستگیهای پیدا و پنهان به امپرياليسم شوروي و يا دست نشانده اش رژيم بعثی عراق داشتند, کاملا روشن است. زيرا حتّي در دوران شيخ خزعل که فردي جاه طلب و مال اندوز بود، هرگز نشانه هاي شکل گيري دعاوي تئوريزه شده قومي در منطقه خوزستان وجود ندارد. در همين زمان تلاشهاي ناکامي هم که در جمهوري گيلان توسط بولشويکهاي متحد با کوچک خان جنگلي صورت گرفت، به علت فقدان هرگونه شکاف قومي در اين ناحيه با شکست مواجه شد. در گام بعد، کمونيستهاي ايراني جهت اجراي مقاصد ضد ميهني اشان آذربايجان و کردستان را برگزيدند که داري شکافهاي غیر فعال قومي با بقيه مناطق ايران بودند و غائله پيشه وري و قاضي محمد نيز از همين جا آغاز شد. اما اين بلواها نيز به علت ناکامي در گذار از مرحله شکاف به مرحله «تعارض» ناکام ماندند. نزديک به ربع قرن بعد در سالهاي پاياني دهه ۴۰ و اوائل دهه ۱۳۵۰ خورشيدي باز هم گروه هاي (اين بار بيشتر قوم گرا تا مارکسيست) ديگري در خوزستان پيدا شدند که پيش از آنکه به فکر طي اين مرحله باشند, به جاسوسي و انجام اقدامات خرابکارانه براي رژيم بعث عراق دلخوش و مشغول بودند که در همان ماه هاي اوليه توسط نيروهاي امنيتي ايران منهدم و مجازات شدند. به اين ترتيب بود که تا پيش از وقايع بهمن ۱۳۵۷، کشور به هيچ روي شاهد مبدل شدن شکافهاي قومي به تعارضات قومي نبود. اما در پي سقوط نظام شاهنشاهي ايران در اين تاريخ و فراهم شدن زمينه براي آزادي عمل کمونيستها و گروههاي نوپاي قوم گرا, بحران قومي جديدي در کشور آغاز شد. ترکيب نفرت انگيز «خلقهاي ايران» ترجيع بند تمامي بيانيه هاي گروههاي ريز و درشت چپ و قومگرا گرديد و اين بار تخم ترويج تنشهاي قومي در جاي جاي ميهن کهن توسط چپگرايان با شدت هر چه تمامتر پاشيده شد. براي رهبران مارکسيست، بهترين انتخاب نواحي سني نشين ترکمن صحرا و کردستان بودند که طبيعتاً کمتر تحت تاثير اقتدار مرجع مذهبي شيعيان ايران قرار گرفته بودند و چه بسا خوزستان که با جمعيت قابل توجه عرب زبان، استعداد پيدايش جريانات گريز از مرکز را دارا بود نيز از نظر آنها دور نماند که در اين مورد آخر عوامل و مزدوران رژيم بعث خود آماده ورود به کارزار بودند و از اين روي نياز چنداني به زحمات بي دريغ چپگرايان ايراني نبود! اما گروههاي مسلح چپ در ترکمن صحرا و کردستان با پيشاهنگي سازمان چريکهاي فدايي خلق وارد عمل شدند و به اين ترتيب گروههاي کمونيست ايراني بار ديگر دوشادوش گروههاي قوم گراي تجزيه طلب عليه وحدت ملي و تماميت ارضي ايران جنگيدند. اين بلواها در ترکمن صحرا ديري نپاييد. از جمله علل آن نيز بايد به قليل و كم شماربودن جمعيت تركمن و فقدان گرايشات تجزيه طلبانه در ميان آنان،ساختار اجتماعی عشیره ای و ماقبل مدرن ترکمنها و همچنین واكنش به موقع دولت و از همه مهمتر عدم تمايل شوروي به ظهور قوم گرايي در ميان تركمن هايي كه اكثريت جمعيتشان از توابع كشور خودش بودند، اشاره كرد. در نتيجه بلواي تركمن صحرا تنها منجر به غارت اموال عده اي از متنفذين محلي و تشكيل شوراهاي دهقاني در منطقه گرديد. اما بدبختي جريان چپ نيز در همين عرصه مشخص شد. سازمان چريكهاي فدايي خلق كه با مرگ حميد اشرف (رهبر سازمان دهنده و ضد شوروي فداييان در سالهاي ۵۵-۱۳۵۱) از معدود گرايشات دهقان محور مائوئيستياش فاصله گرفته بود، (هرچند که در دوران اشرف هم هرگز دست به اقدامات مائوئیستی نزده بود) در عرصه عمل ناچار شد برخلاف خط فكري غالب شده (تزهاي نسبتاً شوروي گرا و پرولتري بيژن جزني) براي اعلام حضور نظامي-سياسي، با رها نمودن اولویت شهر و طبقه كارگر به سوي روستا و دهقان روانه شود. حال اگر در اين ميان وحدت ملي ايران هم صدمه ميديد، براي جماعتي جزم اندیش كه درصدد بودند ايران و جهان را از راه لوله تفنگ دگرگون كنند چه اهميتي داشت؟! باري دستاوردهاي خيزش دهقاني تركمن صحرا هم دوامي نياورد و با جدي شدن ابعاد بلوا در كردستان ستیزه جویان چپگرا روانه آن ديار شدند و تركمن صحرا را با تعدادي فعال محلي تنها گذاشتند كه آنها نيز به علت همان بي ريشگي كه از روز نخست بدان مبتلا بودند، به راحتي توسط دولت سركوب شدند. در كردستان وضع كمي متفاوت بود. در اين ناحيه كه همواره بخش تفكيك ناپذير فرهنگ ايراني به شمار ميرود، در پايان جنگ جهاني دوم براي نخستين بار به تحريك شوروي و با اعلام جمهوري موسوم به مهاباد گرايشات تجزيه طلبي مطرح شد. پیش (و پس) از آن كردها همواره مانند ساير اقوام ايراني از آنچه بر اين كشور گذشته متنفع و يا متضرر گشتهاند؛ و هرگاه كه اقتدار حكومت مركزي روبه ضعف و زوال مي رفت، در نهايت خطه كردستان (مانند ساير نقاط) شاهد ظهور گردنكشاني نظير «اسماعيل آقاسيمكو» بود كه به قتل و غارت و گردنکشی مشغول بوده و هرگز داعيه اعلام استقلال و تشكيل دولت- ملت را نداشتند. زيرا آنجا كه مسئله هويت يابي ميهني در درون مرزهاي ايران مطرح مي گشت، همواره با وجود مولفه ها عميق پيوند دهنده (مانند برگزاري جشن نوروز و پیوندهای زبانی و ...) ترديدي در پيوند ميان كردستان (مانند لرستان يا گيلان) با ساير نواحي ايراني نبود. به همين جهت اقدام قاضي محمد در ايران يك بدعت تازه بود كه با تحريك شوروي و تحت تأثير جريانات آن سوي مرز (در كردستان عراق) شكل گرفت و هيچ مبنايي برشرايط كردستان ايران نداشت جز تكيه بر حضور قواي اشغالگر شوروي در كشور. در پي همين حضور نظامي بود كه «جمهوري دموكراتيك كردستان» در مهاباد شكل گرفت و قاضي محمد سمت رياست جمهور و يک کرد از آنسوي مرز آمده، يعني همان ملا مصطفي بارزاني معروف، رياست ارتش (ملبس به اونيفورم ارتش سرخ ) آنرا بر عهده گرفتند. همين ترکيب ميزان نفوذ کردهاي عراقي در شکل گيري تشکيلات جمهوري مهاباد را نشان مي دهد. توجه به اين امر مهم است که بر خلاف ديدگاه کليشه اي رايج در ميان غربيان و پژوهشگران خارج از منطقه، سه کردستان ايران، عراق و ترکيه داراي شرايط مشابهي با يکديگر نبودند. کردستان ايران بخش باقيمانده اين ناحيه در سرزمين اصلي است و کردستان عراق بخش اعظم کردستان غربي بود که در پي معاهده قصر شيرين (۱۶۳۸ ميلادي) ميان شاه صفي (نوه شاه عباس بزرگ) و سلطان مراد عثماني در مقابل گرجستان و ارمنستان به دولت عثماني واگذار شد. برخي از نواحي نيز پيشتر در پي شکست چالدران از ايران تجزيه گرديده بود. اما سياست صفويان در مقابله با عثماني از دوران شاه عباس به بعد در وهله اول تسلط بر نواحي قفقاز به ويژه گرجستان که تامين کننده اصلي سپاهيان ايران بودند, قرار داشت. زيرا صفويان در نبرد با خلافت سني مذهب عثماني، مسيحيان قفقازي را قابل اعتمادتر از کردها سني به شمار مي آوردند. به هر روي اين معاهده منجر به جدا شدن دو ناحيه غربي و شرقي کردنشين در پنج قرن اخير گرديد. ناحيه اي هم که امروز کردستان ترکيه به شمار مي آيد، بخش کوچکي از همان کردستان غربي به انضمام بخش اعظم ارمنستان بزرگ بود که هنگامي که عثماني ها در سال ۱۹۱۵ ميلادي تصميم به قتل عام ارمنيان گرفتند, شماري از طوايف کرد براي انجام اين ماموريت (کوچاندن وحشيانه ارامنه به شام) به آنجا رهسپار شدند. پس ملاحظه مي شود که کردها در هر يک از سه کشور ايران, ترکيه و عراق در شرايط تاريخي و اجتماعي متفاوتي به سر مي بردند. هر چقدر که کردهاي ايراني و عشاير و خانهاي آنان به پيوند بيشتر با ساير هم نژادانشان در ايران متمايل شده و حتي بخش قابل ملاحظه اي از آنان به مذهب تشيع در مي آمدند و گروههاي زيادي از آنان نيز براي حراست و پاسداري از مرزها و امنيت ايران به خراسان و مازندران مي رفتند, کردهاي عراقي و سوري علي رغم اشتراک مذهبي از جذب شدن در نواحي عربي به دورماندند. به ويژه پس از فروپاشي امپراطوري عثماني و آغاز ملت سازي استعمار انگلستان و فرانسه در خاورميانه و قرار گرفتن بخش اعظم کردستان غربي در کشوري به نام عراق و بخش کوچکتر آن در سوريه, اين وضعيت به تدريج جنبه بحراني به خود گرفت. به ويژه در عراق که روند ملت سازي را خاندان سلطنتي هاشمي با يک پادشاهي محافظه کار عربي و ارتجاعي آغاز نمود، کردستان عراق به کانون اصلي نارضايتي کردها در منطقه بدل شد و نخبگان آن در صدد بر آمدند که راهي براي تشکيل يک دولت - ملت به نام کردستان بيابند. بديهي است که اشتراکات فرهنگي سبب مي شد گروهي از کردهاي ايراني نيز تحت تاثير اين جريانات واقع شوند که قاضي محمد نيز از زمره همين افراد بود. اما آنچه که مسلم است اين است که در آن مقطع تاثير پذيري از اين نگرشها در ميان کردهاي ايراني بسيار سطحي و متزلزل بوده است. قاضي محمد همانند پيشه وري با تاختن بر رسمي بودن زبان فارسي، سعي در جلب نظر مردم و توده اي نمودن هر چه بيشتر حرکت خود با استفاده از ابزار زبان نمود. بي مايگي اين قبيل اقدامات هنگامي جنبه مضحکه به خود گرفت که وي در راستاي احقاق حقوق دموکراتيک خلق (؟!) تحصيل به زبان عبري را براي ۳۰ خانوار يهودي مهاباد اجباري نمود و اين در حالي بود که يهوديان در هر جاي دنيا که باشند (به غير از اسرائيل در سالهاي اخير) به زبان همان محل تکلم و از زبان عبري تنها براي انجام مناسک ديني خود بهره مي بردند! شاید دلیل این قبیل اقدامات در این بوده که قاضي محمد و پيشه وري یا بعلت دارا بودن ذهنیت و نگرش غيرمسئولانه ي لنينيستي و یا دلبستگیهای نابخردانه قومی از توانايي درک واقعيتهاي ژرف و ريشه دار فرهنگي و تاريخي ايران کهن عاجز بودند. اينها شايد هرگز به اين حقيقت نمي انديشيدند که زبان پارسي قرنها به عنوان زبان مشترک همه اقوام ايراني پذيرفته شده و بسياري از اقوام ايراني مانند لرها, گيلک ها, مازني ها و .... که به گويشهاي محلي تکلم مي کنند, هرگز مشکلي با آن نداشته و ندارند. بنابراين مشکل پيشه وري و قاضي محمد از خارج از مرزها سرچشمه مي گرفت و علاوه بر اين، علي رغم استيلاي هشت قرني اقوام ترک زبان بر ايران (از سقوط خاندان بويه و استقرار سلجوقيان در قرن ششم تا سقوط سلسله قاجار در قرن چهاردهم هجري قمري) زبان پارسي همواره جايگاه خود را حفظ نموده و هرگز هم زور و سرنيزه اي براي کاربرد آن بکار نرفته بود. به هر روي، به دليل همين سطحي نگري و شعار زدگي و در عين حال وابستگی آشکار به شوروی بود که بلوا و غائله قاضي محمد نيز به مانند پيشه وري چندان نپائيد و با ضربتي کوچک منهدم شد. بارزاني نيز پس از چندي که به شوروي پناهنده شد به منطقه بازگشت و اين بار به آزادسازي کردستان عراق رضايت داد و در اين راه از پشتيباني دولت شاهنشاهي ايران بهره مند شد تا جايي که پس از قرارداد الجزيره (۱۹۷۵ م) ميان ايران وعراق چاره اي جز ترک مخاصمه نيافت. در همين سالها جلال طالباني در کردستان عراق جناح کردهاي مخالف بارزاني را رهبري مي نمود و در اواخر دهه ۱۳۴۰ خ به علت تضادي که با ملا مصطفي و طبعاً حامي اصلي وي يعني دولت شاهنشاهي ايران داشت، به برخي از فعالان سياسي ايراني (اعم از کرد و غيرکرد) براي ايجاد جنبشي در کردستان ايران ياري مي نمود. «دکتر کورش لاشايي» يکي از رهبران کنفدراسيون دانشجويان ايراني در اروپا در خاطراتش تشريح مي کند که چگونه به کمک طالباني وارد کردستان ايران شده و در آنجا به «اسماعيل شريف زاده» و «ملا آواره» که در صدد برپايي يک جنبش کردي در کردستان ايران بودند پيوستند. وي در اين خاطرات شرح مي دهد که چگونه هر بار که به همراه گروه ده بيست نفري اين دو وارد دهکده يا روستايي مي گرديدند با بي تفاوتي و گاهي خشم روستاييان مجبور به ترک آن روستا مي شدند. اين گزارش عيني، عمق کم و بي ريشگي گرايشات قومي در منطقه کردستان در خلال سالهاي دهه ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ خورشيدي را به وضوح نشان مي دهد. اما چه مي شود که به يکبار در سال هاي پاياني دهه ۱۳۵۰ خورشيدي ناگهان وضعيت بصورت ديگري در مي آيد؟ جامعه ايران در خلال سالهاي ۵۷-۱۳۵۶ بنابر دلائلي شاهد ظهور و گسترش عقايد و آرمانهاي انقلابي و شبه انقلابي در دو وجه اسلامي شيعي و مارکسيستي و يا ترکيبي از اين دو مي شود؛ و بسته بر ميزان ارزشها و سطوح فکري در هر طبقه و قشر يا منطقه کشور، يکي از اين جريانات بيشتر نضج مي گيرد و در ميان بسياري از اقشار و طبقات يا گروههاي قومي و مذهبي به علت فقدان جاذبه هاي لازم در يکي از اين دو سطح, گرايشات بديلي نيز پديد مي آيد. اين حالت در مورد بخشهاي وسيعي از استان کردستان و جنوب استان آذربايجان غربي (نواحي کردنشين سني) مصداق دارد. در اين نواحي تشيع انقلابي جذابيتي براي ساکنان سني مذهب در بر نداشت و بنابراين در کنار رشد گرايشات مارکسيستي انقلابي, نوعي ناسيوناليسم قومي به عنوان بديل گرايش غالب در ساير نقاط ايران, در اين نواحي گسترش يافت. در کردستان و جنوب استان آذربايجان غربي (به ويژه مهاباد به علت سابقه تاريخي تشکيل حکومت قاضي محمد) به علت رشد بيشتر اقشار متوسط شهري به نسبت ساير نواحي سني نشين غيرفارسی زبان, تضاد ميان تشيع انقلابي حاکم و ناسيوناليسم قومي محدود، بيشتر روبه رويارويي و تعارض نهاد. علاوه بر این تمامی گفتمانهای انقلابی رشد یافته در این سالها (اسلامی و مارکسیستی والتقاطی) دارای رویکردی تخریبی نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران بودند. در همين شرايط بود که همانگونه که اشاره شد، گروه هاي مسلح چپ براي دست و پنجه نرم کردن با حکومت جديد رهسپار آن ديار شدند. و اين دقيقا اتفاقي بود که قوم گرايان کردستان نيز در جهت مشروع و ملي جلوه دادن اعمال خود، در سطح داخلي و بين المللي، به آن نيازمند بودند. حضور نيروهاي چپ در کردستان نيز همانند حضور در ترکمن صحرا بر خلاف تمام آموزه ها و موازين کلاسيک مارکسيسم و بيشتر مبتني بر تزهاي رژي دبره (Regis Debray ) نظريه پرداز مبارزات چريکي در کوهستان بود. نظرياتي که ده سال قبل مسعود احمد زاده يکي از بنيانگذاران فداييان ترجمه کرده و با اضافاتي تحت عنوان جزوه معروف «مبارزه مسلحانه هم در استراتژي و هم در تاکتيک» به نام خود ارائه داده بود. اما نه دبره و نه احمدزاده هيچيک خواهان تنزل دادن پيکارهاي طبقاتي به ماجراجوييهاي قومي نبودند. اما سازمانهاي چپ که در پي وقايع چند روز اول پس از پيروزي انقلاب متوجه گرديده بودند که نمي توانند در شرايط آن روز قدرت مانور سياسي دلخواهي در مراکز شهري بدون پشتوانه وسيع نظامي داشته باشند, بي درنگ رهسپار کردستان گشتند. قوم گرايان کرد نيز با توجه به خاستگاه چپگراي جنبش کرد از حضور نيروهاي چپ در آن خطه استقبال مي کردند. به ويژه آنکه سازمانهاي کردي دموکرات و کومله از ضعف تئوريک شديدي رنج مي بردند و بي ميل نبودند که از سواد تئوريک نيم بند گروههاي چپگراي مقيم مرکز بهره برند. اما حضور نظامي چپ گرايان و ترکيب آن با ناسيوناليسم قومي در کردستان، اگرچه موجب سنگين تر شدن وزنه نيروهاي چپ به طور موقت گرديد، اما در درازمدت اين حضور لطمه شديدي- علي رغم تبليغات چپگرايان- به حيثيت و اعتبار آنان در ميان طبقات متوسط شهري که در حقيقت پايگاه اصلي عضوگيري آنها را تشکيل مي داد، وارد نمود؛ تا جايي که بالاخره پس از انشعاب در سازمان چريکهاي فدايي خلق در سال ۱۳۵۹ ،طيف «اکثريت» اين سازمان با عنوان اولويت مبارزه با امپرياليسم خود را از عرصه جنگ داخلي کردستان به همراه تعدادي از فعالين چپگراي اين استان (طيف غني بلوريان) بيرون کشيد. اما اين پايان ماجرا نبود، و هنوز طيف «اقليت» و گروههاي کوچکتر چپ (نظير پيکار, مبارزان کمونیست و ...) در اين منطقه باقي مانده بودند. همزمان با تنگ ترشدن عرصه فعاليت در مراکز شهري براي نيروهاي چپ اين گروهها ديگر بيشتر به عنوان پناهنده به کردستان مي آمدند تا اينکه خط دهنده يا تئوريسین باشند. به اين ترتيب در سالهاي پاياني دهه ۱۳۵۰ خورشيدي عواملي نظير رشد موج انقلابيگري شيعي در کشور و اتخاذ برخی سیاستهای تخریبی نسبت به تاریخ و فرهنگ و هویت ملی منجر
اين موج نوين تنها محدود به نواحي فارسي زبان نبود و در بسياري از نواحي غيرفارسي زبان (به ويژه آذربايجان با توجه به پيشتوانه فرهنگي و تاريخي اين ناحيه در فرهنگ ایرانی) نيز اين اقبال عمومي گسترده بود. اما همزمان کاستيها و نارساييها از يکسو و تبليغات مضر و زهرآگين عرضه شده از سوي ديگر، بنيان هويت ملي را در خطر مي افکند. فقر اقتصادي و فرهنگي در بسياري از نواحي دوردست کشور (اعم از فارسی زبان يا غير فارسی زبان) در اثر سياستهاي غيرمسئولانه هر روز ابعاد گسترده تري مي گرفت و عده اي را براي يافتن زندگي بهتر روانه تهران و چند شهر مهاجر پذير ديگر مي نمود و عده اي را با دلي پرخون در شهر و ديار خود باقي مي گذاشت. همزمان، تبعيضها و بي ملاحظه گيها و تنگ نظريهايي براي اهل سنت (چه فارسی زبان خراساني وهرمزگاني و چه کرد سنندجي و مهابادي و چه بلوچ زاهداني) براي بار ديگر پس از دوران حکومت توأمان شاه سلطان حسين صفوي و علامه مجلسي- که سياستهايشان در نهايت منجر به تجزيه قفقاز و افغانستان از ايران گرديد- آغاز شد. در کنار همه اينها کتب تاريخي مدارس و فيلمها و سريالهاي شبه تاريخي و دروغپرداز سينمايي و تلويزيوني که جز سياهنمايي و بدجلوه دادن تاريخ و فرهنگ و نخبگان و نام آوران ايراني رسالت ديگري براي خود متصور نبود نيز براي پاک کردن ارزشهاي ملي و ميهني از اذهان مردم مي کوشيدند. و همزمان با فقدان برنامه هاي مردم پسند و شادي آور( روشني بخش به جاي خود!) در رسانه هاي تصويري کشور موج ورود سيگنالهاي ماهواره اي نيز به کشور شروع شد و به ويژه در سالهاي ۷۹-۱۳۷۵ که کانالهاي ترکيه اي به محبوب ترين و پربيننده ترين کانالهاي ماهواره اي بدل شدند، اوضاع رو به وخامت نهاد. زيرا در يکسوي فقر بود و زندگي بدون تفريح و شادي و در سوي ديگر رسانه هاي کشوري تازه به دوران رسيده که با شدت هرچه تمامتر به نمايش نوکيسگي خود مشغول گشته و دلها را مي برد و فريب مي داد.گفتمان رسمي هم به مسائل خودش دلخوش بود و توجهي به آنچه کيان ميهن کهن را تهديد مي نمود نداشت. در چنين حال و هوايي بود که خيزش مسالمت آميز ملت ايران در خرداد ۱۳۷۶ رقم خورد و تحت تأثير شرايط نيمه پوياي پديد آمده از جريان اصلاحات، دوباره موج گسترش «آگاهي ملي» يعني آگاهي از تعلق به ملتي يکسان و لزوم پيگيري مطالبات دموکراتيک آن، بلند شد. اندیشمندان ایرانی درصدد برآمدند که با بهره گيري از موقعيت پيش آمده به گفتگوي با يکديگر و درک متقابل ديگري بپردازند و با شکل دهي به يک نظام اجتماعي ملي و دموکراتيک بر نظام سياسي نيز تأثير گذاشته و با ايجاد جامعه اي دموکراتيک، اگر ديگر نياز يا ضرورتي بود با تمدنهاي ديگر هم گفتگويي کنند! چند سال بعد با ورود کانالهاي ماهواره اي فارسي زبان به دنياي ماهواره ها، هژموني و سيادت کانالهاي ترک نيز پايان پذيرفت و کابوس «ترکي زدگي» رنگ باخت و ترانه هايي که چه در لس آنجلس و چه در پي باز شدن فضاي هنري، در تهران به زبان شيرين فارسي خوانده مي شد، جايگاه از دست رفته هنر و موسيقي مردم پسند ايراني را بازيافته و مستحکم نمودند. ديگر کمتر کسي از «کاليفرنيا» و «تهران » دل کنده و به «استانبول» و «آنکارا» مي نگريست. روند تغييرات و اصلاحات هرچند کند و آهسته و خسته کننده به پيش مي رفت، اما اميدوار کننده بود. ديگر حتي قوم گراياني چون حزب دموکرات کردستان ايران نيز چشم به تحولات درون مرز دوخته و در صدد پيوستن به فرآيند اجتناب ناپذير و پيشِ روي «آشتي ملي» بودند و بسیاری از چپهاي مارکسيست نيز مشغول نقد گذشته خود و فاصله گيري از دگمها و بسياري نيز اميدوار به وقايع پيش روي بوده و نيروهاي ملي هم درصدد زدودن بسياري از سوتفاهم هاي پديدآمده و شناساندن دوباره ارزش مفهوم «منافع ملي» به جامعه پويا و پيشروي ايران بودند. حال اهميتي نداشت که ناصر پورپيرار گريبان بدرد و کتاب چاپ کند و به تاريخ و فرهنگ ايران ناسزا بگويد. زيرا کسي او را جدي نمي گرفت. همانگونه که دوران طلايي دموکراسي ايران يعني در سالهاي ۳۲-۱۳۲۰ خورشيدي گفتار و کردار پيشه وري و قاضي محمد براي هيچ فرد آزاده اي جذابيتي نداشت، دوباره اما اين بار فقط تنها با وزيدن نسيم آزادي و دموکراسي خواهي، (و نه استقرار آن) دروغپردازیهای زخم خوردگان از ايران و ايراني خواهاني نداشت. اما به يکباره همه چيز دگرگون شد. خوش باوريهاي اوليه به ناگاه جملگي پوچ درآمدند. جماعتي که بار يک مسئوليت تارخي را بر دوش داشتند، با بي قيدي و بي مسئوليتي خود را به نفهمي زدند. هنگامي که پس از چهار سال نتوانسته بودند هيچ يک از وعده هاي ارائه شده به مردم را تحقق بخشند، با اشک و زاري از آنها فرصتي دوباره گرفتند ولي دو سالي بيشتر نشد که اغلب مردم تکليف خود را با آنان دانستند. اين گروه يا همان دوم خرداديها اين بار براي کسب جايگاهي تازه از رويه مارکسيست هاي اول انقلاب پيروي کرده و خود به مطالبات قومي دوباره سربرآورده از پي ناکارآمدي آنها و پيشينيانشان دامن زدند تا به اين ترتيب بتوانند پايگاه اجتماعي تازه اي دست و پا کنند. کساني که در سنين کم درجبهه ديگري قرار داشتند، به يکباره مدافع حقوق قوميتها شده و به ترويج مباحث قومي مبادرت ورزيدند. جريانات قوم گرا در آذربايجان، کردستان و خوزستان جاني تازه گرفتند و در آذربايجان با کشاندن ابعاد بحران قره باغ به ايران و تاريخ سازي و ترک سازي، در کردستان با مديحه سرايي براي اوجالان و بعداً طالباني و در خوزستان با قهرمان سازي از صدام جنايتکار (که آخرين پرچمدار ناسوناليسم ورشکسته عربي بود) اولين گامها را در راه تشکل وانسجام برداشتند. کمبود ها و نارسايهايي که در تمام کشور به طور عام و در اين نواحي به طور خاص وجود داشته و دارد نيز زمينه ساز رشد اين جريانات شده است. طولي نکشيد که شبکه هاي ماهواره اي جهت دار عربي، کردي و آذري نيز به پوشش دادن اين فعاليتها پرداختند. شعار انحرافي فدراليسم به عنوان تنها راه برون رفت از بحران هاي سياسي اجتماعي ايران کهن طنين انداز گرديده است و عده اي هم که فاقد گرايشات قومي اند از سر بي مسئوليتي يا ناداني يا روشنفکرنمايي يا هرچيز ديگر با اين شعار مزورانه هم صدا و هم رأي شده اند. تجزيه طلبان آذربايجان- که با توجه به موقعيت ممتاز نسبی جمعيتي و اقتصادي آذري ها در ايران- از نهايت امکانات بهره مندند فيلمهاي شبه مستند مي سازند، اجتماعات ساليانه و ماهیانه برگزار مي کنند، به گردهمايي ارمني ها حمله مي کنند، گروههاي فشار مخصوص به خود را براي هوچيگري و برهم زدن سخنرانيهاي صاحب نظران و آزاديخواهان و ايران دوستان دارند و تلاشی خستگی ناپذیر در زدودن مهر ایران از دل آذریهای ایران دوست میکنند. کردهاي مبتلا به فقر و بيکاري چشم اميد خود را به وقايع آن سوي مرز در کردستان عراق دوخته و در آرزوي سعادت و رهايي از فلاکت، روزگار را سپری میکنند. در چنین شرایطی هم عده ای فرصت طلب به هر بهانه اي، پرچم بيگانه اي را به اهتزاز در مي آورند و در صدد غیر ایرانی جلوه دادن ایرانی ترین قوم ایرانی بر می آیند. خوزستاني هايي که بر روي دريايي از نفت زندگي مي کنند، در بي آبي و فقر مي سوزند و زندگي متجملانه برخي ساکنين آن سوي آبهاي خليج پارس را مي بينند و مي سوزند و به همین علت برخی از شهروندان عرب ایرانی از روي استيصال به هر پول و مزدوري که از آن سوي مرزها و آبها مي آيد، به ديده نجات بخش مي نگرند. و چه تکان دهنده است که در اين وانفسا پولهاي بادآورده و دلارهاي شيوخ عرب که در مقابل چون صدامي چند ساعت مقاومت نمي کنند و پس از بيش از نيم قرن از شکل گيري اسرائيل روز به روز بيشتر به خواري و زبوني در مقابل آن دچار میشوند به کار مي افتند تا واژه خليج فارس (Persian Gulf )را محو کرده تا به اين ترتيب مشکل اصلي جوامع جهل زده عربي را برطرف نمايند. ايرانيان آزاده به طور خودجوش و غيردولتي دست به کار شده و مقاومت مي کنند، ولي ناگهان نشريه اي پان ترکيستي (و مملو از آگهيهاي دولتي) تيتر مي زند که:« باز هم شوونيسم فارس به راه افتاد!» به راستي چه مي خواهند از اين کهن بوم و بر؟! به هر ترتيب به يک روي سکه اشاره کرديم و از نابسامانيها و کمبودها در مناطقي که با بحران قومي مواجه اند، اشاره اي داشتيم. اما سکه روي ديگري هم دارد مسائلي هم هست که شايد مطرح کردنشان خالي از فايده هم نباشد. همانطور که اشاره گرديد، مشکلات اقتصادي امروز دامنگير جاي جاي کشور است و مختص استان يا منطقه خاصي نيست. بسياري در همين تهران که محل اصلي انباشت سرمايه در کشور است در فقر و مسکنت به سر مي برند (چه فارسی زبان و چه غير آن) و بسياري در نواحي غيرفارسی زبان از زندگي مرفهي بهره مندند. هم در استان تهران، هم در استانهاي فارسی زبان (نظير اصفهان، فارس، يزد، کرمان و ...) مناطق محروم بسياري وجود دارد و هم در مناطق آذري نشين و يا کردنشين. پس مسئله فقر و فقدان امکانات يک مسئله ملي مي باشد نه يک بهره کشي يا تبعيض قوميتي. در اين ميان نواحي آذري نشين با توجه به شاخصه ها و معيارهاي اقتصاد داخلي، نه تنها در زمره مناطق محروم جاي نمي گيرند، بلکه از مناطق مرفه تر کشور هستند. سطح زندگي و رفاه عمومي در آذربايجان شرقي بي ترديد از استان مرکزي يا استان يزد بالاتر است. دلیل این امر نیز این است که در ایران -چه پیش از انقلاب و چه پس از آن- سیاستگزاری توسعه هرگز بر ملاحظات قومی مبتنی نبوده است. به این ترتیب است که امروز شاهدیم که استان آذربایجان شرقی بسیار توسعه یافته تر از استان سمنان است و یا استان کرمانشاهان از توسعه ای به مراتب بیشتر از استان خراسان جنوبی بهره مند گردیده است. با اینحال وقتی برخی از هم میهنان ما در هنگام مواجه شدن با سایر هم وطنانشان در دیار خویش از تکلم به زبان ملی و همگانی ما ( زبان فارسی) خودداری می کنند نمی دانند که با این کار تنها ظرفیت توسعه یابی استان خود را کاهش می دهند؟ آيا آن دسته از هم ميهنانی که اقدام به بر افراشتن پرچمی بیگانه در کشور می کنند به تبعات روانی و امنیتی این اقدام زننده نمی اندیشند؟ آیا با وجود این گونه اقدامات- که جملگی از سوی گروهی کم شمار ولی پر صدایی صورت می گیرد- می شود انتظار داشت که دولت يا بخش خصوصي با پذيرفتن ريسک بالاي سرمايه گذاري در اين مناطق باز هم به اين کار مبادرت ورزند؟
در چنين فضايي است که امروز در پي ماجراجويهاي بي مورد سياست خارجي ما، برخي قدرتهاي جهاني و منطقه اي نيز در صدد برآمده اند که با حمايت و تشويق تجزيه طلبان به نحوي بر نظام سياسي ايران فشار وارد کنند. در اين بين کوتوله هاي سياسي مسلح به سلاح تجزيه طلبي با کنار نهادن آرمانهای خلقی سابق دوان دوان به دنبال مراکز سياسي و استراتژيک امپریالیستهای سابق روانه شدند تا بلکه بتوانند از اين نمد کلاهي براي خود تدارک ببينند. کساني که بارها خود و اسلافشان براي تجزيه ايران کهن کوشيده اند و از خون آشامان بدنامي همچون استالين و صدام حسين کمک گرفته و با مشت محکم ملت ايران مواجه شده اند، اين بار خواهان آنانند که با پناه بردن به دامان آمريکا و اسرائيل و طرح قوم گرايي ارتجاعي اشان در قالب مفاهيم حقوق بشری، روياهاي ديرينه اشان را براي تجزيه ايران و در نهايت سودبردن شخصي و گروهي خودشان رقم زنند. اما بنا بر دلایل زیر گمان میکنم که اینبار نیز آب در هاون می کوبند: 1- هرگاه که ايران با شرايط دشوار ملي و بين المللي مواجه مي گردد،گروههای وابسته و آشوبگری پيدا مي شوند که با حمايت قدرتهاي جهاني یا منطقه ای درصدد تجزيه ايران برمي آيند؛ در حالي که وجود اينها براي اربابانشان تنها تا زماني اهميت دارد که به اهدافشان به طور کامل يا نسبي دست يابند و سپس پشت اينها را خالي کرده و با قهر کوبنده ي دولت و ملت ايران تنها مي گذارند و اين خائنين و همکارانشان يا بايد راه مرگ و نيستي را در پيش گيرند و يا با کوله باري از شرمندگي و ناکامي به آغوش اربابان بي وفايشان پناهنده گردند. 2- رژيمهاي عرب گراي عراق در پنج دهه اخير همواره محرک جريان قوم گرايي عربي در خوزستان ايران بوده اند. امروز با مشکلاتي که عراق با آن دست به گريبان است و علاوه بر آن، چشم انداز شکل گيري يک نظام دموکراتيک در اين کشور، که منجر به قدرتگیری اکثریت شیعه و دوستدار ایران این کشور گردیده است، احتمال تکرار اين سياستها حداقل تا دو سه دهه آينده از جانب عراق را منتفي و بعيد به نظر مي رساند. شيوخ صاحب مال و منال عرب نيز بي مايه تر از آنند که بيش از آنچه تا به امروز در بهترين شرايطشان مرتکب شده اند، خطر کنند ( چه اگر چنين بودند اسرائيل امروز واقعاً از بين رفته بود!) پس جريان قوم گرايي عربي در ايران بي ياور منطقه اي مانده است. ترکيه نيز نگاهي معطوف به اروپا داشته و در ظاهر هيچ تمايلي براي گسترش ارضي در آسيا ندارد و بزرگترين آرزوي ملتش پذيرفته شدن در اتحاديه اروپايي است. همچنين دولت ترکيه با درايت و پختگي سياسي که از آتاتورک به ميراث برده، هرگز در بدترين شرايط نيز نخواسته که با وارد شدن فعالانه به بازيها ي بي ارزش قومي و دعاوی پان ترکیستی روابط ارزشمندش با همسايه شرقي را دستخوش تنش و ناآرامي کند. به خصوص آنکه دولت و ملت ترکيه برای تامین گاز مصرفی خود به یاری دولت و ملت ايران نياز دارند. بنابراين جمهوري موسوم به آذربايجان تنها گزينه ايست که مي تواند ياور منطقه اي قوم گرايان ترک باشد که آنهم در بهترين حالت اگر بتواند بر رأي و نظر روسيه فائق آمده و به عضويت ناتو پذيرفته شود، جرات رويارويي جدي با ايران و ايرانيان را ندارد؛ زيرا علاوه بر این که بسياري از زعماي ناتو داراي روابط مهمي (در هر شرايطي که باشد) با ايران خواهند بود این کشور هرگز دارای توانایی لجستیکی و عملیاتی لازم برای رویارویی با ایران نخواهد بود. همچنین ايران هم همواره مي تواند از اهرمهای مختلفی براي تنبیه کردن اين جمهوري استفاده کند. علاوه بر اينها در اين سرزمين آذري ها و تالشهاي بي شماري روي به سوي ايران دارند. اما قومگرایان کرد با وضعيت پيچيده تري مواجه اند: بزرگترين متحد آمريکا و اروپا و اسرائيل در منطقه يعني ترکيه هرگز اجازه گسترش خودمختاري کردي از عراق به ساير نقاط را نمي دهد. جلال طالباني نيز که به رياست جمهوري عراق برگزيده شده است، در پي برخورد با واقعيات جهاني و منطقه اي موضع معتدلي يافته و او و تا حد کمتري بارزاني تنها نگاهي معطوف به کردستان عراق يافته اند و امروز بیش از هر روز دیگری به این واقعیت پی برده اند که تنها حامی راستین کردها در منطقه و تنها مدافع همیشگی این قوم در برابر نسل کشان عرب و ترک ملت دوست و برادر ایران است و این تجربه ایست که در طول این سالها اثبات گردیده است. امروز این نگرش مثبت و سازنده را می توان به وضوح در موضعگیریها وعملکرد شخص جلال طالبانی و دولت به راستی خودمختار کردستان عراق شاهد بود. پس قوم گرايان ايراني از هيچ حامي منطقه اي برخوردار نيستند؛ و اين در حالي است که براي تحقق بخشيدن به روياي تجزيه يک کشور علاوه برحمايت قدرتی جهاني به حمايت يک قدرت برتر يا توازن بخش منطقه اي نيز نياز است؛ مانند حمايت هند از تجزيه بنگلادش از پاکستان يا حمايت کرواسي از تجزيه بوسني و هرزگوين از یوگسلاوی و يا حمايت عربستان سعودي از تجزيه اريتره از اتيوپي و ... 3- فدراليسم شعار فريبنده ايست که با توجه به شرايط حساس ايران، اغلب ايرانيان آگاه مي دانند که در پس آن چه چيزي نهفته است. فدراليسم داراي شرايط و اصول مشخص و ويژه اي است که با آنچه در افکار مرتجعين قوم گراي ايران جاي دارد، متفاوت است و به هر حال اين شرايط نيز قابل تسری به ايران نمي باشند. زیرا فدرالیسم راهکاریست جهت پیوند دادن اقوام یا ملتهایی که ضمن دارا بودن منافع بلند مدت یکسان با یکدیگر به علت نداشتن تجربه زیست مشترک در به وجود آوردن یک دولت – ملت واحد ناتوانند. به همین دلیل با ایجاد نظامهای فدرال تلاش در جهت وارد شدن به یک روند اتحاد و ملت سازی نوین می کنند. (مانند بلژیک یا کانادا) اما در ایران قرنها زیست مشترک اقوام ایرانی سابقه داشته و همین خود اساس فدرالیسم در ایران را بی مورد می گرداند. با این حال تا جایی که فدرالیسم به عنوان راهکاری جهت نزدیکی و پیوند دادن گروههای انسانی به یکدیگر باشد نظامی مترقی و قابل ستایش است. اما در ایران آنهایی که دم از فدرالیسم میزنند چیز دیگری در ذهن دارند. آنها به خوبی می دانند که با توجه به ساختار جغرافیای انسانی ایران یک نظام فدراتیو در ایران نه یک فدرالیسم سیاسی- اداری بلکه یک فدرالیسم قومی خواهد بود که بی تردید یکی از عقب مانده ترین نظامهای سیاسی موجود در جهان می باشد (مانند پاکستان یا یوگسلاوی بعد از مارشال تیتو) این نوع فدرالیسم کاربردی ندارد جز آنکه به تعارضات قومی در سطح کشور دامن زند و اگر هم آنرا به مرز تجزیه و فروپاشی نکشاند و یا آتش جنگهای خونین قومی را شعله ور نسازد دست کم به بزرگترین مانع توسعه در کشور بدل شده و ملت را به قرون گذشته بازگشت می دهد. این وضعیت اسفناک تنها برای شماری از نخبگان و متنفذین محلی سودمند است که می دانند با توجه به محدودیتهایی که به لحاظ علمی یا عملی دارند تنها در چارچوب یک رابطه سالاری قومی می توانند به ابراز وجود بپردازند. بی تردیداکثريت ايراني ها (از هر قوم و تیره ای که باشند) با آگاهی یافتن نسبی از این موضوع با نظامی که چنین دورنمای هراسناکی دارد مخالفت خواهند ورزيد. زمزمه هايي نیز که به تازگی در حمايت از مسئله فدراليسم شنیده می شود، تنها متکي بر نسخه پیچیها و حمايتهای برخی محافل نیمه رسمی آمريکا مي باشد. اما آمريکايي ها نيز هرگز نمی توانند نظامي را برخلاف ميل ملت ايران به آنها تحميل کنند، به ويژه آنکه ايرانيان تنها ملت خاورميانه هستند که تا به امروز لااقل احساسات خصمانه اي نسبت به آمريکاييان ندارند. البته اگر گستاخیها و توطه چینیهای محافل نئوکان درباره تمامیت ارضی و حق حاکمیت ملی ملت ایران بیش از این تداوم نیابد.اما با دورنمای شکست محافل فاشیستی نئو محافظه کاران آمریکا در انتخابات آتی ایالات متحده تداوم راهبردهای شکست خورده آنها در خاورمیانه از سوی دولت آینده این کشور بعید به نظر می رسد. اروپاییان نیز در سالهای پس از جنگ جهانی دوم همواره نشان داده اند که دست کم در خاورمیانه بزرگترین مخالفین بر هم خوردن نظم موجود بوده اند. 4- «ايران» و «ايراني» بسيار بزرگتر و مهمتر از آنست که قومگرایان تصور کرده اند . ايران داراي فرهنگی کهن و ملي است که مي تواند تمامي توطئه هاي بدخواهان و جدايي طلبان را با ابزار فرهنگي از بين برده و از کيان ملي خود حفاظت کند و در صورتی که وحدت ملی ایرانیان مورد تهدید واقع شود بي ترديد ايرانيان-<<فارق از هر زنده باد و مرده باد>>- براي پاسداري از کيان و وحدت ملي و تماميت ارضي خود واکنش نشان خواهند داد. اکثر ايرانيان اگر چنانچه احساس کنند که وحدت ملي و تماميت ارضي شان به خطر افتاده، در پشتيباني از هرکس و هر جرياني که بتواند کيان و موجوديت ملي اشان را حفظ کرده و نگذارد تکه اي از خاک ميهن کهن جدا گردد، ترديد به خود راه نمي دهند. علاوه براين بايد يادآور شد که ايرانيان و ايراني تباران بسياري نيز امروز در کشورهاي پيشرفته جهان به عنوان سفيران اين فرهنگ غني افتخار آفريني مي کنند و در مراکز مهم علمي، سياسي و اجتماعي اين کشورها صاحب نفوذ و اعتبار مي باشند و همچنان آتش مهر میهن نیاکانی را در درون خود روشن نگاه داشته اند. مردمان نیک نهادی که فرومايگاني همچون عوامل جمهوري موسوم به آذربايجان در حسرت بدست آوردن تعدادی از آنها (به بهانه تبار آذري ) مي سوزند و چاره اي نمي يابند. 5- همانگونه که در جهان امروز يکسان سازي قومي امري نکوهيده و ناپسند است، گرايشات و اقدامات تجزيه طلبانه نيز امري غيرقابل قبول مي باشد. در جهاني که مرزهاي ميان دولت- ملتهاي موجود نيز در پي گسترش فن آوري ارتباطات رو به محوشدن تدريجي مي گذارد، سخن گفتن از تکه پاره کردن کشورهاي موجود به راستي نشان دهنده ذهنیتهای ارتجاعی و عقب مانده است که خوشبختانه در جهان فرا مدرن امروز دست بالا را ندارند. علاوه براين همچنان که دولتهاي آمريکا، انگلستان، فرانسه، اسپانيا و هند به ترتيب حق برخورد قهرآميز با تجزيه طلبان تگزاس، ايرلند شمالي، کرس ، باسک و کشمیر را براي خود محفوظ مي دارند، طبعاً ايران نيز از حق برخورد قاطعانه و قهرآمیز با هر عمل تجزيه طلبانه برخوردار است. امروزه حتي رهبر محترم و متنفذي چون دالايي لاما نيز از تجزيه خواهي تبت ( که سالها پیش توسط ارتش سرخ اشغال شد) از نظام تماميت خواه چين و استقلال خواهی آن تبري مي جويد. پس بهتر است همگان بدانند که هرگونه همراهي، همدردي و همکاري با جريانات قوم گرا و تجزيه خواه، تحت هر لوا و بهانه اي که باشد، عواقب وخيمي براي کشور ايران در برخواهد داشت و از هم اکنون محکوم به شکست است.آنهایی که دانسته یا نادانسته در کوره سوزان تعارضات قومی در کشور می دمند باید بدانند که در صورت ميدان يافتن گروه هاي قوم گرا آنچه در اين ميان به شدت آسيب مي بيند، تمامیت سرزمینی و ملت ایران ونیز دورنمای دستیابی به یک دموکراسی واقعی به عنوان تنها راهکار برون رفت از بحرانهای پیش روی ملت ایران خواهد بود. فهرست منابع: 1.احمدی، حمید، قومیت و قوم گرایی در ایران (افسانه و واقعیت)، نشر نی، تهران، 1383. 2.احمدی،حمید و دیگران، ایران(هویت ملیت و قومیت) ،موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، تهران،1383. 3.استپانیان، هراچ،پان ترکیسم، آراکس، تهران،1384. ۴.بشیریه،حسین،جامعه شناسی سیاسی،نشر نی،تهران،۱۳۸۳. ۵.بهروز،مازیار، شورشیان آرمانخواه (ناکامی چپ در ایران)،ترجمه مهدی پرتوی، نشر ققنوس، تهران،1380. ۶.پاسدر ماجیان، هراند،تاریخ ارمنستان،ترجمه محمد قاضی،نشر پلیکان،تهران،1370. ۷.جزنی، بیژن،تاریخ سی ساله ایران،بی نا، بی تا. ۸.رضا، عنایت الله،آذربایجان و اران،نشر هزار،تهران،1385. ۹.شوکت،حمید،نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، در گفتگو با کورش لاشایی، نشر اختران، تهران،1381. ۱۰.شوکت،حمید،نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، در گفتگو باایرج عطایی کشکولی،نشر اختران،تهران،1380. 11.عاقلی،باقر،روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی،نشر گفتار،تهران،1379. 12.عالم،عبدالرحمن،بنیادهای علم سیاست،نشرنی،تهران،1384. 13.کدی،نیکی،نتایج انقلاب ایران،ترجمه مهدی حقیقت خواه،نشر ققنوس،تهران،1383. 14.کوهن،آلوین استانفورد،تئوریهای انقلاب،ترجمه علیرضا طیب،نشر قومس، تهران،1383. 15.دوره های مجلد روزنامه کیهان از26 دی 1357 تا31 تیر1360(ج10-1). 16.فصلنامه گفتگو،شماره43 (قومیت ومسائل قومی ایران). 17.میلانی،محسن،شکل گیری انقلاب اسلامی ایران از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، ترجمه مجتبی عطارزاده، گام نو، تهران،1382. 18.نقیب زاده، احمد،جامعه شناسی سیاسی،سمت تهران،1382. ۱۹.هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم،امیرکبیر،تهران ،1379. استفاده از مطالب تارنمای "برای یک ایران" بدون ذکر نام و آدرس این تارنما روا نیست. درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست. نظر کاربران: بنده واقعا از سخنان آقاي تيرداد تعجب ميكنم مثل اينكه ايشان بيش از حد جعليات وتحريفان سيماي به اصطلاح ملي را جدي گرفته ند وازاينكه ايشان ميگويند با ترك زبانان آشنايي دارند و... بنده كه در تبريز هستم وبر حسب كارم به نقاط ديگر آذربايجان نيز رفت وآمد ميكنم بايد بگويم كه اكنون در آذربايجان هيج عاملي به ندازه هويت گرايي قوي وفراگير نميباشد و اگر ايشان واقعا ميخواهند راست يا دروغ بودن اين مطلب را بدانند در يكي از روزهاي ملي كه متعلق به تركان آذربايجان ميباشد به هر كدام از شهرهاي آذربايجان كه ميتوانند سري بزنند تا از نزديك حكومت نظامي ويگان ويژه را شاهد باشند واما اينكه بگوئيم آذر ترك زبان اين هم از آن حرفهاست كه اگر منظور اينست كه ترك آذري كه قابل قبول است ولي اگر منظور همان دروغهاي امثال كسروي است كه ديگر تق اش دراومده وفاقد هيچ مدرك وسندي ميباشد وما خود را تورك ميدانيم لاغير a_tookan@yahoo.com ارسال به شبکههای اجتماعی
|
|
| ©foroneiran.com |