اسطورهها و اسطورهسازیها؛
شاهنامهخواني در بازی قدرت
ناصر فكوهي
foroneiran.com | Sat, 01.03.2008, 12:41
به نظر ميرسد كنشگران اجتماعي، اعم از كنشگران خاص (متوليان قدرت در همه ابعاد آن، روشنفكران، دانشمندان و...) بيش از حد، خود در معرض <دستكاری> گفتمان اسطورهساز خويش قرار دارند، به نحوی كه اين اثر ادبی با عمر هزار ساله را گاه با يك اعلاميه يا ميثاق ملی و بيانيه مليگرايانه قرن نوزدهمی يا قرن بيستمي، اشتباه ميگيرند و خود تحتتاثير احساساتی قرار ميگيرند كه بايد به شيوهای آگاهانه در ديگران به وجود بياورند. |
|
داستان فردوسی و شاهنامهاش در كشور ما سرگذشت غريبی داشته است، در سالهای نخست انقلاب اسلامی ما با واكنشی اغلب تند و اگر خواسته باشيم با ملايمت بسيار سخن بگوييم با نوعی نفی كمابيش روشن نسبت به اين <شاهكار ادبيات ايران> و <بنيانگذار فرهنگ ايراني> در گفتمانهای عمومی حوزه قدرت روبهرو بوديم كه ظاهرا توجيه اين واكنش در سوءاستفادهای بود كه رژيم گذشته برای توجيه ديكتاتوری نظامی خود از اين ميراث و بهطور كلی ميراث ايران باستان ميكرد تا با انتساب قدرت پادشاهی به قدرت ايزدی، زورگوييها و تبعيضها و يك سيستم به ظاهر مدرن اما در واقع به شدت گذشتهگرا، بیسامان و بيعدالت را توجيه كند.
در طول جنگ تحميلی به تدريج و بهدليل نياز مشروع به استناد به احساسات ملی در كنار احساسات دينی ايرانيان برای دفاع از آب و خاكشان، خوشبختانه اين گرايشهای منفی و غيرقابل توجيه كنار رفتند و از پايان جنگ تحميلی ما در پی كنار هم قرار نهادن هويت اسلامی و هويت ايرانی به مثابه دو ركن اساسی هويت ايرانی بوديم و هستيم كه نكتهای مثبت و تا حد زيادی ناگزير بوده است.
در واقع، فرآيند اسطورهسازی از اسطورهها در خدمت شكل دادن به قدرت و در اين مورد خاص قدرت دولت ملي، عموما بر اساس سازوكارهای رمانتيك، روندی شناخته شده در زمينه شكلگيری و ظهور دولتهای مدرن و بهخصوص رشد و تقويت و تداوم آنها است كه قرن نوزدهم اروپايی شاهد گويايی برای آن بوده است. اين نيز تقريبا همان چيزی است كه (البته با تفاوتهای فرهنگی بسيار) در ايران در طول سالهای پس از جنگ تحميلی شاهد آن هستيم.
با اين وجود دو عامل منفی در اين فرآيند قابل ذكر است كه عدم توجه به آنها ميتواند آسيبهايی كوتاه يا درازمدت به چنين فرآيند مثبتی وارد كند:
1- به نظر ميرسد كنشگران اجتماعي، اعم از كنشگران خاص (متوليان قدرت در همه ابعاد آن، روشنفكران، دانشمندان و...) بيش از حد، خود در معرض <دستكاری> گفتمان اسطورهساز خويش قرار دارند، به نحوی كه اين اثر ادبی با عمر هزار ساله را گاه با يك اعلاميه يا ميثاق ملی و بيانيه مليگرايانه قرن نوزدهمی يا قرن بيستمي، اشتباه ميگيرند و خود تحتتاثير احساساتی قرار ميگيرند كه بايد به شيوهای آگاهانه در ديگران به وجود بياورند.
اين امر مصداقی روشن از <زمانپريشي( >) anchronism يا انتقال مفاهيم كنونی به گذشتههای دور و استفاده نامناسب از آنها است.
اما بدتر از آن بيتوجهی به تبعات اينگونه اسطورهسازیهاست؛ اين گفتمان اسطورهساز ميتواند بر اساس روندهايی اغلب ناخودآگاه و تبعيت از ساختارهايی بيرونی و باز هم واكنشي، اسطورهسازان و مخاطبانشان را به سوی اشكال گوناگونی از انحراف و احساسات جماعتگرايانه و حتی شووينيستی پيش ببرد كه در دنيای امروز نه تنها كمكی به ساختن دولت ملی نميكند بلكه به سرعت خطر انفكاكها و فعال شدن گسلهای هويتی (قومي، محلي، مذهبی و...) را در سطح جغرافيايی - فرهنگی افزايش ميدهد.
امروز به گمان ما زمان آن رسيده است كه با پرهيز از شخصيتپردازیهای خيالی بر اساس اشكال خيالی و الگوسازیهای ايدئولوژيك كه هيچگاه نه در كشور ما و نه در هيچ كجای ديگر تقريبا هيچ تاثيری در روندهای زنده و پويای اجتماعی نداشتهاند جز آنكه واكنشهايهايی ضد همان ايدئولوژیها ايجاد كنند، به رابطهای منطقيتر ميان شكل و محتوا بينديشيم و آن را به اجرا درآوريم. |
2- نوعی روانپريشی نيز در كنار اين وفاق و اجماع به ظاهر عمومی مشاهده ميشود كه هر چند تا حدی رو به كاهش است اما هنوز تداوم دارد و ميتواند آسيبهايی جدی به سازوكارهای شناختی و نظامهای انديشه افراد وارد كند. امروز در حالی كه هزاره شاهنامه و فردوسی برگزار ميشود و در همه جا سخن از اوست، نام قهرمانان حماسی وی همچنان از خلال فيلمها و سريالهای تلويزيونی و سينمايی بر منفيترين و پليدترين شخصيتهای داستان گذاشته ميشود، بهگونهای كه گاه در سريالی كه آكنده از چنين شخصيتهايی است ميتوان تقريبا تمام <شاهنامه> را مرور كرد.
اين امر ظاهرا بر اساس سنتی انجام ميگيرد كه به گذشتهای چند ده ساله و پيش از اجماع بر سر هويت اسلامی و ايرانی وجود داشت و در آن چنين نامهايی شامل همان تحقيری ميشدند كه كل ميراث فرهنگی پيش از اسلام در ايران (با همان دليل <پادشاهي> فرض كردن آن.) اين در حالی است كه تداوم استفاده از اين روش در رسانههای عمومی سبب يك روانپريشی (اسكيزوفرني) و تناقضگويی ميشود كه به هيچ رو قابل توجيه نيست و ميتواند به شدت ساختارهای گفتمان رسمی و غيررسمی را در سطح زبان و درسطح رفتارهای اجتماعی از طريق از ميان بردن و مبهم كردن الگوهای استنادی تخريب كند.
امروز به گمان ما زمان آن رسيده است كه با پرهيز از شخصيتپردازیهای خيالی بر اساس اشكال خيالی و الگوسازیهای ايدئولوژيك كه هيچگاه نه در كشور ما و نه در هيچ كجای ديگر تقريبا هيچ تاثيری در روندهای زنده و پويای اجتماعی نداشتهاند جز آنكه واكنشهایهايی ضد همان ايدئولوژیها ايجاد كنند، به رابطهای منطقيتر ميان شكل و محتوا بينديشيم و آن را به اجرا درآوريم.
البته اين نكات به هيچ رو نه ذرهای از ارزش ادبي، اسطورهای و تاريخی شاهنامه كه عمدتا بازتابی از ادبيات مقدس ايران باستان است ميكاهد و نه گويای شك و ترديد ما نسبت به حسننيت كنشگرانی است كه درون چنين سازوكارهايی وارد ميشوند، اما بايد توجه داشت كه فرآيندهای اجتماعی كنش، لزوما با اراده ما و با آنچه ما درباره كنشهايمان ميپنداريم انطباق ندارند و در بسياری موارد، ما خود بازيچه بازیهايی هستيم كه گمان ميكنيم (آن هم فقط گمان) چون قواعدش را خود نوشتهايم، هرگز در آنها بازی نميخوريم.
این مقاله ابتدا در تارنمای روزنا منتشر شده است. http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=60271
درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست.
ارسال به شبکههای اجتماعی