| Thursday 17 May 2012 | www.foroneiran.com | پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
ناسیونالیسم، هویت و دولت ملی در تئوری اجتماعی (بخش دوم)حبیب الله فاضلی
foroneiran.com | Mon, 21.07.2008, 9:17
مردمي كه به مثابه يك قدرت مستقل بهطور قانوني متحد گرديدهاند از ديدگاه هنريكفون تريشكه دولت محسوب ميشوند. از ديد تريشكه دولت هميشه فوق افراد است و حق دارد نسبت به آنها قدرت مطلقه داشته باشد. دولت اساساً همراه با قدرت است و قدرت خود را به دو شيوه اعمال ميكند: 1) دولت، كارگزارِ عالي ايجاد انسانيت و اخلاق است. تريشكه متاثر از ارسطو نسبت به دولت است و دولت را يك اجتماع اخلاقي ميداند كه همه اصول از آن صادر ميگردد و خود تحت هيچ اصولي نيست. 2) دولت قدرت خود را از طريق جنگ اعمال ميكند و تنها اوست كه شايستگي تملك ابراز خشونت را داراست. تريشكه از مهمترين نمايندگان نگرش آلماني دولت و ناسيوناليسم ميباشد و همهی متفكران بعدی اين حوزه از وی متاثرند. تريشكه بيان ميداشت عظمت تاريخ در درگيری پياپي ملتهاست و توقف احمقانه است، او به هيچ وجه خواهان آيندهای صلحآميز نبود و بيان ميداشت فقط در جنگ است كه يك ملت به معناي دقيق كلمه ملت ميگردد. فرد در همه تحولات بايد مطيع محض دولت باشد و امكان شورش يا انقلاب غيرممكن به نظر ميرسد. از نظر تريشكه مهينپرستي ناب، آگاهي از همكاری با واحد سياسي، آگاهي ريشه داشتن در دستاوردهای اجدادي و آگاهي انتقال آنها به اخلاف است به عبارتي ديگر گذشتهي تاريخي مشترك يكي از مشخصههای تشكيلدهنده ناسيوناليسم است. داشتن آگاهي مستلزم مشاركت فعال است. آنچه افراد را وادار ميكند تا در دولت فعاليت كنند وجان بدهند آرمانهای والای افتخار ملي است و اين قابل فروكاست به امور مادي نيست. تريشكه تأكيد ميكند كه فقط در يك دولت بزرگ است كه غرور ملي حفظ و توسعه مييابد و دولت كوچك توان خودنمايي در هيچ عرصهاي را دارا نيست او متذكر ميشود كه برتري فرهنگ غرب ريشه در اين واقعيت دارد كه اروپاي غربي تودههاي مردمي يكدست و وسيع دارد اما شرق زمينهي كلاسيك اجزاي ملتهای متفرق است.(29) تريشكه بر متفكران بعد از خود همانند اميل دوركهايم و ماكسوبر تأثير فراواني گذاشته است. در دیدگاه دوركهايم دولت حاكم مطلق و فرد مطيع مطلق است، دولت هيچ كاری انجام نميدهد بلكه الزام به انجام كار ميكند و افراد وسيلهای برای اجرای طرحهای دولت هستند. آزادی فرد در دولت قوی ميسر است و در دولت است كه فرد طبيعتش را شكوفا ميسازد. در نظر دوركهايم دولت بسيار قدر قدرت و گسترده ميگردد و برای هدايت اخلاقي مردم تحت حاكميتش و رساندن آنها به سعادت بايد بر شيوهی عملكرد آنها نظارت داشته باشد. دوركهايم مهينپرستي يا ناسيوناليسم را حسي ميداند كه افراد را به جامعه سياسي ملحق ميكند. ماكس وبر هم در ادامهی تريكشه حايز اهميت است، هر چند او به صورت مستقل اثری در باب ناسيوناليسم ندارد اما طرز فكر و عملي ناسيوناليستي از خود نشان داده است. برای وبر و تريشكه مليت فراتر از هر ايده ديگري حتي دموكراسي است. وبر و تريشكه از آلمان بزرگتر كه بتواند مليت آلماني را گسترش دهد حمايت مينمودند و اهداف ملي را فوق اهداف بشري ميديدند.(30) دوركهايم و وبر هر دو شاهد شكست بينالملل دوم بودند، يعني هنگامي كه كارگران در دفاع از درخواستهای اوليهي بينالملل به منظور همبستگي پرولتاريايي با تمام وجود به ارتشهای مليشان ملحق شدند و به پاسداری از وطنشان در مقابل ارتشهای نيرومندِ پرولتاريايي دشمنان خود پرداختند و ثابت گرديد هويت سياسي ناسيوناليستي قدرتمندتر از هويت سياسي طبقاتي است. * ارنست گلنر نوشتههای گلنر بهترين نقطهی شروع برای بحث پيرامون نقش فرهنگ در خلق ناسيوناليسم ميباشد و بسياری از متخصصين نظريهي وی را مهم ترين تلاش برای فهم ناسيوناليسم ارزيابي كردهاند.(31) نظريه گلنر در باب ناسيوناليسم را ميتوان در بستر سنت طولاني مدتي كه منشأ آن به دوركهايم و و وبر ميرسد را ميتوان به نحو بهتری درك كرد. خصوصيت اصلي اين سنت، تمايز پايهای بين جوامع «سنتي و مدرن» است. گلنر همانند ساير پدران جامعهشناسي، سه مرحله را در تاريخ بشر مطرح كرد: شكارگری - جمعآوری، كشاورزی – سواد و صنعتي. اين تمايز بنيان تبيين گلنر است كه وی آنها را به مثابه انتخابي در برابر «نظريههای غلط» ناسيوناليسم مطرح ميكند. در نزد گلنر ناسيوناليسم خصيصهی بنيادين جهان مدرن است، زيرا در بخش اعظم تاريخ بشر واحدهاي سياسي برحسب اصول ناسيوناليستي سازمان نيافته بودند. در اعصار ماقبل مدرن مليت حاكمان در نظر محكومان اهميتي نداشت آنچه اهميت داشت عادلتر و مهربانتر بودن از اسلاف بود و تنها در جهان مدرن به ضرورتي جامعهشناسانه مبدل شد و وظيفه نظريه ناسيوناليسم تبيين چرايي و چگونگي اين اتفاق است. در دورهی شكارگری - جمعآوری دولت و مفهوم ناسيوناليسم جايگاهي ندارد و لذا مورد توجه گلنر قرار ندارد. در دورهی كشاورزی - سواد نظام پيچيدهای از شئون نسبتاً با ثبات است و تملك يك شأن و دسترسي به حقوق و امتيازات آن مهم ترين دغدغه افراد است، در اين جامعه قدرت و فرهنگ كه در نظريه ناسيوناليستي دو شريك بالقوهاند تمايل چنداني به هم ندارند. طبقه حاكم يعني ديوانيان، روحانيون و كاهنان از فرهنگ برای متمايز ساختن خويش از اكثريت عمدهی مولدان كشاورزي بيواسطه استفاده ميكنند و بنابراين يك تفاوت فاحش و گاه متعارض بين فرهنگ عالي (حاكمان) و فرهنگ داني وجود دارد. حكمرانان انگيزهاي برای تحكيم تجانس سياسي در رعايای خود ندارند بلكه برعكس از تجانس سياسي سود ميبرند. به صورت كلي چون هيچ نوع همگونسازي فرهنگي در جوامع كشاورزی - باسواد وجود ندارد، ملتي هم نميتواند وجود داشته باشد.(32) گلنر يك رابطهی كاملاً متفاوتي بين قدرت و فرهنگ در جوامع صنعتي فرض ميكند. در جوامع صنعتي فرهنگي عالي در كل جامعه رخنه ميكند، آن را تعريف و به وسيلهی قدرت سياسي حفظ ميشود. فرهنگ مشترك برای حفظ نظم اجتماعي در جوامع كشاورزي -سواد ضروری نيست، زيرا شأن كه جايگاه فرد در نظام نقشهای اجتماعي است، انتسابي ميباشد. در چنين جوامعي فرهنگ فقط ساختار را تقويت كرده و وفاداریهای موجود را تشديد ميكند. برعكس در جوامع صنعتي كه مشخصهی آنها ميزان زياد تحرك اجتماعي است و ديگر نقشها انتسابي نيستند فرهنگ نقش فعالتری ايفا ميكند و ماهيت كارها با وضعيت كشاورزی متفاوت است. بهطور كلي تمام بحث گلنر در اين قسمت اين است كه نظامي كه صنعتي ميشود يا در حال صنعتي شدن است نيازمند يك نوع يكسانسازی و ايجاد فرهنگ و زبان استاندارد همگاني است و حضور گرايشها و فرهنگهای محلي ميتواند مانع شكلگيری اين فرهنگ جديد باشد، لاجرم دولت مدرن فرآيند يكسانسازی (asimilation) را تسريع ميبخشد و به استانداردسازی (standardization) فرهنگ ميپردازد. روش ديگری كه به استانداردسازی ياری ميرساند اين است كه جامعه صنعتي بر پايهی «رشد مداوم» پايهگذاری شده است و اين مستلزم دگرگوني مداوم ساختار شغلي است چرا كه چنين سيستمي نميتواند از نظام ثابتي نقشهاي انتسابي تشكيل شود. از طرفي هم صنعتي شدن نيازمند سطح بالايي از مهارت فني در بسياری از مشاغل ميباشد و اين بدان معناست كه اين مناصب بايد براساس «حكومت شايستگان» پر شود و اين خود منجر به نوع خاصي از مساوات طلبي در جامعه ميشود و شايستگان امكان تحرك مييابند. آموزش و پرورش كه به صورت هدايت شده جريان دارد، دارای ماهيت متفاوتي از جوامع گذشته است. ديگر آموزش در خانواده، قبيله يا روستا صورت نميگيرد بلكه در مدرسه و دانشگاه انجام ميشود و دستورالعملهای فرهنگ مشترك را مي گيرند تا بتوانند در جامعه زندگي كنند.در نتيجه كسب شغل يا تحرك شغلي و امنيت و عزت نفس بر محور تربيت و فرهنگ و ميزان آموزش افراد ميچرخد، انسان جامعه صنعتي ديگر وفادار به شاه يا زمين يا ايمان نيست، خود هرچه ميخواهد ميگويد و در نهايت وفادار به فرهنگ است. بدون شك فراهم آوردن چنين زيربنای آموزشي نيازمند يك دستگاه عريض و طويل دولت مركزی است. خلاصه كلام آنكه ناسيوناليسم است كه ملتها را به وجود ميآورد، خود ناسيوناليسم هم محصول سازماندهي است و مهم ترين كار ويژه ناسيوناليسم نيز همان يكسانسازی فرهنگي است. در ديدگاه گلنر ناسيوناليسم ذاتاً تحميل عمومي يك فرهنگ والا بر جامعه است و فرهنگ مشترك به تدريج به عامل و هسته اصلي هويت فرد تبديل ميشود. در ادامه گلنر به خصوصيات «ضد آنتروپي»كه در واقع مانع يكسانسازی يا استانداردسازی ميباشند رنگ پوست، عادتهای عميق مذهبي و فرهنگي كه به سختي در فرهنگ والا حل ميگردند نيز اشاره ميكند كه در صورت تداوم و ناكارآمدی دولت ممكن است به پيدايش ملتها و فرهنگهاي حاشيهای جديدی در كنار فرهنگ والا تبديل شود.(33) فردريك ليست و نظام ملي اقتصاد سياسي ماركسيسم و در رأس آن كارل ماركس ناسيوناليسم را تجلي بورژوازی و اساساً در رابطه طبقاتي كارگر - بورژوازی ميديد و فردريكليست را كه به نقد افكار ماركس پرداخته بود را نماينده فكر بورژوازی ميدانست، ليست در پي ايجاد راهحلي براي سرمايهداری ملي بود.(34) فردريكليست (1846-1789) از بنيانگذاران اصلي مكتب تاريخيون (معتقد به بررسي مباني تاريخي در بررسي مسايل اقتصادي روز) است، هر چند او در باب ناسيوناليسم نظری اثری را تأليف ننموده اما به دليل تأكيد وی برامر «منافع ملي» و شكلگيری بورژوازی ملي غالباً در شمار ناسيوناليستهای مهم به شمار آورده ميشود و در آلمان نيز وی را معمار اصلي صنعتي شدن و كتاب وی را مانيفيست عملكرد بيسمارك ميدانند، ما نيز به دليل جايگاه و اهميت وی به خصوص هنگامي كه در مقابل حاميان تجارت آزاد و ليبراليسم كلاسيك قرار ميگيرد، در اينجا به نظريات وی اشارهای خواهيم داشت. مكتب كلاسيك كه مدعي آزادی در كسب و كار و به خصوص نظريهی آزادی تجاری بود نظريه خود را براساس يك سری شرايط فرضي استوار ميكند كه برخي از آنها عبارتند از: 1- صلح دائم در جهان برقرار است. 2- حركت كارگر و سرمايه بين كشورها در جريان است و مانعي در راه آن نيست. 3- كشورها منافع مشترك دارند و منافع آنها جداگانه مطرح نيست. 4- همه كشورها از قدرت رقابت نسبتاً مساوی برخوردارند. ليست در كتابش تكتك اين مفروضات را رد و به شرايط واقعي تكتك كشورها توجه كرده و برای تأكيد آن از تجربه تاريخي آنها مدد ميگيرد. ليست معتقد است كه اصول مكتب كلاسيك مبتني بر آزادی بدون قيد و شرط تجارت در يك بازار بينالمللي با ماهيت ملي و مليتها مغاير است و تا زماني كه ملتها وجود دارند و منافع ملي يكيك كشورها جداگانه مطرح است چنين نظراتي منحرف كننده و موهوم است. ليست در كتاب معروفش «نظام ملي اقتصاد سياسي» به آدام اسميت حمله ميكند كه برخلاف عنوان كتابش «پژوهشي در ماهيت ثروت ملي» در پي نشان دادن راه ثروتمند شدن كشورها نيست و با طرح تجارت آزاد و بدون قيد و شرط در پي كسب ثروت برای كشور خود يعني انگلستان است.
لزوم صنعتي شدن تكتك كشورها و توجه به منافع ملي موضوع اصلي كتاب ليست است، مترجم انگليسي كتاب ليست متذكر ميگردد كه دلايل قاطع وجود دارد كه تفكرات ليست الهام بخش مهم ترين كشورهای جهان از جمله امريكا، آلمان و ژاپن گرديده است.(35) مدعای اصلي كتاب ليست «ورود مواد خام و صدور مواد ساخته شده» يعني كسب قدرت توليدی، سازندگي و صنعتي برای يك ملت است، صدور يك كالای ساخته شده در داخل در واقع صدور نتايج تلاشهای متعالي يك ملت است.(36) ليست در رد نظريه دستنامرئي بيان ميدارد اگر دست نامرئي كارساز بود بايد در اجتماعات «وحشي» و عقبمانده كه دولت معمولاً در امور آن كمتر دخالت دارد بهترين پيشرفتها حاصل آمده باشد. ليست حمايت دولت مخصوصاً در مراحل اوليه شكلگيری صنايع را ضروری ميشمارد همانند حمايتهای مستقيم، حمايتهای گمركي و اختصاص بازار داخلي عمدتاً به صنايع ملي. از جمله مهم ترين انتقادات به ليست اين بود كه تئوری های آن جهت منافع جهان نوشته نشده و فقط آلمان را مورد توجه قرار داده هر چند اين واقعيت را هرگز ليست كتمان نكرد و منظور اساسي و نهايي ليست رهانيدن آلمان از سلطهی قدرت صنعتي انگلستان بود. ليست بيان ميداشت كه قانون تجارت آزاد ميتواند بين دو يا چند ملت درست باشد اما زماني كه همه ملتها آن را رعايت كنند و در شرايطي مساوی قرار گرفته باشند در غير اينصورت به ضرر ملل ضعيفتر ميباشد، او تصريح داشت كه آلمان بايد از لحاظ ملي با سياستهای حمايتي اقتصاد خود را به حد ساير جوامع پيشرفته برساند و اگر به آن مرحله رسيد ميتواند سياست تجارت آزاد را اتخاذ كند. ليست به وضوح بيان ميداشت مشخصهی اصلي نظام اقتصادی پيشنهادی من برخلاف نظام اقتصادی كلاسيك كه داعيه جهاني و جهانگرايي دارد مليت است.(37) نتيجهگيری در اين مقاله كوشيديم تا بيان نماييم داعيههای هويتي يكي از اصليترين نيازهای بشر ميباشد و تاريخ غيريتسازهای بشر چيزی غير از آن نيست و تلاشي بوده برای تمايز خود (self) از غير (other). جهت پاسخگويي به اين نياز هويتي انسانها ايدئولوژیها و مكاتب مختلفي به وجود آمدهاند، ماركسيسم، سوسياليسم، ليبراليسم، و ... از مهمترين مكاتب هويتبخش در قرن بيستم محسوب ميگردند. ناسيوناليسم نيز بهعنوان يك نظريه انديشه و عمل و نه ايدئولوژی از مهم ترين عناصر هويتبخشي بوده كه فارغ و فراتر از ايدئولوژیهای رايج، جهان ملتها را معنا بخشيده و ايدئولوژیهای كلان را متأثر ساخته است. در صدد بوديم تا نشان دهيم ناسيوناليسم نه تنها دستاورد روشنگری و مدرنيسم نبوده بلكه عنصر ميهنپرستي و فداكاری در راه آرمانهای ملي در تمام طول تاريخ ملتها وجود داشته هر چند كه سعي نموديم ميهنپرستي كلاسيك را از ناسيوناليسم مدرن يا مدني تمايز ببخشيم. بدون شك ناسيوناليسم بهعنوان يك نظريه اعتباری و بشری همانند همه مكاتب ديگر تاريخ ديالكتيكي و ژانوس گونه خاصي را به نمايش گذاشته است. از طرفي بهعنوان عنصری رهاييبخش ظاهر گرديده و عامل رهايي ملتها از دام استعمار گرديده و ملتهای زيادی به ياری آن به استقلال دست يافتهاند و يا اينكه همانند ايتاليا و به رهبری ماتسيني شاهد اتحاد و استقلال را برای ملتها به ارمغان آورده است. از طرفي ديگر انگيزش همين نظريه رهاييبخش به وسيله افرادی چون موسوليني يا هيتلر جهان را در جنگي جهاني گرفتار نمود واز آن توجيهي برای جهانگشايي ساختند، در حالي كه ماندلا، سوكارنو، گاندی و مصدق با اين انديشه پيامآور استقلال و آزادی گرديدهاند. از ناسيوناليسم رومانتيك در برابر ناسيوناليسم مدني نام برده ميشود، ناسيوناليسم رومانتيك معمولاً در شرايط اضطرار محيطي، جنگ و بهگونهای سرشار از احساسات بروز مينمايد و معمولاً به دولتهای مطلقه ميانجامد.(38) در كشورهای غيرمستعمره و با درجهای از توسعهيافتگي ناسيوناليسم مدني بارور ميگردد كه معمولاً دارای نگرشي توسعهطلب، اعتلابخش و در نهايت معنابخش ميباشد. ناسيوناليسم و داعيه هويتي كه در اين مقاله مورد توجه قرار گرفت متمركز بر ابعاد داخلي و ملي اين مساله ميباشد در حالي كه امروزه ديگر نبايد نقش و تأثير ساختار نظام بينالملل، سياست قدرتهای جهاني و سازمانهای بينالمللي را ناديده گرفت. به راستي كه بررسي تاريخ ملت و ناسيوناليسم در كشورهايي چون ليتواني، لتوني، استوني، تركمستان، گرجستان، كرواسي و اسلوني و بسياری ديگراز كشورها فارغ از ملاحظات بينالمللي ارزيابي نميشود. و اما نكته آخر اينكه آيا «مسالهی ناسيوناليسم» با وجود تحولات جهاني همچنان باقي مانده است؟ بسياری از تحليگران اجتماعي جنگ جهاني دوم را آخرين نفسهای ناسيوناليسم دانستند كه بعد از آن بايستي بقايای آن را در آرشيوها و كتب تاريخ انديشهها جستجو كرد چرا كه نظريات انترناسيوناليستي و جهانشمولي كارويژههای ناسيوناليسم را ايفا و حضور ناسيوناليسم را بيمعني مينامند. بهطور خلاصه ميتوان گفت كه تحولات بعد از جنگ دوم جهاني به ويژه يكي دو دهه اخير نشان داده كه نه تنها ناسيوناليسم بهعنوان يك نظريه معنابخش اعتبار خود را از دست نداده بلكه نشانههای حيات و سرزندگي اين انديشه به خوبي هويداست. ناتواني قاره اروپا در رسيدن به اتحاد واقعي و عدم تصويب قانون اساسي اروپا بوسيله كشورهاي مهم اين قاره در كنار تلاشهاي صدها گروه و حزب ناسيوناليست شاهد گويايي بر بقای اين انديشه ميباشد. شايد ناسيوناليسم تنها انديشهای بوده كه ابهامزدايي (Demystificaltion)و افسانهزدايي (Demythiozation) ناشي از مدرنيسم تأثير زيادی در سرنوشت آن نداشته است. ايران نيز به يمن روح سيلان و رو به تكاملش 25 قرن است كه زنده است و بسياری از پادشاهان دوره اسلامي نيز خود را احياءگران ابهت و اقتدار ايران زمين دانستهاند،(39) و به نظر نميرسد كه هويت جهانگرايانه توان حذف هويت ملي ايران را دارا باشد، دلايل و پژوهشي در اين باب را به مقالهاي ديگر واميگذاريم. منابع و مآخذ: 29) گيبرنا، مونتسترات، پيشين. 30) همان، ص 56. 31) اوزكريملي، اوموت. نظريههاي ناسيوناليسم. مترجم محمدعلي قاسمي. انتشارات موسسه مطالعات ملي.ص 158. 32) همان، 160. 33) همان، 164. جهت تفصيل بيشتر رجوع شود به: - E. Gellner. Nations and Nationalism. Oxford: Blackwell. 1983. - E. Gellner. Culture, Identiyand Politics. Cambridge university. 1987. 34) گيبرنا، مونتسترات،پيشين، ص 75. 35) مقدمه مترجم بر كتاب «نظام ملي اقتصاد سياسي». فردريك ليست. ترجمه ناصر معتمدي، شركت سهامي انتشار. چاپ اول 1370، ص 22. 36) همان، ص 28. 37) ليست، فردريك، نظام ملي اقتصاد سياسي. پيشين، ص 52. 38) سيفزاده، سيدحسين. مقدمه بر كتاب «مكاتب ناسيوناليسم». پيشين، ص 7. 39) هوار، كلمان. ايران و تمدن ايراني. ترجمه حسن انوشه. انتشارات اميركبير. چاپ اول 1363. ________________________________________ این جستار ارزنده ی آقای حبیب الله فاضلی (دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ) زیر نظر استاد گرانقدر دانشکده حقوق و علوم سیاسی «دکتر حمید احمدی» در فصلنامه تخصصی این دانشکده در شماره ۴ دوره ۳۷، زمستان ۱۳۸۶،صص 40-21 نیز چاپ گردیده است. (بخش یکم)">ناسيوناليسم، هويت و دولت ملی در تئوری اجتماعی (بخش یکم) درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست. انتشار مطالب تارنمای "برای یک ایران" بدون ذکر نام و آدرس این تارنما و کسب اجازه از نویسندگان آنها روا نیست. برگرفته از تارنمای روزنامک ">برگرفته از تارنمای روزنامک ارسال به شبکههای اجتماعی
|
|
| ©foroneiran.com |