| Thursday 17 May 2012 | www.foroneiran.com | پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
مفهوم شناسي نظري مليت و قوميت، بخش دومروح الله نصرتی
foroneiran.com | Fri, 29.02.2008, 19:57
در اين رابطه كه بنيانهاي يك ملت و مليت به كجا بر ميگردد و از كجا شروع ميشود، ديدگاههاي نظري مختلفي ارائه شده است كه در اينجا به دو ديدگاه مهم در اين زمينه پرداخته ميشود. رويكردهاي ازلي انگاران[1] صاحبنظران اين رويكردن معتقدند مليت جزئي فطري از آدميان است. مليت نيز مثل سخن گفتن، ديدن و … از ازل وجود داشته است. اين رويكرد مدعي است كه هويت ملي جزئي طبيعي از آدميان است. شخص مليت دارد درست همان گونه كه بيني و دو گوش دارد. ملتي كه شخص به آن تعلق دارد از پيش تعيين شده و بطور طبيعي معين ميباشد. به بيان ديگر شخص در يك ملت متولد ميشود، درست همانگونه كه در خانوادهاي متولد ميشود (اسميت[2]، 1995؛ 11). تقسيم آدميان به گروههاي متفاوت با خصوصيات فرهنگي مختلف جزئي از نظم طبيعي است و اين گروهها دافع يكديگرند(ليون، 1997؛ 12). حاميان اين ديدگاه معتقدند كه ملتها«سرحدات طبيعي» و از اين رو منشاء و جايگاه خاصي در طبيعت و همينطور منش، رسالت و سرنوشت خاصي دارند(اسميت، 1995؛ 32). همانطور كه اسميت ابراز ميكند، اين گروه بين ملتها و گروههاي قومي قايل به تفكيك نيستند. ناسيوناليسم صفت بشريت در همه اعصار است. جاويد انگاري يكي از شاخههاي نظري اين رويكرد است كه تفاوتهايي با ازلي انگاري دارد. اين گروه معتقدند كه ملتها از زمانهاي بسيار قديم وجود داشتهاند بيآنكه اين ديدگاه را بپذيرند كه ملتها حاصل نوعي پيوند ازلي هستند(اسميت؛ 1984). اين گروه ملتها را پديدههايي تاريخي ميداند، پديدههايي كه در طول قرون بوجود آمدهاند و خصوصيات ذاتي آنها عمدتاً تغييري نكرده است. جاويد انگارن معتقدند كه ملتها ممكن است ادواري از انحطاط يا فترت را در جريان سير تاريخي خود شاهد باشند، اما بداقبالي نميتواند جوهر ملي را تخريب كند. پيدا كردن دوباره ملت براي برافروختن مجدد شعلههاي ناسيوناليسم لازم است. مينوگ براي توصيف اين ديدگاه از استعاره زيباي خفته سود ميجويد: ملت زيباي خفتهاي است كه در انتظار بوسهاي براي زندگي دوباره است و ناسيوناليستها، شاهزادههايي هستند كه اين بوسة جادويي را خواهند زد(اسميت، 1995؛ 168). رويكردهاي نوگرا(مدرنيستي) مدرنيسم به عنوان واكنش در مقابل ازلي انگاران ظهور كرد. به نظر اسميت، مدرنيسم كلاسيك تدوين رسمي خود را در دهه 1960 و بيش از همه در قالب مدل ملتسازي يافت كه از نظر علوماجتماعي در بيداري جنبش ضد استعماري درآسيا و آفريقا جاذبهاي فراوان داشت( اوزكريملي، 1383؛109). بدنبال آن طيفي از مدلها و نظريهها پديدار شدند كه همگي ملتها را محصولات تاريخي ميدانستند. تبينهاي مدرنيستي به زودي تبديل به عقايد غالب در اين عرصه شدند. به رغم اينكه از اوايل دهه 1980، مدرنيستهاي قومي مداوماً آنها را به باد انتقاد گرفتهاند، هنوز هم بسياري از محققان به شكلي از مدرنيته وفا دارند. وجه مشترك همه اين مطالعات، اعتقاد به نو بودن ملتها و ناسيوناليسم است. مطابق اين نگرش، اين مفاهيم در دو سده اخير يعني سرآغاز انقلاب فرانسه ظهور كردند و ثمرة فرآيندهاي بسيار مدرني نظير سرمايهداري، صنعتي شدن، ظهور دولت ديوانسالار، شهرنشيني و سكولاريسم است(همان). در واقع اينها تنها در جهان مدرن بصورت ضرورتي اجتماعي در آمدند.و قبل از آن فضايي براي رشد علتها و ناسيوناليسم وجود نداشت. البته با وجود اينكه نظرياتي كه در اين گروه قرار مي گيرند نيز خود متنوع و متعدد هستند، اما در كل در اين اشتراك داشته كه ملت مفهومي سياسي است كه گذشتهاي معنادار و اصالتي ريشهاي ندارد، بلكه صرفاً شكل آرماني و ساختگي دارد و به عبارت ديگر به عنوان ابزاري جهت ايجاد مشروعيت براي دولتهاي ملي بازسازي شده است. به عبارت ديگر در اين ديدگاه ملت از مجموعه ويژگيهايي ساخته ميشود كه ذاتاً اصالتي ندارد، اما جهت اتحاد و هويت بخشي به مردماني كه بنابر مصلحتهاي سياسي در داخل يك مجموعه سرزمين گنجانده شدهاند، ويژگيهاي تصنعي برايش ساخته شده است(فكوهي، 1380؛ 137). نيرن معتقد است كه «از طريق ناسيوناليسم است كه جوامع ميكوشند خود را به سوي اقسام خاصي از اهداف (صنعتي شدن، رونق اقتصادي، برابري با ديگر ملل و غيره) با قسم خاصي از قهقرا بكشانند. با نگاه به درون، با كمك گرفتن و اتكاي بيشتر به منابع بومي، احياي قهرمانان مردمي گذشته و اساطير مربوط به خودشان و غيره» (اوزكريملي، 1383؛116). مباني نظري قوميت قوميت معادل كلمه Ethnicity اولين بار در سال 1953 توسط ديويد رايزمن بكار رفته است. اما ريشه لغوي آن از واژه قومي Ethnic است كه واژهاي است بسيار قديميتر كه خود از واژه يوناني Ethnos مشتق شده است(فكوهي، 1380؛ 106). در يونان باستان واژه Ethnos به قبايل كوچندهاي اطلاق ميشد كه هنوز در شهرها يا پوليسها مستقر نشده بودند. بنابراين در اين مفهوم تقابل نوع زيست شهري با زيست غيرشهري و تقابل خدا باوري شهروندان و بيدين بودن قومها قابل ملاحظه است(برتون، 1380؛ 233). واژه و مفهوم قوميت تا دهه 60 قرن بيستم در خود بار ارزشي منفي را حمل ميكرد كه در مورد گروههاي غير اروپايي و در چارچوب ايدئولوژيهاي نژادگرايانه مطرح ميشد. اما از دهه 60 قرن بيستم و با تاسيس دولتهاي ملي در كشورهاي مستعمره سابق در مقابل مفهوم مليت طرح شد. قوميت از سالهاي مياني قرن بيستم به يكي از مفاهيم اصلي در علوم اجتماعي تبديل شد و تا به امروز بصورت موضوعي اساسي در مطالعه و پژوهشهاي كاربردي باقي ماند(در همان؛ 234). قوميت را به بگونههاي مختلفي ميتوان تعريف كرد. ماكس وبر معتقد است كه گروههاي قومي، گروههاي انساني داراي باوري ذهني به اجداد مشترك هستند. باوري كه دليل آن ميتواند شباهتهاي فيزيكي، شباهت در رسوم، حافظه و خاطرات مشتركي باشد كه با يكديگر در كوچ و سكونت داشتهاند(همان؛ 235). فردريك بارث نيز درباره قوم چنين ميگويد: واژه گروه قومي در ادبيات انسانشناسي معمولاً به جمعيتي اطلاق ميشود كه داراي خودمختاري زيادي در باز توليد زيستي خود باشد، ارزشهاي فرهنگي بنيادين مشتركي داشته باشد كه درون اشكال فرهنگي با وحدت آشكاري گردهم آمده باشند و يك ميدان ارتباطي و كنش متقابل بسازند، داراي يك احساس تعلق به يك واقعيت بيروني باشند كه آنها را از ديگران تفكيك كند(همان). مدل اساسي قوميت در انسانشناسي را ميتوان بصورت زير خلاصه كرد: «قوميت درباره افتراق فرهنگي است؛ اگر چه قوميت اساساً به فرهنگ ارتباط دارد ولي ريشه در تعامل اجتماعي داشته و تا حدي نتيجه آن است؛ قوميت از فرهنگ كه جزء متشكله آن است ثابتتر يا غير متغيرتر نيست. قوميت يك هويت اجتماعي است كه هم جمعي است هم فردي. و در تعامل اجتماعي تجلي بيروني مييابد و در خودآگاهي شخص دروني ميشود»(بالمرو ديگران، 1381؛ 170)
پرسش پيرامون ماهيت هويت قومي منجر به رويكردهاي نظري متفاوت در باب قوميت شده است. ديدگاههاي نظري حول سوالات زير شكل گرفته است: آيا قوميت يك جنبهي اساسي و ازلي از حيات و خودآگاهي بشري را تشكيل ميدهد و اساساً از حيث تقاضاهاي ضروري كه براي افراد مطرح ميسازد و الزاماتي كه بين فرد و گروه بوجود ميآورد، لايتغير و تغيير ناپذير است؟ يا به هر مقدار بنا به وضعيت تعريف ميشود يا مورد دستكاري استراتژيكي و تاكتيكي قرار ميگيرد و ميتواند در هر دو سطح فردي و جمعي تحول آفرين باشد. رويكردهاي ازلي انگاري هويت قومي ادوارد شيلز اولين كسي است كه اين اصطلاح را بكار گرفت(اوزكريملي، 1383؛ 86). شيلز اين اصطلاح را دال بر روابط درون خانواده بكار برد. وي مدعي است قدرت تعلقاتي كه فرد نسبت به اعضاي خانوادهاش. احساس ميكند، ناشي از تعامل نيست بلكه از معناي خاص و وصف ناپذيري كه به پيوند خوني نسبت داده ميشود، نشئت ميگيرد. به نظر شيلز اين تعلقات را فقط ميتوان با لفظ ازلي توصيف نمود(همان). مدل ازلي ريشههاي عميقي در واكنش رمانتيكي به عقلانيت روشنگري دارد، اين مدل كه بعضي جنبههاي چشمگيرتر آن در آثار هردروهگل يافت ميشود، چيزي فراتر از يك نقطه نظر آكادميك است و منشور فكري شووينيسم و ناسيوناليسم قومي را تشكيل ميدهد. بر اين اساس گروههاي قومي طبيعي قلمداد ميشوند و عواطف قومي توجيه ميگردند. ازلي انگاران هويت قومي، گروه يكپارچهاي را تشكيل نميدهند. ازلي انگاران هويت قومي به سه صورت متفاوت در ادبيات ناسيوناليسم ظاهر ميشود. طبيعتگراها مدعياند كه هويت قومي جزئي طبيعي آدميان هستند، اين گروه بين ملتها و گروههاي قومي قايل به تفكيك نيستند و معتقدند ناسيوناليسم صفت بشريت در همه اعصار است(همان؛ 88). اين گروه معتقدند كه تعلقات قومي و ملي اخذ شده نيستند و از اين رو بر همه تعاملات اجتماعي تقدم دارند. زيست شناسان اجتماعي در پي يافتن ريشههاي پيوندهاي قومي و ملي در سازو كارهاي ژنتيكي و غرايز هستند و ملت را مصداق گسترش سبك خويشاوندي يا نوعي از خانواده بزرگ ميدانند. در نهايت طرفداران ازلي انگاري هويت فرهنگي بر برداشتها و اعتقادات افراد متمركز ميشوند. اين رويكرد عموماً تداعي كننده آثار ادوارد شيلز و كليفورد گيرتز است. مفهوم ازلي انگاري هويت قومي در آثار اين نويسندگان محتوي سه ايده اصلي است. اين گروه معتقدند كه هويتها يا تعلقات ازلي، داده شده، متقدم، غير مشتق، مقدم بر همه تجارب و تعاملات هستند و در واقع همه تعاملات در درون واقعيتهاي ازلي صورت ميگيرند. تعلقات ازلي بيش از آنكه جامعه شناسانه باشند، طبيعي هستند و هيچ منبع اجتماعي ندارند. احساسات ازلي توصيف ناپذير، پر قدرت و اجبار آميزند. اگر فردي عضو گروه باشد، ضرورتاً تعلقات خاص آن گروه و رويههاي آن (بويژه زبان و فرهنگ) را احساس خواهد كرد (همان؛ 94). فرهنگ محوران معتقدند آنچه تعلقات نيرومندي را كه افراد درباره موديات وجود احساس ميكنند تشكيل ميدهد، اعتقاد به قداست آنهاست. بطوركلي ازلي گرايان قومي مدعي هستند كه هويت قومي بر پايه تعلقات عميق وكهن به يك گروه يا يك فرهنگ قرار دارد(فكوهي، 1380؛114). اين گروه معتقدند كه قوميت پديدهاي مدرن نيست و با تغيير و تحول شرايط از بين نخواهد رفت. البته اين نوع ديدگاه بطور جدي مورد نقد قرار گرفته است. رويكردهاي ابزارانگاري [3] بطور كلي ابزارانگاران معتقدند هويتهاي ملي و قومي وسيله منعطفي در دست گروههاي نخبه رقيباند تا در مبارزه كلي بر سر قدرت، ثروت و اعتبار حمايت تودهاي بوجود آورند. اينان در تقابل شديد با ازلي انگاران هويت قومي كه قوميت را امري داده شده و موجود در وضعيت بشر ميدانستند، مدعي هستند كه تعلقات قومي و سياسي در پاسخ به اوضاع و شرايط متحول و دخل و تصرف نخبگان سياسي بطور مداوم باز تعريف و بازسازي ميشوند. همچنين مطالعه قوميت و مليت تا حدود زيادي مطالعه تحول فرهنگي است كه سياست آن را برانگيخته است. به بياني دقيقتر، فرآيندي است كه از طريق آن نخبگان و نخبگان رقيب در داخل گروههاي قومي وجوهي از فرهنگهاي قومي را برميگزينند، ارزش و معناي جديدي به آن ميبخشند و از آنها به عنوان نهادهايي براي بسيج گروه، دفاع از منافع آن و رقابت با ديگر گروهها سود ميجويند(اوزكريملي، 1383؛ 137). براس مهمترين صاحبنظر رويكرد ابزارانگاري است. وي چارچوب نظري خود را مبتني بر فرضهاي زير تدوين ميكند. فرض اول به تغييرپذيري هويتهاي قومي مربوط ميشود. براس معتقد است در خيزش هويتهاي قومي و تحول آنها به ناسيوناليسم هيچ چيز اجتناب ناپذيري وجود ندارد بلكه برعكس هويتهاي فرهنگي تنها تحت شرايط خاصي محتمل است كه سياسي شوند كه به شناسايي و تجزيه و تحليل دقيق نياز دارند. ثانياً منازعات قومي از تفاوتهاي فرهنگي ناشي نميشوند بلكه حاصل محيط اقتصادي و سياسي وسيعتري هستند كه به ماهيت رقابت ميان گروههاي نخبه نيز شكل ميدهد. ثالثاً اين رقابت بر تعريف گروههاي قومي مربوطه و تداوم آنها تاثير ميگذارد. اين امر ناشي از آن است كه صور، ارزشها و رويههاي فرهنگي گروههاي قومي به لحاظ سياسي منبعي براي نخبگان در مبارزهشان بر سر قدرت و اعتبار ميشود. نهايت اينكه همه اين مفروضات اثبات ميكنند كه فرآيند شكلگيري هويت قومي و تبديل آن به ناسيوناليسم برگشتپذير است. رويكرد نمادپردازي قومي در سالهاي اخير عدهاي از محققان كه نقش پيوندها و احساسات قومي از پيش موجود را در شكلگيري دولتهاي مدرن در كانون توجه خويش قرار دادهاند، استدلال مدرنيستي (ابزار گرايانه) را به زير سوال كشيدهاند. اين پژوهشگران استدلال ميكنند كه ابزارگرايان در تصميمشان براي افشاي ماهيت ابداعي يا تصنعي ناسيوناليسم به شيوهاي قاعدهمند تداوم اساطير، نمادها، ارزشها و خاطرات اوليه را در قسمتهاي وسيعي از عالم و اهميت پايدارشان را براي بسياري از مردمان، ناديده گرفتهاند(اوزكريملي، 1383؛ 201). بطور كلي اصطلاح« نمادپردازي قومي» اشاره به محققاني دارد كه هدفشان آشكار كردن ميراث نمادين هويتهاي قومي ما قبل مدرن براي ملتهاي امروزي است. نمادپردازان قومي كه از هر دو قطب مباحثه يعني ازلي انگاران هويت قومي و ابزارگرايي قومي ناراضي بودند. موضع ثالثي پيشنهاد كردند كه سازش يا نوعي راه ميانه بين دو رويكرد بود. نمادپردازان قومي دو دعوي دارند كه از نظر خودشان با هم سازگارند. از يك سو به مدرن بودن ناسيوناليسم به عنوان جنبش و ايدئولوژي معتقدند و عوامل بسياري كه مقبول مدرنيستها است را در تحليلهايشان وارد ميكنند. از ديگر سو معتقدند كه ملتهاي مدرن حول دستههاي قومي موجود ساخته ميشوند و فرهنگهاي قومي اوليه موادي هستند كه هويتهاي ملي امروزي از آن بوجود ميآيند. يكي از معدود پژوهشگراني كه در مطالعه قوميت و ناسيوناليسم تا حد تخصص كوشيده، آنتوني دي. اسميت است كه مدافع سرشناس نمادپردازي قومي در اين عرصه است(همان؛ 209) وي معتقد است كه ملتهاي مدرن را نميتوان بدون در نظر گرفتن عناصر قومي از قبل موجود كه فقدان آنها احتمالاً مانع مهمي بر سر راه ملت سازي بود، درك نمود. رويكرد ساختمانگرايي رويكردهاي ساختمانگرايي بر احتمالي بودن و سياليت قوميت تاكيد ميكنند و آن را بيشتر به عنوان پديدهاي در نظر ميگيرند. كه در زمينه اجتماعي و تاريخي خاصي بوجود آمده تا پديدهاي معين و مسلم (مثل كهنگرايان)(فكوهي، 1380؛ 120). اين رويكرد به عوامل زمينهايي و موقعيتي در شكلگيري هويت بدون توجه به ويژگيهاي عيني قوميتها و مرزهاي قومي تاكيد ميكند. فهرست منابع و ماخذ 1. اسميت، آ(1379)، فرهنگ، اجتماع و سرزمين: سياست قوميت و ناسيوناليسم، ترجمه نوراله قيصري، تهران، فصلنامه مطالعات ملي، ش 4. 2. اوزكريملي، اوموت(1383)، نظريههاي ناسيوناليسم، ترجمه محمدعلي قاسمي، تهران، نشر تمدن ايراني 3. برتون، رولان(1380)، قومشناسي سياسي، ترجمه ناصر فكوهي، تهران، نشر ني. 4. چلبي، مسعود(1378)، هويتهاي قومي و رابطه آن با هويت ملي، تهران، موسسه مطالعات ملي. 5. فكوهي، ناصر(1380)، بررسي رابطه ميان الگوههاي جهاني، ملي، قومي و پيامدهاي اجتماعي و راهكارهاي مقابله با اثرات سوء آن در لرستان، تهران، انجمن جامعهشناسي ايران 6. فكوهي، ناصر(1381)، شكلگيري هويتي و الگوهاي محلي، ملي، جهاني، تهران، مجله انجمن جامعهشناسي 7. ورجاوند، پرويز(1378)، پيشرفت و توسعه بر بنياد هويت فرهنگي، تهران، شركت سهامي انتشار. -------------------------------------------------------------------------------- [1] - Primordialism [2] - D.Smith [3] - instrumentalism برگرفته از وبگاه ناصر فکوهی fakouhi.com www.foroneiran.com درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست. انتشار مطالب تارنمای "برای یک ایران" بدون ذکر نام و آدرس این تارنما و کسب اجازه از نویسندگان آنها روا نیست. ارسال به شبکههای اجتماعی
|
|
| ©foroneiran.com |