| Thursday 17 May 2012 | www.foroneiran.com | پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
دربارهی برخورد فرهنگهاکارل ر. پوپر، برگردان: بهرام محيی
foroneiran.com | Fri, 04.01.2008, 11:00
متن سخنرانی: دعوتشدن به وين برای من مايهی خوشحالی بزرگی بود، هم برای ديدن دوبارهی دوستان پيشين و هم برای پيمان دوستیهای تازه. همچنين برايم افتخار بزرگی بود که از سوی رييس ادارهی اتريشیهای ساکن خارج، از من خواسته شد که امروز در اينجا سخنرانی کوتاهی بکنم. در دعوتنامه تأکيد شده بود که در گزينش موضوع سخنرانی کاملا" آزادم. ایشان بدينوسيله به گونهای مهرآميز، رنج گزينش را به من واگذاشتند. رنج بزرگی بود. ظاهرا" از من انتظار میرفت موضوعی برگزينم که در حوزهی علاقهام باشد. اما از سوی ديگر اين موضوع میبايد کمی هم با انگيزهی کنونی، يعنی با گردهمايی اتريشیهای ساکن خارج در وين ـ به مناسبت جشن بيست و پنجمين سالگرد قرارداد يگانهی دولت اتريش ـ همخوان باشد. ترديد دارم موضوعی که برگزيدهام اين انتظارات را برآورد. اين موضوع به يادگار قرارداد دولت و آنچه که به آن انجاميد، يعنی برخورد فرهنگها اختصاص دارد. من با واژگان «برخورد فرهنگها» تلاش میکنم اصطلاح «culture clash» انگليسی را به آلمانی [Zusammenprall von Kulturen] برگردانم. علاقهی من به برخورد فرهنگها، با علاقهام نسبت به مسألهی بزرگی پيوند دارد: مسألهی ويژگی و خاستگاه تمدن اروپايی ما. به نظرم میآيد که بخشی از پاسخ به اين پرسش در آن است که تمدن مغربزمينی ما برخاسته از تمدن يونانی است. تمدن يونانی که پديدهای بیهمتاست، در برخورد فرهنگها، يعنی فرهنگهای شرق دريای مديترانه هستیپذيرفت. اين نخستين برخورد ميان فرهنگهای غرب و شرق بود و به عنوان چنين امری نيز فهميده میشد. اين برخورد فرهنگی، با هومر1، به انگيزهای راهنما در ادبيات يونان و جهان غرب انجاميد. عنوان سخنرانی من يعنی «برخورد فرهنگها»، به فرضيه و گمانی تاريخی اشاره دارد. اين گمان که چنين برخوردی همواره نبايد به پيکارهای خونين و جنگهای ويرانگر بيانجامد، بلکه میتواند انگيزهای برای تکاملی پرثمر و زندگیبخش باشد. حتا میتواند به تکامل فرهنگی بیهمتا مانند فرهنگ يونانيان بيانجامد که سپس در برخورد با رومیها از سوی آنان پذيرفته شد. اين فرهنگ پس از برخوردهای ديگر و بويژه با فرهنگ عربی، در عصر باززايش (رنسانس) آگاهانه دوباره زنده شد و به فرهنگ مغربزمين، تمدن اروپا و آمريکا تبديل گشت و سرانجام در برخوردهای ديگر، همهی ديگر فرهنگهای جهان را دگرگون ساخت. اما آيا اين تمدن مغربزمينی چيز خوبی است، چيزی که ارزش خوشامدگويی داشته باشد؟ اين پرسش، دستکم از زمان روسو همواره مطرح شده است و بويژه از طرف انسانهای جوانی که حق دارند همواره در جستجوی چيز بهتری باشند. اين پرسش، خصلتنمای تمدن امروزی مغربزمين است، خودسنجشگرانهترين و اصلاحطلبترين تمدن جهان. پيش از آنکه به موضوع سخنرانیام يعنی برخورد فرهنگها بپردازم، مايلم اين پرسش را پاسخ گويم. به باور من، تمدن مغربزمينی ما عليرغم همهی ايرادهايی که به حق میتوان به آن گرفت، آزادترين، عادلانهترين، انسانیترين و بهترين تمدنی است که ما در تاريخ بشريت سراغ داريم. اين تمدن بهترين است، زيرا اصلاحپذيرترين است. انسانها در سراسر کرهی خاکی، جهانهای فرهنگی تازه و گوناگونی آفريدهاند: جهانهای اسطوره، شعر، هنر، موسيقی؛ جهانهای وسايلتوليد، ابزار کار، فنآوری، دانش؛ جهانهای اخلاق، حق، پاسداری و ياری کودکان، بيماران، فرودستان و ديگر نيازمندان. ولی تنها در تمدن مغربزمينی ما، خواست اخلاقی برای آزادی فردی تا اندازهی زيادی به رسميت شناخته شده و حتا تا اندازهی زيادی برآورده شده است. و همراه با آن، خواست برابری در مقابل قانون، صلح و در حد امکان پرهيز از کاربرد خشونت. از همين رو، من تمدن مغربزمينی خودمان را بهترين تمدنی میدانم که تا به حال وجود داشته است. قطعا" اين تمدن نيازمند بهبود است. ولی اين تنها تمدنی است که در آن تقريبا" همهی انسانها در تلاشند آن را تا آنجا که میتوانند بهبود بخشند. اينکه تمدن ما نيز بسيار ناکامل است را بايد اذعان داشت. ولی اين امر کاملا" بديهی است. به آسانی میتوان پیبرد که جامعهای کامل ناممکن است. در برابر تقريبا" همهی ارزشهايی که میبايست جامعهای را متحقق سازند، ارزشهای ديگری وجود دارند که با آنها تصادم میکنند. حتا آزادی که شايد والاترين ارزش اجتماعی و شخصی است بايد محدود باشد، چرا که آزادی اين شخص با آزادی آن شخص به سادگی میتوانند با هم تصادم کنند. همانگونه که يک قاضی آمريکايی به متهمی که به حق آزادی خود استناد کرده بود گفت: « آزادی حرکت مشت شما در آنجايی محدود میگردد که بينی همسايهی شما قرار دارد». بدينسان به فرمولبندی ايمانوئل کانت میرسيم که وظيفهی قانونگذاری را در آن میدانست تا بيشترين حد ممکن آزادی هر فرد را با بيشترين حد ممکن آزادی افراد ديگر ميسر سازد. به ديگر سخن، آزادی متأسفانه بايد از گذر قانون يعنی نظم محدود گردد. نظم، يک ارزش ضروری ـ تقريبا" منطقی ضروری ـ در مقابل آزادی است. در مورد همهی ارزشهای ديگر يا تقريبا" همهی ارزشهايی که ما خواهان تحقق آنها هستيم نيز وضع به همين روال است. بدينسان ما امروز درمیيابيم که ايدهی بزرگ دولت رفاه نيز مرزهای خود را دارد. میبينيم که خطرناک است مسئوليت انسانی را در مورد خود و وابستگانش از او سلب کنيم و حتا شايد در بسياری موارد نگرانیآور است که برای انسان جوانی، پيکار زندگی را زيادی آسان کنيم. به نظر میرسد که در نتيجهی از بينرفتن مسئوليت شخصی بیميانجی، میتواند معنای زندگی برخی افراد از دست برود. نمونهی ديگر، صلح است که ما امروزه از همهوقت بيشتر خواهان آنيم. ما میخواهيم و بايد همه کار بکنيم تا از ستيزهها پرهيز شود و آنها دستکم کاهش يابند. از سوی ديگر، يک جامعهی تهی از رودررويی، غيرانسانی است. چنين چيزی نه يک جامعهی انسانی، بلکه دولت مورچگان است. نبايد از نظر دور داشت که صلحدوستان بزرگ، پيکارگران بزرگی هم بودهاند. مهاتما گاندی هم يک پيکارگر بود: پيکارگری در راه خشونتپرهيزی.
بنابراين يک جامعهی کامل ناممکن است. اما نظامهای اجتماعی بهتر و بدتر وجود دارد. تمدن مغربزمينی ما، دمکراسی را برگزيده است، يعنی صورتی اجتماعی که میتوان آن را با کلمات و اينجا و آنجا ندرتا" حتا با استدلالات عقلی تغيير داد؛ عقلی در اينجا يعنی انتقاد موضوعی و نه تأملات انتقادی شخصی که خصلتنمای علوم و بويژه دانشهایطبيعی از زمان يونانيان است. بر اين پايه، من خود را هوادار تمدن مغربزمينی میدانم؛ هوادار دانش و دمکراسی. اينها اين فرصت را برايمان فراهم میسازند تا از بدبختیهای گريزپذير پيشگيری کنيم و اصلاحاتی مانند دولت رفاه را به آزمون و داوری سنجشگرانه بگذاريم و در صورت لزوم بهبود بخشيم. من همچنين خود را هوادار دانشی میدانم که امروزه اينچنين مورد طعن و لعن است، دانشی که خودسنجشگرانه در جستجوی حقيقت است و با هر اکتشاف تازهای از نو کشف میکند که ما چقدر کم میدانيم و نادانيمان چقدر بيکران است. تمام دانشوران طبيعی بزرگ به نادانی بيکران و خطاپذيری خود واقف بودند. آنان فروتنی فکری داشتند. اگر گوته میگويد: «فقط لاتها فروتن هستند»، من میخواهم در پاسخ بگويم که: «فقط لاتهای فکری فروتن نيستند». پس از اعلام هواداريم از تمدن مغربزمينی و دانش و بويژه دانشطبيعی و پيش از آنکه موضوع برخورد فرهنگها را از سر گيرم، مايلم کوتاه به يک آموزهی انحرافی وحشتناک اشاره کنم، آموزهای که متأسفانه هنوز بخش مهمی از اين تمدن مغربزمينی است. منظورم آموزهی انحرافی وحشتناک ناسيوناليسم يا دقيقتر بگويم ايدئولوژی دولتملی است: آموزهای که هنوز طرفداران بسياری دارد و ظاهرا" بر اين خواست اخلاقی استوار است که مرزهای دولت میبايست با مرزهای مناطق مسکونی تعيين شده توسط ملت منطبق باشند. بنياد غلط اين آموزه يا خواست، پذيرش اين امر است که خلقها و ملتها مقدم بر دولتها وجود داشتهاند ـ مانند اقوام ـ به عنوان پيکرهایطبيعی که میبايست از طرف دولتها، جامهی مناسبی بر تن آنها پوشانده شود. اما آنها در واقع محصول دولتها هستند. بايد در برابر اين خواست غيرعملی، خواست مهم اخلاقی پاسداری از اقليتها را جای داد: اين خواست که اقليتهای زبانی، دينی و فرهنگی هر کشوری، در برابر حملات اکثريت در امان باشند؛ وطبعا" همچنين آن اقليتهايی که از طريق رنگپوست، رنگچشم و رنگمو از اکثريت متمايز میگردند. در برابر اصل کاملا" غيرعملی دولت ملی، اصل پاسداری از اقليتها اگر چه به آسانی عملی نيست، اما عملیتر به نظر میرسد. پيشرفتهايی که من در اين زمينه در ديدارهای پرشمار خود از ايالات متحدهی آمريکا از سال ۱۹۵۰ به اين سو مشاهده کردهام، بزرگتر از آن است که میپنداشتم. بر خلاف اصل مليتها، اصل پاسداری از اقليتها آشکارا اصلی اخلاقی است، درست همانند اصل پاسداری از کودکان. چرا اصل دولتملی در جهان و بويژه در اروپا غيرعملی و حتا جنونآميز است؟ با اين پرسش، به موضوع برخورد فرهنگها بازمیگردم. هر کس میداند که جمعيت اروپا نتيجهی مهاجرت خلقهاست. از زمانی که انسانها به ياد دارند، موج انسانی يکی پس از ديگری از دشتهای ميانی آسيا رهسپار مناطق جنوبی، جنوبغربی و بيش از همه شبهجزيرهی شکافبرداشتهی غربی آسيا که ما آن را اروپا میناميم شده، با مهاجران پيشين برخورد کرده و پراکنده گرديده است. نتيجهی آن يک موزاييک زبانی، قومی و فرهنگی است : يک درهمريختگی و اختلاط که بازگشودن دوبارهی آن از هم ناممکن است. زبانها نسبتا" بهترين راهنماها در ميان اين درهمريختگی هستند. اما در آنجا کموبيش گويشهای بومی و طبيعی و زبانهایخطی فراگير نيز وجود دارند که در اصل گويشهای ستايشآميز هستند و اين امر برای نمونه در زبان هلندی کاملا" آشکار میگردد. زبانهای ديگر مانند فرانسوی، اسپانيايی، پرتغالی و رومانيايی محصول کشورگشايیهای خشونتبار روميان میباشند. بر اين پايه، کاملا" آشکار میگردد که درهمريختگی زبانی، نمیتواند راهنمای راستين مطمئنی در گذر از اين درهمريختگی قومی باشد. اين امر را به روشنی هنگامی میتوان ديد که به نامفاميلها توجه کنيم. اگر چه در اتريش و آلمان بسياری از نامهای اسلاو آلمانی شدهاند و رد آنها پاک گرديده است، اما با اينحال هنوز میتوان در بسياری موارد آثار ادغامشدگی اسلاو ـ آلمانی را يافت. بويژه بسياری نامهایفاميل اشراف آلمان که به off و ow ختم میشوند، به گونهای از تبار اسلاوها هستند، اما نمیتوان منشأ آنها را به دقت تعيين کرد، زيرا خانوادههای اشرافی به خلاف دهقانان با افرادی که از خانوادهی آنان بسيار دور بودند ازدواج میکردند. ولی درست در ميان اين درهمريختگی اروپايی، ايدهی جنونآميز اصل مليتها پديدآمده است، پيش از همه تحت تأثير فيلسوفانی مانند روسو، فيشته و هگل و نيز قطعا" در نتيجهی جنگهای ناپلئونی. طبيعتا" پيشگامان ناسيوناليسم وجود داشتند. ولی نه فرهنگ رومي و نه فرهنگ يونان باستان ناسيوناليستی نبودند. همهی اين فرهنگها از گذر برخورد فرهنگهای گوناگون دريای مديترانه و خاور نزديک پديد آمدند. اين امر در مورد فرهنگ يونانی نيز صادق است که مهمترين سهم را در ايجاد فرهنگ کنونی مغربزمينی ما داشته است: منظورم ايدهی آزادی، کشف دمکراسی و موضع سنجشگر و عقلی است که سرانجام به علومطبيعی مدرن انجاميد.
اين ديدگاه سنجشگر و روشنگر، خود را سپس در آثاری بازمیيابد که در آنها تحت تأثير جنگآزاديبخش يونان عليه حملهی ايرانيان، در درجهی نخست ايدهی آزادی ستايش میشود؛ بويژه در آثار آيشيلوس7 و هرودوت8. موضوع بر سر آزادی ملی نيست، بلکه بر سر آزادی انسان است، پيش از هر چيز آزادی آتنیهای دمکرات که در برابر عبودت زيردستان شاه بزرگ ايرانی قرار داده میشود. آزادی در اينجا يک ايدئولوژی نيست، بلکه صورتی از زندگی است که آن را بهتر و ارزشمندتر میسازد. اين را هم نزد آيشيلوس و هم هرودوت میتوان يافت. هر دو به عنوان شاهدان برخورد فرهنگهای غرب و شرق مینويسند؛ و هر دو تأثير روشنگر آن را گواهی میدهند که به يک داوری آگاهانهی انتقادی و بافاصله نسبت به فرهنگ خودی و از آن گذر به يک داوری عقلی و سنجشگر دربارهی اسطورههای روايتشده میانجامد. در يونيای9 آسيای صغير اين امر به کيهانشناسی سنجشگر میانجامد، به نظريههای نگرورزانهی سنجشگر دربارهی معماری ساختمان جهان و به دانشهای طبيعی. میتوان گفت که دانشهای طبيعی در نتيجهی تأثير يک ديدگاه عقلی و سنجشگر دربارهی توضيح اسطورهای طبيعت بوجود آمدهاند. هنگامی که من از سنجش عقلی سخن میگويم، منظورم سنجشی ناظر بر حقيقت است. اين پرسش که: «آيا حقيقی است؟» و «آيا میتواند حقيقی باشد؟». يونانيان ضمن آنکه با پرسش حقيقت خود را معطوف به توضيحات اسطورهای پديدههای طبيعت نمودند نظريههايی آفريدند که به برآمد دانشهای طبيعی انجاميد. و ضمن آنکه با پرسشحقيقت خود را معطوف به گزارشهای اسطورهای پيشين نمودند، آغاز علمتاريخ را آفريدند. اما هرودوت که به حق پدر تاريخنويسی ناميده میشود، چيزی فراتر از پيشگام علمتاريخ بود. وی کاشف واقعی خصلت سنجشگر و روشنگر برخورد فرهنگها بود، بويژه فرهنگهای يونانی، مصری و مادی ـ پارسی. میخواهم در اينجا حکايتی را از اثر تاريخی هرودوت نقل کنم که در واقع داستان برخوردهای جنگی و فرهنگی يونانيان با ساکنان خاورنزديک و بويژه با ايرانيان است. در اين حکايت، هرودوت در نمونهای افراطی و تا اندازهای ترسناک نشان میدهد که يک انسان خردمند بايد بياموزد که حتا آن چيزهايی میتوانند مورد پرسش قرار گيرند که بدوا" برايش کاملا" بديهی به نظر میرسند. هرودوت مینويسد (III . 38): «يکبار داريوش در زمان حکمرانیاش، يونانيانی را که نزد وی بودند فراخواند و از آنان پرسيد به چه قيمتی حاضرند پدرانشان را پس از مرگ بخورند. آنان در پاسخ گفتند که مطلقا" هيچ چيز نخواهد توانست آنان را به اين کار وادارد. سپس داريوش کالاتیها10 از مردم هند را که پس از مرگ پدرانشان اجساد آنان را میخوردند فراخواند و از آنان در حضور يونانيان که مترجمی در اختيار داشتند پرسيد که به چه قيمتی حاضرند پدرانشان را پس از مرگ بسوزانند. آنان از وحشت با صدای بلند فرياد کشيدند و از او خواستند چنين سخن نامقدسی را حتا بر زبان هم نياورد. آری در جهان چنين است». هرودوت اين حکايت را برای يونانيان همعصر خود تنها با اين نيت تعريف نمیکند که به آنان بياموزد که بايد رسوم بيگانه را محترم شمارند، بلکه همچنين با اين نيت که آنان را در مقابل چيزهايی که بديهی به نظر میرسد سنجشگر و نقاد بارآورد. روشن است که خود او از اين درگيری فرهنگها بسيار آموخته بود و میخواست خوانندگان خود را نيز در اين آموختهها سهيم سازد. شباهت و تضاد رسوم و اسطورههای روايتشده، او را مسحور میساخت. فرضيه و حدس من اين است که اين تضادها به موضعی سنجشگر ـ عقلی انجاميدند که برای نسل او و نسلهای بعد اهميت تعيين کنندهای يافت و سرانجام فرهنگ اروپايی را ـ البته همراه با بسياری تأثيرات مهم ديگر ـ چنين سرنوشتساز تحت تأثير قرار داد. هميشه از من در انگلستان و آمريکا میپرسند که يگانگی آفريننده و غنای فرهنگی اتريش و بويژه وين چگونه قابل توضيح است: چکادهای بیهمتای سمفونیسازان بزرگ اتريش، معماری باروک ما، دستاوردهای ما در قلمرو دانش و فلسفهی طبيعت. لودويگ بولتسمن11و ارنست ماخ12 نه فقط فيزيکدانانی بزرگ، بلکه همچنين فيلسوفان طبيعی دورانسازی بودند. آنان به پيشگامان حلقهی وين تبديل شدند. در اينجا همچنين فيلسوف اجتماعی يوزف پوپر لونکويس13 میزيست که شايد بتوان او را بنيادگذار فلسفی دولت مدرن رفاه ناميد. اما در اينجا فقط از ديد اجتماعی فلسفيده نشد، بلکه همچنين در زمان سلطنت، کارايی عملی فوقالعادهای پديدآمد. مدارسعالی واقعا" بینظيری برای آموزش بزرگسالان وجود داشت و انجمن «مدرسهی آزاد» که به يکی از مهمترين نطفههای جنبش اصلاحات آموزشی تبديل شد، سازمان مددکاری اجتماعی مانند «پاسداری از کودکان»، «جامعهی نجات»، «آمادگی» و «پناهندگی برای بیخانمانها» و بسياری چيزهای ديگر. اين چابکی و باروری فوقالعادهی فرهنگی و اجتماعی را واقعا" نمیتوان توضيح داد. اما من میخواهم در اينجا به گونهای آزمايشی فرضيهای را پيشنهاد کنم. شايد اين باروری فرهنگی اتريش با موضوع سخنرانی من در ارتباط باشد، با برخورد فرهنگها. اتريش قديم تصويری از اروپا بود: در آن اقليتهای بيشمار زبانی و فرهنگی نهفته بود. بسياری از انسانهايی که زندگی در شهرستانها برايشان دشوار بود به وين آمدند، جايی که در حد امکان میبايد زبان آلمانی بياموزند. بسياری تحت تأثير سنت فرهنگی بزرگی به اينجا آمدند و برخی توانستند سهمی در غنای آن داشته باشند. میدانيم که هايدن14 و موتسارت15 تحت تأثير استادان آلمانی، ايتاليايی و فرانسوی بودند، اما همچنين تحت تأثير موسيقی فولکلور مجاری و حتا موسيقی ترکی. گلوک16، هايدن و موتسارت به وين مهاجرت کرده بودند و نيز بتهوون17، برامس18، بروکنر19 و مالر20 هم از خارج به وين آمدند. نبوغ اين موسيقيدانان قابل توضيح نيست و نيز آنچه که بتهوون به عنوان «اخگر الهی در شوبرت21» يعنی بزرگترين موسيقيدان زاده شده در وين تشخيص داد. هنگامی که به موسيقی وين میانديشيم، میتوان وين هايدن تا بروکنر را حتا با آتن پريکلس22 مقايسه کرد. احتمالا" اوضاع و احوال اين دو شهر شبيهتر از آن بودند که انسان در آغاز میخواهد بپذيرد. به نظر میرسد که هر دو در يک وضعيت فوقالعاده حساس ميان شرق و غرب، از طريق برخورد فرهنگها در اندازهای گسترده غنا يافتند. زیرنویسها: 1 Homer 2 Ilias & Odyssee 3 Achilles 4 Agamemnon 5 Ares 6 Achäer 7 Aischylos 8 Herodot 9 Ionen 10 Kallatier 11 Ludwig Boltzmann 12 Ernst Mach 13 Josef Popper-Lynkeus 14 Hayden 15 Mozart 16 Gluck 17 Beethoven 18 Brahms 19 Bruckner 20 Mahler 21 Schubert 22 Perikles منبع: Karl R. Popper: Über den Zusammenprall von Kulturen, in: Auf der Suche nach einer besseren Welt, München 1999, S. 127-136. درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست. انتشار مطالب تارنمای "برای یک ایران" بدون ذکر نام و آدرس این تارنما و کسب اجازه از نویسندگان آنها روا نیست. ارسال به شبکههای اجتماعی
|
|
| ©foroneiran.com |