Thursday 17 May 2012 www.foroneiran.com پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱
 |  اهداف ما  |  درباره ما  |  همکاری با ما  |  تماس با ما  | 
 |  صفحه نخست  |  سخن سردبیر  |  اخبار و گزارش‌ها  |  گفت‌وگو  |  مقاله‌ها  |  بخش فرهنگی  |  حقوق بشر  |  اقوام و اقلیت‌های دینی  | 

گفتاری پیرامون مسئله ملی بخش نخست

بهزاد کریمی


foroneiran.com | Sat, 20.10.2007, 20:00

image

مطابق این نگرش شماتیستی فرمال، ملت شدن امری خلق الساعه و کاری یک شبه است که بر اثر معجزه های ناشی از آن‌ها هراتی‌ها در پی شکست محمد شاه قاجار از انگلیسی ها بیکباره تغییر ملیت می‌دهند و بحرینی‌ها هم به دنبال تسلیم ناگزیر شاه سابق به انگلیسی‌ها و معامله فی‌مابین آنها در اوایل دهه شصت میلادی به ناگهان با تغییر هویت ایرانی به عربی در زمره ملت های عرب در می‌آیند!

۱ پیشگفتار

انگیزه این نوشتار نه پرداختن به رویدادهای اخیر در آذربایجان، بلوچستان و خوزستان، و یا حوادث کردستان در گذشته نزدیک، که درنگ بر چالش‌های نظری میان نیروهای اپوزیسیون پیرامون مسئله ملی در ایران است. چالش‌هایی اگرچه دیرینه ولی مدام در حال بازتولیدند، که در مسیر حرکت برای اتحادها پیوسته سر بر می‌آورند و ضرورت و اهمیت نیل به تفاهم عمومی و رویکرد مشترک در این عرصه را یادآور می‌شوند.

حساسیت این امر به‌ویژه آنجا بیشتر خود را نشان می‌دهد که بروز تحرکات دامن‌گیر و فزاینده بر بستر مسئله ملی در کشور، متقابلاً بر حدت چالش‌های نظری و سیاسی دامن می‌زنند و با تأثیرنهادن بر مواضع جریا‌ن‌های سیاسی در این موضوع، صف‌آرائی‌های درون اپوزیسیون را متأثر می‌کنند. اکنون دیگر در شرایط گسترش تنش‌های ملی در کشور و در دستور قرارگرفتن مسئله ملی، می‌باید صریح و شفاف گزینه‌های سیاسی پیرامون این مسئله را به نقد و چالش کشید تا بتوان از این گره‌گاه دشوار در کار اپوزیسیون دموکرات گذر کرد. پیشبرد یک گفتمان سازنده بر سر فهم از مسئله ملی در کشور ما و چگونگی رودررویی آزادی‌خواهان با آن، نه تنها لازمه تدارک اقدام سیاسی فراگیر دموکرات‌های خواهان اتحاد، که جزء عمل و بخش موثری از عمل این نیروهای دموکرات است!

۲ . شکاف‌ها کدامند و چالش بر سر چیست؟

اختلاف پیرامون موضوع ملی در کشور ما و صف‌بندی گرایش‌های نظری و سیاسی گرد آن، هم دارای وجوه نظری و روشی است و هم ریشه در فهم و تبیین ساختار جمعیتی و قومی– ملی ایران دارد. البته در اینجا نیز مانند اکثر گزینه‌های اجتماعی و سیاسی، کاوش‌ها برای یافتن براهین و داده‌ها عمدتاً در خدمت تبیین تصمیماتی از پیش اتخاذ شده‌اند و نه اینکه انتخاب و تصمیم، منتج از مستندات باشد و از تجزیه و تحلیل داده‌های مستقل حاصل آید! از این‌رو، تشخیص اینکه با طرف بحث‌مان بیشتر دشواری معرفتی داریم یا با بیماری ناشی از عصبیت ملی روبرو هستیم، چندان هم آسان نیست. شاید روش مفید این باشد که بخواهیم گرایش‌های سیاسی موجود پیرامون این موضوع را از زاویه نقطه عزیمت آنها در برخورد با مسئله ملی، یعنی رویکرد به موضوع از جایگاه دموکراتیسم و یا مواجهه با آن از منشور ناسیونالیسم دسته‌بندی کنیم تا بتوانیم به برخی خطوط راهنما در بحث جاری دست یابیم. با یک چنین صورت‌برداری و صورت‌بندی، در کلی‌ترین خطوط می‌توان دو گرایش کلی حاوی سه بلوک متمایز از هم در درون این دو را نشانه‌گذاری نمود.

مشخصه گرایش نخست که حاوی دو بلوک است، حرکت از موضع ناسیونالیستی صرف است. این دو بلوک به لحاظ نگاه و روش عمل، در حد مطلق اشتراک دارند ولی در تعلق به نوع ناسیونالیسم، آنچنان متفاوت که گاه حتی موجودیت‌شان را با نفی دیگری تعریف می‌کنند! مراکز، کانون‌ها و افراد دارای تمایلات شووینیستی ، یک بلوک از این گرایش عمدتاً متشخّص با ناسیونالیسم را تشکیل می‌دهند و محافل، تشکل‌ها و افراد ناسیونالیست تنگ‌نظر متعلق به ملیت‌های غیرفارس کشور، بلوک دیگر این گرایش را شکل می‌دهند.

گرایش عمومی دوم اما با طیفی بسیار گسترده، به همه آنانی متعلق است که از موضع دموکراتیسم با موضوع ملی تماس می‌گیرند و در مجموعه خود نیروی بالفعل و بالقوه تأمین تفاهم دموکراتیک در کشور، هم پیرامون فهم صحیح مسئله و هم حل درست آنرا تشکیل می‌دهند. در این گرایش، هم احزاب و جریان‌های سیاسی سراسری و منطقه‌ای آزادی‌خواه و دموکرات حضور دارند و هم افراد، محافل و مجامع دموکراتیک بسیار متنوع فرهنگی و سیاسی.

اگر چنین تقسیم‌بندی اعتباری مورد پذیرش باشد، باید تصریح کنم که برای من میدان اصلی این بحث‌ها، میدان متعلق به نیروهای دموکرات و مدعی دموکراسی است و طرف سخن‌ام در این گفتمان سازنده را اساساً آنهائی می‌دانم که اگرچه در موضوع مورد بحث با همدیگر تفاوت‌های زیادی دارند، اما چون بر حقوق دموکراتیک تأکید و تصریح می‌ورزند می‌توانند به استدلال‌های همدیگر گوش فرا دهند و از هم متأثر شوند. وگرنه آنانی‌که در آتش سوزان عصبیت ملی می‌سوزند، از استعداد چندانی برای قانع‌شدن و قانع‌کردن برخوردار نیستند و البته نقش تأثیرگذار چندانی نیز بر سیر روندها و سمت‌دهی به آنها در سیاست کشور ندارند. به باور من نقش تعیین‌کننده در سمت‌یابی دموکراتیک مسئله ملی در کشور با نیروهای دموکراسی است و همین نیروها هستند که میتوانند با تأمین تفاهم ملی و دموکراتیک، گذر کشور به یک ایران واحد دموکراتیک را تحقق بخشند. اهمیت تمرکز بحث روی دو وجه نظری– روشی و تبیین ساختاری نیز، درست از همین جا است.

با یک تحلیل عمیق از روانشناسی حاملان این دیدگاه، می‌توان فهمید که از نظر آنها ملت‌ها از دیرباز وجود داشته‌اند و ملت‌بودن ربط چندانی به تکامل تاریخی ندارد و گویا این فقط ملت‌های حاکم هستند که با زور و دوز و کلک مانع از بروز ملت‌بودن آنها می‌شوند. برپایه چنین رویکردی به ملت، منطقی می‌نماید که سوئیس به سه سوئیس و بلژیک به دو بلژیک تقسیم شوند و با تجزیه ایران هم به ۶ – ۵ کشور رسید! این منطق که در واقع زبان را مساوی هویت ملی و این یکی را هم برابر با ملت می‌داند، به ناگزیر می‌باید به یک رشته تجزیه و ترکیب‌های ضرور در جهان برسد! این رویکرد اگر بر منطق خود وفادار بماند، باید مطابق الگوی تئوریک خود ابتدا بیش از دو سوم کشورهای جهان را به بیش از هزار کشور تجزیه کند، بعد هم دست اندر کار پروسه ترکیب بین اجزاء ‌ برای خلق واحدهای سیاسی تازه برپایه زبان شود! یعنی مثلا اتحاد بین انگلیسی‌زبان‌ها، فرانسوی‌زبان‌ها، فارس‌زبان‌ها، ترک‌زبان‌ها، عرب‌زبان‌ها و ... !

۳ . مکثی کوتاه بر وجه نظری و متدیک مسئله

۱-۳) درباره مقوله ملت

ملت، مقوله‌ای تاریخی و مُدرن است. مقوله‌ای اطلاق‌یافته به مجموعه انسانی پایدار در جغرافیایی مشخص که دوره‍ی تکاملی گذر از قوم و اقوام را پشت سر نهاده و در جریان و بر بستر این تکامل، به کیفیتی از هم‌پیوندی‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی فرا می‌روید. آحاد متشکله این مجموعه که خود را جزیی از آن می‌شناسند، زیر عنوان هویت ملی خود را هم‌سرنوشت با دیگر آحاد ملت و نیز متمایز از دیگر ملت‌ها یافته و بدینسان به تعلق ملی می‌رسند. از شالوده‌های بنیادین این مجموعه ملی، زبان مشترک است؛ اگرچه، اشتراک در زبان به خودی خود نمی تواند مبین ملت واحد باشد. تشکیل دولت ملی، نقطه نهایی روند تکاملی مقوله ملت است و از اینجاست که مقوله ملت با پدیده‍ی دولت– ملت ( Nation - State ) معرفی می‌شود؛ اما تشکیل دولت، بیانگر بلوغ ملت است و نه موجد آن.

طبیعی‌ترین سیر رشد در شکل‌گیری دولت– ملت را اروپا طی کرده است. این تکامل بهنجار، محصول تکوین طبیعی و متکی بر دینامیسم درونی در اقوام اصلی ساکن اروپا، چون فرانک‌ها، انگلوساکسون‌ها، ژرمن‌ها، رومن‌ها، اسپانیایی‌ها، فلامن‌ها، اسلاوها، مجارها و اقوام کوچکتر دیگر است. نوزایی فکری و فرهنگی، رشد شتابان مناسبات کالایی و زایش تدریجی بورژوازی از دل آن طی سده‌های پانزده تا هیجده، اقوام اروپایی را که پیش از آن با تعلق نیرومند به دین مسیحیت و پذیرایی اتوریته بلامنازع قدرت کلیسا صرفاً در تمایزهای قومی از همدیگر تشخص می‌یافتند، به ملت‌هایی فرارویاند که هویت خود را به طور صریح و روشن با تعلق ملی به یک سرزمین مشخص با دولت سیاسی معین – و به درجاتی منفک از کلیسا– ترسیم کردند.

ساختار اروپای نوین بناشده بر مجموعه دولت– ملت‌های همجوار، البته با انقلاب کبیر فرانسه و تأثیرات دامنگیر آن بود که بطور نهایی تثبیت شد و پروسه جایگزینی ملت‌ به جای قوم را در این قاره شتابی انفجاری داد. اما این ملت‌ها برای اینکه ملت شوند، از پیش مسیری طولانی را طی کرده بودند و در آن با شکل‌دهی به جامعه مدنی و بر بستر آن پایه‌ریزی نهادهای مدنی که نقش تعیین‌کننده در زایش شعور ملی داشتند، ملت‌شدن خود را تدارک دیده بودند. جامعه مدنی‌ای که، بازتاب گذر جوامع بسته از مناسبات فئودالی متکی بر قلاع جدا از یکدیگر و مستقل از هم به مناسبات مرکانتلیستی و بورژوازی بالنده با مرکزیت شهرها- و شهرهای متکی بر تجارت و حرَف- بودند و همین جوامع مدنی، خود با انواع تشکل‌های اقتصادی و صنفی و نهادهای مدنی سازمان می‌یافتند.

بروز شعور ملی و هویت ملی، بی‌فراهم‌آمدن یک رشته عوامل عینی ناممکن است، اما وقتی چنین شرایطی فراهم آمد نوبت سر برآوردن ایدئولوگ‌های ملی می‌رسد تا که نیاز به تولید و تکثیر احساس ملی را پاسخ دهند. اگر شکل‌گیری هویت ملی یک روند عینی است، اما صیقل‌یابی و مبدّل‌شدن آن به پرچم انسجام به حوزه ذهن تعلق دارد. این عنصر ذهن است که برای راه‌اندازی کاروان تجلی ملت و دولت– ملت، دست به کار می‌شود و با مراجعه به گذشته آن جمع انسانی در حال ملت‌شدن و کاوش در تاریخ آن، افتخارات، حماسه‌ها و آلام مشترک را بیرون می‌کشد، اسطوره می‌سازد و یا که بازآفرینی اش می‌کند تا برای ملت پشتوانه غرور ملی و حس میهن‌پرستی فراهم آید.

انتزاع تئوریک در تبیین شکل‌گیری ملت‌ها، هرچند که برای درک مسئله و موضوع ملی دارای اهمیت روش‌شناسی است اما تطبیق مکانیکی آن بر بازشناسی روندهای واقعاً طی‌شده، خطا و زیانبار است. همان اندازه که در تبیین شکل‌گیری ملت‌ها بازخوانی روندهای پیش از سرمایه‌داری با مقولات سر برآورده از تحولات بعدی یک خطای متدیک جدی و اکثراً تعمدی برای رسیدن به مقاصد ناسیونالیستی معین است – نکته‌ای که محقق برجسته ماشاءالله آجودانی در کتاب " مشروطه ایرانی " نکته‌بینانه بر آن تأکید دارد – بهمان میزان نیز کم‌ بها دادن به عناصر زبانی، فرهنگی و روانی ضرور برای تشکیل ملت که بسیار قدیمی‌تر از دوران نوین تکوین سرمایه‌داری هستند، خبط روشی‌ای بزرگ در فهم " ناسیون " خواهد بود. بعلاوه، نقش جنگ‌ها و لشکرکشی‌ها – در نتایج متضاد آن، هم در پیروزی و هم در شکست – و نیز گسترش مبادلات اقتصادی و فرهنگی بین جماعات انسانی پیشرفته و تکامل نا یافته، عواملی بسیار تأثیرگذار در شکل‌گیری ملت‌ها و دولت – ملت‌ها بوده‌اند که در مواردی حتی نه کمتر از عامل دینامیسم درونی، به عامل شتاب‌دهنده اصلی روند بازیابی هویت ملی بدل شده اند. روند عام تکامل ملی را تنها باید بر بستر خودویژگی‌های بسیار متنوع تکامل ملت‌ها فهمید و تشریح کرد.

با چنین درکی آنگاه می‌توان روند پیچیده زایش دولت– ملت‌هایی چون ملت چین، ملت هند، ملت ایران و غیره را که از یکسو سرزمین‌های آنها گهواره قدیمی‌ترین تمدن‌ها با امپراطوری‌های سیاسی بزرگ بوده‌اند و از دیگر سو در تلاقی با استعمار و نیمه‌استعمار غرب تکامل یافته به دولت– ملت‌ها بود که به خود آمدند و دولت– ملت‌های نوین را بر میراث گذشته خود بنا نهادند، توضیح داد. با چنین رویکردی به موضوع ملت، دیگر نه دولت– ملت کنونی ایران تداوم خطی امپراطوری هخامنشیان و ساسانیان فهمیده می‌شود و نه نقش حیاتی روندها طی تاریخ و از جمله آن‌ها پدیده‌هایی چون خلق شاهنامه فردوسی از قلم خواهد افتاد. نه مفهوم ملت امروزی همان فهمیده می‌شود که در عصر قجر از آن به عنوان شریعت و اهل شریعت یاد می‌شد و نه تأثیر دگرگون‌کننده مدرنیته اروپایی در زاییده‌شدن ملت ایران از ملاط تاریخی ایران از یاد خواهد رفت.

آنچه تشریح شد به ما کمک می‌کند تا هم با دیدگاهی که مطابق میل ناسیونالیستی خود، موجودیت ملت را تنها با تشکیل دولت می‌پذیرد و به رسمیت می‌شناسد و هم با دیدگاهی که بخاطر تعلق ناسیونالیستی خود، از هر سطح از شکل‌گیری هویت ملی معین و بی توجه به همه شرایط به تشکیل کشور مستقل مشخص می‌رسد. از نظر دیدگاه نخست، کروات‌ها، اسلاوینی‌ها، بوسنیائی‌ها تا همین چندی پیش ملت نبودند اما همین که از یوگسلاوی سابق جدا شدند و تشکیل دولت دادند، ملت شدند! اسلواکی‌ها و چک‌ها همین طور! و نیز اینکه گویا در بنگلادش پیش از جدایی از پاکستان، ملت بنگالی موجود نبوده‌است! باز بهمین سیاق، آذربایجانی‌های جمهوری آذربایجان یک ملت‌اند چون دولت دارند و عضوی از جامعه جهانی هستند؛ ولی آذربایجانی‌های ایران حتی مستحق ملیت آذربایجانی هم نباید باشند!

مطابق این نگرش شماتیستی فرمال، ملت شدن امری خلق الساعه و کاری یک شبه است که بر اثر معجزه های ناشی از آن‌ها هراتی‌ها در پی شکست محمد شاه قاجار از انگلیسی ها بیکباره تغییر ملیت می‌دهند و بحرینی‌ها هم به دنبال تسلیم ناگزیر شاه سابق به انگلیسی‌ها و معامله فی‌مابین آنها در اوایل دهه شصت میلادی به ناگهان با تغییر هویت ایرانی به عربی در زمره ملت های عرب در می‌آیند! با یک نظر به نقشه جهان که مرزبندی در ان نه ابدی بلکه در همین دو دهه گذشته اینهمه دستخوش تغییر شده است، میتوان دهها مثال دیگر زد و از تفکری که روند درازنای تاریخی شکل‌گیری هویت ملی و ملت را تنها در فرجام تکامل آن یعنی دولت خلاصه میکند، این پرسش را در میان گذاشت که این واقعیت‌ها را در دستگاه فکری خود چه‌سان می‌خواهند به تبیین بنشینند؟ و آیا جز این است که این، همان عقبه انتخاب‌های سیاسی مبنی بر ناسیونالیسم ویژه است که چنین نظرات و تفسیرهای بی‌پایه‌ای را موجب می‌شوند و ضرور می‌سازند؟

از دیگر سو، با دیدگاهی روبرو هستیم که برای ان، صرف وجود این یا آن احساس و هویت ملی در بخش یا بخش‌هایی از یک کشور برای قطعه‌ قطعه‌شدن آن و سر برآوردن انواع دولت‌ها از دل آن کفایت می‌کند. در دستگاه فکری این دیدگاه، وجود پیوندهای ژرف تاریخی و فرهنگی و ارتباطات اقتصادی بین بخش‌های ناهمزبان یک کشور با همدیگر جای چندانی ندارد و بهمین دلیل هم است که چنین تفکری استعداد آنرا ندارد تا به تمایلات خود اهالی این بخش‌ها تمکین دموکراتیک بکند و واقعیت های درهم پیچیده در ترکیب های ملی-قومی را بر تابد. برای این دیدگاه که زبان مشترک تا حد یک عامل مطلق برای تشکیل کشور کافی است، نوشتن خواست خود به حساب مردم این یا آن بخش و تعمیم اراده خود برای جدایی و تشکیل کشوری مستقل به همان مردم، بسیار طبیعی می‌نماید.

با یک تحلیل عمیق از روانشناسی حاملان این دیدگاه، می‌توان فهمید که از نظر آنها ملت‌ها از دیرباز وجود داشته‌اند و ملت‌بودن ربط چندانی به تکامل تاریخی ندارد و گویا این فقط ملت‌های حاکم هستند که با زور و دوز و کلک مانع از بروز ملت‌بودن آنها می‌شوند. برپایه چنین رویکردی به ملت، منطقی می‌نماید که سوئیس به سه سوئیس و بلژیک به دو بلژیک تقسیم شوند و با تجزیه ایران هم به ۶ – ۵ کشور رسید! این منطق که در واقع زبان را مساوی هویت ملی و این یکی را هم برابر با ملت می‌داند، به ناگزیر می‌باید به یک رشته تجزیه و ترکیب‌های ضرور در جهان برسد! این رویکرد اگر بر منطق خود وفادار بماند، باید مطابق الگوی تئوریک خود ابتدا بیش از دو سوم کشورهای جهان را به بیش از هزار کشور تجزیه کند، بعد هم دست اندر کار پروسه ترکیب بین اجزاء ‌ برای خلق واحدهای سیاسی تازه برپایه زبان شود! یعنی مثلا اتحاد بین انگلیسی‌زبان‌ها، فرانسوی‌زبان‌ها، فارس‌زبان‌ها، ترک‌زبان‌ها، عرب‌زبان‌ها و ... !

آری! یا باید بر این منطق ایستاد و در برابر واقعیت پیچیده جهان حیران ماند و یا اینکه باید واقع‌بین بود و چشم‌ها را برای رویکردی واقع‌بینانه و دور از اراده‌گرایی ناسیونالیستی شست و گشود!

درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست.

انتشار مطالب تارنمای "برای یک ایران" بدون ذکر نام و آدرس این تارنما و کسب اجازه از نویسندگان آنها روا نیست.




ارسال به شبکه‌های اجتماعی
Bookmark and Share
نظر شما:



©foroneiran.com