|
|
رواداری و ترحم
ایران کشور اقلیتهاست. اقلیتهای قومی، زبانی، فرهنگی و دینی. در چنین کشوری همزیستی بدون رواداری ممکن نیست. رواداری در ما توان پذیرش دیگری و توان درک تفاوتها را افزایش میدهد. اما رواداری به تنهایی نمیتواند به تبعیضها خاتمه دهد. رواداری مرهمی بر درد دیگری نیست، تقویت پایههای تفکری دموکراتیک و انسانی در خود ماست. این خوب است که من بر بنیاد رواداری میتوانم نگاهی انسانی به جامعه داشته و به تفکر خود سمت و سویی دموکراتیک بدهم. اما موضوع بر سر درد آن دیگری است و نه رشد فکری من.
یک وظیفه شهروندی
جامعه مدنی بدون آگاهی مدنی غیرقابل تصور است. و آگاهی مدنی نمیتواند تنها محدود به افرادی آگاه گردد که جامعه در صفوف خویش پرورده است. آگاهی مدنی، در واقع آگاهی شهروند است به حقوق خود و به وظایفی که عضویت فرد در جامعه در برابر او قرار میدهد. جامعه مدنی، برآمد یک جمع ساده نیست. نمیتوان به شمارش ساکنان یک کشور بسنده کرد. شهروند عضو جامعه است و نه صرفا جزیی از آن. عضوی است آگاه. شهروند عدد نیست که کنار اعداد دیگر بنشیند و عدد جمعیت یک کشور را بسازد.
فریدون آدمیت و احمد اشرف
تاریخ و تاریخپژوهی دو چیز متفاوت هستند. تاریخ آن چیزی است که واقع شده است، صرف نظر از ثبت و ضبط آن در حافظه اجتماعی. هرگاه بگوییم که تاریخ ایرانشهر هفت هزار سال قدمت دارد، مراد زمانی است سپری شده از عمر این سرزمین. یعنی لحظههایی که آمدند و بی آنکه بدل به خاطره شوند، سپری شدند. باید جسارت داشت و اعتراف کرد که شناخت ما از تاریخ کشورمان بسیار ناچیز است. و منظور شناخت و آشنایی عموم مردم با تاریخ ایران نیست، که این بسیار اندک است.
نگاهی رنگارنگ به ایران
ایران سرزمین رنگهاست. تک رنگی ایران را نشاید. ایران این تک رنگی را هیچ نپاید. انکار ابلهانه رنگی، گرچه ممکن است، این اما از شمار رنگها هیچ نکاهد. میتوان بر رنگها زد رنگ خود به خیال، غافل اما که این رنگ بر رنگ زدن، خود رنگی نو بزاید. ایران سرزمین جادوی رنگهاست. بر پاست تا رنگین کمانش بر جاست. ایران کشوری است با تاریخی پیچیده که تنها روایت رسمیاش را کمابیش میشناسیم، با کرور کرور چیستانی که در برابر خرد پرسشگرمان نهاده است. با کرور کرور پرسشهای بی پاسخش و پاسخهای بیپایهاش.
فراخوان
ایرانی هستیم و با ایران بیگانه. عجیب حکایتی است این. تاریخش را نمیشناسیم، سرزمینش را نمیشناسیم. اقوام و اقلیتهای ساکن ایرانشهر را به نام میشناسیم و نمیشناسیم. شاعرانشان را اگر به فارسی شعر نگفته باشند، نمیشناسیم. و نمیشناسیم فرزانگانشان را. هر یک فرزند رنگین کمانیم، رنگهای این رنگین کمان را نمیشناسیم. مهرشان را نمیشناسیم، دردشان را نمیشناسیم. از آزادگی سخن میگوییم، حقوق شهروندانش را نمیشناسیم. این جهل سرشار رسوب کرده در فضای رنگها را باید به ضرب تیشه و تلاش زدود.
من زاده رنگین کمانم
من ترکمنم، لرم، بلوچم. من ترکمن کردتبارم. زادهی سنندجم من، اهل شاهرود و کرمانم. من ترکمنِ کردِ ترکتبارِ فارسزبانِ سنیِ دوازه امامه هستم. و این ردای الوانِ کهنبافت و بلند، هنوز کم دارد از قد و قامت من. من بلوچ گیلکم، لر صوفی مسلکم، عرب مازنیام من، از یزد و کاشانم. و این نشانهها که من دادم، کم دارد هنوز از نشان پر نقش و نگار رخسار من. هر آن چه که از هویت خویش بنویسم، کم گفتهام. هویت من همان حکایت من است و سرزمین من حکایت ناگفته بسیار دارد.
فاعل جمله سیاسی
یک جمله سیاسی، صرفنظر از محتوی آن، از حیث دستوری یک جمله است و میبایست قواعد دستوری را رعایت کند. حال آن که فرهنگ "زندهبادی، مردهبادی" فرهنگی است شامل که عرصههای متنوعی از هستی اجتماعی ایران شهر را رقم میزند. و از آن جمله است آنچه که به "ادبیات سیاسی" شهرت یافته است. این فرهنگ بیمار هم چون بختکی به جان پژوهشهای تاریخی، سیاسی و اجتماعی افتاده است. از شفافیت سیاسی کاسته است، از آن رو که دیدهای کم بصیرت بر جای نهاده است و به بهای کاستن از وجدان سیاسی به غرور سیاسی امان تاخت و تاز داده است.
ایران و آینده مبهم
نیک میدانم که نمیتوان تاریخ یک کشور را چنان فشرد که در قاب یک جمله جای گیرد. اما هرگاه خواسته باشیم در نگاه خویش به تاریخ این کهن مرز و بوم، سرزمین احتیاط را لحظهای ترک گفته و قدم به وادی جسارت و بیپروایی نهیم، آن گاه شاید بتوانیم تاریخ ایران را در کام جملهای مزه مزه کنیم. تردیدی ندارم که این جمله، در شمار آن جملههایی خواهد بود که حامل روشنی ندارند. به سخن دیگر ممکن است که بسیاری تاییدش کنند، اما کمتر کسی را میتوان یافت که حاضر باشد مُهر حیثیت علمیاش را پای آن نهد.
سروده نوروزی دیگر
روز آمد، دگرروز آمد، راویان سرخوش پیرهن چاک بانگ برآوردند بیایید که نوروز آمد. دل تنگم مجالی ننهاد برای لحظهای پرسه پرسه زدن در فضای وهم، گفت مرا، بیا که نوروز آمد. و گفت چه سود که میبینم نوروز بی نو شدن روز آمد. مرغ اندیشه پر پر زد بر فراز آسمان ابرآلودهی ایرانزمین و پرسید: آیا نوروزمان کنون موسم پایکوبی است و شادی؟در پستوی تاریک تاریخ سرزمینمان، این خانهی کهنهی آبا و اجدادی؟ آیا مانده از توان وجود یکی دو دانگی هنوز؟ یا ز به پت پت افتاده شمعی، مانده جسارت شعلهای؟ در خاموشکده میپیچد هنوز پچ پچ و نجوایی؟ در دره خفتگان را مانده رویای چکاد و قلهای؟
ما و سیاست
نامهای داشتیم از یک شهروند همدانی. نامهای دلگرم کننده و همانهنگام انتقادی. پرسیده بود که چرا ما به مسائل سیاسی روز ایران و از آن جمله به انتخابات مجلس بیتوجه هستیم. دریافت این نامه من را بر آن داشت که سخن سردبیر را به پاسخ به این نامه اختصاص دهم. چون گمان ما بر این است که پرسش و انتقاد این شهروند میتواند پرسش و انتقاد بسیاری از شهروندانی باشد که به وبگاه "برای یک ایران" توجه دارند. از این رو پاسخ به این نامه میتواند همزمان توضیحی باشد مجدد برای هدف و سیاست ما در این وبگاه.
روز جهانی زن
امروز ۸ مارس، روز جهانی زن است. یادآور قرنی تلاش برای برابری حقوق. برای بدیهیترین حقوق. از سکوی اکنون که به گذشته نیک بنگریم، شاهد کارنامهای خواهیم بود پربار که میتوان به آن بالید. دستآورد یک صد سال تلاش، یک صد سال پیکار برای کسب حقوق انسان. از همین روست که حقوق زنان را یکی از شاخصهای روشن پایبندی به حقوق بشر دانستهاند. این تلاش یک صد ساله صرفا پیکار برای برابری حقوق زن و مرد نبوده است. چیزی بیش از آن بوده است. پاسداشت حرمت انسان است، پیش از آن که آن را به دو نیمه بخش کرده باشند. به نیمه مرد و به آن نیمه دیگر!
جامعه سیاستزده
جامعه ایران، جامعهای سیاسی نیست، جامعهای سیاستزده است. این سیاستزدگی را میتوان هم در رفتار دولتمردان دید و هم در حیات روزمره مردم. تفاوتی بین حقوق مدنی و حقوق سیاسی وجود ندارد. مرز روشنی بین فعالیتهای صنفی و سیاسی نیست. اعتراض کارگران کارخانهای برای مسائل صنفیشان، مثلا برای پرداخت به موقع حقوق ماهیانهشان، یکباره بدل به جنبش سیاسی میشود. شوربختانه آنکه هم دولت به این اعتراض کاملا صنفی چنین مینگرد و هم کارگرانی که دست به اعتصاب زدهاند. و هرگاه هر دو بازیگر اصلی، یعنی صاحبان قدرت و مردم قاعده بازی را چنین تعریف کنند، آنگاه نمیبایست از بدل شدن یک حرکت صنفی به یک "خیزش" سیاسی در حیرت شد.
هیچ کسی نمیآید!
انتظار فضای فرهنگی ما را سخت به خود آلوده است. انتظاری که از ما نظارهگرانی ساخته است چشم امید بسته به معجزتی. توهمی که رنگ میزند به بودنی یکسره رنگباخته. در لحظهی دیرپای انتظار، دیرهنگامی است که ساکن ماندهایم به امید آن که کسی بیاید و بر خوان حقیرمان بنشاند گوهری که وجودش زمینی نیست و ریشهاش در خاکی است مالامال از باوری که هیچ یارمان نیست. منتظریم که کسی بیاید که مثل هیچکس نیست. ابرمردی نیک سرشت که با خواندن وردی ما را برهاند از دردهایی که هم چون تاریخ این کهن مرز و بوم بوی کهنگی و نازایی میدهد. و ما همچنان در انتظار آنیم که کسی بیاید که مثل هیچکس نیست!
روز جهانی زبان مادری
سازمان یونسکو روز بیست و یکم فوریه را روز جهانی زبان مادری اعلام کرده است. بزرگداشت چنین روزی برای مردم ایرانشهر از اهمیت بسیاری برخوردار است. جای بسی تاسف است که بسیاری از صاحبان قدرت و معرفت اهمیت زبان مادری را درنیافتهاند و هنوز بر این گمانند که نادیده انگاشتن موضوعی، با حل آن یکی است. نیک آن است که در این گفتار اندکی بر اهمیت چنین روزی برای این کهن مرز و بوم تامل ورزیم. در این گفتار به چیستی زبان مادری و نقش آن در کیستی ما ایرانیان نیز خواهم پرداخت.
ایرانشناسی انتقادی
ایرانشناسی نوین، میبایست ذاتی انتقادی داشته باشد. در گفتار پیشین از طویله اوژیاس سخن راندیم و ضرورت لایروبی این طویله. شناخت ما از تاریخ ایران، سخت افسانهزده است و استوار بر احکام و پیشداوریها. حتی در بین بسیاری از پژوهشگران که کوشیدهاند در نگاه خود به تاریخ این کشور، از نگرش ایدئولوژیک پیشین فاصله گیرند نیز رسوب باورهای یقینی مشاهده میشود. تاریخ در ایران سیاستزده است. اسیر فرمانهای سیاسی است. فرهنگ سیاسی "مردهبادی، زندهبادی" بر دانستهها و گمانهای ما از تاریخ ایرانشهر سایه افکنده و مانع از پرتو افکنی به واقعیتهای تاریخی این کشور میشود.
ایرانشناسی نوین و طویله اوژیاس
در گفتار پیشین نگاهی داشتیم به ایرانشناسی. آن ایرانشناسیی که پارهای از خاورشناسی و از همین رو بخشی از دگرشناسی غرب است. پرتوی است بر چیستان ایران از منظر غرب. برآمده از نگاه باختر به خاور برای توضیح کیستی و چیستی خود. پرسه پرسه زدن این ایرانشناسی در کوچه و پس کوچههای تاریخ این کهن مرز و بوم نمیتواند آن میوهای را به ثمر نشیند که در پی آنیم. تحولات طوفانی تاریخ معاصر ایران، به ویژه ایران پس از انقلاب اسلامی، زایش گونه دیگری از ایرانشناسی را به تاریخپژوهان و جامعهشناسان تحمیل کرد.
ایرانشناسی و دگرشناسی غرب
آشکار باید گفت که "ایرانشناسی" ما بخشی از دگرشناسی غرب است. بنیانهای علمی و نظری چنین "ایرانشناسی"ی در فراسوی مرزهای ایرانشهر شکل گرفتهاند. تعریف هویت، خواه هویت قومی یا ملی، فرآیند گونهای خودشناسی است. خودشناسی اما ریشه در دگرشناسی دارد. این به این معناست که ما برای شناخت خود نیاز به شناخت "غیرخود" داریم. نیاز به یک قیاس. از همینروست که باخترزمین برای شناخت خود خاورشناسی را بر پایه چنین نیازی سامان داد. ایرانشناسی از این منظر، بخشی از خاورشناسی، بخشی از دگرشناسی غرب است.
یک نامه و چند نکته
از ستم سخن در میان است و از ستم قوم فارس. آیا هیچ از خود پرسیدهایم که این قوم ستمگر کیست؟ از کجا آمده است و در کجای این سرزمین آشنا و همانهنگام غریب میزید؟ واقعیت این است که در ایران قومی به نام قوم فارس وجود ندارد. به این سرزمین که نیک بنگریم خواهیم دید حتی قومی فارسزبان نیز در این کهن مرز و بوم نمیزید. فارسزبانان مجموعهای از شهروندان کشور هستند که از حیث گرایشهای دینی، فرهنگی و وابستگیهای قومی بسیار متنوعند. فارسزبانان اما تنها شهروندان کشور نیستند. هستند اقوام غیرفارس زبانی که سدهها در ایرانشهر زیستهاند. اقلیتهای فرهنگی، دینی، قومی و زبانی.
اندک اندک جمع مستان میرسند
"برای یک ایران"، یک پنجره است. گشوده بر دشت تنوع. پنجرهای به سوی خانه دوست. ما باور داریم به توان نهفته در جان این سرزمین. به آیندهای روشن، در آن هنگام که شمع مجلس ما بیجان، پت پت کنان، اندک میتابد بر تنوارهی امید. پشت این پنجره، بیم خانه دارد و امید آشیان. من بیمناکم از گردنکشی بیم در خزان امید. "برای یک ایران"، یک پنجره است. پنجرهای گشوده آغوش بر راهی دراز. راهی دشوار. و از این رو دشوار که رهروان خردمندش اندک شمارند و باورزدگانِ بازیخوردهاش پرشمار.
"زبان ستمگر؟"
برای یک ایران: انتشار بیانیه آذربایجانیهای مقیم کانادا و نامه آقای م. سحر به بحثی گسترده دامن زده است. بحثی که میشد انتظارش را داشت. بحثی که سالها و بل دهها سال است که پنهان و آشکار جریان دارد. روزانه نامههای متعددی به دبیرخانه "برای یک ایران" میرسد. نامههای بسیار، نوشته شده هر یک از منظری. برخی برای پاسداشت گنجینه ادب پارسی به میدان آمدهاند و برخی برای گرفتن انتقام از "ستمگری" این زبان. چند نظری را نیز ما منتشر کردیم. از آن روی که نشان دهیم با نگاههای متفاوت، عداوتی ما را نیست.
|
|