|
|
هیچ کسی نمیآید!
انتظار فضای فرهنگی ما را سخت به خود آلوده است. انتظاری که از ما نظارهگرانی ساخته است چشم امید بسته به معجزتی. توهمی که رنگ میزند به بودنی یکسره رنگباخته. در لحظهی دیرپای انتظار، دیرهنگامی است که ساکن ماندهایم به امید آن که کسی بیاید و بر خوان حقیرمان بنشاند گوهری که وجودش زمینی نیست و ریشهاش در خاکی است مالامال از باوری که هیچ یارمان نیست. منتظریم که کسی بیاید که مثل هیچکس نیست. ابرمردی نیک سرشت که با خواندن وردی ما را برهاند از دردهایی که هم چون تاریخ این کهن مرز و بوم بوی کهنگی و نازایی میدهد. و ما همچنان در انتظار آنیم که کسی بیاید که مثل هیچکس نیست!
|
|