ایران شاهد دو انقلاب بوده است و هیچ یک از این دو انقلاب محصول رویارویی جامعهای سیاسی با دولتی مستبد نیست. هر دوانقلاب محصول عصیان بخشی از مردم است در برابر دولتی مستبد و دیکتاتوری. جامعه ایران پیش از آنکه فرصت دستیابی به آگاهی سیاسی را پیدا کند و از این راه بدل به جامعهای سیاسی شود و به جمع شهروندان فراروید، در خیزش "توده" علیه حکومت، سیاستزده میشود.
مردم ایرانشهر هیچگاه دموکراسی را تجربه نکردند، اما جالب اینکه ظرف یک سده شاهد دو انقلاب بودند. و نه فقط شاهد، که شماری از آنان خود حتی به بازیگران صاحبنام یا گمنام این دو انقلاب بدل شدند. به خیابانها آمدند، مشت گره کردند، بیرق رزم در دست علیه دولت مرکزی شوریدند. تاریخ معاصر ایران بهوضوح نشان میدهد که پیکار با دیکتاتوری لزوما منطبق بر مبارزه برای دموکراسی نیست. برای پیکار با دیکتاتوری نیاز به شجاعت است و عزمی راسخ. حال آنکه مبارزه برای دموکراسی بدون آگاهی سیاسی ممکن نیست. برای درگیر شدن با دیکتاتوری گاه خشم و اجبار کافی است. مبارزه برای دموکراسی اما به خرد و روشنگری نیاز دارد، به آن آگاهی سیاسی که زمینههای بدل شدن "توده" به "شهروندان" را فراهم میآورد.
نگاه به انقلاب در بین ما ایرانیان عمدتا نگاهی است سیاسی. جستوجو در تاریکخانه اشباح برای یافتن علتهای سیاسی وقوع انقلاب و تلاش برای فهم یا توجیه برآیند و پیآمدهای سیاسی آن. نگاه به انقلاب از این منظر یعنی محدود ماندن در جاده خطی سیاست. یعنی پرسه پرسه زدن در بعد زمان. یعنی نگاهی خطی به یک تحول بزرگ. و باوری خطا که گویی که این تحول بزرگ در لحظهای در گذشته آغاز میشود، در مسیر خطی زمان امتداد مییابد و به لحظهای دیگر در زمان ختم میشود. و تحول بزرگ، خواه تحولی مثبت یا منفی، بسی بزرگتر از آن است که محصور در قابی تکبعدی و خطی باشد یا بماند.
راه استبداد شرقی تا دموکراسی، بهراستی که راهی است طولانی. مسیری است پرسنگلاخ و ناهموار. اگر این را پدربزرگانمان درنیافته بودند، بر آنان خرده نمیتوان گرفت. ما که شاهدان زنده آنیم، شاهدانی که شاید رهنوردان همین راه طولانی، همین راه ناهموار و پرسنگلاخ بودهاند، و برخیشان هنوز، فانوس به دست، در جستوجوی روزنهای هستند به سوی راه برونرفت از این بنبست. نیاکان ما با نیتی نیک پا به میدان نهادند، به استبداد دلاورانه نه گفتند، یلانی بودند که بر گزمگانش شوریدند، جسارت را چاشنی حرکت خود ساختند، از بهای پیکار خویش نهراسیدند، دل به غنچه بذری بستند که با عزم خود در دل خاک کویری نشانده بودند.
در گفتار پیشین آمد که حذف دیکتاتور به معنی حذف دیکتاتوری نیست. انقلاب مشروطه، عزیمتگاهش، دورههای تاریخیاش، شکست و فرجامش سرشار از درسها و آموزههایی است که متاسفانه جامعه روشنفکری ما نسبت به آنها بیاعتناست. گویی ما، مردم ایرانشهر، به زندگی در "این" لحظه تاریخی خو گرفتهایم و هیچ خوش نداریم نگاهی به سرنوشت پدران خود بیافکنیم. چندان رغبتی به مرور تاریخ ایرانشهر در ما وجود ندارد. حافظه تاریخیمان، اگر بتوان از چنین حافظهای سخن گفت، لایه نازکی است پوشیده از انبوهی از پیشداوری، حدس و گمان. ما شاگرد بد کلاس درس تاریخ هستیم و نتیجه بد پایان سال نمیبایست باعث حیرت هیچ یک از ما شود. و این که چرا هنوز همان شعارهایی را تکرار میکنیم که نیاکانمان در تهران و تبریز فریاد میزدند.
روند تشکیل ملت−دولت در ایران از همان ابتدا با دشواریها و پیچیدگیهای بسیاری روبهرو بود. تاریخ نوشتهشده هفت دهه بین دو انقلاب اما این دشواریها و پیچیدگیها را آنگونه که باید و شاید برنمیتابد. حال آنکه بدون درک این دشواریها و پیچیدگیها توضیح تحولات سیاسی و اجتماعی ایران و علتهای وقوع انقلاب اسلامی ناممکن است. نگاهی به ادبیات سیاسی و پژوهشهای تاریخی این هفت دهه حکایت از آن دارد که تنها معدودی از پژوهشگران کوشیدهاند از توضیح سطح رویدادها فاصله گرفته و نگاهی عمیقتر به مسائل داشته باشند. هرگاه خواسته باشم مجموعه پژوهشهای صورت گرفته در این عرصه را صرفنظر از این یا آن تلاش پراکنده دستبندی کنم، باید بگویم که ما در این دوره با دو دسته از پژوهش و تاریخنویسی روبهرو هستیم.
آیا کارگرفت مفهوم "ملت−دولت" در ارتباط با فهم و توضیح تحولات اجتماعی و سیاسی ایران صحیح است؟ پاسخ من به این پرسش، پاسخی منفی است. باید فاش بگویم که ما تاریخ ایران را درک نکردهایم، درج کردهایم. با اتکا بر درک غرب از تاریخ ایران کوشیدهایم تاریخ ایران را بفهمیم. از دستگاههای نظری غرب بهره گرفتهایم، تاریخ این یا آن کشور اروپایی را مطالعه کردهایم و آنگاه کوشیدهایم با عزیمت از فراگرفتههای خود، تاریخ ایرانشهر را بفهمیم. "ایرانشناسی" ما پیش از آنکه تلاش ما برای شناخت ایران باشد، متاثر از دانش برآمده از "دیگرشناسی غرب" است. برخی از پژوهشگران ایرانی حتی از این نیز فراتر رفته و کوشیدهاند با مطالعه و تحقیق در تاریخ اروپا، الگوهایی برای فهم و توضیح تاریخ ایران بیابند. این تلاشهای نظری ره به کژفهمی تاریخ ایران بردهاند و به بیگانگی بیشتر ما با تاریخ ایرانشهر دامن زدهاند.
در گفتار پیشین به این نکته اشاره شد که مفهوم "ملت−دولت" با بافت اجتماعی ایران سازگار نیست و برای فهم و توضیح تحولات سیاسی و اجتماعی ایران معاصر میبایست از مفهوم "دولت−ملت" بهره گرفت. باید بر این نکته تاکید ورزید که کارگرفت مفهوم "دولت−ملت" به جای مفهوم "ملت−دولت" تنها یک جابهجایی ساده دو عنصر یک مفهوم مرکب نیست. که این چرخشی است در زاویه نگرش ما به تاریخ ایران. پژوهشگرانی که برای توضیح تاریخ ایران معاصر از مفهوم "ملت−دولت" بهره گرفتهاند، تاریخی را نگاشتهاند بیگانه با تاریخ ایران.من این پدیده را ناشی از "خطای باصره" در تاریخنویسی ایرانشهر میدانم. "خطای باصره" از این رو که مورخ و پژوهشگر با نگاهی اروپایی به تاریخ ایران مینگرد.
تاسیس دولت پهلوی چهره سیاسی ایران را بهگونهای بنیادین دگرگون ساخت و تغییر چهره سیاسی ایران، تاثیری عمیق بر حیات اجتماعی کشور داشت. دولت پهلوی برخلاف دولتهای پیشین، دولت ایل غالب نبود. تاسیس دولت پهلوی گسستی در تاریخ ایران بود و به تسلسل حکومتهای ایلاتی در ایران خاتمه داد. دولت پهلوی بقا و دوام خود را برخلاف دولتهای پیشین ایران در تقسیم اتوریته و همزیستی با دیگر منابع اقتدار در ایران نمیدید. استمرار حیات دولتهای پیشین وابسته به همزیستی با قدرتهای محلی و منطقهای بود. قدرتهای محلی و منطقهای در ایران پیش از عهد پهلوی عبارت بودند از روحانیون و ایلبیگها و ایلخانها.
درک روشنی از مقوله "مشروعیت" در فرهنگ سیاسی رایج ما ایرانیان وجود ندارد. ناشفاف بودن تعریف این مقوله علتهای متنوعی دارد. یکی از مهمترین این علتها را بیگمان میتوان در مقوله همخانواده آن، یعنی "شریعت" یافت که به این مقوله مدرن جامعهشناسانه کیفیتی مذهبی و اسلامی میبخشد. از این منظر، دولت مشروع، تنها آن دولتی است که با شریعت سازگار باشد. حال آنکه مذهب یکی از عناصر سنتی مولد مشروعیت است و آنگاه که ما از مشروعیت عقلایی و مدرن در یک جامعه پیشرفته و دموکراتیک سخن میگوییم، اتفاقا درکی سکولار از آن داریم.
ایران ظرف یک قرن شاهد دو انقلاب بود و شاهد دو خیزش تودهای. یکی در آستانه انقلاب مشروطه و دیگری آن جنبش فراگیر تودهای که منتهی به انقلاب اسلامی شد. اما خیزش انقلابی تودههای عصیانزده بهویژه در آستانه انقلاب اسلامی پیش از آن که جلوهای از سیاسی بودن جامعه ایران بوده باشد، دلیلی بر وجود پدیدهای به نام سیاستزدگی است. در گفتارهای پیشین از حضور فراگیر و گسترده عنصر سیاستزدگی در جامعه ایران سخن رفت و از تسلط و سیطره این سیاستزدگی هم بر حکومت و هم بر جامعه. به سخن دیگر، مدرنیزاسیون اتوکراتیک در ایران نتوانست پروژه دولت−ملت را به فرجام برد و ناگزیر دولتی سیاستزده و جامعهای سیاستزده آفرید.