Sat 23 05 2009 - 4:33
چندی پیش دوستی پرسشی عجیب از من کرد و پرسید که آیا من فردی میهنپرست هستم؟ بیدرنگ در پاسخ او گفتم که اصولا با پرستش مسئله دارم و از آن گذشته میهن از نظر من موضوع پرستش نیست. در ادامه پرسید که آیا فردی میهن دوست هستم؟ این پرسش او از پرسش نخستش عجیبتر بود. این بار درنگ کردم. سرانجام گفتم البته و گفتوگویمان به پایان رسید.
شب، در تنهایی از خود پرسیدم که این میهن چیست که دوستش دارم؟ آیا سرزمین من است؟ این سرزمین مشتی خاک است، گاهی سرزمینی بزرگ بوده و گاه کوچک. چگونه میتوان سرزمین را دوست داشت؟
آیا فرهنگ این سرزمین است؟ کدام فرهنگ و فرهنگ چه کسانی؟ بسیاری از برآمدهای فرهنگی سرزمینم را دوست نمیدارم. با بخشی از فرهنگ سرزمینم بیگانه هستم. در معرفی اقلیتهای فرهنگی کار شایستهای صورت نگرفته است.
آیا گنجینه ادبی آن است؟ حافظ و سعدی و مولانا؟ آری اینان را دوست دارم، ولی گمان نمیکنم علاقه من به میهنم ناشی از علاقه من به گلستان و شمس باشد. از آن گذشته، تا کی میتوان پشت مثنوی و رباعیات خیام سنگر گرفت و با عزیمت از این گنجینه کهنسال برای پرسشهای امروز پاسخ یافت؟
آیا تاریخ این سرزمین است؟ تاریخ کدام دوره آن؟ تاریخ امروز آن؟ یا تاریخ باستان آن؟ آیا میشود تاریخ را دوست داشت؟ از تاریخ مشترک سخن میگوییم. این تاریخ مشترک کی شروع شده است؟ نیروهایی در کارند که آن را پاره پاره کنند و از تن آن چند تاریخ بسازند. چند تاریخ نامشترک. این تاریخ پیش از آن که آفریدگار عشق باشد، خالق نگرانی است.
آیا میهن دوستی من ناشی از علاقه من به زبان فارسی است؟ من زبان فارسی را دوست دارم. ولی در سرزمین من کسانی هم هستند که زبان مادریشان چیز دیگری است. من زبان آنها را نمیشناسم. اما چه کسی میتواند ادعا کند که علاقه آنان به زبان مادریشان کمتر از علاقه من به زبان فارسی است؟ به باور من زبان فارسی زبان مشترک همه اقوام ساکن ایران است. اما یگانه زبان این سرزمین نیست.
در آذرماه پارسال کنفرانسی بود در شهر کلن آلمان پیرامون مسئله اقلیتها. دوست ترکزبان فرهیختهای که در این کنفرانس سخنرانی میکرد به نقل از پیشهوری گفت که زبان مسئله مرگ و زندگی است. من در پاسخ ایشان گفتم که از نظر من زبان، حال هر زبانی هم که باشد، موضوع مرگ و زندگی نیست. موضوع زندگی و زندگان است. مردگان برای گفتوگو با هم نیازی به زبان ندارند. پس باید زبان و تنوع زبانی را به خاطر زندگان پاس داشت.
آری، پاسی از نیمهشب گذشته است. سرانجام پاسخ خودم را مییابم. من میهنم را دوست دارم. من اما میهنم را به خاطر هممیهنم دوست دارم. و هممیهن من، هم ترکزبان است و هم فارسزبان، هم کرد است و هم بلوچ، هم گیلک است و هم مازنی، هم عرب است و هم لر. هم شیعه است و هم سنی، ارمنی است و بهایی و یهودی...
و من همه هممیهنانم را دوست دارم و نمیتوانم بینشان تفاوتی قائل شوم.
دکتر جمشید فاروقی
شانزدهم مهرماه سال یکهزار و سیسد و هشتاد و شش خورشیدی
مظر کاربران
....و ای هم میهن،من نیز تو را دوست دارم.
وبرایمان آزادی،عشق به یکدیگر و انصاف
آرزو میکنم.
بیژن