www.foroneiran.com
 |  اهداف ما  |  درباره ما  |  همکاری با ما  |  تماس با ما  | 
 |  صفحه نخست  |  سخن سردبیر  |  اخبار و گزارش‌ها  |  گفت‌وگو  |  مقاله‌ها  |  بخش فرهنگی  |  حقوق بشر  |  اقوام و اقلیت‌های دینی  | 

مرتضی نگاهی

ما ترکان ايرانيم

Sat 25 08 2007 - 18:44


اين درست است که در سال‌های اخير مسائل قومی و ملی بيشتر رخ نموده‌اند و در حال حاضر شايد به يکی از پر تنش‌ترين چالش‌های اجتماعی و سياسی ايران تبديل شده است. اما به نظر من اين معضل يا مسائل، گاه به صورت " شعله"، و گاه به قول اخوان "خردک شرری" همواره در شريان‌های اجتماعی و سياسی ايران جريان داشته‌اند. تازگی هم ندارد. در دوران معاصر هر وقت اندکی بی‌ثباتی سياسی يا حتی فضای باز سياسی پديد آمده، مطالبات قومی هم در مناطق غير فارس نشين بيشتر رخ نموده‌اند. گاه به صورت شورش‌های منطقه‌ای وگاه به صورت آرام و مسالمت‌آميز.

گفت ‌وگوی «برای يک ايران» با مرتضی نگاهی

تارنمای «برای يک ايران» در تعقيب اهدافی که برای خود تعريف کرده، در نظر دارد سلسله ‌گفت‌وگوهايی را با صاحب‌نظران مسائل ملی و قومی در ايران انجام دهد. در نخستين گام با مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار ترک ايرانی، به گفت ‌وگو نشسته‌ايم که در زير می‌خوانيد.

"نگاهی" زاده‌ی سراب، شهری در دامنه‌ی سرسبز سبلان است و اکنون سال‌هاست که ساکن سانفرانسيسکو در آمريکاست. او به همان اندازه به سراب علاقه دارد که به سانفرانسيسکو. با همان اشتياقی از سراب و تبريز و باکو می‌گويد که از شيراز و اصفهان و کرمان. به‌زبان فارسی همان‌قدر عشق می‌ورزد که به زبان مادری‌اش. به ترکی هم گاه‌گداری می‌نويسد يا شعر می‌گويد، اما عمده‌ی نوشته‌هايش به فارسی است. به همين سياق نیز "کيستی" (هويت) خود را تعريف می‌کند: او می‌گوید: «ما ترکان ايرانيم!» و تاکيد می‌کند ترک ايران، نه ترک ترکيه يا ترک قبرس يا ترک جمهوری آذربايجان و بلغارستان و غيره!
نگاهی یک پايگاه (سايت) اينترنتی پربيننده‌ای هم دارد به نام يولداش (http://www.negahi.com) که در کنار روزنوشت‌هايش، به مسائل قومی، ملی و حقوق شهروندی هم به طور وسيع می‌پردازد و همواره بحث‌های بسيار داغی بين خوانندگان سايت در می‌گيرد.


آقای نگاهی، در چند سال اخير ما با يک برآمد تازه از توجه و رويکرد به مسائل قومی در ميان ايرانيان روبرو هستيم. اين مسئله بويژه در آذربايجان چشم‌گير است که در چند دهه اخير تقريباً کمتر از ساير مناطق قومی ايران درگير اين مسئله بود. علت و يا علل اين وضع را چگونه می‌توان توضيح داد؟

اين درست است که در سال‌های اخير مسائل قومی و ملی بيشتر رخ نموده‌اند و در حال حاضر شايد به يکی از پر تنش‌ترين چالش‌های اجتماعی و سياسی ايران تبديل شده است. اما به نظر من اين معضل يا مسائل، گاه به صورت " شعله"، و گاه به قول اخوان "خردک شرری" همواره در شريان‌های اجتماعی و سياسی ايران جريان داشته‌اند. تازگی هم ندارد. در دوران معاصر هر وقت اندکی بی‌ثباتی سياسی يا حتی فضای باز سياسی پديد آمده، مطالبات قومی هم در مناطق غير فارس نشين بيشتر رخ نموده‌اند. گاه به صورت شورش‌های منطقه‌ای وگاه به صورت آرام و مسالمت‌آميز.

در مواقعی مانند ايام قيام شيخ محمد خيابانی (بيشتر به صورت خودمختاری‌خواهی و تقسيم عادلانه‌ی قدرت) و دوره‌ی يک ساله‌ی "فرقه‌ی دموکرات آذربايجان" ۱۳۲۴- ۱۳۲۵ و اوايل انقلاب بهمن اين “خردک شرر"‌ها شعله‌ور شده و زبانه کشيده‌اند و در دوره‌های سکوت و اختناق و بن بست‌های کج و پيچ سرما (به قول شاملو)، به صورت همان "خردک شرری" هم که شده، به حيات خود ادامه داده‌اند.

در آذربايجان،اين خردک شررها در دهه‌ی چهل، به هنگام فعاليت‌های فرهنگی صمد بهرنگی و يارانش بهروز دهقانی و عليرضا نابدل و ... داشت به "شعله" ‌تبديل می‌شد که با غرق شدن صمد بهرنگی در رودخانه‌ی ارس، حرکت‌های فرهنگی صمد (اغلب در راستای سواد‌آموزی به روستائيان آذربايجان و ترجمه‌ی شعرهای شاعران معاصر فارسی زبان به ترکی و به طور کلی رويکرد به زبان ترکی) متوقف شد. اما مرگ صمد با دسيسه‌های کسانی مانند مرحوم آل احمد نوعی "قتل سياسی" قلمداد شد تا از آب گل آلود آراز (ارس) يک "شهيد" صيد شود و روشنفکران شهيد پرور آن روزگاران زير عَلَم اين "شهيد" سينه بزنند. صمدی که با کولباری از کتاب از دهی به دهی می‌رفت و درس می‌داد و عاشق زبان مادری‌اش بود، ناگهان با نقدهای سمت و سو دار هزارخانی و ديگران بر آثارش، از او يک "چريک شهيد" خلق شد و اندک اندک مبارزه‌ی مسلحانه و جنگ چريکی برای ياران صمد "تحميل" شد و ياران صمد به ناگزير راهی را انتخاب کردند که هم تاکتيک بود و هم استراتژيک. مبارزه مسلحانه هرچند در آثار و آفريده‌های صمد "نمود" و "نماد" داشتند و حضورش محسوس بود، با اين همه به گمان من صمد در حيات کوتاه خود بيشتر به فعاليت‌های فرهنگی گرايش داشت تا به فعاليت‌های قهرآميز، ولی پس از مرگ نابهنگامش پرچم‌‌دار مبارزه‌ی مسلحانه گرديد! [۱]

باری، می‌گفتم که صمد و يارانش به زبان مادری خود عشق می‌ورزيدند و آسيميله شدن در زبان فارسی را سخت نکوهش می‌کردند. (صمد در اين باب داستانی دارد به نام "آقای چوخ بختيار" که فارسيزه شدن طبقهء نوکيسهء آذربايجانی‌ها را حسابی دست انداخته‌است.) آنان در روزنامه "مهد آزادی" (که در تبريز منتشر می‌شد)، در ضميمه‌ای دو زبانه ترکی و فارسی، اشعار فروغ و شاملو و نيما اخوان را ترجمه می‌کردند و نسل ما را که ساليان سال تحقير شده بود و زبان مادری را زبان بی سوادان طبقات فرودست جامعه، جذب می‌کردند به زبان مادری، و ما کشف می‌کرديم زيبائی‌های زبان مادری را. در همان ايام بود که شاعران خوبی در گوشه و کنار آذربايجان و ديگر شهرهای ترک نشين جلوه نمودند. البته در اين دوره شهريار و سهند و حبيب ساهر به قله‌های رفيعی در شعر ترکی دست يافته بودند و آوازه شان حتی فراتر از مرزهای ايران رفته بود و به ويژه آوازه‌ی "حيدربابايه سلام" شهريار از داغستان (شمالی‌ترين منطقه‌ی قفقاز) تا بلغارستان پيچيده بود. اين نهضت يا خيزش فرهنگی، اما سه چهار سال بيشتر دوام نياورد و در مهلکه سياست و نبردهای چريکی مسلحانه "قربانی" گرديد. جوانان ايران هم مانند جوانان ديگر کشورها به راه "چه گوارا"‌ها و "توپامورک"ها و "بادر ماينهوف"‌ها و "بريگاد و روسو"ها کشيده می‌شدند. مسلسل پشت شيشه داستان صمد که ساليان سال در پشت ويترين مغازه‌ی اسباب بازی فروشی خيابان نادری خاک خورده بود، ديگر از ويترين بيرون آمده بود.

در اوايل دهه‌ی پنجاه اغلب ياران صمد، جز تنی چند، در نبردهای خيابانی يا در شکنجه گاه‌های ساواک جان باختند و برخی هم به زندان‌های دراز مدت محکوم يا اعدام شدند. فقط شمار اندکی از رهروان و ياران صمد مانند رحيم رئيس‌نيا و حسين صديق فعاليت‌های فرهنگی خود را ادامه دادند. با اين همه در همان برهه در دانشگاه‌های مهم ايران، به ويژه در دانشگاه صنعتی آريامهر، دانشجويان ترک زبان در گسترش زبان و فرهنگ و موسيقی آذربايجانی فعاليت‌های گسترده‌ای داشتند.[۲]

با زمين لرزه‌ی انقلاب بهمن، مسايل قومی دگرباره جان گرفتند و بشوريدند و مردم کردستان و آذربايجان و ترکمنستان و خوزستان خواسته‌های قومی و ملی شان را هم در کنار خواسته‌های سياسی و عدالت‌خواهی و آزادی مطرح کردند. در زمان انقلاب روزنامه‌ها و مجله‌های زيادی به زبان‌های غيرفارسی منتشر شدند و در دانشگاه تبريز سخنرانی‌هايی به ترکی برگذار می‌شد. اما اين شورش‌ها و شوريدگی‌ها ره به جايی نبرد و جوی خون‌های تازه‌ای در پهندشت اين کهن ديار جاری شد.

نهضت آذربايجان و حزب خلق مسلمان در اوان انقلاب که گوشه‌ی چشمی هم به مسايل قومی و ملی داشت، با ياری سکولارهايی مانند شکرالله پاک نژاد، دکتر حسن نزيه، مقدم مراغه‌ای و ... (همياری قلمی در روزنامه‌ی ارگان اين حزب) بر آن بودند تا با ياری جستن از محبوبيت و شخصيت ويژه‌ی آيت‌الله شريعتمداری مانع از تشکيل مجلس خبرگان (به جای مجلس موسسان) و نظام ولايت فقيه (به جای نظام جمهوری) گردند. اما اين نهضت هم - که به نهضت آيت‌الله شريعتمداری مشهور گرديد[۳]- توسط ائتلاف غريب تازه به قدرت رسيدگان مذهبی معتقد به ولايت مطلقه‌ی فقيه و حزب توده و سازمان‌های مجاهدين خلق و چريک‌های ‌فدايی خلق و ديگر گروه‌های چپ و مارکسيستی، که نهضت شريعتمداری و قيام حزب خلق مسلمان را در خدمت امپرياليسم جهانی و بورژوازی ارزيابی می‌کردند، سرکوب گرديد و نتيجه‌اش جاری شدن چند جوی تازه‌ی خون بود در آذربايجان و تهران و حتی قم. اما اين هنوز آغاز ماجرا بود! جنگی بزرگ و خونين در پيش بود که نياز به رودخانه‌های بزرگ خون داشت. يکی از پرکشتارترين جنگ‌های زمان ما، جنگ ايران و عراق بود.

به نظر من شايد بتوان يکی از عناصر شکل‌گيری مسايل قومی جديد را هم در همين جنگ ايران و عراق يافت. در اين جنگ حکومت نوبنياد جمهوری اسلامی ايران با در اختيار داشتن تمام مراکز مذهبی (مساجد، تکايا و حسينيه‌ها) و نيز تمام وسايل مدرن اطلاع رسانی (راديو، تلويزيون، سينما و تئاتر) و حتی با بهره گيری از مراسم مذهبی مانند مراسم عزاداری عاشورا و اربعين و شبيه خوانی و مداحی و غيره موفق به يک بسيج عمومی کم سابقه شد که در تاريخ کم نظير بود.

شايد نخستين جرقه‌های مسايل قومی اخير هم در همين جبهه‌های جنگ زده شد. جوانان و نوجوانانی از گوشه و کنار بسيج شده بودند تا "کهن ديار" شان را که اکنون حالت تقدس هم يافته بود، از شر متجاوزی که هم "کافر" بود و هم "ملعون" و هم سرسپرده‌ی قدرت‌های شيطانی و استکبار جهانی و هم نواده شمر ذی‌الجوشن و هم بعثی و عفلقی و ... و ... . نجات بدهند و در راهش شهيد بشوند. اما در پشت جبهه هم رقابت‌های پنهان و آشکار ارتش (که اغلب ترک‌زبان بودند) و سپاه پاسداران (که اغلب فارس زبان بودند) جريان داشت. سو‌ء استفاده‌های گوناگون از نوجوانان بسيجی (از تمام گوشه و کنار ايران) و سرانجام تفاوت‌های زبانی و لهجه‌ای رزمندگان هم ترکيبی غريب و هفت جوشی داشت. پسران نوجوان ترک، زبان فارسی را خوب نمی‌فهميدند و اغلب مورد تمسخر هم‌رزمان‌شان قرار می‌گرفتند. کردها و رشتی‌ها و بلوچ‌ها و عرب‌ها و حتی اصفهانی‌ها و يزدی‌ها نيز از اين نوع تمسخر و گاه تحقير در امان نبودند. چرا که بسيجيان و سپاهيان از اقشار گوناگون و بسيار متفاوت جامعه بودند که اغلب در جوی مهيج و احساساتی بسيج شده بودند که زياد با هم سنخيت نداشتند و در آن جو سرشار از شعار و تکبير برخاسته از انقلاب، همه با هم برای دفاع از "ميهن اسلامی" روانه‌ی جبهه شده بودند.

بازماندگان و جان بدربردگان جنگ با کولباری از رنج‌ها و زخم‌های جسمی و روحی هنگامی که به خانه و کاشانه خود برگشتند، هم آنان دگر شده بودند و هم زمانه.

آذربايجانی‌های جوان‌سالِ جنگ ديده شايد برای نخستين بار در زندگی‌شان مفاهيم "ميهن" و "هويت ملی" و "هويت قومی" را از نزديک لمس کرده بودند و اتفاقا درست همان سال‌های آخر جنگ ايران و عراق مصادف شده بود با مبارزه‌های استقلال طلبانه در جمهوری آذربايجان شوروی سوسياليستی. تلويزيون ايران و تلويزيون باکو تظاهرات آذری‌ها را در "آن‌سو" نمايش می‌دادند و در "اين‌سو" بفهمی نفهمی صدای آنان منعکس می‌شد. حس تعلق داشتن به يک وطن فراموش شده که روزگارانی يکی بودند، در هر "دو ‌سو" سبب غرور و افتخار می‌شد. پرده‌ی آهنين کمونيستی که ساليان دراز در سرتاسر مرزهای شوروی کشيده شده بود، اکنون ترک برداشته بود. اين پرده در آذربايجان "آراز" بود که سال‌‌ها موضوع ادبيات و باياتی‌های "حسرت" (نيسگيل) در آمده بود:

آرازی آييرديلار
قوم ايله دويوردولار
من سن‌دن آيريلمازديم
ظلم ايله آييرديلار!
(ارس را شقه کردند
با شن انباشت کردند
من از تو جدا نمی‌شدم
با ظلم جدايم کردند)

***

جهان در مسير ديگری افتاده بود و با اختراع‌های تازه، گردش اطلاعات و اخبار آزادتر و سهل‌تر شده بود. جنگ ديدگان و نسل جديد دانشجويان با ديد باز‌تری جهان را می‌نگريستند و شرکت در انقلاب و جنگ آنان را جسور و نترس کرده بود. نخستين جرقه‌های قومی آذربايجانی‌ها هم از دانشگاه‌ها شروع شد و اغلب توسط همين دانشجويان جنگ‌ديده. در آن محيط پس از جنگ طولانی و پر از مرگ و مير، احساسات جوانان خيلی زود جريحه دار می‌شد. مثلا اگر در يک سريالی تلويزيونی يا فيلم سينمايی ترکان مورد تحقير و تمسخر قرار می‌گرفتند، دانشجويان ترک (ترک زبان) شروع به اعتراض می‌کردند و برای زمام‌داران و مسئولان نامه‌های سرگشاده می‌نوشتند و طومار جمع‌آوری می‌کردند. در آن سوی ارس هم مردم در ميدان‌ها و خيابان‌ها تظاهرات می‌کردند و خواستار "استقلال" بودند. در آن هنگام واژه‌ای مشترک آن‌سو را با اين‌سو پيوند می‌داد: هويت آذربايجانی. نه روسی، نه فارسی! شگفتا که در تظاهرات آن‌سو هم جلای وطن کردگان ايرانی که در پی کشتار نيروهای چپ به آن‌سو پناه برده بودند، نقش زيادی داشتند. جلای وطن کردگان آذربايجانی در روند فروپاشی نظام کمونيستی همراه مردم آن سوی ارس که در پی استقلال بودند، با تجربه‌ای که از انقلاب ايران کسب کرده‌بودند، در شکل گيری تظاهرات باکو نقش مهمی داشتند.

تاريخ داشت به گونه‌ای ديگر تکرار می‌شد.
....

آنگاه ماجرای پرسشنامه‌ای توهين آميز صدا و سيما پيش آمد که سرشار از اهانت و تحقير به ترکان ايران بود. اين آمار گيری بدين صورت بود که آيا مثلا حاضريد زن ترک بگيريد؟ شوهر ترک داشته باشيد؟ همسايه‌ی ترک داشته باشيد؟ به يک ترک خانه اجاره دهيد؟ و ... توزيع اين آمارگيری يا پرسشنامه هم دانشجويان را که همواره پيشگام حرکت‌های اجتماعی و سياسی بودند، وارد بعد جديدی از جنبش "هويت خواهی" جديد کرد.

کوتاه سخن اين که ترکان ايران با استقلال جمهوری آذربايجان و تسهيل رفت و آمد به آنجا و نيز با تماشای کانال‌های تلويزيونی جمهوری آذربايجان و ترکيه دچار نوعی غرور ملی شدند و اين غرور خود را با رفتن ساليانه به قلعه بابک و انتشار نشريه‌های ترکی و ايجاد تشکل‌های دانشجويی و انجمن‌های ادبی و شب شعر نشان دادند و می‌دهند.

چنان شد که با نشر کاريکاتوری در روزنامه‌ی دولتی "ايران" ده‌ها هزار نفر به خيابان‌های تبريز و ديگر شهرهای آذربايجان ريختند و شعارهای ضد حکومتی دادند و بانک‌ها و ادارات دولتی را به آتش کشيدند. ده‌ها نفر کشته شدند و صدها نفر به زندان افتادند و هنوز که هنوز است بازداشت‌های فعالين قومی، که خود را اغلب "هويت طلب" می‌نامند ادامه دارد...

اين جريان‌های داخل به خارج از کشور هم کشيده شده است و امروزه هيچ کنفرانس و جلسه‌ی سياسی‌ای نيست که به مسايل قومی نپردازد.

اين رويکرد به مسائل قومی در آذربايجان در چه ابعاد و سطوحی است؟ آيا محدود به قشری خاص است يا ابعاد گسترده اجتماعی دارد؟

اگر به اخبار و حوادث روزانه در آذربايجان نگاه کنيم و اخبار سايت‌های اينترنتی را پی بگيريم متوجه می‌‌شويم که اين رويکرد به مسايل قومی رفته رفته، هم گسترده‌تر می‌شود و هم اقشار بيشتری را به خود جلب می‌کند. نه تنها در شهرهای بزرگ مانند تبريز و اوروميه بلکه در شهرستان کوچکی مانند سولدوز (نقده)، مشکين‌شهر، شبستر، زنجان و ... هم اين حرکات، گاه به صورت خود جوش و گاه به صورت سازمان‌يافته رخ می‌نمايند. از شمار زندانيان هم می‌توان به ابعاد اين حرکات و جنبش‌ قومی آذربايجان پی برد. وانگهی اين "هويت طلبی" فقط به استان‌های سه گانه‌ی آذربايجان محدود نيست، بلکه در نواحی اراک و همدان و استان فارس و استان خراسان هم که مناطق ترک نشين قابل ملاحظه دارند، اين حرکت‌ها به چشم می‌خورد. در نواحی ترک زبان اين ولايات کارت‌های عروسی و سنگ قبر و نام مغازه‌ها را اغلب به ترکی هم می‌نويسند و برای نوزادهاشان از نام‌های ترکی استفاده می‌کنند (هر چند که حکومت اغلب اجازه نمی‌دهد). ترکمن‌های ايران هم که جای خود دارند.

نيز نبايد فعاليت‌های هويت‌طلبی را فقط در ميان ترکان بررسی کرد، بلکه ديگر اقوام ايرانی هم مانند کردها و عرب‌ها و بلوچ‌ها هم در اين راستا فعال‌اند.

يعنی می‌خواهم بگويم که در درون اين واکنش‌ها حرکات زشتی هم رخ می‌نمانيد که ناگهان شعارهای داغ تفرقه افکنانه و نژادپرستانه سر می‌دهند و ... معلوم هم نمی‌شود اين راديکال‌ها از چه منابعی تغذيه می‌کنند و از کجا نشئات می‌گيرند و واقعا چه می‌خواهند.

بخش عمده فعالان قومی، بويژه آنانی که در ميان آذربايجانی‌ها "فعالان هويت طلب" ناميده می‌شوند تا چندی پيش اعضا و فعالين احزاب و گروه‌های چپ ايران بودند. گفته می‌شود اين عده پس از شکست ايدئولوژی چپ اکنون به هواداران جدی ناسيوناليسم قومی بدل شده‌اند. نظر شما درباره اين ارزيابی چيست؟

هويت طلبی به نظر من نتيجه اوضاع و احوال نوين جهانی است. از اسکاتلند و ولز در انگلستان بگير تا کشورهای بالکان و اسپانيا (باسک‌ها و کاتالان‌ها و ...) و در کشورهای شمال آفريقا (بطور مشخص در الجزيره و مراکش) تا چچن‌ها و اينگوش‌ها و اوست‌ها و تاتار‌ها و باشقيرها و ... (در روسيه) و البته تاجيک‌ها و ترکان فرغانه در اوزبکستان و آبخازها در گرجستان و ... وجود دارد. دنيا از يک سو به هم می‌پيوندد و اتحاديه‌هايی مانند اتحاديه اروپا و نفتا (در آمريکا و کانادا و مکزيک) و غيره به وجود می‌آيد و از سوی ديگر اقوام و ملت‌های بدون دولت (مانند کاتالان‌ها) خواستار حفظ هويت ملی خود هستند. بنابراين هويت طلبی در آذربايجان منحصر به چپ‌های شکست خورده‌ی ايران نيست، يک جنبش جهانی است.

پديداری کشورهای تازه استقلال يافته در جوار مرزهای ايران که خويشاوندی قومی با اقوام ساکن کشور ما دارند ، چه تاثيری در اين برآمد تازه قوم گرايی دارد؟

ايران از معدود کشورهای جهان است که در همسايگی خود کشورهايی دارد که با نواحی هم‌مرز ايران دارای خويشاوندی قومی است. آذربايجان ايران با جمهوری آذربايجان و ترکيه هم مرز است، کردستان ايران با کردستان ترکيه و عراق، خوزستان با عراق عرب، بلوچستان ايران با بلوچستان پاکستان و بلوچستان افغانستان و حتی خراسان ايران با خراسان بزرگ که استان هرات از جمله شهرهای مهم آن است و نيز بايد توجه کرد که خراسان بزرگ تا تاجيکستان هم گسترش می‌يابد و استان‌های ترکمن نشين ايران هم با جمهوری ترکمنستان.

حتی نواحی حاشيه خليج فارس ايران را هم می‌توان با اميرنشين‌ها و کشورهای کوچک خليج فارس خويشاوندان قومی خواند. چرا که درصد قابل ملاحظه‌از ساکنين آن‌ها ايرانی تبار هستند.

اين خويشاوندی قومی در سرتاسر سرحد‌های ايران رل مهمی در ايجاد جنبش‌های هويت خواهی ايفا خواهند کرد. مثلا يک عرب خوزستانی موقعی که شکوفايی اميرنشين‌های هم‌زبان خود را در آن سوی خليج فارس می‌بيند و اوضاع و احوال خود را با هم‌تايان خويشاوند خود مقايسه می‌کند، البته دچار خشم و انزجار می‌شود.

اهل نظر، از جمله خود شما مطالبات قومی را از جنس حقوق بشر و حقوق دموکراتيک و شهروندی می‌دانند. اما چرا در گفتار و تبليغات فعالان قومی – صرفنظر از برخی استثناها – کمتر می‌توان آثاری از تبليغ برای حقوق بشر ديد؟ در برخی از تربيون‌ها اصلاً آنچه که نمی‌توان يافت تبليغ حقوق بشر و دموکراسی و صلح و مداراست. در عوض تبليغات دشمنانه عليه ديگر گروه‌های قومی ايران بسيار غليظ است.

درست است. متاسفانه هر جنبشی مانند رودخانه‌ی زلالی است که به هنگام سيل، خس و خاشاک و گل و لای را هم همراه خود می‌برد. مگر در آن روزهای پر جوش و خروش انقلاب که همه هم‌دل و مخلصانه و خالصانه يار و ياور هم ديگر بودند کسی می‌توانست باور کند که گروهی سر برآرند و کشتار‌های تابستان ۶۷ را مرتکب شوند، يا زيبا‌ترين و فرهيخته‌ترين روشنفکران و شاعران و نويسندگان را زنجيره‌ای کشتار کنند يا بخواهند اتوبوسی پراز فرزانگان از اين آب و خاک را به دره پرتاب کنند (که خوشبختانه نشد)، يا زوج سالمند و مبارزی (داريوش و پروانه فروهر) را در خانه خود شقه شقه و سلاخی و تکه تکه شان کنند يا سه – چهار ميليون شهروند با سواد و تحصيل‌کرده را از کشور برانند؟ اما ديديم که شد و متاسفانه نظام‌های برخاسته از قهر و خشم همواره چنين کنند!

يعنی می‌خواهم بگويم که در درون اين واکنش‌ها حرکات زشتی هم رخ می‌نمانيد که ناگهان شعارهای داغ تفرقه افکنانه و نژادپرستانه سر می‌دهند و ... معلوم هم نمی‌شود اين راديکال‌ها از چه منابعی تغذيه می‌کنند و از کجا نشئات می‌گيرند و واقعا چه می‌خواهند.

می دانيم که حکومت جمهوری اسلامی با سياست‌های دشمن‌تراشانه‌ی خود اين حرکات به راستی حق طلبانه را که حتی در ماده‌های ۱۵ و ۱۹ قانون اساسی هم ذکر شده است، به آتويی تبديل کرده و داده به دست کشورهای خصم که عليه اش به کار برند. خود نيز به اين اميد که روشنفکران فارسی زبان ناسيوناليست را در برابر اين حرکات قرار دهد عملا به ناسيوناليسم و ايران‌گرايی افراطی (به خصوص در زمينه‌ی انرژی اتمی) ميدان می‌دهد. امروزه کمتر "امت اسلامی" و غيره می‌شنويم و در عوض روی اسکناس ملی "ملت پارس" ستايش می‌شود و نام تيم ملی فوتبال ايران می‌شود ستارگان پارسی (نه ايرانی) و ... شايد به اين اميد که آب را گل آلود کرده و تفرقه بيندازد و حکومت کند. شايد هم اين پندار من باشد اما در نبود آزادی ‌و احزاب سياسی، اين گونه حرکات سياسی راديکال‌تر می‌شوند. بنابراين، شوربختانه، اين جنبش هم که می‌تواند در راستای حقوق انسانی بر مبنای منشور حقوق بشر باشد گاه با جريان‌های ارتجاعی و نژاد پرستانه‌ی "فارس ستيز" آلوده می‌شود.

از سوی ديگر هم جای فعالان حقوق بشری در اين حرکات خالی است و کمتر کسی يافت می‌شود که از پايمال شدن حقوق انسانی بيست و چند ميلون ترک و چند ميليون کرد و عرب و ترکمن و بلوچ و ديگر اقوام و پيروان مذاهب ديگر از قبيل بهايی‌ها، کليمی‌ها، زردتشتی‌ها حتی سنی‌ها و برخی از فرق اسلامی ايرانی مانند دراويش گنابادی و يزيديان (در اصل ايزديان) و ... حمايت بکند. تاريخ در مورد اين روشنفکران خاموش و ساکت قضاوت بی‌رحمانه ای خواهد کرد.
در عصر حاضر فقط چند تنی از حقوق انسانی ترکان و کردان و بلوچان و عرب‌های ايرانی حمايت کرده‌اند. شمار اينان حتی به تعداد انگشتان هم نمی‌رسد. متاسفانه!

می‌خواهيم ترک و کرد و بلوچ و عرب ايرانی باشيم. شهروندانی با حقوق برابر و مساوی. مرد و زن و ترک و ترسا و کليمی و ..... اما با داشتن حقوق شهروندی مساوی و برابر با ديگر شهروندان از هر نوع و جنس و رنگ و زبان و نژاد و گرايش‌های جنسی و دينی و آيينی.

شما در پاسخ‌های خود سعی می‌کنيد کمتر از واژه‌های "ملت" و "قوم" استفاده کنيد. چرا؟

درست می‌گوئيد. پای فشردن روی اين واژه‌ها بالاخره به بازی "بگرد تا بگرديم" می‌رسد! هزار بار نوشته شده که "ملت" با "دولت" تعريف می‌شود. بنابراين به آذربايجانی‌ها (ايرانی) نمی‌توان "ملت" گفت. چرا که دارای دولت ملی نيستند. اما اقوام و خويشان اين مردم دو سه متر آنسوتر، در دو قدمی رود ارس "ملت آذربايجان" تعريف می‌شوند. چرا که تابعيت دولت "جمهوری آذربايجان" را دارا هستند. در عين حال زمانی ملت به معنی پيروان يک دين و آئين گفته می‌شد. در زمان انقلاب مشروطيت همواره از "ملت آذربايجان" سخن گفته می‌شد. به ويژه ستارخان هميشه از "ملت آذربايجان" سخن می‌گفت.

گفته می‌شود که "قوم" يک واژه‌ی حقارت آميز است. اندکی بالاتر از "قبيله" و خيلی پايين‌تر از "ملت".

در عين حال مثلا در اسپانيا کاتالان‌ها خود را "ملت" می‌دانند و نه قوم. دليل می‌آورند که روزگاری دارای دولت بوده‌اند. سازمان ملل هم اخيرا ملت‌های بدون دولت را پذيرفته است. در همين آمريکا "فرخ خان" نامی يک "ملت اسلام" “Nation of Islam” درست کرده است و دولت آمريکا هم آن را به عنوان يک سازمان يا نهاد قبول دارد. می‌توان هفته‌ها و ماه‌ها و حتی سال‌ها روی اين مفاهيم بحث کرد و آخر سر هم به نتيجه‌ای نرسيد. امساک در استفاده از اين مفاهيم شايد راه بصرفه‌ای باشد!

حال می‌رسيم به يک سئوال اساسی از نوع "چه بايد کرد": چه کار بايد کرد تا رضايت همه گروه‌های قومی و فرهنگی ايران را تامين، در عين حال يک پارچگی آن تضمين گردد؟

ما کشورهايی در گوشه و کنار دنيا داريم که مانند کشور ما چند زبانه‌اند و هيچ يک از مسايل و مشکلات ما را هم ندارند.

به سويس نظری بيندازيم: در اين کشور چند زبانی هيچ گروهی قوم و قبيله خطاب نمی‌شود. در سويس مردم شهروند سويس هستند: آلمانی‌های سويسی، فرانسوی‌های سويسی، ايتاليايی‌های سويسی و ... قس عليهذا.

در کانادا و بلژيک هم همين طور. بزودی در بريتانيای کبير و اسپانيا هم چنين خواهد شد و در بسياری از کشورها.

به نظر من ما هم می‌توانيم از اين کشورهای پيشرفته دموکراتيک الگوبرداری کنيم. يعنی ايران کشوری تعريف بشود با مردمانی مرکب از ترکان ايران، کردان ايران، بلوچ‌های ايران، عرب‌های ايران، ترکمن‌های ايران و ... حتی يهوديان ايران، ارمنی‌های ايران، زردتشتيان ايران، بهايی‌های ايران و .....

در اينجا ترک و کرد و بلوچ و بهايی و يهودی و ... نشانگر هويت‌های فرا قومی و فرا مذهبی‌اند. يعنی ترک ايران، ترک قبرس يا ترک بلغارستان نيست. ترک ايران شهروند کشور ايران است و ترک قبرس شهروند کشور قبرس. کرد ايران، کرد عراق و کرد ترکيه نيست و ....

يعنی ما ترکان ايرانيم، ما کردان ايرانيم و ...

می‌خواهيم ترک و کرد و بلوچ و عرب ايرانی باشيم. شهروندانی با حقوق برابر و مساوی. مرد و زن و ترک و ترسا و کليمی و ..... اما با داشتن حقوق شهروندی مساوی و برابر با ديگر شهروندان از هر نوع و جنس و رنگ و زبان و نژاد و گرايش‌های جنسی و دينی و آيينی.

به نظر من، همين حقوق شهروندی برابر و مساوی می‌تواند ضامن وحدت ملی ما باشد.

--------------------------------------------------
[۱] ـ برای آگاهی بيشتر از مرگ صمد و ماجرای پس از آن به کتاب شورانگيز "از آن سال‌ها و سال‌های ديگر" به قلم يار ديرين صمد حمزهء فراهتی مراجعه کنيد. (نشر فروغ، آلمان، ۲۰۰۶) حمزه فراهتی در سفر آخر و بی‌بازگشت صمد همراه و همسفر او بود.
[۲] - رجوع شود به مقالهء عليرضا صرافی: حرکت دانشجويان آذربايجانی در دهه‌ی پنجاه
http://www.achiq.org/yazi/seraf.oyren.htm#_Toc166418324
[۳]- ر. ک. ماشاءالله رزمی، نهضت شريعتمداری، پاريس، ؟

درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست.



نظر کاربران


آقای نگاهی میتواند خود را ترک ایران , ترک آمریکا یا هر جای دیگر بداند و بنامد. حق طبیعی اوست. اما چرا فعل جمع بکار می برد ومی نویسد" ما ترکان ایران". برای مثال من به عنوان یک آذری تبار خود را ترک زبان ایرانی می دانم نه ترک ایرانی. آقای نگاهی چرا می خواهد خود را نماینده ترک زبانان ایران معرفی کند؟ اصولا این چه تعصب کوری است که همفکران آقای نگاهی دارند ومدام در برابر دیگر ایرانیان جبهه می گیرند ودم از قوم وتبار که نه ملیت آنهم بدون سابقه داشتن دولتی که به اصطلاح این ملت به آن تعلق داشته است ,میزنند. آقای نگاهی وهمفکران تند رو تر ویا ملایم تر ایشان باید بدانند با طرح چنین ادعا هایی که بوی تجزیه طلبی می دهد نمی توانند خدشه ای در تمامیت ارضی ایران که ترک زبانان نیز بخش بزرگی از آن راتشکیل می دهند واصولا در پی چنین ادعا هایی نیستند و به دنبال لقمه نانی در اقصی نقاط این سر زمین وسیع اند. آنها با هوش تر از آنند که با طناب پوسیده آقایان به ته چاه بروند.
یاشاسین ایران بهروز برنا




با درود
آقای دکتر فاروقی سردبیر محترم تارنمای برای یک ایران.
مواردی چند را در پیرامون مصاحبه تارنمای شما با آقای مرتضی نگاهی به نام ما ترکان ایران نیازمند بررسی میدانم که فهرست وار به آنها اشاره میکنم:


1.این آقا با کدام بررسی میدانی به این نتیجه دست یافته‌اند که نیروهای ارتش اغل بترک زبان و سپاهیان اغلب فارس زبان بوده‌‌اند؟ آیا اینگونه سخن گفتن مصداق بارز نشر اکاذیب نیست؟

2.اشاراتی که به روحیات بسیجیان کرده‌اند این طور می نماید که آقای نگاهی تا به حال ساعتی را هم در کنار این افراد نگذرانده است که اینچنین مبتنی بر ذهنیات تحلیل می‌کند. گذشته از افرادی مانند چهرگانی اغلب این افراد تنها دارای دغدغه های مذهبی هستند.

3.جالب است که در حالی که خود ایشان بر ملت نبودن آذربایجانیها اذعان دارد چگونه صحبت از غرور ملی آنها می کند؟

4.ایشان چگونه از سانفرانسیسکو می تواند با یقین بگوید که آنچه هویت طلبی نامیده اند نه تنها در استانهای آذری نشین بلکه در مناطقی از خراسان و تهران و فارس و... همه گیر شده است؟ در حالی که منی که در تهران زنگی کرده و به علت بستگیهای خویشاوندی و اجتماعی به بسیاری از مناطق مورد اشاره ایشان سفر کرده و با ترک زبانان این مناطق آشنایی دارم می توانم با اطمینان به ایشان عرض کنم که تخمینی خیالی و غیر واقعی ومبتنی بر داده های وبلاگها وسایتهای دروغپردازی که خودشان به درستی و زیبایی جریانهای ارتجاعی و نژادپرستانه فارس{ی} ستیز نامیده اند میباشد.

5.در مورد تضاد گروههای اتنیک با مفاهیم دموکراتیک و حقوق بشری هم باید یادآور شد که ماهیت جهانبینی تنگ نظرانه و کوته بین این قبیل جریانات غیر از این اقتضا نمیکند.

6. در مورد سخنی هم که در مورد روشنفکران ناسیونالیست گفته اند باید یادآور شوم که در پی تجربیات شکننده پیشین امروزه خوشبختانه روشنفکران ناسیونالیست(به مفهوم عام) به نیکی دریافته اند که حساب منافع ملی را از حساب حاکمیتی که با آن مخالفند جدا نمایند. البته ماجراجویی هسته‌ای عده ای ربطی به منافع ملی ما ندارد ولی پاسداشت هویت ملی و تمامیت سرزمینی ایران اساس منافع و اهداف ملی و راستین ایران است و به همین جهت مورد حمایت تمام آزادیخواهان ملی قرار دارد.

تیرداد بنکدار، تهران



جناب آقاي تيرداد توضيح دهند به چه دليل هويت خواهي قوميت هاي غير فارس را همانطور كه در بند 5 مي بينيم جهانبینی تنگ نظرانه و کوته بین مي دانند

اسد


با درود به جناب آقای فاروقی سردبیر محترم
سایت برای یک ایران

در پاسخ به پرسشی که آقای اسد مطرح نموده‌اند باید بگویم که گروههای اتنیک به علت نقشی که در غیریت سازی و ترویج منطقه گرایی نا بخردانه در سطح کشور دارند را تنگ نظر و کوته بین مینامم. این گروهها شهروندان و اعضای یک ملت را به 2 گروه تقسیم میکنند گروه نخست گروه همتباران و همزبانان است و دارای شرایط ویژه که اعضای گروه باید تلاش خود را معطوف به آنچه رهایی بخشی آن گروه میداند کند و گروه دوم دیگران است که یا در زمره دشمنان جای دارد و یا موجودیتی است
ثانوی و یا بی اهمیت. با وجود چنین بنیان نظری شگفت انگیز نیست که این گروهها هنگامی که میانه روی برگزینند تنها به حقوق و خواسته ها و منافع محلی و منطقه ای بپردازند و به حقوق و خواست دیگری اهمیت ندهند و هنگامی هم که روی به سوی تندروی گذارند به جریانی فاشیستی وضد دیگری تبدیل گردند.

تیرداد بنکدار



پاسخ آقای مرتضی نگاهی به نامه تیرداد بنکدار

با سپاس از آقای تیرداد بنکدار و دیگر خوانندگان برای یک ایران ...

من و یک نفر دیگر را اگر جمع ببندیم می شویم ما. این یک فرمول ریاضی است. من دست کم غیر از خودم یک نفر دیگر را می شناسم که فکر می‌کند "ترک ایرانی" است و نه ترک مثلا قبرسی! به نظر من ترک یعنی ترک زبان. عرب یعنی عرب
زبان (این عرب های بیچاره پس از ده جلسه اجلاس به این نتیجه رسیدند که عرب یعنی چه. آخر سر گفتند عرب یعنی عرب زبان. چه عرب مسیحی لبنانی باشد و چه عرب یهودی اسرائیل و چه عرب وهابی عربستان سعودی) ما در ادبیات قدیم و جدید هرگز و هرگز "ترک زبان" را برای نامیدن ترکان به کار نبرده ایم. چه حافظ مان و چه سعدی مان همه و همه از ترکان سخن گفته اند که گاه خونریز بوده اند و گاه زیبا و دلبر! من ایران را سرزمینی می بینم بزرگ و پهناور با مردمانی گوناگون - که زیبایی اش در این است - خب، ما هم در این ایران زمین ترکان ایرانیم. دیگرانی هم امیدوارم کردان ایران زمین باشند یا عرب های ایران و .... تمام صحبت های من پیرامون همین مساله دور می زد که که خودی و غیر خودی نداشته باشیم.
یعنی من (و ما یعنی من و دوستم!) ترکان ایرانی هستیم و دیگران کردان ایرانی و دیگران بلوچ های ایرانی و ترکمن های ایرانی و ارمنی های ایرانی و یهودی های ایرانی و ......
.....
در خاتمه امیدوارم برخی از خوانندگان چشم هاشان را خوب بشویند و جور دیگری بتوانند ببینند!(این دیگر از سهراب سپهری است!) حالا اگر از ترکان ایرانی خیلی نفرت دارید می توانم پس از این بنویسم ما ایرانیان ترک زبان آذری هستیم که زبان ترکی بر ما تحمیل شده است و ....




ارسال به شبکه‌های اجتماعی
Bookmark and Share
نظر شما:



©foroneiran.com