| www.foroneiran.com |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
ناصر فکوهیملت، شهروند و وحدت ملی
Fri 01 05 2009 - 18:26
ناصر فکوهی: در این زمینه ما با نوعی اجماع نسبی سروکار داریم که البته به دلیل محو شدن اطلاعاتمان در حوزه باستان شناسی سیاسی، نمی توان به هیچ عنوان با قاطعیت از آن سخن گفت. در واقع، میان انسان شناسان اختلاف بزرگی بر سر موقعیت مادی انسانهای اولیه و میزانی که آنها برای تامین معاش خود نیاز به کار کردن داشته اند و همچنین بر سر اشکال ابتدایی انباشت و به تبع آن ضرورت یا عدم ضرورت پدید آمدن قدرت در شکل نهادینه آن به خصوص در قالب دولت وجود دارد و این مناقشه تا به امروز حل ناشده باقی مانده است. اکثریت انسان شناسان با تکیه بر دادههای باستان شناسی و همچنین مطالعات مردم نگارانهای که بر جوامع بدون نوشتار در طول صد و پنجاه سال اخیر انجام شده است، ظهور «دولت» را در فرایند تطوری جوامع انسانی امری کمابیش ناگزیر قلمداد کردهاند که به دلایل جمعیتی و تغییر نوع معیشت و زیستگاه انسانی که به انباشتهای جمعیتی و امنیت مالی و سپس انباشت ثروت منجر میشده، قابل توجیه است. اما گروهی نیز همچون پیر کلاستر بر آن بودهاند که «دولت» پدیدهای ضروری نیست و تنها نوعی از سازمان یافتگی در جوامعی است که به موقعیتهای نابرابر میان افراد خود رسیدهاند، در حالی که جوامع برابر گرا یا نسبتا برابر گرا میتوانستهاند اصولا چنین سازوکاری را ایجاد نکنند و در نهایت گسترش امپریالیستی در اواخر قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم بوده است که «دولت» را به سایر کشورها وارد کرده و آن هم عموما در قالبهای آسیب زا. بهر تقدیر اگر مبنای کار خود گروهی از جوامع موسوم به جوامع «دارای نوشتار» بگیریم، باید بگوئیم که تقریبا در همه جا در آنها شاهد ظهور دولت بودهایم البته به شرط آنکه تعریف خود را از دولت تا اندازهای از تعریف رایج وبری پیشتر ببریم و آن را لزوما در «انحصار خشونت مشروع» محدود نکنیم، بلکه در آن علاوه و یا در کنار این امر، مدیریت خشونت و قدرت و همچنین سازمان دادن به همسازیهای (articulation) اجتماعی را نیز قرار بدهیم که فرایندی دائما رو به افزایش است. اما در آنچه به روابط میان دولت و مفهوم ملت باز میگردد، رویکرد علوم اجتماعی لااقل در برخی از نظریههای سیاسی آن قاطعیت بیشتری دارد و از به وجود آمدن «ملت»(nation) پیش از دولت دفاع نمی کند، مگر آنکه از ملت نه معنی دقیق و به روز سیاسی آن در چارچوب دولتهای ملی یا به قول شما «دولت – ملت»ها، بلکه معانی عامی همچون «مردم» را درک کنیم. «ملت» در حقیقت پایه اساسی مشروعیت بخشی به دولتهای سیاسی بود که خود با ایجاد اصلاح در دولتهای پیشین در اروپا پا به عرصه وجود گذاشتند. بنابراین اولا «ملت» نبود که دولتها را به وجود آورد، ما تقریبا همواره در سراسر جهان در جوامع «نوشتاری» اشکالی از دولت و در سایر جوامع اشکالی از قدرت سازمان یافته در اشکال و با درجههای متفاوت را داشتهایم. در اروپا پس از خلاء سیاسی ناشی از سقوط امپراطوری رم، چند قرنی طول کشید تا بار دیگر دولتهای سلطنتی از نیمه قرون وسطا ظاهر شدند، اما از قرون سیزده و چهارده این دولتها کاملا سازمان یافتهاند و از قرن شانزده همزمان با «فتح آمریکا» و سرازیر شدن ثروتهای این پهنه سرزمینی، به شدت شروع به رشد کردند و ایجاد زمینه برای امپراتوریهای استعماری را فراهم آوردند. آنچه در این میان متفاوت بوده است، فرایند و شدت تمرکز و همچنین شتابی بوده است که در به وجود آمدن دولتها وجود داشته است. برای نمونه اگر دولتهای تمرکز یافته مبتنی بر ساختارهای شهری مرکزی در فرانسه و بریتانیا در اوایل قرن نوزده کاملا شکل گرفته بودند؛ همین فرایند در کشورهای آلمان و ایتالیا و اصولا در شرق اروپا با تاخیر بسیار بیشتری انجام شد و در بسیار نقاط نیز به تشکیل دولتهای فدرال منجر شد که بازتابی از همان عدم تمرکز اولیه بودند. آنجا هم که، همچون ایتالیا، فدرالیسم شکل نگرفت تا امروز ما با مشکل گسستهای سیاسی و فرهنگی برای نمونه بین شمال و جنوب این کشور سروکار داریم. اما مسئله «ملت» بحث متفاوتی است. پیش از آنکه دولتهای ملی با انقلابهای اجتماعی پا به عرصه وجود گذاشته و در واقع ساختارهای دولتهای پیشین را بر اساس یک ایدئولوژی جدید بازتولید کنند، دولتهای اروپایی از منابع مشروعیت زای بالایی یا استعلایی بهره میگرفتند یعنی از اشرافیت و دین، دولت ملی بر اساس یک نظام اسطورهای به گروهی از فرایندها دامن زد تا مفهوم «ملت» را پدید آورد. این فرایندها لااقل در قرن نوزده بیشتر جنبه رومانتیک داشت و در سطح مقولههای تاریخی و زبان شناختی تعریف میشد. در یک معنی باید گفت که دولتهای متمرکز جدید، تلاش کردند مفهوم «ملت» را ابداع کنند و به خصوص آن را در افراد درونی کنند به صورتی که در اواخر همین قرن نوزده برای «شهروندان» دولت جدید بسیار «طبیعی» مینمود که جان خود را فدای آینده دولت خویش کنند و سرنوشتشان را با آن گره بزنند، منطقی که در دوره باستان و حتی تاپیش از ظهور دولتهای ملی وجود نداشت. بنابراین باید بر این نکته تاکید کنیم که اولا «دولت ملی» یک سازوکار سیاسی معطوف به قدرت است که همچون هر شکل دیگر از قدرت پیش از هر چیز در پی بازتولید خود و کارگزاران حرفهای به مثابه قدرت و کنشگران قدرت است؛ اما این نکته را نیز باید افزود که اگر اشکال پیشین دولت از نوعی اسطوره سازی استعلایی برای این بازتولید و درونی کردن آن استفاده میکردند، دولت ملی جدید از اسطورههای دموکراتیک یا «مردم سالارانه» به همین منظور استفاده میکند. یعنی هرچه بیشتر در پی آن است که نشان دهد «بازی قدرت» یک بازی مبتنی بر موقعیتهای برابر میان تمام کسانی است که در آن شرکت دارند، در حالی که کوچکترین تاملی بر ساختارهای دولتهای ملی در هرکجا و با هر پیشینه سیاسی که داشته باشند نشان میدهد که چنین نیست. همین امر نیز در سالهای اخیر و به دلیل انقلاب اطلاعاتی و تغییر رفتارها و نظامهای شناختی انسانها و تغییر روابط آنها با یکدیگر و با نظامهای شناختی و سیاسی، به بحرانی در حوزه سیاسی کشیده است که در مجموع اعتماد نسبت به این حوزه را از میان برده و آن را به نوعی زوال کشانده که نتیجه آن را عموما با کنار کشیدن نوعی «اشرافیت فکری» از آن و قرار گرفتن این حوزه در دست گروههایی هر چه نازل تر از لحاظ حیثیت اجتماعی و فکری در جوامع مختلف میبینیم. نگاهی به موقعیت اجتماعی و نمادین سران کنونی جهان و مقایسه آن با چند دهه پیش گویای چنین امری است. در نهایت و درمورد ایران، باید این نکته را اضافه کنم که وجود دولتهای متمرکز یا غیر متمرکز، قدرتمند یا ضعیف در سراسر طول یک تاریخ که با رشتههای مختلف فرهنگی، زبان شناختی، شناختی، هویتی، قومی و غیره به یکدیگر پیوند خورده، هر چند این پیوند در بسیاری نقاط خود بسیار ضعیف و شکننده است، سبب شده است که «توهم» وجود یک «ملت» در ایران باستان و پیش از مدرنیته در نزد بسیاری از ایرانیان شکل بگیرد. در حالی که از لحاظ فرهنگی ما امروز در حال تجربه کردن نه تنها فرایند «ملت سازی» تقریبا با همان ابزارهای قرن نوزدهمی اروپا، بلکه حتی فرایند «دولت سازی» هستیم که اروپا در طول قرون هجده و نوزده انجام داد. وجود یک تمدن باستانی و فرهنگ و زبانی قدرتمند و به خصوص وجود یک سنت عظیم دولتی البته برای ما منابع بسیار ارزشمندی به حساب میآیند که میتوانند کمک بسیار بزرگی برای ساخت دولت و ملت بکنند، اما هیچ شکل خود کاری وجود ندارد، بسیاری از تمدنهای باستان نتوانستند در برابر امواج مخرب استعمار یا جهانی شدن دوام بیاورند و امروز در شرف از میان رفتن هستند، فرایندهایی که از آنها یاد کردیم، فرایندهایی هستند که باید به شدت به صورت خود آگاهانه دنبال شوند. و به خصوص باید بر اهمیت زبان به مثابه مهمترین عامل در این میان نام برد که به نظر من هنوز آگاهی لازم در این زمینه به ویژه در میان نخبگان ما پدید نیامده است. بسیاری تصور میکنند نوشتن به زبان انگلیسی درباره ایران، لزوما کمکی بزرگتر به فرهنگ ایرانی است زیرا «ایران» را به «جهان» میشناساند، در حالی که مسئله «شناساندن» ایران نیست، و اصولا نیازی به این کار وجود ندارد، ایران تمدنی چند هزار ساله و تداوم یافته است که هیچ اروپایی، آمریکایی یا چینی و ژاپنی فرهیختهای که بخواهد کشور خودش را بشناسد «نمی تواند» ایران را نشناسد، زیرا بخشی از تاریخ کشورش در این سرزمین و روابط آن با این پهنه و این زبان و این مردم و نیاکان آنها، نهفته است. مسئله برعکس تقویت هر چه بیشتر زبان فارسی در درجه نخست و زبانهای بومی و محلی ما در درجه بعدی است. حضور در جهان اهمیت دارد و باید نیز از زبانهای بینالمللی و از جمله از زبان انگلیسی استفاده کرد، اما نباید از یاد برد که حضور ما باید بیش و پیش از هر چیز و به شکلی هر چه قدرتمندتر ابتدا در زبان فارسی باشد و سپس در زبانی چون انگلیسی که به احتمال بسیار (که از هم امروز نیز ظاهر شده) در سالهای آتی سرنوشتی همچون لاتین خواهد داشت، یعنی به زبانهای متعددی تقسیم خواهد شد و در آن زمان نوشتههایی که تصور میکنیم امروز برای ابدیت نوشته شدهاند تا ابدیت تنها برای گروهی خاص قابل «خوانش» خواهند بود: شاید کسان اندکی از میان باشد که قدر و ارزش واقعی و شگفت انگیز این نکته را بداند که میتوانیم امروز هنوز زبان فردوسی، حافظ و سعدی و مولوی و بیهقی و ... را درک کنیم و به سادگی متون و اشعار آنها را بخوانیم و با آنها و اندیشههایشان ارتباط برقرار کنیم. این یک شانس بزرگ است که بسیاری از فرهنگهایی که امروز به نظر ما فرهنگهای عظیم فکری میآیند از آن برخوردار نیستند، بنابراین قدر این امر را بدانیم و تلاش کنیم دستمایههای ساختن ملت جدید خود را از این منابع سرشار و بی انتها و همچنین از زبانهای قومی خود که گنجینهای بی پایان هستند به دست بیاوریم، دغدغه مان بیشتر به فارسی نوشتن باشد تا به نوشتن به زبانی که در نهایت فرهنگ دیگری را غنی خواهد کرد و نه فرهنگ ما را.
ناصر فکوهی: این دقیقا همان چیزی بود که تلاش کردم در پرسش پیشین شما به آن پاسخ دهم، هر چند لزوما از واژگانی که شما در این پرسش به کار بردید، استفاده نکردم. «ساکنان» یک پهنه اصولا معنای سیاسی چندانی ندارد و نداشته است. ما از زمانی میتوانیم به این ساکنان نامی سیاسی بدهیم که اولا رابطهای مشخص، تعریف شده؛ هنجارمند و دارای تداومی نسبی با «زمین» و با نوعی از «معیشت» برقرار کنند و از طرف دیگر از زمانی که در یک حوزه قدرت به هر شکلی قرار گرفته و تعریف شوند. برای نمونه در دوران باستان، عموما این رابطه برای کشاورزان از طریق نوع رابطهشان با زمین (مالکیت، خوش نشینی، اجاره، حق بهره برداری و ...) و نوع رابطه شان با گروههایی که مستقیما در تولید شرکت نداشتند ولی از آن محافظت و آن را «تضمین» میکردند، برای مثال و در تمدن هندواروپایی، با روحانیون ( تضمین معنوی) و با جنگجویان(تضمین مادی) تعریف میشدند. بنابراین آنها را «اتباع» این یا آن پادشاه، سلطان، حاکم و یا این یا آن کلیسا یا معبد و روستائیان این یا آن روستا و متعلق به این یا آن ارباب و غیره میدانستند. دولتهای ملی بودند که مفهوم شهروند (در فرانسه citoyen و در انگلیسی citizen) را ابداع کردند . این مفهوم یک مفهوم کاملا سیاسی است که لزوما ارتباطی سرزمین را به شکل مطلق نشان نمیدهد. برای نمونه فردی میتواند تمام عمر خود را در یک سرزمین «ساکن» باشد، بدون آنکه شهروند آن سرزمین باشد و برعکس، تمام عمر را در خارج از آنجا باشد و حتی در آنجا به دنیا نیامده باشد و در آنجا از جهان نرفته باشد، ولی رسما شهروند آن دولت به حساب بیاید. شهروندی یک رابطه حقوقی است که ایجاد گروهی از «حقوق» و گروهی از «وظایف» میکند. فرض بر آن است که «شهروندان» همه امور سیاسی را تعیین میکنند اما این صرفا یک فرض و بیشتر یک اسطوره است. در واقعیت آنچه ما دموکراسی مینامیم حاصل درگیر شدن اغلب خونین و سرسختانهای بوده است که شهروندان یک پهنه با دولتها و حکام همان پهنه داشتهاند و دولتها به تدریج چنان از آن دستاوردها سخن میگویند که گویی خود از ابتدا آنها را به مردم «عرضه» کردهاند. با این وصف باید تاکید کرد که «حقوق شهروندی» حقوقی واقعی هستند و به همین دلیل نیز باید از آنها دفاع و تلاش کرد که دستاوردها و آزادیهای دموکراتیک را تداوم بخشید و آنها را افزایش داد. اما این نکته را نیز باید دائما در ذهن داشت که هر چند نظام سیاسی تقریبا همواره بازتابی از نظام اجتماعی یک جامعه است، اما این دو نظام در نوعی «همسازی متعارض» با یکدیگر به سر میبرند، زیرا به مثابه دو نوع نظام زیستی – فرهنگی هر یک در پی حفظ و بازتولید خود هستند و فرانیدههای این امر در دو نظام با یکدیگر خوانایی و انطباق ندارند. در نتیجه شهروندی در معنای «حق» تقریبا همواره در نوعی از تضاد با شهروندی به مثابه «وظیفه» قرار دارد و حل این تضاد و یا بهتر بگوئیم مدیریت بهتر آن است که میتواند جامعهای را برای اهالی اش به جامعهای بهتر یا بدتر تبدیل کند. در نهایت باز هم تاکید میکنم «ساکن» بودن در یک سرزمین، یک مفهوم فضایی است، در حالی که شهروندی یک مفهوم سیاسی است که باید با توجه موقعیت پیچیده جهان کنونی، امروز و هر روز آن را بازتعریف کرد و برای رفاه مردم آن را باز ساخت. برای یک ایران: چندی است که بهرهگرفتن از مفهوم "حقوق شهروندی" در ایران رونق گرفته است. به نظر میرسد که درک روشنی از این مفهوم در بین نخبگان سیاسی ایران وجود ندارد. شما حقوق شهروندی را چگونه تعریف میکنید؟ ناصر فکوهی: باز هم گمان میکنم در پاسخ به شما، زودتر از پرسشتان پیش رفتم. هر چند در این باره از ایران چیزی نگفتم. استفاده از واژه «حقوق شهروندی» در ایران و اصولا استفاده از واژگان سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره و شاید حتی بتوانم ادعا کنم استفاده از زبان به طور عام و در نزد مردم عادی در پنجاه سال اخیر به مثابه تابعی از تغییرات گسترده اجتماعی و به خصوص گذار سریع جامعه ما از یک جامعه مبتنی بر مقولات و ساختارهای «سنتی» و «باستانی» به جامعهای به ظاهر «مدرن»، دچار آسیبهایی جدی شده است به صورتی که اکثر افراد در حوزه کاری و اجتماعی خود در نوعی ابهام و تقریبی بودن زبانی قرار دارند و واژگان را به صورتهایی هر چه بیشتر ناخود آگاه و اغلب در نوعی «شلختگی» زبانی به کار میبرند که این امر تاثیرات بسیار منفی در بر دارد. وقتی کار به حوزهای تخصصی و نخبگان جامعه میرسد مسئله بازهم جدی تر و زیانها چند برابر میشود زیرا ما با کسانی سروکار داریم که وظیفه دارند زبان را به مثابه ظرف اندیشه حفظ و تداوم ببخشند در حالی که خود تبدیل به آفتی شدهاند که به جان زبان افتادهاند. نمونه زبانی که با عنوان مضحک «زبان فلسفی» یا «زبان روشنفکرانه» در سالهای اخیر رایج شده، تنها یکی از نمونههای این پدیده منفی است. «زبان دانشگاهی» که اغلب در مجلات موسوم به «علمی -پژوهشی» با آن سروکار داریم، آفت دیگری در این زمینه است، همچون گونهای از «پارسی نویسی» مبالغه آمیز که البته نباید آن را با تلاشهای بسیار مفید برای ساختن یک زبان فارسی مدرن، اشتباه گرفت. بهر تقدیر در حوزه سیاسی و فرهنگی نیز دائما با اظهار نظرهایی روبرو میشویم که از واژگان و مقولات پیچیده به شیوههایی بسیار سطحی نگرانه سخن میگویند که نه تنها خود دقیقا نمی فهمند چه میگویند بلکه دیگران نیز از فهمیدن حرفهای آنها عاجزند. و این تازه بخشی از مشکل ما است که به حوزه زبان شناختی باز میگردد. اما در نهایت وقتی به مسائلی چون «حقوق شهروندی» میرسیم، نیاز به آن وجود دارد که کنشگری که در این باره سخن میگوید یا میخواهد در این باره اطلاعات خود را بالا ببرد و چیزی درک کند، ابتدا درون یک نظام شناختی مناسب و متداوم از اندیشه قرار بگیرد که بتواند شناخت او را در رابطه با مقوله مزبور پشتیبانی و تقویت و تعدیل کرده و به عبارتی آن را در «موقعیت» قرار دهد. اغلب افراد درکشور ما به گونهای از چنین مقولاتی سخن میگویند که ظاهرا با مفاهیمی کاملا روشن و بدون کوچکترین مناقشهای نه در ایران و نه در جهان سروکار داریم که همگان از آنها درکی یکسان دارند و این درک نیز همواره به همین شکل باقی خواهد ماند و بنابراین با چند ترفند زبانی و تصور و توهم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و غیره میتوان به کام خود در زمینه آنها رسید و وقتی چنین نمیشود (که بی شک نمیشود و نباید هم بشود) دچار یاس و سرخوردگی و انفعال میشوند و به دنبال «مسئول» و «گناهکاری» میگردند که دیوارها را بر سر او خراب کرده و طبیعتا خود را مبرا از هر مسئولیتی بدانند. برای من همواره این یک پرسش اساسی بوده است کسانی که به زبان مادری نمی توانند در معنای واقعی این کلمات، بیاندیشند و بنویسند و بخوانند، چگونه میخواهند درباره مفاهیم پیچیدهای چون حقوق شهروندی در موقعیتهای پیچیدهای که در حال حاضر کشور ما و جهان دارد چیزی بگویند و چیزی بفهمند؟ مگر آنکه به سراغ کلیشههای ذهنی – زبانی بروند و این کار را در شکلی بسیار تقلیل یافته و تخریب شده به این کلیشهها بسپارند که در نهایت آنها را به سوی ساختارهای نادانی و کژدانی سوق میدهد و هر چه بیشتر برایشان مسئله ایجاد میکند تا کمکی به آنها در فهم مسائل بکند.
ناصر فکوهی: اینکه تجربه فرانسه و آلمان،؛ تجربههای «موفقی» بودهاند را باید تا حدی تعدیل کرد. البته اگر نظرمان به قرن نوزده و بیستم باشد، شکلی در این امر نیست که با وجود یک چارجوب جهانی مناسب برای این دولتها به دلیل موقعیت خودشان در آن، نبودن رقابتی جدی از لحاظ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی در شکل گیری فرایندهای ملی شدن و نبود سیستمهای ارتباطی و اطلاعاتی همچون امروز، این کشورها اغلب توانستند بر اساس الگوهایی که باید در آنها رد پای بسیار بزرگی را در شیوههایی چون «قوم کشی» (ethnocide)و «زبان کشی » (glottocide) مشاهده کرد، «ملت»های خود را بسازند و به آنها تصویر و شکل ظاهری «کهن» بدهند، اما باید دید در آینده چه چیزی از این ملتها باقی خواهد ماند، تجربه سیاسی شکل دادن به «اروپا» تا امروز یک شکست مطلق بوده است. و تجربه درونی هر یک از کشورهای اروپایی نیز به نظر من خبر از ناتوانی این دولتها از مدیریت پدیده «تکثر قومی – فرهنگی» میدهد که هر روز در حال حاد شدن است و با از کار افتادن ابزارهای دولت رفاه، چشمانداز چندان جالبی را به ما نشان نمیدهد، کما اینکه خود این دولتها نیز به شدت از بالا گرفتن «جماعت گرایی»(communitarianism)ها و بنیاد گراییهای جدید نگرانند و حق دارند نیز که نگران باشند. اما در مورد ایران با نظر شما کاملا موافقم، مدلی که رضا شاه برای ساختن «ملت» ایران به کار گرفت یک مدل کاملا «اروپایی» بود که اساس آن بر «قوم کشی » و «زبان کشی» قرار داشت و باز همچون کشورهای اروپایی تلاش کرد این مدل را با نوعی رومانتیسم ادبی تقویت کند که از ایران باستان یک اسطوره بسازد. اسطورهای که بسیاری میدانند چه پایههای سستی دارد، نه از آن لحاظ که ما چیزی به نام ایران باستان نداشته باشیم و یا فاقد تمدنی غنی و سرشار باشیم بلکه از آن لحاظ که این تمدن و گذشته تاریخی را بخواهیم در سطح دولت ملی تقلیل دهیم. مثالی برایتان بیاورم، همه کسانی که کوچکترین آشنایی با ایران باستان داشته باشند میدانند که در این دوران طولانی تاریخی، دولتهای ایرانی همواره سیاستی چند زبانی داشتهاند، که با سیاست چند «نوشتاری» آنها گاه به صورتهایی بسیار غریب و پیچیده ترکیب میشده است، سیاستی که در عین حال با نوعی مدیریت قومی بسیار هماهنگ پیش میرفته است و میتوانسته است خرده فرهنگهای بیشماری را که در این سرزمین از لحاظ زبانی، قومی، و سبکهای زندگی وجود داشتهاند را با یکدیگر سازش دهد. بنابراین از این لحاظ من فکر میکنم، اروپائیان قرنها زمان احتیاج دارند تا بتوانند به سازوکارهای چنین مدیریتی در سطح تکثر فرهنگی برسند. اما نگون بختی ما از زمانی آغاز شد که گروهی تصور کردند با انتقال الگوهای اروپایی که عمدتا الگوهایی خشونت بار و سرکوب گرانه برای ساخت دولت ملی بود، میتوانند این را به قول شما در فرایندی از «ایرانیزاسیون» به پیش ببرند. در حالی که با این کار زمینه را برای ظهور اشکال جدیدی از شوینیسم قومی که آن هم بیشتر یک دستاورد وارداتی از همان اروپایی بود که با سیاستهای قوم کشانه خود واکنشهایی شوینیستی بر انگیخته بود، را نیز شاهد بودیم. و امروز متاسفانه در میان نخبگان و کسانی که باید خود به مردم عادی در درک پیچیدگی مسائل کمک کنند، اغلب شاهد وجود اشکال مختلفی از شووینیسم هستیم، یا شوینیسمهای ملی که باز هم بر چیز مجهولی به نام «ایران باستان» نه به مثابه مجموعهای از سازوکارهای سازماندهی حکومتی و اجتماعی با تمام مشکلات و ابعاد مثبت و منفیاش، بلکه به مثابه نوعی آرمانی کردن یک گذشته خیالی، روبرو ئیم و از سوی دیگر با انواع و اقسام شوینیسمهای قومی که وقت خود را به جای آنکه صرف مهم ترین کار ممکن برای اعتلای یک زبان یعنی تولید ادبیات علمی و داستانی در آن بکنند، صرف مشاجره با اقوام دیگر و با گروه شوینیست گروه اول میکنند. متاسفانه مبارزه با این گرایشها کاری بسیار سخت است، زیرا آنچه ما از آن سخن میگوئیم بر اساس نسبی گرایی و نگاه پیچیده و چند لایه و نیاز به در نظر گرفتن تمام پیچ و خمهای موجود در تاریخ باستان و موقعیتهای کنونی جهان است و بنابراین نمی توان آن را به زبانی ساده و قابل فهم برای همگان تقلیل داد و کلیشه ساختن از آن تقریبا غیر ممکن است. در حالی که در برابر این نوع از نگاه، رویکردهای تقلیل دهنده به اشکال ساده میتوانند کلیشه سازی کرده و با مطلق گرفتن گروهی از مباحث که برای خودشان و در قالبهای عموما غیر علمی، احساساتی و وامنش گونه ساختهاند، زبانی کاملا قابل فهم برای همه ایجاد کنند و با انگشت گذاشتن روی مسائلی پیش پا افتاده از خود ملی گرایانی دو آتشه و یا برعکس قوم گرایانی قاطع بسازند، که البته این ماجراها به همه چیز و گاه به مصیبتهایی بزرگ میتوانند ختم شوند، جز به آنچه این افراد در ذهن میپرورانند. در جهان امروز ما نمی توانیم با بر پا کردن توهمات ملی در قالب موقعیتهای تاریخی بسیار کهن و یا شخصیتهایی که بسیار کم از آنها میدانیم نظیر «کورش» و «داریوش» و غیره از یک سو و یا توهمات قومی، از جمله هم قدر دانستن زبان فارسی با زبانهای قومی در ایران از لحاط میزان ادبیات تولید شده در آنها ( که توهینی مستقیم به گروه بزرگی از خالقان زبان فارسی است که به یکی از قومیتهای غیر فارسی زبان ما تعلق داشته اند) به هیچ یک از خواستههای ملی یا قومی و محلی خود دست یابیم. راه واقعی کنش در جهت پربار کردن واقعی این زبانها با تولید ادبیات و استفاده از آنها و بازگشت به نظامهای پیچیدهای است که نیاکان ما برای همساز کردن فرهنگها و زبانها و غیره از آنها استفاده میکردهاند که البته راهی دشوار اما راهی واقعی است. برای یک ایران:اتحاد دینی وحدت و یکپارچگی پاکستان را حفظ نکرد و ما پس از اعلام استقلال پاکستان شاهد تجزیه مجدد این کشور و استقلال بنگلادش بودیم. اتحاد زبانی نیز نتوانست به تفرقه کشورهای عربزبان خاتمه دهد. به نظر شما نقش دین و زبان در تعریف مفهوم ملت و یکپارچگی ملی چیست؟ ناصر فکوهی: پاکستان عمدتا یک ابداع استعماری بوده است که بریتانیا در فرایند استعمار زدایی و بیرون رفتن از هندوستان برای آنکه بتواند به سلطه خود بر این پهنه ادامه دهد و در عین حال تنشی دراز مدت میان مسلمانان و هندوها که قرنها بدون مشکل چندانی با یکدیگر زندگی میکردند، به وجود آورد و از این راه هر دو را به خود وابسته کند به وجود آورد. آنچه را نیز که شما «کشورهای عربی» مینامید باز ابداعی استعماری بوده است که اغلب به وسیله بریتانیا و با همان اهداف با استفاده از ساختارهای قبیلهای بر پا شد، ساختارهایی که هم اکنون نیز در اغلب این «کشور»ها هنوز وجود دارند و هیچ چیز بدون گذار از خلال آنها نمی توان انجام بگیرد. این یک امر تصادفی نیست که جهان عرب امروز به وسیله دیکتاتورهایی اداره میشود که رئیس ایل یا قبیله یا یک مافیای سیاسی بودهاند و زمانی لباس رئیس جمهور به تن میکنند اما اغلب بعد از چند دوره خود را مادام العمر اعلام کرده و سپس فرزند پسر خود را به جای خویش مینشانند. اینها هنوز به نظر ما حتی وارد مرحله «دولت» به معنی واقعی کلمه نیز نشدهاند چه آنکه بخواهیم درباره آنها از دولت ملی صحبت کنیم. دلیلش نیز روشن است: کدام پیشینه تاریخی را میتوان برای این «کشورها» سراغ گرفت، جز اشکالی ابتدایی از حاکمیت قبیلهای؟ شاید لازم باشد بر این نکته تاکید کنم که این امر به هیچ رو به معنی ضدیت من با فرهنگ، زبان وادبیات عربی که نقشی عظیم در فرهنگ ایرانی داشته است، نیست و حتی هیچ معنای قوم گرایی در آن وجود ندارد، چنانکه به نظر من برخورداری کشور ما از چند میلیون ایرانی عرب زبان یکی از بزرگترین شانسهایی است که ما داریم و باید از آن استفادههای زیادی برای خود آنها وتمام ایرانیان بکنیم، کاری که کمتر بدان پرداختهایم. این «کشور»ها به هیچ رو با ایران قابل مقایسه نیستند. تنها کشوری که در منطقه به نظر ما میتواند دارای پتانسیلهای شکل دادن به یک دولت ملی را داشته باشد، آن هم با فاصله بسیار زیادی عقب تر از ایران، ترکیه است که تلاش خودش را نیز میکند اما متاسفانه این تلاش عموما رنگ و بوئی دارد که از نفوذ ایدئولوژی پان ترکیسم و تصور امکان بازگشت به چیزی شبیه امپراتوری عثمانی از آن به مشام میرسد و همین نیز خبر از نشناختن راه و چاه میدهد. ایران از این نظر بسیار جلوتر است، میبینید که ایران در طول پنجاه سال گذشته هرگز به سراغ دعاوی ارضی نرفته است و به نظر من این خبر از هشیاری کشور ما میدهد، میبینیم که ایران همواره در روابط بیرونیاش چه پیش و چه پس از انقلاب تلاش کرده است از طریق کشورهایی چون هند و ارمنستان و ترکیه، کشورهای دیگری چون پاکستان و ترکیه و عراق را در رابطه با خود در موقعیتی از تعدیل قرار دهد ومثالها دراین موارد زیاد هستند. درگیر نشدن با «امارات عربی» که در مقایسه با ایران چیزی جز نوعی «سوپر مارکتهای عظیم» نیستند به نظر من عمل بسیار مصلحت اندیشانه و درستی بوده است و همین اعمال هستند که یک تمدن کهن و با پیشینه دولتی دراز مدت را از سیستمهای تمدنی جدید و با پیشینه وتجربه اندک جدا میکنند. از این لحاظ قکر میکنم یکی از بزرگترین شانسهایی که ایران داشته است گروهی از یکپارچگیهای زبانی و دینی و تداوم آنها بوده است که به انسجام ملی آن یاری بسیاری رسادنده است اما حتی اگر همین موارد را در نظر بگیرید میبینید که ایرانیان تعمدا این یکپارچگیها را به وجود آوردهاند زیرا میدانستهاند که کمک زیادی به آنها برای تداوم یافتن پهنههای سرزمینی شان میکنند. در عین حال و در اینجا نیز سیاست حفظ تکثر فرهنگی و دینی سیاستی اساسی بوده است که باید بسیار به آن توجه و آن را رعایت کرد به صورتی که هیچ ایرانی خود را «مجبور» به آن نبیند که فرهنگی را بپذیرد، اما مطمئن باشیم که این امر در صورت برخورد درست با آن اتفاق میافتد. چه کسی میتواند ادعا کند کشورهایی که از لحاظ تاریخی جزئی از ایران بودند اما از آن جدا شدند، امروز موقعیت و به خصوص چشم انداز بهتری از ایران دارند؟ بنابراین این پهنهها بودهاند که شانس خود را برای باقی ماندن در یک تمدن بزرگ و غنی و دراز مدت از دست دادهاند. برای یک ایران: از نظر شما مبانی تعریف و فهم مقوله ملت از حیث سیاسی در ایرانزمینی که زیستگاه اقوام و اقلیتهای متفاوتی است، کدام است؟ ناصر فکوهی: به نظر من در ایران به هیچ رو نباید و نمی توان از سیستمهای اروپایی «قوم کشی » و «زبان کشی» یعنی سیستمهایی که تلاش میکردند با یکدست کردن زبان و قومیت، دولت ملی بسازند استفاده کرد. این اشتباه بزرگ نظام سیاسی ایران در دوره پهلوی اول بود که در دوره پهلوی دوم نیز ادامه یافت. برعکس در ایران ملت میتواند و باید بر اساس هویتهای چند گانه ایرانی به وجود بیاید که شامل تفاوتهای بسیار میشود اما تفاوتهایی که همگی ما را بیشتر غنی میکنند تا فقیر: باید زبان فارسی را تا به نهایت در سیستم جهانی تقویت کرد و به ایرانیان در هر کجای دنیا هستند نشان داد و قانعشان کرد که نوشتن به زبان انگلیسی یا زبانهای دیگر کاری در درجه اول در خدمت آن زبانها و آن فرهنگها است و نه زبان و فرهنگ ایرانی. ما ابتدا باید موقعیت زبان خودمان را که یکی از ۱۵ زبان اصلی دنیا است، در جهان بهتر کنیم و بعد به فکر آن باشیم که با سخن گفتن و نوشتن به زبان بیگانه خودمان را مطرح کنیم و تصور کنیم که این یعنی موقعیت برتر در جهان. در مقام دوم ما باید زبانهای قومی و محلی خود را که در قانون اساسی کشور نیز به رسمیت شناخته شدهاند، تقویت کنیم و در مدارس آنها را به دانش آموزان همان قومیت و حتی قومیتهای دیگر بیاموزیم، ما باید به ایجاد ادبیات و رسانهها به زبانهای غیر از فارسی در داخل کشورمان کمک کنیم و به همگان ثابت کنیم که وجود زبانهای متعدد به هیچ رو به معنی از میان رفتن وحدت و انسجام ملی نیست و برعکس این انسجام را بسیار قدرتمند تر خواهد کرد. در یک کلام ما باید به ساخت مفهوم دولت، هر چند با ابزارهای اسطورهای (زیرا راه دیگری برای این کار نیست) اما به شیوهای هوشمندانه بپردازیم، رمانتیسمی که ما باید برای این ساخت به کار ببریم باید در ترکیبی از قهرمانان ملی و قهرمانان محلی، از ادبیات ملی و محلی و حتی جهانی شکل بگیرد. حضور ما در جهان از طریق زبان فارسی در درجه نخست، اما سپس از طریق سایر زبانهای بین المللی از یک سو، و ایجاد امکان این حضور به تمام زبانها و قومیتهای کشورمان در سطح ملی و بین المللی از سوی دیگر، در این میان امری ضروری است. نگاه بیناندازیم به رابطهای که فرانسویها و حتی انگلیسی زبانها به زبان و فرهنگ خود دارند و لحظهای حاضر نیستند آنها را به سود زبان حتی کشوری که بر آن تخصص گرفتهاند رها کنند و این را به حساب شوینیسم نگذاریم بلکه بفهمیم که این راز بقای یک تمدن است. در یک کلام اگر خواسته باشم تمام حرف هایم را به سادگی خلاصه کنم باید بگویم: قدر زبان فارسی مان و قدر زبانهای محلی و قومی مان را بدانیم و هر چقدر میتوانیم تقویتشان کنیم. درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست. بازانتشار مطالب وبگاه برای یک ایران با ذکر نام و آدرس اینترنتی این وبگاه مجاز است. ارسال به شبکههای اجتماعی
|
|
| ©foroneiran.com |