Sat 22 09 2007 - 18:41
تارنمای "برای یک ایران" بر آن است برای روشن ساختن مسائل ملی و قومی، گفتوگوهایی با صاحبنظران انجام دهد. در همین رابطه گفتوگویی داشتیم با دکتر عبدالرحمن دیهجی، مدیر مسئول هفتهنامه صحرا.
www.foroneiran.com
ابتدا از زندگی خود برایمان بگویید، از تحصیلات و سابقه کار فرهنگی، علمی و سیاسی خود.
مدیر مسئول هفته نامه صحرا هستم، اولین نشریه رسمی ترکمن صحرا و گلستان که در دوره اصلاحات مجوز انتشار آن را گرفتیم و در زمستان ۷۶ اولین شماره آن منتشر شد که پیش از بهار ۷۷ و به بهانه آغاز سال نو آن را توزیع کردیم. پیش از آن که با انتشار هفته نامه صحرا کارها و مسئولیتهای سنگین نشریه بر دوشم بیافتد فعالیتهایم بیشتر در حوزه شعر و داستان بود و ترجمههایی از زبان ترکمنی به فارسی و از فارسی به زبان ترکمنی ( برای ترکمنستان). مجموعه قصه و رمانهایم چون درخت برکعلی، ماهی، سگ من آقجا که بیشتر به نوجوانان اختصاص داشت توسط ناشرانی چون انتشارات مدرسه، کارگاه رمان حوزه هنری، انتشارات قدیانی، نشر پیدایش و... منتشر شد. از شعرهای فارسی دوره نوجوانیم که بیشتر در کیهان بچهها و سروش نوجوان چاپ می شد که بگذریم بیشتر شعرهایم را به ترکمنی می نوشتم. در واقع کارهایم را به دو بخش تقسیم کرده بودم. داستان به فارسی، شعر به ترکمنی. داستان و شعر نوشتن را، اگر چه کمتر از گذشته، اما هنوز هم چون امواجی ملایم نرم نرمک دنبال می کنم و بیشتر خود را متعلق به دنیای زیبای شعر و قصه می دانم تا سیاست.
بله قرار است که در این گفتگو به بعضی سوالهای سیاسی جواب بدهم. ولی از اول خدمتتان عرض کنم که بنده اصلا قرار نبود که سیاسی بشوم. قرار بود یکی از داستان نویسان ایرانی باشم که مسائل و زندگی ترکمنها را در آثارش به تصویر می کشد. نمی دانم چه شد و چه ها نشد که یکدفعه از سیاست سر در آوردم. من لیسانس هنرهای نمایشی با گرایش ادبیات نمایشی از دانشکده هنرهای زیبای تهران هستم و دکترای تاریخ هنر از دانشگاه استانبول. در عین حال عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت استان گلستان و ناخودآگاه یکی از فعالان اصلاح طلب در میان ترکمنها. یعنی زندگی من آمیزه ای از هنر و ادبیات و سیاست شده. چیزی که سابقا آنها را از جنس دیگر و متعلق به دنیاهایی متضاد می دانستم اما این تضاد اکنون در درون من گرد آمده و نمی دانم سنتز آن چه خواهد بود.
به نظر شما چه عواملی باعث شده که سیاست و ادبیات را با هم تلفیق کنید؟
گاه می نشینم و گذشته خود را مروری می کنم تا ببینم شخصیت من از کودکی تا امروز چه مراحلی را گذرانده که شکل امروزی را یافته است.
کودکی من مصادف بود با اوایل انقلاب. آن موقع هیچ خانه ای در ترکمن صحرا نبود که سیاست در آن نقشی نداشته باشد. خانواده ما هم مثل یک کشور کوچک چند حزبی شده بود. پدرم طرفدار سلطنت طلبها بود، یکی از برادرانم هوادار سازمان مجاهدین خلق یکی دیگر هوادار چریکهای فدایی، مادرم که زن بی آزار و مومنی است نظرش با همه فرق می کرد. می گفت این امام خمینی شبیه بابا بزرگته. آدم نمازخوان و خوبیه.
خانه مان همیشه محل بحث بود. عجیب این که پدرم که گرایش سلطنتی داشت در رفتار سیاسی آدم بسیار دموکراتی بود و از بحثهای سیاسی بچه هایش حظ می کرد. بعضی وقتها هم شعرهای ترکمنی را که سروده بود با صدای بلند برایمان می خواند و گاه نوار پر و توزیع می کرد. من هم از همان دوره علاقمند به ادبیات شده بودم. موقع بحثهای سیاسی مادرم به من می گفت. پسرم تو هم مثل اینا نشی ها. این حرفها به درد نمی خورد. بنشین نمازت و درست را بخوان. اینها عاقبت ندارند.
یک روز متوجه شدم که پدر و برادرهایم همه توی زندان بسر می برند. مادرم درست حدس زده بود. پدرم زود آزاد شد. برادر فدایی شش ماهی خوابید. مجاهد هم سه سال. آن برادری که هوادار چریکهای فدایی بود یک روز نشست و گفت. برادرجان، ما که دیگه توی این مملکت آینده نداریم. نه دانشگاهی برای ما هست نه استخدامی، حداقل تو یکی حواست جمع باشه. من خیلی نگرانم که تو هم چوب ما را بخوری و مانع استخدامت بشن. عقلت را کار بینداز. توی مدرسه برو عضو انجمن اسلامی شو. تو که نماز می خوانی، شعر هم می نویسی. برو همین کارها را توی انجمن اسلامی مدرسه انجام بده، یه مقدار هم فعالیت فرهنگی بکن حدااقل در آینده چوب ما را نخوری.
من هم رفتم و عضو انجمن اسلامی شدم و فعالیت کردم. آن موقع هنوز ساکن گنبد نشده بودیم و من در دبیرستان «مختومقلی» بندرترکمن درس می خواندم. تو ی مدرسه روزنامه دیواری درست می کردیم و در مناسبتها مقاله و شعر می نوشتیم. اما همیشه برای من سوال بود که چرا در مناسبتهای مدرسه از آخوندهای ترکمن و اهل سنت برای سخنرانی دعوت نمی کنند و فقط روحانیون اهل تشیع برای سخنرانی دعوت می شوند. بچه های ترکمن دیگر عضو انجمن اسلامی هم این دغدغه را داشتند. یک روز قرار شد که من که بیانم بدک نبود، در مناسبتی به بهانه شعر خواندن این انتقاد را مطرح بکنم. آن روز بیشتر مسئولین شهربندرترکمن از جمله فرمانده بسیج آمده بودند و من پس از خواندن شعری در مورد «عثمان آخوند» روحانی مبارز ترکمن در دوره رضا شاه صحبتهایی از روحانیون ترکمن کردم و گفتم که چرا نباید از سخنان این روحانیون استفاده کنیم و ...
مسئول امور تربیتی که هیچ انتظار نداشت این حرفها را از من بشنود خیلی سعی کرد که مرا با حرفهای التماس آمیز از میکروفن دور کند. می ترسید که مشکلی برایش ایجاد کنند. ولی من حرفهایم را زدم و تمام شد. بعد از من فرمانده بسیج شهر پای میکروفن آمد و برخلاف انتظار من بسیار منطقی با مسئله برخورد کرد. او ضمن تحسین از شجاعت این نوجوان دبیرستانی ، پاسخهایی به آن ادعاها داد.
وقتی به خانه مان رفتم دیدم که قبل از من خبر به خانه رسیده است. همان برادرم که نصیحتم کرده بود گفت: برو بابا کارو خراب کردی! من گفتم که بروی انجمن اسلامی که آینده ات را درست کنی و درس بخوانی و آدم بشی، نگفتم که بری کارو خرابتر از این بکنی. مگه ما که حرف زدیم چه نتیجه ای گرفتیم. تو یکی دیگه برای چی؟
اما پدرم اصلا ناراحت نبود. او لبخند غرور آمیزی زد و گفت: پسر من اگر این حرفها را بزند نباید تعجب کرد.
سال بعد که دیپلم گرفتم به شانس من برای اولین بار گزینش و تحقیق از دانشجو را برداشتند من بدون مشکل به دانشگاه قبول شدم.
به دانشگاه که قبول شدم کارم هنر و داستان نویسی بود و تنها چیزی که به آن نمی پرداختم سیاست بود چند تا کتاب قصه هم چاپ کردم. یک روز نزدیکهای انتخابات مجلس بود که با چندتا دانشجو نشستیم و درد دل کردیم که چرا از شهر ما بندرترکمن هیچ کسی از ترکمنها برای مجلس کاندید نمی شود و تصمیم گرفتیم که هر طور شده یک کاندید ترکمن بدهیم. یک ماه بیشتر به انتخابات نمانده بود و خیلی مشکل بود که بتوانیم چهره جدیدی را بین مردم جا بیندازیم. ولی با اراده کار را شروع کردیم. کاندید ما مهندس بسنجیده بود. ما تمام دانشجویان ترکمن را بسیج کردیم و شب و روز با حرکتی منسجم فعالیت کردیم. من که سخنرانیهای پر شوری می توانستم انجام بدهم شدم سخنران مخصوص کاندیدای دانشجویان. به همراه کاندیدمان در بیشترشهرها و روستاها سخنرانی کردم و با کمال تعجب دیدم که همه ترکمنها از ما استقبال می کنند. آن دوره ( انتخابات میاندوره ای مجلس سوم) درمقابل نگاه شوک زده رقبا اولین نماینده مجلس را از بندرترکمن به مجلس فرستادیم و برای ما کار کمی نبود. بعد از آن سال (1369) ما به اتفاق خانواده از بندرترکمن رفتیم به گنبد و ساکن گنبد شدیم و شهر گنبد نیز تجربیات جدیدی برایم داشت.
راستش من اصلا با هدف سیاسی وارد این کارها نشده بودم. فقط حس مسئولیت بود که بی اختیار مرا به بعضی فعالیتها وا می داشت. چنان که بعد از اتمام مسئولیت دوباره به دنیای زیبای ادبیات بر می گشتم.
سال هفتاد و پنچ من در تهران فوق لیساسن پژوهش هنر می خواندم. با مطبوعات هم همکاری نزدیکی داشتم. یکدفعه دیدم اکثر دوستان نویسنده ام گرایش سیاسی پیدا کرده اند. می خواستند از خاتمی حمایت کنند تا اصلاحاتی در شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر ایران بوجود آید. بیشتر دوستان من آن موقع در نشریه «آفتابگردان» روزنامه ویژه کودکان و نوجوانان در موسسه همشهری مستقر بودند. من هم ندای آنها را لبیک گفتم و باز وارد گود سیاست شدم. بیانیه هایی را که نویسندگان ایرانی در حمایت از خاتمی می دادند من هم امضاء می کردم که در روزنامه هایی چون همشهری و سلام چاپ می شد. موضوع که جدی تر شد من آمدم ترکمن صحرا تا در آنجا فعالیتهای عملی انجام بدهم و جزو چند نفری بودم که در ترکمن صحرا که جوی محافظه کارانه و وهم آلود بر آن حاکم بود، تبلیغ خاتمی را آغاز کردم و رای بسیارخوبی هم گرفتیم. بعد از دوم خرداد 76 بود که مجوز نشریه صحرا را گرفتم. ابتدا سراپا عشق خدمت به فرهنگ و ادبیات مردم ترکمن صحرا بودم و هرگز مسئولیتهای سنگین و خطرات آن را پیش بینی نمی کردم اما بعدها فهمیدم که چه مسئولیت بزرگی بر دوش گرفته ام. وقتی کتاب داستان می نوشتم برای دل خود می نوشتم اما اکنون همه نگاههای مردم ترکمن به سوی من جلب شده بود و همه انتطار داشتند مسائل و مشکلات ترکمنها را در نشریه خود درج کنم. باید می نوشتم که چرا در استان گلستان مسئولیتهای کلیدی به ترکمنها نمی دهند؟ باید می نوشتم چرا اصل 15 قانون اساسی اجرا نمی شود. باید می نوشتم چرا به خاطر صید چند ماهی به سوی جوانان بیکار و دستتنگ ترکمن تیر اندازی می شود؟ باید ... یکهو دیدم که ای بابا من که نشریه ام کاملا سیاسی شده. من که دیگر قرار نبود کار سیاسی بکنم. همان که برای اصلاح طلبی زحمت کشیده بودیم بسم بود. حالا می خواستم به فرهنگ و ادب ترکمن خدمتی بکنم. اما خب اگر من نمی نوشتم کی باید می نوشت! غیر از نشریه ما «یاپراق» و «فراغی» هم منتشر می شد که کار آنها بطور تخصصی فرهنگ و ادبیات بود. اما مردم از نشریه ما صحرا که شکلش روزنامه ای است توقع دیگری داشتند. من هم کسی نبودم که به توقع مردم بی اعتنایی کنم. حس مسئولیت هیچ وقت رهایم نمی کرد. حتی حرفهایی را که خیلی وقتها نمایندگان از گفتن آنان اجتناب می کردند بی اختیار می نوشتم. یکهو دیدم که دشمنانی برای خود دارم. یک سری تهدیدم می کنند. لب تابم به سرقت می رود. به دادگاه کشیده می شوم. توسط افراد ناشناس مورد ضرب و شتم قرار می گیرم. برخی از غیر ترکمنها جور دیگری به من نگاه می کنند. مثل یک خائن. مثل یک آشوبگر و ...و حتی از دوستان غیر ترکمنم یعنی دوستان اصلاح طلب فارسم می شنیدم که در برخی جلسات از من به عنوان شخص خطرناک یاد می شود. من خنده ام می گرفت و می گفتم: ای بابا مگه من چکار کردم. خودم هم نمی دانم. من کجام خطرناکه. تنها اشکال من اینه که اگه درد مردم را ننویسم نمی تونم به رویشان نگاه کنم. از درونم زجر می کشم و مجبور می شوم بنویسم.
بله من دیگر چه بخواهم چه نخواهم سیاسی شده بودم. شاید هم از همان کودکی با آن بحثهای سیاسی و با آن سخنرانی در دوره نوجوانی سیاسی شده بودم و خودم هم نمی دانستم. اما درحقیقت هیچ وقت آرزوی سیاسی شدن نداشتم. همیشه دلم می خواست یک نویسنده بزرگ باشم که آثارم برای همیشه بماند. اما حالا می بینم که تقدیر آدمی را به مراحلی که فکرش را هم نمی کند می رساند. می بینم که اگر انسان کمی احساس مسئولیت کند او چه بخواهد و چه نخواهد شرایط موجود بی اختیار او را سیاسی می کند.
بله من دیگر پیه اش را به تنم مالیده بودم و شرایطی پیش آمده بود که چه بخواهم چه نخواهم سیاست جزوی از زندگیم شده بود. آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب!
شما چندی پیش در ماهنامه نامه مقالهای داشتید تحت عنوان "ترکمنها و درد مشترک اقوام ایرانی". شما این مقاله را با این جمله خاتمه دادید: "ایران متعلق به تمام ایرانیان است، از هر نژاد و مذهب و آیینی که باشند." شما این جمله را واقعیتی غیرقابل انکار معرفی کردید. به گمان شما، چرا عدهای تلاش دارند وجود چنین واقعیتی را انکار کنند؟
انکار چنین واقعیتی عوامل گوناگونی می تواند داشته باشد. من علت آن را ابتدا در بستر و آموزه های فرهنگی می بینم. از دیر باز در مقالات و سخنرانیها و کلاسهای درس و نشریات آنقدر ایران را با نام فارس عجین کرده اند که چنین ذهنیتی در اذهان اکثر مردم نقش بسته و به راحتی نمی توان نقشی نو بر آن زد. واژه «ایرانی غیر فارس» برای آنان نامانوس و در نگاهی بدبینانه واژه ای وارداتی است. آن گروه حتی ترکها را به عنوان ترک نمی پذیرند و فارسهایی می دانند که در کوران زمان به زبان ترکی اخت پیدا کرده اند و می پسندند که بیشتر از کلمه «ترک زبان» استفاده کنند.از دید آنها ترکمنها هم بازمانده مغولها هستند، همین ترکمنهایی که پیش از حمله مغولها امپراطوری بزرگ اسلامی سلجوقی را در ایران بنیانگداری کرده اند. واقعیت کردها و بلوچها و عربها ... را هم به گونه ای دیگر انکار می کنند.
این دسته اول باید واقعیت اقوام ایرانی غیر فارس را بپذیرند که به اندازه عصرها ریشه در این سرزمین دارند. شاید اندکی کمتر از فارسها و شاید هم بیشتر. (بسیاری از محققان ترک و ترکمن خود را بازماندگان سومرها می دانند.)
پس از پذیرش این واقعیت تازه می رسیم به اصل برابری. میزان پذیرش اصل برابری ساکنین یک کشور ، به میزان توسعه رفتار دموکراتیک آنها بستگی دارد.
حس برتری نژادی نیز از عوامل این انکار است. وقتی که برای کودکان ایرانی از کودکی جوکهایی علیه ترکها و رشتی ها و دیگر مناطق با شکلی تحقیر آمیز می سازند این ذهنیت با کودک رشد می کند و وقتی وی بزرگ می شود این ذهنیت دیگر وارد سلولهای او نیز شده است. او فارس را ابرمردی می داند که هیچ تمسخری بر او کارساز نیست و دیگران چون اقوامی بدوی هستند که افتخار همنشینی با آنان را یافته اند. او برای توجیه ضعفهای خود دلایل فلسفی و اجتماعی بسیاری دارد اما نکات مثبت دیگران حتی به چشمش نمی آید و ضعفهای آنان را ژنتیکی و ارثی قلمداد می کند. چرا که از تاریخ و درخششهای تاریخی و نقاط مثبت سایر اقوام و نژادها چیزی به او نیاموخته اند. امروز من وقتی می گویم که سلجوقیها و ترکمنهای آق قویونلوها در طول سده ۱۳ -۱۲و قرن ۱۵میلادی در این سرزمین حکومت کرده برای توسعه ایران حدااقل در حد حاکمان دیگر تلاش کرده اند باورشان نمی شود و با تعجب می نگرند. چرا که چیزی به آنها در مورد ترکمنها نگفته اند. ترکمنها را در سینمای ایران همیشه مردمی بدوی، سواره بر اسب، در حین جنگ و ستیزهای طایفه ای و یا جنگ بر سر یک دختر یا یک اسب معرفی کرده اند و بیش از این چیزی نگفته اند. برای من بارها در تهران تجربه شده که گفتند تو که ترکمن هستی پس آن کلاه پشمی و لباس بلند و اسبت کو؟ من هم در پاسخ گفته ام: اگر شما کالسکه های قدیمیتان را سوار بشوید و کلاه نمدیتان را هم بر سر بگذارید بنده هم با کلاه پشمی ترکمنی خود سوار بر اسب به میدانهای تهران می آیم!
این انکار از سویی در ریشه در انحصار طلبی مذهبی دارد. اگر اراده ای بر کشور حاکم باشد که مسلمانان راستین را تنها پیروان یک مذهب بداند و مسلمان متعلق به سایر مذاهب را مخالفان و رقیبان خود بشناسد، مسلما راه رشد و ابراز وجود آنها را نیز خواهد گرفت. ما تا امروز در تهران با وجود زندگی خیل بیشماری از اهل سنت در آن که از نقاط مختلف کشور برای کار و زندگی آمده اند یک مسجد اهل سنت برای اقامه نماز نداریم و اهل سنت مجبور می شوند در مدرسه پاکستانیها یعنی مدرسه یک کشور خارجی اقامه نماز کنند.
ما اگر دهها سال شعار وحدت اهل تسنن و تشیع را بدهیم و در عمل حتی اجازه احداث یک مسجد به اهل تسنن داده نشود، آن هم در شهری که حتی مسیحیان دهها کلیسا بنا کرده اند، چه واقعیتی را می رساند. این تنها نشانه انحصار طلبی مذهبی است که درست در برابر آرمان ایران برای همه ایرانیان قرار می گیرد. انحصار طلبی و فزون طلبی چه از نوع نژادی و اتنیکی و چه از جنس مذهبی آن امری نکوهیده است و مانع بزرگ «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» خواهد بود. البته بنده هنوز از سایر محدودیتهایی که در ایران برای اهل سنت وجود دارد سخن نگفته ام که سخن به درازا خواهد کشید.
اگر ما تز ایران برای ایرانیان را نپذیریم، در واقع حق حیات و زندگی و رشد و توسعه بخش کثیری از انسانها را در موطن خود گرفته ایم. در واقع با این کار خود نه تنها ضرباتی حیاتی بر اقتصاد و توسعه علمی و فرهنگی آنها، بلکه نقصانهای جبران ناپذیری نیز بر شریانهای حیاتی کشور خود زده ایم. اگر ما ۳۰ ٪ از جمعیت کشور را تنها به جرم اهل سنت بودن از فعالیتهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی محوری کشور دور بداریم، یعنی با دست خود ۳۰ ٪ نیروی کشور را هرز داده ایم. چه بسا ارگر فرصتی داده شود ممکن است این جمعیت در پیشرفت کشور و برداشتن گامهای بلندتر بسیار موثر باشند . بدین ترتیب با طرد آنها بر ۷۰ ٪ دیگر نیز زیانهای جبران ناپذیری زده ایم.
می خواهم مثالی بزنم در همین روزهای اخیر والیبال جوانان ایران قهرمان جهان شد. جای شگفت این که پنچ نفر از گروه هشت نفری تیم والیبال را بچه های ترکمن، همین بچه هایی که به جمعیت دو میلیونی ترکمنها تعلق دارند شکل می دادند. در ورزش والیبال برای آنها فرصتی برای اظهار وجود بوجود آمده و خودی نشان داده بودند. در فعالیتهای سیاسی و اقتصادی نیز هیچ بعید نیست که در میان این مردم استعدادهای درخشانی وجود داشته باشند که ما به آنها فرصت قد علم کردن نداده ایم.
افتخاری که هر ایرانی در گستره ملی و جهانی کسب کند محدود به یک قوم خاص نمی شود بلکه آبرویی برای تمام مردم ایران خواهد بود. هیچ کس در دنیا نمی گوید که اکثر بازیکنان این تیم متعلق به ترکمن صحرا بودند، آنها همه با هم یک تیم ایرانی را شکل می دهند و تیم ایران شناخته می شوند و بس. پس چرا در تیمهای سیاسی و دولتی و حکومتی از نخبگان ملیتهای مختلف استفاده نکنیم.
مخالفان تز ایران برای تمام ایرانیان باید به این نکته توجه باشند که ایران تنها برای بهره برداری برای تمام ایرانیان نیست بلکه برای بهره رسانی و خدمت به آن نیز هست. اگر ما ترک و ترکمن و کرد و عرب و بلوچ را به خاطر تفاوت نژادی یا مذهبی کنار بزنیم، در واقع نیمی از نیرو و توان انسانی کشور را که می توانند در رشد و توسعه و شکوفایی کشور کاملا موثر باشند کنار زده ایم. شاید در میان نخبگان اهل سنت مدیرانی پیدا شوند که حدااقل در استانهای خود دلسوزانه و خردگرایانه باعث تحولات منطقه ای ارزشمندی شوند اما آنها همواره باید تنها به عنوان ناظری دست و پا بسته به تصمیمات مدیرانی که شاید هرگز شایستگی مسئولیت خود را نداشته اند بنگرند و بسازند وبسوزند. چرا؟ چون آن که مدیر است دارای مذهبی است که او را شامل نمی شود.
آقای دیهجی، تبعیض واژه عجیبی است. در نگاه نخست این واژه حرف زیادی برای گفتن ندارد. همه از لزوم رفع تبعیض سخن میگویند. اما ترجمان آن به زندگی واقعی، به ویژه در ارتباط با اقلیتهای قومی و دینی در ایران، حکایتی دیگر دارد. حکایت از فقر، محرومیت فراگیر، تحقیر فرهنگی، بیعدالتی و... دارد. در چنین حالتی رفع تبعیض به معنی سالها و چه بسا دهها سال کار عمیق وبنیادی است. به گمان شما چگونه میتوان رفع تبعیض کلامی را به رفع تبعیض واقعی بدل کرد؟
به نظر من، ما در کشور خود با دو نوع تبعیض مواجه هستیم. اول تبعیض در گستره ملی و دوم تبعیض در گستره قومی.
گستره ملی شامل تمام اقوام و ملیتهای ساکن ایران می شود. چون تبعیض جنسیتی علیه زنان، تبعیض طبقاتی علیه کارگران و ... تبعیضی که علیه زنان انجام می شود برای فارس و ترکمن و ترک و کرد و ... یکی است. همه زنان نیز با دید و احساس زنانه خود آن را درک می کنند و درد مشترک خود می دانند. کارگران ایران نیز از در آمد و مزایای مشابه هم برخوردارند و مشکلات واحدی دارند و تبعیض طبقاتی برای تمام کارگران ایران امری ملموس است. حتی تبعیض منطقه ای نیز برای بسیاری از شهرستانهای عقب مانده درد مشترکی است. اما تبعیض قومی را تمام مردم ساکن ایران به یک درجه احساس نمی کنند. تبیین تبعیض قومی و دفاع از آن امری بسیار مشکل و پر دردسر است.
شما وقتی از حقوق زنان و کارگران صحبت می کنید چون مهندس موسوی و منصور اصانلو در تمام شهرهای ایران حامیان کثیری برای خود دارید. اما اگر از زبان و فرهنگ اقوام و لزوم حضور پر رنگ آنها در مسئولیتهای استانی و کشوری سخن بگویید نه تنها در سطح ملی حامیانی برای خود ندارید بلکه ممکن است کسان زیادی نیز به مخالفت با شما بپردازند. هم استانیهای شما صرفا به خاطر تفاوت نژادی و زبانی در برابر شما جبهه خواهند گرفت و حتی تبعیض مسئولین قشرگرا را به نوعی توجیه خواهند کرد. شما در این مورد غیر از اقوام نمی توانید حامیانی در گستره ملی داشته باشید و برای صدای دردمندانه خود گوش شنوا بسیار کم خواهید یافت. تازه این نوع حق طلبی مخاطراتی نیز در پی دارد. کافی است که به شما اتهام وابسته به بیگانه و تجزیه طلب بزنند تا قوم اکثریت با تمام قوا بر علیه شما موضع گیری و مسئولین انحصار طلب را برای سرکوب شما یاری نیز بکند.
رفع تبعیض آن هم تبعیض در گستره قومی در ایران هم گذر از هفت خوان رستم و هم گذر از هفت خوان اسفندیار را می طلبد. چرا که یک تبعیض مضاعف در میان است. ما حتی با روشنفکران فارس نیز بر سر محتوای تبعیض مشکل داریم. چه بسا روشنفکران فارس که وقتی با آنان سخن از تبعیض می گوییم پاسخ می دهند که تبعیض تنها شامل شما نمی شود. ما تبعیض علیه زنان و تبعیض در طبقات اجتماعی را نیز داریم. مشکل حکومت فقط با اقوام و مذاهب نیست حتی خود ما اهل تشیع را به خودی و غیر خودی تقسیم کرده اند. این دوستان متاسفانه جنس و کیفیت تبعیض قومی را چنان که باید درک نکرده اند. آن تبعیضی که در گستره ملی وجود دارد چه بخواهیم و چه نخواهیم برای همه ما وجود دارد. زنان و کارگران ما هم می کشند . سیاستمردان ما هم می کشند. اما ما فراتر از آن تبعیضهای دیگری را می بینیم که تنها به خاطر خونی که در رگ ما جاریست و مذهبی که نگرش متفاوت خود را دارد می کشیم. این می شود تبعیض مضاعف و تبعات آن در امور فرهنگی و اقتصادی و معیشیتی و استخدامی و ... ما نمود پیدا می کند. شهرهایمان از امکانات صنعتی و عمرانی کمترین بهره را می برند. از جوانهایمان در استخدامها کمترین استفاده می شود. زمینهایمان در اختیار مهاجران اقوام دیگر گذاشته می شود. فرهنگ و هنرمان بی حمایت می ماند و از رونق می افتد . خیلی راحتتر بگویم. اگر یک فارس و برادر اهل تشیع ما در طیف اصولگرایان یا اصلاح طلبان قرار بگیرد می تواند به گاه پیروزی جناح مطبوعش بسیاری از پله های ترقی را طی کند اما یک ترکمن اهل تسنن اگرجناح مطبوعش برنده میدان نیز بشود شاید بتواند بطور نسبی در حوزه فردی به امتیازاتی نائل شود، اما هرگز راه برای او چون دیگر هم طیفهای خود باز نیست.
برای رفع تبعیض و بیرون آوردن آن از محدوده لفظی به میدان عملی و پراگماتیک ابتدا لازم است که منادیان عدم تبعیض خود قلبا به ندای خود ایمان قلبی داشته باشند و این واژه های مردم پسند در حد تبلیغ و بهره برداری سیاسی نباشد.
اگر زمامداران امور اعتقادی به رفع تبعیضای قومی و مذهبی نداشته باشند صدها سال هم با کلمات زیبا از رفع تبعیض سخن بگوییم تنها با تکرار مکررات در جا زده ایم.
برای رفع تبعیض اول باید تز ایران برای تمام ایرانیان را پذیرفت و سپس عوامل بازدارنده آن را شناخت و از میان برداشت. بزرگترین سد در این راه تبعیض قومی و مذهبی است که بایستی با درک کامل آن، راه را برای عدالت واقعی باز کرد.
تحولات بزرگ در هیچ کشوری یک روز و یک ماهه و حتی یک ساله انجام نمی شوند. اگردر ایران دریچه ای به سوی جریان اصلاح طلبی باز شد به خاطر رشد بینش سیاسی مردم ایران، نیاز به ایجاد تحولات سیاسی هماهنگ با جامعه بین المللی، نیاز به حرفها و چهره های تازه و ... بوده است که در طی دوره پس از جنگ تا خرداد ۷۶ یک سیر صعودی را طی کرد. تبعیض قومی و مذهبی در ایران نیز اکنون یکی از بزرگترین معضلات سیاسی و اجتماعی است که بایستی در طول زمان مرتفع گردد. من معتقدم که برای رفع تبعیض حتما بایستی بستر فرهنگی آن نیز در بین مردم کشورمان ایجاد شود. تنها اعلام نیاز اقلیتها برای رفع تبعیض کافی نیست بایستی اکثریت نیز آن نیاز را درک کند که حدااقل در برابر راه چاره های آن سنگ اندازی نکند. اگر بینش اجرای عدالت واقعی در بین تمام اقوام نهادینه نشود، حتی اگر زمامداران امور بخواهند کاری موثر انجام دهند عوام آن را برنخواهند تابید. در دوره اصلاحات خاتمی روی شعار ایران برای ایرانیان و رفع تبعیض کم تاکید نکرده است. اما وقتی تیم همکار وی همه با هم هماهنگ در جهت حصول آن آرمان گام بر نمی دارند نتیجه مطلوب حاصل نمی شود. اگر مدیران شهرستانی متعلق به اکثریت که همجوار قومیتها بسر می برند این حقیقت را درک نکنند کاری از پیش نمی رود. به عنوان نمونه در دوره اصلاحات اصلاح طلبان پیشرو قصد داشتند دکتر جلال جلالی زاده نماینده اهل سنت کردستان را جزو هیئت رئیسه مجلس قرار دهند. اما قشر سنتی همین اصلاح طلبان ندای وامصیبتا و واسلاما سر دادند و مانع حضور وی در هیئت رئیسه مجلس شدند. پس تنها سردادن شعار اصلاح طلبی و حقوق بشر کافی نیست اصلاحات در درون و بینش و فرهنگ و رفتار منادیان آن نیز بایستی صورت بگیرد.
برای ایجاد بستر فرهنگی باید کار فرهنگی و رسانه ای کرد. و این فعالیت حتما باید در رسانه های ملی انجام شود تا گوش اکثریت به صدای اقلیت قومی و مذهبی آشنا شود و حداقل بداند که هر صدای نیاز از سوی اقلیت را نمی توان به حساب ضد ایرانی و تجزیه طلب بودن گذاشت. چه بسا شاید آنان بیشتر از بسیار کسان عشق به ایران و خدمت به آن را در دل داشته باشند اما با حفظ هویت خود. کاری که مجلاتی چون ماهنامه نامه در انعکاس نظریات روشنفکران اقوام می کنند در این راستا گامی ارزشمند است. شما نیز که در سایت خود به مقوله اقوام بها داده اید سزاوار تقدیر است. این حرکت بایستی به رسانه هایی با گستره وسیعتر کشیده شود تا حدااقل اقلیت در رسانه های ملی محلی برای بیان خواستهای خود و در کمترین میزان توقع، محلی برای عقده گشایی خود داشته باشند که این نیز جهت نزدیکی قلب اقلیت به نخبگان اکثریت بی تاثیر نیست.
البته که برای رفع تبعیض و تحقق عملی آن بین اقوام و کشیدن از محدوده لفظی به میدان عملی زمان زیادی می طلبد. باید تلاش اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی زیادی برای آن کرد. دکتر معین در یکی از سخنرانی های خود میان ترکمنها بیاناتی داشت که مفهوم آن را نقل می کنم. «همان گونه که تضعیف مضاعف در حق اقوام صورت گرفته بایستی خدمت مضاعف نیز در حق آنها انجام داد تا خود را به سایرین برسانند و سپس همه با هم برای کسب موفقیتهای جدید در گستره ملی و جهانی قدم برداریم.»
بله تبعیض مضاعف برای جبران و تلافی، کار و خدمت مضاعف را هم می طلبد. اما مشکل اصلی ما در حال حاضر چگونگی تلافی تبعیض ها نیست بلکه اعتقاد قلبی زمامداران و منادیان رفع تبعیض و اعتقاد آنها به کار عملی است. مشکل ما این است که زمامدران ما هنوز آنچه را که خود در قانون اساسی نوشته اند اجرا نمی کنند ( اصل ۱۵) اگر این نیاز روزی در میان مدیران کشور احساس شود از هر جا که جلوی ضرر را بگیریم منفعت خواهد بود.
شما در مقاله خود به درستی اظهار نمودهاید که تنوع قومی، ثروت ملی است و نه تهدیدی برای تمامیت ارضی ایران. اما تنوع قومی به خودی خود ثروت ملی نیست. با بذل توجه به فرهنگ اقلیتهای قومی و دینی در ایران و تلاش برای شناخت و معرفی فرازهای فرهنگی آنان، میتوان از این تنوع قومی ثروتی فرهنگی آفرید. به نظر شما برای معرفی و شناساندن تفاوتهای فرهنگی موجود در ایران چه اقداماتی تا کنون صورت گرفته و چه اقداماتی باید در آینده صورت گیرد؟
بله درست می فرمایید. تنوع فرهنگی در صورتی به ثروت ملی تبدیل خواهد شد که از حالت بالفعل به حالت بالقوه تبدیل بشود. اما دیدن قوتهای فرهنگ اقوام نیز نگاه باز و واقعگرا را می طلبد. آن نگاهی که تنها آسیمیلاسیون و محو اقلیت در اکثریت را دنبال می کند مطمئنا نمی تواند زیباییها و توانمندیهای فرهنگ اقوام را ببیند چرا که تنها وصله ناجوری خواهد دید که باید از میانش برداشت. ولی آن که تنوع فرهنگی را قبول دارد در میان هر یک از اقوام مظاهر فرهنگی جدید و تازه ای را یافته ضرورت حمایت و رشد و بالندگی آن را احساس خواهد کرد.
به عنوان نمونه زندگی ترکمن با فرهنگ و ادبیات و آداب رسوم خود نه تنها برای سیاحان خارجی که حتی برای هموطنان داخل ایران نیز همیشه جذاب و متنوع و دیدنی بوده است. اسب ترکمن یکی از سه نژاد اسب برتر دنیا است که در زیبایی و طی مسافتهای طولانی هیچ اسبی در دنیا به پای آن نمی رسد. فرش ترکمن که اکنون متاسفانه دوران رکود خود را می گذراند زمانی شهرت جهانی داشته است.
جا دارد که در مورد وضعیت قالیبافی در میان ترکمنان بگویم که امروزه بافته های ماشینی بزرگترین ضربه را به هنر قالیبافی ترکمن وارد کرده اند. برخی از افراد سودجو که ظرافت و دوام کارهایشان برایشان هیچ اهمیتی ندارد و هدف عمده شان پر کردن بازار است و بس، نقشهای زیبای هندسی ترکمن را گرفته در صنایع خود بکار بردند و پشتی ها و فرشهای مشابه فرش ترکمن را به بازار مصرف آوردند و با این کارهای غیر هنری و کوتاه عمر خود تنها منبع ارتزاق زنان تنگدست ترکمن را که همواره یکی از پایه های اقتصاد خانواده ترکمن بودند، در هم شکستند. اما هیچ کسی نیامد بگوید که چرا به این هنر ارزشمند ترکمن و در واقع یکی از هنرهای دیرینه ایرانی چنین ضربه مهلکی وارد شده است. چون نگاه حمایتی به این هنر وجود نداشت هیچ کس احساس مسئولیت نکرد. کسی نگفت که چرا از نقشهای زیبای ترکمن استفاده سودجویانه می شود آنچنان که حتی مشتریان به اشتباه انداخته می شوند؟ چرا باید عده ای از افراد سودجو ارزش هنر ترکمن را از چشمها بیاندازند؟ اصلا آیا این نقشها که نتیجه تلاش هزاران ساله ترکمنها بوده اند نباید در انحصار صنایع دستی این مردم بمانند؟ چرا نباید مقامات مسئول به حراست از آن پردازند؟ اما کو گوش شنوا برای این حرفها. شاید طرح این مسئله سطحی به نظر برسد. اما واقعا این معضل کمر اقتصاد خانواده های ترکمن را شکسته است. چون تا چندی پیش کمتر خانه ای بود که دار قالی در آن وجود نداشته باشد .قالیباف ترکمن هم این هنر اصیل و اجدادی ترکمن را حفظ می کرد و هم باری از دوش خانواده بر می داشت و مانع پیدایش بسیاری از فسادهای اجتماعی ناشی از فقر و تنگدستی می شد.
البته اسب ترکمن امروز نسبت به قالیبافی وضعیت بهتری دارد. امروزه اینطور نیست که در خانه هر ترکمنی اسبی وجود داشته باشد. در زندگی مدرن امروزی ترکمن که ویژگیهای منحصر به فرد خود را نیز حفظ کرده، اسب به یکی از ورزشها و تفریحهای ترکمنها تبدیل شده و توسط افراد علاقمند پرورش اسب برای روز مسابقه و رقابت ورزشی صورت می گیرد. شاید از دلایل وضعیت مساعد پرورش اسب در ترکمن صحرا این باشد که همواره افراد متمول علاقمند به مسابقه و تفریح به نگهداری و پرورش آن پرداخته اند و دیگر این که در میادین اسب سواری همیشه رقابتهای جدی وجود دارد. اسب ترکمن حتی توجه بسیاری از مسئولین را نیز به خود جلب کرده است.
هدف بنده از ارائه دو نمونه بالا این است که مثل فرش و اسب ترکمن در میان تمام اقوام ایرانی عناصر فرهنگی متفاوت و جذابی وجود دارند که در صورت حمایت می توانند علاوه بر تاثیر بر رشد اقتصاد مناطق مجموعه ای از عناصر فرهنگی متفاوت و در نگاهی کلی ایرانی غنی از فرهنگها و هنرها و صنایع متنوع را به جهان عرضه کنند و به جاذبه های توریستی نیز تبدیل شوند. اکنون کشوری چون ترکیه که نه گاز و نه نفت دارد در همسایگی ما تنها از صنعت توریسم سالیانه بیش از بیست میلیارد دلار سود می برد. ایران نیز می تواند با باروری عناصر فرهنگی مناطق مختلف ، این سرمایه های نهفته را به سرمایه های فعال تبدیل نماید. ایران اگر به هنر و صنایع و زبان و ادبیات اقوام به عنوان سرمایه و ثروت ملی نگاه کرده به حمایت و شکوفایی آن بپردازد می تواند در برابرخیلی از کشورها عناصر فرهنگی خود را به نمایش بگذارد. در برابر ترکمنستان عناصر فرهنگی ترکمن را به معرض نمایش بگذارد، در برابر کشورهای عربی عناصر فرهنگی اعراب ایران را علم کند. در برابر جمهوری آذربایجان عناصر فرهنگی آذربایجانیها را. و با تنوعات فرهنگی و ملی خود در نزد جهانیان کشوری جذاب و دیدنی به چشم آید. نگاه حمایتی هم روحیه نشاط و امید را در بین اقوام ایجاد خواهد کرد و هم بر جاذبه های توریستی و زیباییهای سرزمینمان خواهد افزود.
در کنار اینها می توان از نخبگان قومیتها برای تحکیم روابط با کشورهای همنژاد و همزبان آنها استفاده کرد. بایستی کشور به مرحله ای از دموکراسی و رعایت حقوق بشر برسد که اعتماد کامل بین اقوام و حکومت مرکزی شکل بگیرد. چنان اعتمادی شکل بگیرد که یک ترکمن به راحتی بتواند نقش سفیر ایران در ترکمنستان و یک عرب نقش سفیر عرب در کشوری عربی را ایفاء کند و سیاستمردان اقوام به نمایندگانی تبدیل شوند که با درک روحیات و فرهنگ دو کشور بیش از سایرین توانمندی و ظرفیت تحکیم روابط و رفع معضلات را داشته باشند. مرحله ای که هنوز کشور ما از آن بسیار دور است. وقتی یک سفیر و یا یک وزیر اهل سنت در کشور نداریم، وقتی یک مدیرکل ترکمن در استان نداریم، وقتی یک استاندار بلوچ در کشور نداریم، وقتی کردها و عربها نیز همین شکوه ما را دارند، یعنی هنوز خیلی از مشکلات اساسی ما لاینحل مانده اند. یعنی هنوز برابر نیستیم. برادری خود را به یکدیگر ثابت نکرده ایم. هنوز به هم اعتماد نداریم. هنوز نمی توانیم از توانمندیهای بسیاری از نخبگان قومی خود در روابط بین الملل استفاده کنیم و خیلی از فرصتها را به دست خود می سوزانیم.
حمایت از سرمایه های فرهنگی اقوام نیز توجه ویژه ای را می طلبد. تا به حال در مناطق ایران برای حمایت از سرمایه های فرهنگی مختص اقوام برنامه مدونی وجود نداشته است و اگر هم کارهایی صورت گرفته بیشتر به خاطر توان فردی و سلیقه شخصی مدیران بوده است. و اشکال آن این است که با یک تغییر در مدیریت مدیر بعدی می تواند رفتار دیگری در پیش بگیرد. یکی از کارهای مثبتی که اکنون در ترکمن صحرا با حمایت مسئولین شروع شده طرح حراج و صدور اسب است که می تواند توجیه اقتصاد خوبی برای صاحبان اسب داشته باشد . امیدواریم که این گونه تصمیم ها ریشه دار و پایه ای انجام شوند. و به صنایع دستی ، پوشاک و آداب و رسوم و مکانهای دیدنی کل اقوام توجه لازم بشود.
یکی از حرکتهای مثبتی که در دوره اصلاحات در تهران انجام گرفت تغییر فرهنگسرای بهمن به فرهنگسرای اقوام بود که ضرورت توجه به فرهنگ اقوام را نشان می داد. این گونه حرکتها باید تعیمیم بیابند و باید در محل سکونت اقوام نیز خانه های فرهنگ مختص آنها تشکیل شود که بتواند به حمایت از سرمایه های فرهنگی اقوام بپردازد.
وجود نشریات سراسری که به مسائل اقوام بها بدهند نیز از ضروریات است. با انتشار نیازها و خواستهای اقوام در رسانه های محلی صدای آنها را فقط خودشان و مسئولین منطقه ای که بسیاری از آنان چندان اعتقادی به مسئله اقوام ایرانی ندارند می شنوند اما وجود نشریه ای سراسری که مخاطب آن تمام اقوام باشند مسلما صدای آنها را در سطح گسترده تری پخش خواهد کرد و ...
شما بارها به خطرات نهفته در روند تداوم سیاست تبعیضآمیز اشاره کردهاید. ممکن است پیرامون این خطرات توضیح بیشتری دهید؟
مسئله اقوام می تواند هم به عنوان فرصت و هم تهدید مد نظر قرار بگیرد. زبان و فرهنگ و توانمندیهای ویژه اقوام اگر مورد حمایت و هدایت قرار بگیرد و در جای خود به شیوه واقعگرایانه و درست استفاده شود خود می تواند گنجینه تازه ای به خزانه فرهنگ مادی و معنوی ملی کشور بیافزاید. اگر بدون در نظر گرفتن تفاوتهای مذهبی و نژادی، عدالت واقعی در کشور اجرا شود این عدالت برابری و برادری را به اقوام مختلف کشور ارمغان خواهد آورد و اقوام می توانند دست در دست هم ضمن حفظ هویت خود در کنار هم با اعتقاد به یک قانون اساسی و در یک جغرافیای واحد برای رشد و توسعه کشور و ساختن ایرانی آباد با جان و دل تلاش کنند و خود را نیز در موفقیتها و دستاوردهای جدید کشور سهیم ببینند. اما هیهات از آن روزی که اقوام حس کنند که اگرچه در تلاشها و فعالیتهای توسعه طلبانه کشور سهیمند اما از دستاوردها و نتایج ظفرمندیها سهم ناچیزی به آنها می رسد، هیهات از آن روزی که اقوام حس کنند که به خاطر نژاد و یا مذهب متفاوت آنان سهم ناچیزی از داراییهای ملی به آنان تعلق می گیرد و در کشور تابع خود چیزی جز حقارت و تبعیض و محرومیت و فقر نصیبشان نمی شود، هیهات از آن روزی که یک ترکمن احساس کند اگر در ترکمنستان بود با این مشکلات روبرو نمی شد و یک عرب به این نتیجه برسد که از آنجا که از کشورهای عربی دور افتاده دچار تبعیض و بی عدالتی شده است، یک آذربایجانی آرمانهای فرهنگی خود را تنها در جمهوری آذربایجان بیابد، یک بلوچ اهل سنت آزادی مذهبی را در کشور همجوار خود پاکستان بیابد، آری آن روز است که فرصتها به تهدید تبدیل می شوند. اقوام تحت تبعیض و بی عدالتی، اگرچه به آسانی عشق به وطن و زادگاه خود را زیر پا نخواهند گذاشت اما اگر روزی کاسه صبرشان لبریز شود و آخرین طلیعه امید به اصلاح شرایط را رو به امحاء ببینند و امیدهای خود را در نقاط دیگر جهان جستجو کنند آن روز است که بیگانگان براحتی می توانند از این نقطه ضعف استفاده کنند و خطری بزرگ کشور را تهدید خواهد کرد. اقوامی که می توانند در کنار هم با برابری و برادری جهت توسعه و شکوفایی ایران بزرگ تلاش کنند و در دستاوردهای آن نیز به یک اندازه سهیم باشند، در آن صورت به جبر تاریخ ناخواسته در مصاف هم و مخصوصا در مصاف قومیت غالب قرار خواهند گرفت. رودررویی کردها و ترکمن ها و اعراب در عراق نمونه بارزی از این بحران قومی در یک قدمی ما است. صدام در دوره حکومت خود با شیوه دیکتاتوری چنان ستمی بر اقوام کرده بود که آنها چاره ای جز مددجویی از بیگانگان پیدا نکرده بودند.
مشکل حکومتهای دیکتاتور این است که هرگز به نقد و بازنگری در خود نمی پردازند و در مقابل خطرات و تهدیدها علیه کشور تنها به فرافکنی می پردازند. این درست است که بیگانگان همواره در پی فرصت جهت نفوذ و بهره گیری از انسانهای تابع یک کشور هستند اما تا وقتی که نقطه ضعف بزرگی در داخل خود کشور ایجاد نشود هرگز نخواهند توانست قدم موثری در راستای امیال خود بردارند. انسانها وقتی رفاه و آرامش و رضایت از شرایط حاکم داشته باشند از هر نژاد و مذهبی که باشند خود اولین سدها را در برابر نفوذ دشمن ایجاد خواهند کرد. هیچ انسان آزاد و سعادتمندی هرگز آرزو نخواهد کرد که نظم و آسایش کشور تابع خود را، کسانی که صلاح و آینده آن کشور هرگز برایشان مهم نیست و به چیزی جز استعمار و منفعت ملی خود نمی اندیشند بر هم زنند. هیچ مسلمانی آرزو نخواهد کرد که کشورهای مسلمان قدرتمند به تکه های کوچک و ضعیفی تبدیل شوند که ابرقدرتهای اجنبی به راحتی بتوانند آنها را تحت کنترل و تسلط خود آورند، هیچ قومیتی آرزو نخواهد کرد که بی دلیل و تنها از سر سرمستی از شهرهای تاریخی و زیبای ایران چون اصفهان و شیراز و از شهر امام رضا مشهد، که ارج و قربی خاص چه در نزد تشیع و چه تسنن دارد دور افتد، اما اگر تمام آرزوهای آنها به پوچی و ناامیدی تبدیل شود، شاید به حالتی از بی تفاوتی و بی اعتنایی و پوچگرایی برسند که در نزد آنها تمام مفاهیم و ارزشها چون وطن پرستی و هموطن دوستی و دفاع از حیثت و ناموس وطن ارزش خود را از دست بدهند و مفاهیمی تازه در چارچوب حقوق اقوام و آزادی و استقلال قومیتها جای آنها را بگیرند.
اقوام ایرانی شرایط استراتژیکی حساسی دارند. بلوچها و ترکمنها و کردها و آذربایجانیها و اعراب کلا در نقاط مرزی ایران سکونت دارند و در واقع مرزداران ایران هستند از این رو همواره نگرانی حکام را به سوی خود جلب می کنند. مخصوصا که در آن سوی مرز، همزبانان و همتباران این اقوام زندگی می کنند. برای همین همواره نوعی نگاه نگران از سوی اکثریت و حکام نسبت به گرایش احتمالی آنان به آن سوی مرز وجود دارد مخصوصا در نقاطی که اهل سنت بسر می برند این نگرانی دوچندان می شود. از نگاه قدرت حاکم که در اندیشه حفظ تمامیت ارضی کشور است این نگرانی تا حدودی طبیعی به نظر می رسد. اما راه چاره ان نگاه شدید امنیتی و سختگیری سیاسی بر آنان و هویت زدایی و اجرای آسیمیلاسیون فرهنگی در میان اقوام نیست و اقوام نبایستی با تصمیم های غیرمنطقی و قومیت ستیزانه قدرت حاکمه، قصاص قبل از جنایت شوند. بهترین شیوه تشویق و جذب آنها و مشارکت دادن اقوام در قدرت و سهیم کردنشان در دستاوردهای اقتصادی و علمی و فرهنگی کشور و حمایت از زبان و فرهنگ و هویت آنها است. بایستی آنچنان نگاه برابر به موجودیت و وابستگیهای وجودی اقوام کرد که ایران را با تمام وجود از آن خود بدانند و هیچ کمبود و حقارتی در خود احساس نکنند که بخواهند آن را در فرای مرزها جستجو کنند. و البته و صد البته در آن صورت قومیتها نیز باید برای جلب اعتماد بیشتر و رفع شبهات امنیتی و تعمیق روابط انسانی با اقوام دیگر تلاش مضاعف بکنند.
استفاده از مطالب تارنمای "برای یک ایران" بدون ذکر نام و آدرس این تارنما روا نیست.
درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست.
مظر کاربران
از نکته نظرها و نوشته های شما و جناب دکتر عبدالرحمان دیه جی کمال تشکر را دارم بیانات و تفکرات ایشان را کاملا دمکراتیک و اصولی دانسته و هر چند ناچیز حمایت شخص خود را از دیدگاهشان اعلام میدارم. و نیز از ضاربان و کسانی که به هر شکل ممکن ان عزیز را مورد ازار و اذیت قرار داده اند اعلان انزجار مینمایم .