www.foroneiran.com
 |  اهداف ما  |  درباره ما  |  همکاری با ما  |  تماس با ما  | 
 |  صفحه نخست  |  سخن سردبیر  |  اخبار و گزارش‌ها  |  گفت‌وگو  |  مقاله‌ها  |  بخش فرهنگی  |  حقوق بشر  |  اقوام و اقلیت‌های دینی  | 

به یاد فرهاد

Wed 01 09 2010 - 13:06

نهم شهریور، مصادف با سالگرد درگذشت فرهاد مهراد است. هشت سال از درگذشت این خواننده، آهنگساز و نوازنده ایرانی می‌گذرد. او که بر اهمیت واژگان و ارزش ‌آن در ترانه‌هایش تاکید داشت، از زمره اولین خوانندگان ایرانی بود که شعر نو را در ترانه‌هایش بکار برد.




















سیمین بهبانی: زنی را می‌شناسم من

Mon 30 08 2010 - 9:15

زنی را می‌شناسم من

شعری از سیمین بهبانی


زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست


زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد:

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟


زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند


زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....


زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی ، چه بد بختی


زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد


زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد


زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی


زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه


زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند


زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد


زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم!

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من

زنی را....



http://www.youtube.com/watch?v=H2QGawN9ksk&feature=player_embedded



۲۰ سال از درگذشت " امید " شعر معاصر گذشت

Thu 26 08 2010 - 17:36

۲۰ سال از درگذشت یکی از تاثیرگذارترین شاعران معاصر ایران گذشت.

مهدی اخوان ثالث در اسفند ۱۳۰۷ در مشهد چشم به جهان گشود. از نوجوانی شعر سرود و نخستین دفتر شعرش را با عنوان " ارغنون " در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد.

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال ۱۳۳۶، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.

سماعيل خويی، شاعر ايرانی مقيم بريتانيا و از پيروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيمايوشيج هستند.

قاصدک
http://www.youtube.com/watch?v=obOJpKGfm5A&feature=related


زمستان
http://www.youtube.com/watch?v=3AOJW6Wh39U&feature=related


لحظه دیدار
http://www.youtube.com/watch?v=0upLXo6rV30&feature=related


آخر شاهنامه با صدای شاعر
http://www.youtube.com/watch?v=DK0vOWLvggU&NR=1


چاوشی
http://www.youtube.com/watch?v=eD8exI4CuaI&feature=related

غزل
http://www.youtube.com/watch?v=xt86wOS4D3w&feature=related


باغ بی برگی
http://www.youtube.com/watch?v=UOc1y6s6BI8&feature=related


اندوه
http://www.youtube.com/watch?v=wPowfhInGJo&feature=related



"خانه‌ام آتش گرفته است"

http://www.youtube.com/watch?v=nNUWolboAsc&feature=player_embedded



شعرخوانی مهدی اخوان ثالث به مناسبت نوروز در شبکه اول سیما
http://www.youtube.com/watch?v=lysMqd255LI&feature=related

"خانه‌ام آتش گرفته است"
سروده‌ای از مهدی اخوان ثالث با صدای شاعر

Thu 26 08 2010 - 16:54

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد اين آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را ، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده‌های‌ام تلخ
و خروش گريه‌ام ناشاد
از دورن خسته‌ی سوزان
می‌كنم فرياد، ای فرياد! ای فرياد!
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
هم‌چنان می‌سوزد اين آتش
نقش‌هايی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسوای بی‌ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هايی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بيماری
از فراز بام‌هاشان ، شاد
دشمنان‌ام موذيانه خنده‌های فتح‌شان بر لب
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه اين مُشَبّك شب
من به هر سو می‌دوم
گريان ازين بيداد
می‌كنم فرياد‌، ای فرياد! ای فرياد!
وای بر من، همچنان می‌سوزد اين آتش
آن‌چه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آن‌چه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را می‌كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، كه می‌داند كه بود من شود نابود
خفته‌اند اين مهربان همسايگان‌ام شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مُشت خاكستر
وای، آيا هيچ سر بر می‌كُنند از خواب؟
مهربان همسايگان‌ام از پی امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
می‌كنم فرياد، ای فرياد! ای فرياد!


http://www.youtube.com/watch?v=nNUWolboAsc&feature=player_embedded





سیما بینا: دلم را لرزاندی و ...

Thu 26 08 2010 - 12:12


مرغ شب

چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی

شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن وا ماندی و رفتی

به باغ قصه به دشت خواب
به راه شیرین پرمهتاب

مثل روح آزرده ی مرداب
دلم را لرزاندی و رفتی

چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را

چو باران افشاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی


http://www.youtube.com/watch?v=qwUNtGjjmHM&feature=related


" ایران" دلم برایت تنگه !

Fri 20 08 2010 - 12:05

ایران زیبا

دیدیو کلیپی از ایران زیبا با صدای فرامرز اصلانی

http://www.youtube.com/watch?v=y9oIZpFFyIY

دختر شالیزار با صدای پوررضا

Thu 19 08 2010 - 8:39

ترانه : دختر شالیزار
خواننده : پوررضا

این ویدئو کلیپ توسط گیل آوایی تهیه و تنظیم شده است.

http://www.youtube.com/watch?v=4NvAAcxfces&feature=related

احمد شاملو و زندگی

Tue 17 08 2010 - 10:36

میخندیم ومی‌گریم در ژرفنای شعر و گفتاری که سرشار از زندگی ست!

احمد شاملو و زندگی

http://www.youtube.com/watch?v=AvAtmaWnbDs&feature=player_embedded#!


نی، نی‌انبان و موسیقی بوشهر با اجرای شنبه‌زاده

Thu 12 08 2010 - 10:29

شنبه زاده از ساز نی‌انبان می‌گوید و می‌نوازد:

http://www.youtube.com/watch?v=yoHyRE5n4sI&feature=related



شنبه زاده نی می‌نوازد :

http://www.youtube.com/watch?v=P-h3cpZ5yyE&feature=related



شنبه زاده نی می‌نوازد و می‌خواند:

http://www.youtube.com/watch?v=c_rEHNez7uU&feature=related



موسیقی بوشهر با اجرای شنبه‌زاده

http://www.youtube.com/watch?v=1HU2GClTq_U&feature=related



http://www.youtube.com/watch?v=xEjbkMosxmw&feature=related



شنبه‌زاده و موسیقی جاز

http://www.youtube.com/watch?v=pZosqjaLaHc&feature=related





محمد نوری: اگر تو آمده بودی، بهار می‌آمد

Sun 01 08 2010 - 7:19

بهار می‌آمد

اگر تو آمده بودی، بهار می‌آمد
بهار با همه برگ و بار می‌آمد

گلوی زمزمه تر می‌شد ازترانه رود
ترنم‌ی به لب جویبار می‌آمد

اگر تو آمده بودی بهار می‌آمد
زمانه با دل عاشق کنار می‌آمد...


http://www.youtube.com/watch?v=JJ5oERqimgg&feature=related



صدای ساز مرد چوپان


" می‌رسد از دور، صدای ساز مرد چوپان
صدا صدای مهتاب
امید و امید، که جاودان شود بهاران
صدا صدای آفتاب
وای به سرزمین خورشید
شکوه لاله‌ها چه زیباست
با کل سپید مهتاب
طلوع زندگی چه رویاست
وای، غنچه، زندگی، بر لبم می‌زند جوانه
من و بهار پرترانه، من و امید بی‌کرانه
وای به گوش من می‌آید
صدای ساز مرد چوپان
وای چه قصه‌ها می‌گوید
زلاله سرخ بهاران...
جان مریم
http://www.youtube.com/watch?v=Gk7Za2rTGhU&feature=related



نمیشه غصه مارو...
http://www.youtube.com/watch?v=N3m-CotAJIE&feature=related


در خموشی‌های ساحل

صدای : محمد نوری و شعر فروغ فرخزاد )این ترانه بر روی آهنگی از آمریکای لاتین تنظیم واجرا شده است. (

http://www.youtube.com/watch?v=2lFMFxJuHIg


ترانه" سفر به خاطر وطن" با صدای محمد نوری

سفر به خاطر وطن

( این ترانه در مجموعه‌ی تلویزیونی " سفرهای دور و دراز هامی و کامی" پخش شده است.)

ترانه و طرح آهنگ: نادر ابراهيمی

تنظيم‌كننده برای اركستر و رهبر گروه نوازندگان: فريدون شهبازيان

خواننده: محمد نوری

ما برای پرسيدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده‌ايم، چه سفرها كرده‌ايم

ما برای بوسيدن خاك سر قله‌ها چه خطرها كرده‌ايم، چه خطرها كرده‌ايم

ما برای آن‌كه ايران گوهری تابان شود خون دل‌ها خورده‌ايم

خون دل‌ها خورده‌ايم

ما برای آن‌كه ايران خانه‌ی خوبان شود رنج دوران برده‌ايم

رنج دوران برده‌ايم


ما برای بوييدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده‌ايم، چه سفرها كرده‌ايم


ما برای نوشيدن شورابه‌های كوير چه خطرها كرده‌ايم، چه خطرها كرده‌ايم

ما برای خواندن اين قصه‌ی عشق به خاك خون دل‌ها خورده‌ايم

خون دل‌ها خورده‌ايم


ما برای جاودانه ماندن اين عشق پاك رنج دوران برده‌ايم

رنج دوران برده‌ايم









نوای امید کاری از پژمان حدادی، کوروش تقوایی وسیعد کامجو

Tue 27 07 2010 - 12:38

پژمان حدادی: تنبک
کوروش تقوایی: سه‌تار
سعید کامجو: کمانچه

http://www.youtube.com/watch?v=b0Q7LYtaeQk&feature=player_embedded#!


ده سال از غروب " بامداد" گذشت

Sat 24 07 2010 - 13:07

ده سال پیش در گرگ و میش غروب یکشنبه دوم مردادماه سال ۱۳۷۹، شاعر آزادی ، ا.بامداد " در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز " گرفت و جهان را بدرود گفت و در نسیمی کوتاه و خیالگونه خواب اقاقیا را تجربه کرد.

شعر : " از این‌کونه مردن...

مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.
خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
بميرم.
***
مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.
در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.

***
حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد-
مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم
در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر
تالار ارسي
در ساعت هفت عصر


«تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و/ آن نگفتیم كه به كار آید/ چرا كه تنها یك سخن، یك سخن در میانه نبود: / ـ آزادی !


احمد شاملو که شاعر آزادی و زندگی بود، و از مرگ هراسی نداشت و اما هراسش همه از مردن در سرزمینی بود

که مزدِ گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

شعر :

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.



جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.



در اين بن بست

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد


۳۱ تير ِ ۱۳۵۸


http://www.youtube.com/watch?v=DqSMraibyCE&feature=related



http://www.youtube.com/watch?v=ZJz0gON1zeU&feature=related




http://www.youtube.com/watch?v=glE30AmgLik&feature=related


به مناسبت تولد بانوی شعر ایران، سیمین بهبهانی

Sat 24 07 2010 - 8:40

بانوی شعر ایران، سیمین بهبهانی ۸۳ ساله شد.

روز ۲۸ تیرماه مصادف است با سالروز تولد ، بانوی شعر ایران، سیمین بهبهانی. سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی"، غزلسرای معاصر در ۲۸ تيرماه ۱۳۰۶ خورشيدى چشم به جهان گشود. او خود می‌نویسد که ذوق ادبی‌اش را از مادر و پدر به ارث برده است. پدرش نویسنده ده‌ها کتاب، از جمله رمان و آثار تحقیقی و تاریخی بود و مادرش در دورانی که خواندن و نوشتن برای دختران گناه بود، ادبيات فارسي، فقه و اصول، زبان عربي، هيأت و فلسفه و منطق و تاريخ و جغرافي و همچنین زبان فرانسه را آموخته بود و شعر می‌گفت و تار می‌نواخت.

در سن هفده سالگی با حسن بهبهاني ازدواج کرد. سیمین بهبهانی درباره همسر و ازداوج اولش می‌نویسد: " بيست سال در کنارش زيستم بي آنکه يک روز يا يک ساعت دلم از زيستن با او خرسند باشد. توانستم با او انس بگيرم. دربيماري و رنج ياري اش کنم. اما دلم، چون دژی آهنين، همواره به روي او بسته ماند. دو شريک نامراد و ناچار بوديم که به سازش با يکديگر توافق مي کرديم." حاصل این ازدواج سه فرزند بود.

در دوران زندگی با همسر اولش تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به تحصیل در این رشته پرداخت.
سپس با منوچهر ازدواج کرد و این وصلت با مرگ همسر به پایان رسید. سال ها بعد سیمین دربارۀ او چنین می نويسد: «امروز هشت سال و چند روز است که اين دومين همسر را، که بسيار دوستش مي داشتم از دست داده ام.»

سیمین بهبهانی سی سال ( ۱۳۳۰- ۱۳۶۰) به کار آموزگاری و تدریس پرداخت. در سال ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد و همراه با دیگر چهره‌های برجسته ادبیات کشورمان چون : هوشنگ ابتهاج ، نادر نادرپور ، یدالله رویایی ، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره کرد. همچنین در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت.

نیمای غزل ایران در مورد شعرش و نوآوری در غزلسرایی در کتاب جای پا تا آزادی چنین می‌نویسد: " شعر هر دوره خصوصیات محیطی و جسمی و روانی همان دروهء مرا با خود داشت....در چهارده سالگی غزلی را آزمودم که رنگی سیاسی- اجتماعی داشت:
ای توده گرسنه و نالان چه می‌کنی؟
ای ملت فقیر و پریشان چه می‌کنی؟

این غزل در روزنامه " نوبهار" شادروان بهار منتشر شد.

..آنگاه چارپاره‌های نیمایی مرا به خود مشغول داشت. با خامی‌های نوجوانی، گام‌های شاد و چالاک برداشتم و سرانجام پس از هرگونه آزمون به غزل روی آوردم...غزل را ابتدا به شیوه سنتی سرودم و خیلی زود به آفرینش تصویرهای تازه و سودجستن از واژگان و مضامین روزگار روی ‌آوردم. میزان استعدادم در این‌گونه غزل به تدریج در دو کتاب مرمر و رستاخیز آشکار می‌شود ....

با آزمون‌های تازه و پیگیری که در این قالب داشتم حس کردم که اوزان غزل سنتی با نظام لغوی خاصی آشنا شده است که تخطی از آن بسیار مشکل است. من، علاوه بر آن واژه‌های معمول و آشنا، نیاز به نظام تازه‌یی از واژگان داشتم که در آن اوزان پذیرفته نبود. نیز متوجه شده بودم که دیگرگونی روزگار و محیط و آداب و طرز صحبت و شیوه زیست، ضرباهنگ دیگری را پدید آورده است که با ریتم‌های تند و رقصان و پرزاویه انس نمی‌گیرد. علاوه بر این ، وزن‌های قدیم حداکثر با پانزده تا بیست و پنج شکل دایمی تکرار می‌شدند و در غزل و قطعه و مثنوی و قصیده به کار می‌رفتند و بر اثر تکرار به صورت نطامنامه و قانون درآمده بودندو کار کردن در آن‌ها، به همه نوجویی و نوگرایی، بی تردید موجب تداعی کار گذشتگان می‌شد.

....به ا‌ین ترتیب دانستم که دیگر اورزان آزموده برای من خوش‌آیند نیستند و بار محتوای شعرم را نمی‌کشند. از اوزان آزادی که به طور طبیعی در فطرت واژگان فارسی موجود است استفاده کردم و برای آن‌که شکل هندسی غزل را حفظ کنم و بتوانم میان آن با شعر آزاد تمایزی برقرار کنم، با قرار دادن پاره‌یی از سخن در برابر پاره‌یی دیگر ریتم‌های تازه‌یی کشف کردم که در آغاز کار حتا برای خودم به‌بی وزنی شباهت داشت. شنونده غالبا باور نمی‌کرد که درآن کلام وزنی وجود داشته است. "

...من زمانی از قالب کلاسیک غزل کناره گرفتن که در آن به طرز چشمگیری توفیق یافته بودم...من غزلسرا بودم و این تنها راهی بود که برای نوکردن غزل با حفظ تشخص و تمایز آن از انواع دیگر شعر نو به نظرم رسیده است و باید بگویم که این دیگر غزل نیست بل‌که نوعی تازه و متمایز از شعر نو است."

سیمین بههبانی در این کتاب از وجود " شصت و چند" اوزان تازه غزل در آثارش نام می‌برد. در حالی از آثار اولیه او غزل‌هایی مانند " " شراب نور" ، " رگبار بوسه" ، " دیوانگی" و" یک دامن گل" در یادها باقی خواهد ماند. غزل‌های دیگر او با اوزان نوین مانند " من آن روز می‌گفتم" ، " به لطف می‌آمد از دور" " گفتی که انگور است" ، " اسب می‌نالید، می‌لرزید" ، " پسرم ، ساعت" ، " حجمی از بی انتظاری" و ده‌ها شعر دیگر گواه آن است که این اورزان تازه کارایی خود را یافته‌اند.

آثار:
سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)، جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)، چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)، مرمر (۱۳۴1/۱۹۶۱)، رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)، خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)، دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)، گزینه اشعار (۱۳۶۷)، درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)، آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)، کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)، کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)، عاشق‌تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)، شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) [ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر ، چاپ دوم :۱۳۸۲]، با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)،
یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)، مجموعه اشعار (۲۰۰۳)، يكي مثلا اين كه(۲۰۰۵)

سیمین بهبهانی نویسنده و غزل‌سرای معاصر از زندگی و شعرش می‌گوید.
دو فیلم ویدیویی

قسمت اول



قسمت دوم




برگزیده‌ای از اشعار سیمین بهبهانی:

این شعر به بانوی قصه فارسی، سیمین دانشور تقدیم شده است

دوباره میسازمت، وطن

دوباره مي سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم، اگر چه با استخوان خويش

دوباره مي بويم از تو گُل، به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون، به سيل اشك روان خويش

دوباره ، يك روز آشنا، سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم، ز آبي آسمان خويش

اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ايستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ي آنچنان خويش

كسي كه « عظم رميم» را دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه ، به عرصه ي امتحان خويش

اگر چه پيرم ولي هنوز، مجال تعليم اگر بُوَد،
جواني آغاز مي كنم كنار نوباوگان خويش

حديث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل، چو برگشايم دهان خويش

هنوز در سينه آتشي، بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي، ز گرمي دمان خويش

دوباره مي بخشي ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان، اگر چه بيش از توان خويش


یک دامن گل

چون درخت فروردين، پرشكوفه شد جانم
دامني ز گل دارم، بر چه كس بيفشانم؟

اي نسيم جان پرور، امشب از برم بگذر
ورنه اين چنين پرگل، تا سحر نمي مانم

لاله وار خورشيدي، در دلم شكوفا شد
صد بهار گرمي زا، سر زد از زمستانم

دانه ي اميد آخر، شد نهال بارآور
صد جوانه پيدا شد، از تلاش پنهانم

پرنيانِ مهتابم، در خموشي شب ها
همچو كوه ِ پابرجا، سر بنه به دامانم

بوي ياسمن دارد، خوابگاه آغوشم
رنگ نسترن دارد، شانه هاي عريانم

شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد
موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم

كس به بزم ميخواران، حال من نمي داند
زان كه با دل پرخون، چون پياله خندانم

در كتاب دل، سيمين! حرف عشق مي جويم
روي گونه مي لرزد، سايه هاي مژگانم!



گفتي كه انگور است

گفتي كه انگور است گفتم نمي بينـم
گفتي كه باور كن يك خوشه مي چينم
اين باغ تاريخ است وين تاكها هر سال
انگور مي آرد چندان و چندينـم
دستت تكان مي خورد انگار مي چيدي
گفتم ندارد راه شوخي در آئينم
گفتي به هم نه چشم و آنگه دهان بگشا
تا بخشمت كامي زين ترد شيرينم
من آنچنان كردم گفتم كه وه شور است
بيزاري قي بود زان طعم خونينم
افكندمش بيرون بركنده چشمي بود
گويي به سر باريد آوار سنگينم
در ديده آفاقم چون آسيا مي گشت
باران خون مي ريخت از ماه و پروينم
مي گفتي انگور است ..فرياد من مي گفت
بر تاكها جز چشم چيزي نمي بينم


درحجمی از بی انتظاری

درحجمی از بی انتظاری زنگ بلند و سوت کوتاه

"سیمین! تویی"

آوای گرمش درگوشم آمد زان سوی راه

یک شیشه می پر نشئه و گرم غلغل‌کنان در سینه شارید

راه از میان برخاست بوسیدمش گویی نیاگاه

"آری منم"

خاموش ماندم

"خوبی؟خوشی؟ قلبت چطور است؟ "

چیزی نگفتم،راه دور است

"خوبم،خوشم، الحمدالله"

کودک شدیم انگار هر دو شش سال من کوچک‌تر از او

باز آن حیاط و حوض ماهی باز آن قنات و وحشت چاه:

«قایم نشو! پیدات کردم. بیخود ندو! می‌گیرمت ها!»
افتادم و پایم خراشید شد رنگ او از بیم چون کاه

زخم مرا با مهربانی بوسید... خوب شد، خوب...

بنشست و من با او نشستم بر پله‌یی نزدیک درگاه...


«حرفی بزن! قطع است؟»



-«نه،نه.



من رفته بودم سال‌ها دور

تا باغ‌های سبز دربند تا سیب‌های سرخ دلخواه»

«قلبت، بگو، قلبت چطور است؟»

«قلبم؟ چه می‌دانم، ولی پام

روزی خراشیده است و یادش یک عمر با من مانده همراه...»



کولی واره(۷)

نهاد بر درگوش: صدای یک زن بود

چه رفت برکولی دلش نه زآهن بود

حکایت از شمعی که شرم‌رو می‌سوخت

عبورخطی سرخ ز راه روزن بود

نهاد بر در چشم: گزید لب از رشک

چه جای لب- آری- که دل گزیدن بود

به سبزه‌ی بستر، دو ساقه‌ی ریواس

تنیدگان با هم، چنانکه یک تن بود

سکوت و صبر و رشک چو دست سنگینی

فشرده نایش را به تیغ شیون بود

نشان خرسندی، دو آه و آرامش

میان تاریکی، دو نقطه روشن بود

شقیقه‌ی کولی چکش به سر می‌کوفت

دو تسمه از رگ‌هاش کنارگردن بود



«به چار یک بس کن! (کلام محکم گفت)

که حصه‌ات از سیب چنین معین بود»

نحیف شد کولی زغصه چون سوزن

چو دانه‌اش چندی به خاک مدفن بود


بهار شد کولی زخاک سر برکرد

به گونه‌ی کاجی که غرق سوزن بود



سیمین بهبهانی در ۱۲ فروردین ماه ۱۳۸۹ نوشت:

جای حضور فریاد است

هرچند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم
در انتهای دالانش یک نقطه ی نور می بینم

هرچند پیش رو دیوار بسته ست راه بر دیدار
در جای جای ویرانش راه عبور می بینم

هرچند شب دراز آهنگ نالین زمین و بالین سنگ
در انتظار روزی خوش دل را صبور می بینم

تن کم توان و سر پردرد پایم ضعیف و دستم سرد
در سینه لیک غوغایی از عشق و شور می بینم

گر غول در شگفت از من پاس گذر گرفت از من
با چشم دل عزیزان را از راه دور می بینم

من کاج آهنین ریشه هرگز مبادم اندیشه
برخاک خود اگر موجی از مار و مور می بینم

طوفان چو در من آویزد ناکام و خسته بگریزد
از من هراس و پروایی در این شرور می بینم

هر جا خلافی افتاده است جای حضور فریاد است
من رمز کامیابی را در این حضور می بینم

هشتاد و اند من، با من گوید خروش بس کن زن
گویم خموش بودن را تنها به گور می بینم



سیمین بهبهانی نویسنده و غزل‌سرای معاصر از زندگی و شعرش می‌گوید.
دو فیلم ویدیویی

قسمت اول



قسمت دوم


رضا مقصدی در سوگ امیر جوادی‌فر: شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من

Sat 17 07 2010 - 10:20

رضا مقصدی

شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من

به خاطره ی خونین ِ
امیر جوادی فر

از تو دورم، من از تو چه دورم
شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من !


گرچه، ای همنشین ِ همیشه !
واژگان ِ درختان ِ سیبت
در کنار ِ انار ِ دلم نیست
مثل ِ لبخنده ی یک شقایق
عاشق ِ لحظه های صبورم .


با دل از رمز وُ راز ِ تو گفتم
با تو در کوچه باغت شکفتم
یک صدا، یک صدای صمیمی
از غزلواژه های تو گفته ست .
با بُلندای ِ آواز هایش
جان ِ ما را به دریا سپرده ست .


پیک وُ پیغام ِ« چمخاله*» یی تو !
آتش ِ هر نی وُ ناله یی تو !
تو منی، من تو ام تلخ وُ غمگین .


روی گلدان ِ ایوان ِ جانت
یادگار ِ دل ِ ما نوشته ست .
دست ِ شوریده ی سبز ِ نقاش
آهِ ما را چه آبی، کشیده ست .


این همان، آبی ِ عاشقان است .
رنگ ِ آهنگ ِ زیبای جان است .


شهر ِ من ! شهر ِ رنج وُ برنجم !
یک صدا، یک صدای صمیمی
درشب ِ شوم ِ دنباله دارت
از بُلندای ِ مِهرش فروریخت .
تا که با جان ِ باران، نشیند
با صدای «ندا » یش در آمیخت .


این صدا همصدای غزل بود
با من وُ آرزو های من زیست .
کیست اینک نداند، نخوانَد :
این صدا از برای غزل بود .


شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من !
این تو وُ این غزلخوانی ِ من .


*چمخاله، بندری خیال انگیز
در کنار لنگرود .


کُلن . خرداد، 89

Reza.maghsadi@gmx.de
Rezamaghsadi.blogfa.com

کوه دماوند

Sun 04 07 2010 - 9:03




چندمین هزار امید بنی آدم (شعری از هوشنگ ابتهاج با صدای شاعر)

Thu 01 07 2010 - 12:22



گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این

گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت
پایان شام پیله ی ابریشم است این

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من ، گرفتگی عالم است این

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
جانم بسوختی و هنوزت کم است این

آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
چندمین هزار امید بنی آدم است این

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
آری سیاه جامه ی صد ماتم است این


http://www.youtube.com/watch?v=3p4qnXZhA7o

بوی خوش وصل، زمین و نشان
کارهای دو صدایی از مهسا وحدت و مایتی سم مک لین

Thu 17 06 2010 - 14:39

مهسا وحدت متولد سال ۱۳۵۲ است و از سن ۱۴ سالگی مقدمات موسیقی را با نواختن پیانو آغاز کرد و با فراگیری آواز و سه‌تار در سال ۱۳۷۸ از دانشکده موسیقی دانشگاه هنر با مدرک لیسانی موسیقی فارغ‌التحصیل شد. او با آهنگسازان مختلفی در سراسر دنیا همکاری کرده است. آلبوم جدید، بوی خوش وصل، در مهرماه سال ۱۳۸۸ رونمایی شده است.

بوی خوش وصل

http://www.youtube.com/watch?v=JBDp8TyJKlQ


زمین

http://www.youtube.com/watch?v=-prsHJG3wXk&feature=related


نشان
http://www.youtube.com/watch?v=8HMA97Bnf6Q&feature=related

محمد رضا شفیعی کدکنی: سوگواران خموش

Thu 17 06 2010 - 10:55

سوگواران خموش

شعر : محمد رضا شفیعی کدکنی
آهنگساز: پژمان طاهری
خواننده : علی رضا قربانی

سوگواران تو امروز، خموشند همه
که دهان های وقاحت، به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستن رواست
زانکه وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی، که در این شهر دو رو
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه

باغ را، این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو، خانه به دوشند همه

ای هر آن قطره، ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ، به آواز تو گوشند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره، خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو، ننوشند همه


http://www.youtube.com/watch?v=3ml2W5t15Qk&feature=player_embedded

" برادر برادر " : شاهین نجفی برای فرزاد کمانگر

Wed 16 06 2010 - 9:42

در آستانه چهلمین روز جان‌باختن فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر که در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ماه اعدام شد ، شاهین نجفی برای فرزاد کمانگر خواند:

آهنگ و تنظیم : بابک خزایی
خواننده و ترانه سرا: شاهین نجفی

بر باد از دست رفت این دریا
دریا بنال پای کوه دریا
از من فردا چی می مونه بر جا
اگه نخونم و نگم از تو فرزاد
وقتی قلم کم میاره پیش وصف تو
وقتی هر چشمی مست از رسم تو
من و ببخش ببخش مردآهنکوه
به عزم جزم رزمت،مرگ تو-
میشه شروع شکوفه گل بر دار
تو سر بالا رفتی پای چوبه ی دار
وقتی خوف میندازه تو دل کفن تو
حتی می ترسن پس بدن جسدتو
دیگه چی مونده چیزی واسه از دست دادن
رفیق کوه و کتاب کمانگر
بر سر نمی زنم ووقته مرثیه
نیست و سرم پر خشم و ارثیه-
جز اشک و بدن سفیدت تو خاک
جز چشمِ کُرد و کُردی چشمات
جز تفنگی که تو دست تو قلم بود
اونا تفنگدار بودن و تو قلمدار
فردا فرزاد از داری که تو رو-
بالا کشید و فردا هم فرزادهارو-
می کِشه تو آسمون و هر شب ستاره
یه فرزاد و حامله میشه دوباره
قسم به اسم تو که هک شده رو قلبا
قسم به بغض مادرت فرزاد
اگه نگیرم انتقامتو فردا
بزار اسم و رسم من بره بر باد کردی:
از اون روزی که رفتی
دیگه نیرویی در من نمونده نمونده نمونده ....
یکی یه دونه ی مامان
امید زندگی مامان وای وای وای....
بعد اون گریه نکنی مادر
مسرور باش ببین پرت سر بالا مغرور
رفت و راحت شد بس بود
اون همه خفت و خاری پس کو
اون لحظه ی عاری از زاری و ننگ
اون بودنِ محترم حس قشنگ
از خستگی توی این قهقراها
چه کنیم، چه میشه و چه و این چراها
صورتای کبودِ ته بن بستا
صدای شیون زنها و گلدسته ها
از خون خشکیده تو حلقوممون
از قامت شکسته ی این همه جوون
از سری که حرف داره و شکسته میشه
یعنی آخرین درهای امیدم بسته میشه
گفتم آقا روی شما حکم میشه فردا
از این شکنجه و کشتن دست بردار
تو از اونچه که هویت منه دوری
منو نمیشه شبیه خودت کنی زوری
تو داری می بری تو دنیا حیثییتمو
خار کردی به خدا شخصیتمو
من تاریخم پر بابک و کاوه س
تختی کشی می کنی اینه برنامت
سرکوب ملتی که تن اش نحیفه
تو ثابت کردی که سیاست کثیفه
اینو به زبون خودت می گم که بفهمی
باورش کن آیه های من شریفه کردی:
از اون روزی که رفتی
دیگه نیرویی در من نمونده نمونده نمونده ....
یکی یدونه ی مامان
امید زندگی مامان وای وای وای....



http://www.youtube.com/watch?v=fQHLAFrpYR0



گلشیفته فراهانی: سکوتم را نکن باور

Tue 15 06 2010 - 10:30

سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر توفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر
هزاران شعله ی سرخ کنار هم
سکوتم را نکن باور

تمام این قفس ها را
تمام حسرت و این ترس ها را
من به دستانی که می خواهد رها باشد
شکستی سخت خواهم داد
سکوتم را نکن باور

من آن پرهای بسته-منتظر در کنج زندانم
که آواز رهایی شعر هر روز است زیر لب
سکوتم را نکن باور

من آخر با امید ناب آزادی
تمام بغض ها را
کینه ها
اندوه ها را
با گلویی یک جهان فریاد آزادی شکستی سخت خواهم داد
سکوتم را نکن باور

که فردا را همانگونه که می خواهم
همانگونه که باید باشد اما نیست می سازم
سکوتم را نکن باور
که من آرامش سنگین پیش از قهر توفانم...


موسیقی: اسفندیار منفردزاده -
کلام: پویان -
اجرا: هم نوازان آرام -
ویدیوکلیپ: سارا رها

http://www.youtube.com/watch?v=CsBhkqQgPtk


پژواک ندایی که همچنان به گوش می‌رسد: " ندای ما نمرده، این دولته که مرده"

Fri 11 06 2010 - 13:55

چه عطرآگین بود فضای روزهای پیش از ۲۲ خرداد به رایحه امید و چه متعفن شد،‌ فضای شهربا عربده‌های گلوله و باتوم و دروغ. اما در برابر نداهایی برخاستند که پژواک صدایشان در گوش جهان همچنان شنیده می‌شود: " ندای‌مان نمرده ، این دولته که مرده "

image

فیلم ِ " برای ندا" به کارگردانی آنتونی توماس با به تصویر کشیدن گوشه‌هایی از زندگی ندا حکایت از واقعیت پیوستن بسیاری از جوانان ایرانی به فضای اعتراضات پس از انتخابات دارد. جوانانی که نه به سبب وابستگی به یک گروه و یا تفکر سیاسی بلکه فقط و فقط بخاطر احترام به حق ساده‌ی زندگی و اختیار برگزیدن رهبران سیاسی و تعیین سرنوشت خود و سرزمینشان به خیابان‌ها رفتند و فریاد زدند :

" رای من کجاست؟"

فیلم ۷۷ دقیقه‌ای " برای ندا" به کارگردانی آنتونی توماس محصول هشت ماه تلاش است. این فیلم مستند به گوشه‌هایی از زندگی " ندا آقا سلطان" می‌پردازد که دختر جوانی‌ست که روز شنبه ۳۰ خرداد ماه ، در جریان اعتراضات مردم به نتایج دوره دهم ریاست جمهوری در محله ‌امیرآباد تهران به ضرب گلوله جان باخت.

http://www.youtube.com/watch?v=5BShKF6pGjs&feature=player_embedded



پر کن پياله را

Wed 09 06 2010 - 15:33

سروده‌ای از فریدون مشیری

پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را "


http://www.youtube.com/watch?v=rpr34Cc5Fjg&feature=related


" تو ای پری کجایی " به یاد سهراب اعرابی

Wed 09 06 2010 - 6:56

تو ای پری کجایی

***
شبي که آواي ني تو شنيدم
چو آهوي تشنه پي تو دويدم

دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشاني از ني و نغمه نديدم

«تو اي پري کجايي
که رخ نمي‌نمايي

از آن بهشت پنهان
دري نمي‌گشايي»

من همه جا پي تو گشته‌ام
از مه و مهر نشان گرفته‌ام

بوي تو را ز گل شنيده‌ام
دامن گل از آن گرفته ام

«تو اي پري کجايي
که رخ نمي‌نمايي

از آن بهشت پنهان
دري نمي‌گشايي»

دل من سرگشته‌ي تو
نفسم آغشته‌ي تو

به باغ روياها چو گلت بويم
در آب و آيينه چو مهت جويم

«تو اي پري کجايي»

در اين شب يلدا ز پيت پويم
به خواب و بيداري سخنت گويم

«تو اي پري کجايي»

مه و ستاره درد من مي‌دانند
که همچو من پي تو سرگردانند

شبي کنار چشمه پيدا شو
ميان اشک من چو گل وا شو

«تو اي پري کجايي
که رخ نمي‌نمايي

از آن بهشت پنهان
دري نمي‌گشايي»



http://www.youtube.com/watch?v=2w0uck_p8nQ&feature=related

وطن با صدای همایون شجریان

Tue 08 06 2010 - 9:16

آهنگ : سعید فرجپوری

کلام: سیاوش کسرایی

اجرا توسط همایون شجریان و گروه دستان : سوم ژانویه ۲۰۱۰

وطن! وطن!
نظر فکن به من که من
به هر کجا غریب وار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام، همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام
تو نیک می شناسیم
من از درون قصّه ها و غصّه ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره های بیشمار توده ام
چه غمگنانه سالهاکه بالها
زدم به روی بحر بیکناره ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپید هر سپیده، جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو، به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانه های سوده ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانهای که بوده ام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچه او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام !


سیاوش کسرایی
http://www.youtube.com/watch?v=MVog7VI0Kgs&feature=related

در اعتراض به اعدام: " زندگی حق تمام انسان‌هاست"

Mon 17 05 2010 - 10:53

یک کار ویدیویی در اعتراض به اعدام های اخیر در ایران

همراه با آواز و ترانه‌ای از سیف فرغانی ‌، از شاعران قرن هفتم و هشتم هجری


هم مرگ بر جهان شما بگذرد

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد










http://www.youtube.com/watch?v=614rMAwcyhc


سیمین بهبهانی برای اعدام‌شدگان روز ۱۹ اردیبهشت سرود

Fri 14 05 2010 - 12:52

سیمین بهبهانی، شاعر پرآوازه ایرانی، شعر تازه‌ای درباره اعدام‌شدگان روز ۱۹ اردیبهشت سرود‌ه است :

( این شعر در اختیار بی بی سی قرار گرفته و در مدت کوتاهی در وب‌سایت‌های گوناگون منتشر شده است)


image


بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند

نه پنج، بلکه پنجاهان، به خاطرات من بودند

*

بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد

درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند

*

بگو چگونه بنویسم که چوب دارها روزی

فشرده پای آزادی به فرق هر چمن بودند

*

نسیم در درختستان به شاخه ها چو می پیوست

پیام هاش دست افشان به سوی مرد و زن بودند


*

کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد

که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند


*

چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده

معطل اند این سرها که دفتری سخن بودند


*

مگر ببارد از ابری بر این جنازه ها اشکی

که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند


*

ز داوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان

نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند



برای شنیدن شعر با صدای شاعر به لینک زیر مراجعه فرمایید:

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2010/05/100513_simin_behbahani_poem.shtml

فرزاد کمانگر در شرم صبح پر گشود و به ستاره پیوست

Tue 11 05 2010 - 15:03

فرزاد کمانگر در شرم صبح پر گشود و به ستاره پیوست

فرزاد کمانگر: مگر می‌توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما " الف" و " با"ی امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

image

شب ، شلاق ، شعر و شکنجه با صدای فرزاد کمانگر


شب، شعر، شکنجه
"دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما ،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."

شب بود، نه از آن شب ها که "گلاویژ" خود را در آیینه "سراب نیلوفر" به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.

شب بود، نه از آن شب ها که "پرتو" بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از "سرتپه و سید فاطمه" آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.

نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار "اسماعیل مسقطی" هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.

از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز "گل ونوشه باغان، لرنژاد" را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.

شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.

تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. "در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد"
تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،

...چشمبند بزن

دستها جلو، دستبند! ... راه بیفت

از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.
حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک... دو .... سه ...چهار... پنج.... شش ....

آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، "خدایا من کجای زمین ایستاده ام..."

و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت ... چقدر می ترسیدم .... نه از درد شلاق، از اینکه در قرن 21 در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.
چقدر میلرزدم...نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.

چقدر وحشت برم میداشت... نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا ... این جا .. وای ... وای

با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. "تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است".

فردا شب باز صدای درد و باز ..

یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.
حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، "به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه"

فرزاد کمانگر
زندان اوین – دیماه 1388
1- گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه
2- سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه
3- پرتو : نام شاعری در کرمانشاه
4- سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه
5- ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند
6- شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است



image



برای شنیدن شلاق و شعر و شکنجه با صدای فرزاد کمانگر به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=s6GIgim1YEs

فرزاد کمانگر در نوشتاری تحت عنوان " روزگار غریبی‌ست گلم " می‌نویسد:

ویدیو: http://www.youtube.com/watch?v=SsW-hVrZWHw


دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
‌‌آن را نکن خسته و گریان

غروب‌ها دلم می‌گیرد، نوعی بی ‌قراری به سراغم می‌آید ، نمی‌دانم چرا
ولی سال‌هاست به این دل تنگی ها عادت کردم
حالا دیگر شعر شاملو‌، سیگار و چای هم کام تلخم را شیرین نمی‌کند.....
به خودم و انسان‌های دور برم ، به انسان‌هایی که نشانه‌هایشان عددی شده چند رقمی فکر می‌کنم
به یاد می‌آورم که من زندانی ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد ، نماد و رمز شدند.
۳۵۰ ، ۲۴۰ ، ۲۰۹ ،۲ – الف .
روزها هم در سرزمین ما سمبل می‌شوند ، روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم هم بیشتر شده، ۳ اسفند ـ، ۱۸ تیرـ، ۱۶ آذر ، ۲۲ تیر ، ۲۹ اسفند ، ۳۰ خرداد ، ۲ بهمن
بیاد می‌آورم که آدم‌ها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می‌شوند و ما صاحب قاب عکس‌هایی شده‌ایم به تعداد ستاره‌های آسمان!

.........



فرزاد کمانگر در نامه‌ای نوشت:






دیگر تنها کفش‌هایم مرا به این خاک پیوند نمی‌دهد.
نباید فراموش کنم‌؛ در این دیار واژه‌ها گاهی به سرعت برق و باد به زبان آوردن‌شان " جرم" می‌شود و گناهی نابخشودنی.

لغزش قلم بر سفیدی کاغذ می‌تواند موجب " تشویش اذهان" شود و تعقیب به دنبال داشته باشد و به زبان آوردن اندیشه و افکار می‌تواند " تبلیغ" به حساب آید.
همدردی می‌تواند " تبانی" باشد و اعتراض موجب " براندازی" شود. کلمات بار حقوقی دارند پس باید مواظب بود.

نباید فراموش کنم که به چشمانم بیاموزم که هرچه را می‌بیند باور نکند، زبان همه چیز را بازگو نکند، آنچه هر شب می‌شنوم فریاد نیست، موج نیست، طوفان نیست، صدای خس و خاشاک است! که خواب از چشم شهر ربوده.
نباید فراموش کنم که در شهر خبری از خط فقر و اعتراض و گرانی و بیکاری و بیداد و گرسنگی و نابرابری و ظلم و جور و دروغ و بی اخلاقی نیست. اینها واژه‌های دشمنان است.

اما این روزها زیرپوست این شهر خبرهایی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نویسنده قلم، به پیر جسارت، به جوان امید و به ناامید حرکت می‌بخشد، این روزها گویا قلب جهان در این شهر می‌تپد، گویا گرینویچ دنیا تهران شده، تا مردم این شهر نخوابند خبری از خواب نیست و تا بیدار نشوند نیم کره ما رنگ روز به خود نمی‌بیند.

این روزها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد می‌آید یا کجا تراوش قلم به فریادت می‌رسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران زده دنیا نیست.
برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست. نت و ضرب آهنگت را می‌توانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن " چوب الف" بر سر و کرده این مردم هم وزن کنی.

این روزها هوای تموز ناجوانمردانه خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می‌توان همه چیز را دید حتا اگر " تلویزیون کور باشد" می‌توان همه چیز را شنید حتا اگر " رادیو هم کر باشد" می‌توان ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید. حتا اگر " روزنامه هم لال شده باشد"، می‌توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و صخامت اوین فرا گرفته باشد.

این روزها دیگر تنها در کوچه پس کوچه‌های شهرمان پرسه نمی‌زنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری می‌تپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم.




طفلی به نام شادی

Fri 07 05 2010 - 8:04

شعری از شفیعی کدکنی


گمشده

image





طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

با چشمهای آبی براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس ازو نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر




گل گلدون با صدای سیمین غانم

Wed 14 04 2010 - 13:28

گل گلدون
خواننده : سیمین غانم

آهنگ: فریدون شهبازیان

شعر: فرهاد شیبانی





گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه ی آسمون پر رنگین کمون

من مث تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدم چون ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید

رو شاخه های بید دلش می گیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های خواب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم میاد

دو ستاره کم میاد

می سوزه شقایق از داغ



برای دیدن ویدیویی از این ترانه به آدرس زیر مراجعه کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=TKtHj5HwCKE&feature=related


برای شنیدن این ترانه در اینجا کلیک کنید.

http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/Simin%20Ghanem/Simin%20Ghanem%20-%20Gholake%20Cheshat/04%20-%20Gole%20Goldoun.mp3

" آمد نوبهار " به همراه آرشیوی گرانبها از ترانه‌های دلکش

Wed 14 04 2010 - 13:00

" آمد نوبهار " یکی از ترانه‌های جاودانه‌ای ست که با صدای دلکش اجرا شده است. این ترانه در دهه ۳۰ اجرا شده است و هر ساله تا سال ۵۷ در بهار در تلویزیون و رادیو ایران پخش می‌شد.

شعر : نواب صفا
آهنگ : مهدی خالدی در دستگاه همایون ( بیات اصفهان)
سال آفرینش : ۱۳۲۷


آمد نوبهار طی شد هجر یار
(مطرب می بزن ساقی می بیار) (۲)

بازآ ای رمیده بخت من
بوسی ده دل مرا مشکن

تا از آن لبان می‌گونت
می نوشم به جای خون خوردن

آمد نو بهار طی شد هجر یار
(مطرب می بزن ساقی می بیار) (۲)

خوش بود در پای لاله
پر کنی هر دم پیاله
ناله تا به کی
( خندان لب شو همچو جام می)(۲)

چون بهار عشرت و طرب
باشد خزان غم ز پی

بسر چمن بزن قدم
بزن به بانگ چنگ و نی

ای گل در چمن بیا با من
پر کن از سمن جامم
می نوشم به پای گلها من


برای شنیدن این ترانه در اینجا کلیک کنید

http://ganja2dl.com/Ganja2Music/Masoud/Full%20Albums/DELKASH/Atash%20Karon/02-AMMAD%20NO%20BAHAR%20.mp3



و برای شنیدن آرشیو ترانه‌های دلکش به آدرس زیر مراجعه کنید:


و برای شنیدن آرشیو ترانه‌های دلکش در اینجا کلیک کنید.

عید نوروز

Sat 20 03 2010 - 5:55

http://www.youtube.com/watch?v=9I04_8GVCwA



http://www.youtube.com/watch?v=JvOSHEMKD8c&feature=related


نوروز ماندنی‌ست

Fri 19 03 2010 - 11:30

نوروز ماندنی‌ست

http://www.youtube.com/watch?v=HJWUaOc7dqI



ترانه نوروزی با صدای سیما بینا

Fri 19 03 2010 - 11:11

ترانه نوروز باصدای سیما بینا آهنگ و شعر از احمد بینا

http://www.youtube.com/watch?v=pJPqClYu-fw&feature=related


شکیلا: نوروز شما پیروز

Thu 18 03 2010 - 15:59

" صد سال به از این سال‌ها"

http://www.youtube.com/watch?v=1x0yuzMAdcc

بوی عیدی

Thu 18 03 2010 - 15:50

بوی عیدی با صدای فرهاد

نوروز

http://www.youtube.com/watch?v=RTA195uruqo

تاریخ نوروز

Thu 18 03 2010 - 15:48



http://www.youtube.com/watch?v=NEpa8p1Y2N8

نوروز: ساعت تحویل سال ۱۳۸۹

Thu 18 03 2010 - 15:19

آغاز تحویل سال ۱۳۸۹ شمسی در ایران ساعت ۲۱ و ۲ دقیقه و ۱۳ ثانیه, شنبه ۲۹ اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت ۱۳۸۸, مصادف با ۲۰ مارچ ۲۰۱۰

ساعت تحویل سال بعضی از شهرهای اروپا و آمریکا

پاریس: : شنبه ، ۲۹ اسفند، ۲۰ مارس، ساعت ۱۸ و ۳۲ دقیقه و ۱۳ ثانیه
لندن: شنبه ، ۲۹ اسفند، ۲۰ مارس، ساعت ۱۷ و ۳۲ دقیقه و ۱۳ ثانیه
برلین : : شنبه ، ۲۹ اسفند، ۲۰ مارس، ساعت ۱۸ و ۳۲ دقیقه و ۱۳ ثانیه
استکهلم : : شنبه ، ۲۹ اسفند، ۲۰ مارس، ساعت ۱۸ و ۳۲ دقیقه و ۱۳ ثانیه
تورنتو: شنبه ، ۲۰ مارس، ساعت ۱۳ و ۳۲ و ۱۳ ثانیه بعداز ظهر
ونکوور: شنبه ، ۲۰ مارس، ساعت ۱۳ و سی ۳۲و ۱۳ ثانیه بامداد
نیویورک: شنبه ، ۲۰ مارس، ساعت ۱۳ و ۳۲ و ۱۳ ثانیه بعداز ظهر
سانفرانسیسکو : شنبه ، ۲۰ مارس، ساعت ۱۳ و سی ۳۲و ۱۳ ثانیه بامداد

برای دیدن ساعت تحویل سال در سایر شهرها جهان به آدرس زیر مراجعه فرمایید:
http://www.7seen.com/


http://www.youtube.com/watch?v=5AeihRJ82Nk


ترانه " جان مریم "

Tue 02 03 2010 - 14:12

وای گل سرخ و سپیدم کی میایی
بنفشه برگ بیدم کی میایی
تو گفتی گل درآید من میایم
وای گل عالم تموم شد کی میایی

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
چون هوا سفيد در اومد خورشيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها واي نازنين مريم

باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
اي كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم
واي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم درو كنيم گندمارو
بيا رسيد وقت درو مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم بیا بیا نازنین مریم نازنین مریم

وااي
واااي
مریم
مریم
واي نازنين مريم

باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
اي كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
خوشه غم توي دلم زده جوونه دونه بدونه
دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم
واي نازنين مريم وای نازنین مریم

واي نازنين مريم


http://www.youtube.com/watch?v=Gk7Za2rTGhU&feature=related




http://www.youtube.com/watch?v=SEM20M5ven0&feature=related






به مناسبت هشتاد دومین سالروز تولد هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)

Thu 25 02 2010 - 14:03

شعر "زندگی" با صدای شاعر، با همراهی استاد محمدرضا لطفی

زندگی

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تيره‌ای گرفته سينه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گام‌های رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشه‌های توست.

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چه آبگينه شکسته‌ای‌ست
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين دره‌های اين غروب تنگ
که راه بسته می‌نمايدت.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش
.



ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار با عزای دل ما می‌آید

ارغوان

ارغوان! شاخهٔ همخونِ جدا ماندهٔ من
آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟


من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوارست
آه، این سختِ سیاه
آن‌چنان نزدیک است
که چو برمی‌کشم از سینه نَفس
نَفسم را برمی‌گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می‌مانَد.


کورسویی ز چراغی رنجور
قصه‌پردازِ شبِ ظلمانی‌ست
نَفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است.
هرچه با من اینجاست
رنگِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشهٔ چشمی هم
بر فراموشیِ این دخمه نیانداخته است.


اندرین گوشهٔ خاموشِ فراموش شده
کز دَمِ سردش هر شمعی خاموش شده
یادِ رنگینی در خاطرِ من
گریه می‌انگیزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید
چون دلِ من که چنین خون‌آلود
هر دم از دیده فرومی‌ریزد.


ارغوان!
این چه رازی‌ست که هربار بهار
با عزای دلِ ما می‌آید
که زمین هرسال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید.


ارغوان، پنجهٔ خونینِ زمین!
دامنِ صبح بگیر
وز سوارانِ خرامندهٔ خورشید بپرس
کی بر این درهٔ غم می‌گذرند.


ارغوان، خوشهٔ خون!
بامدادان که کبوترها
بر لبِ پنجرهٔ بازِ سَحر غلغله می‌آغازند
جانِ گل‌رنگِ مرا
بر سرِ دست بگیر
به تماشاگهِ پرواز ببر
آه، بشتاب که همپروازان
نگرانِ غمِ همپروازند.


ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار!
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش.


تو بخوان نغمهٔ ناخواندهٔ من
ارغوان، شاخهٔ همخونِ جداماندهٔ من!

ارغوان (۱)



ارغوان(۲)



خبر کوتاه بود

خبر کوتاه بود
اعدام شان کردند!
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد
اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند؟
می پرسد ز من، با چشم اشک آلود
عزیزم، دخترم
آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا، این کیمیای خون انسانها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی ست
که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان، دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرفهای پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی، آدم کشی، خون ریزی آزادست
و دست و پای آزادی در زنجیر
عزیزم، دخترم
آنان برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امید آشنا میزد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی، آواز می خواندند
و تا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
پاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز
تو در من زنده ای، من در تو
ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزارانِ دگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا
با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز
نوید روز آزادی ست


در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند

دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غير غم ‎/ يكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند.


به مناسبت تولد بیست سالگی سهراب اعرابی

Wed 24 02 2010 - 11:12

image

رضا مقصدی: سهراب را صدای صمیمانه، سرخ کرد

در آرزوی عاطفه وُ آب، زیسته ست
جانی که از جوانی ی سرشار، سبز بود.
در جنگلی که در گذر ِ باد های سرد
از دیر تا هنوز، نَفَس می کشد به درد

در سایه ی ترانه ی مهتاب زیسته ست .

سهراب را صدای صمیمانه، سرخ کرد
وقتی که در برابر ِ چشم ِ بهاره اش
پاییز ِ روزگار
آتش به جان ِ تاره ی آوازها کشید
او خواند آنچه را که به دل عاشقانه دید

آن دل که با جوانه ی بی تاب زیسته ست.

پیغام ِ پَهنه گُستر ِ مرگِ تگرگ را
سهراب با ترانه ی تابان ِ تازه اش
بر سینه ی سپیده ی فردا نوشته است.

"تهمینه" را چه غم
یک باغ، بر حماسه ی یک گل، سلام کرد
باغی که واژه های شکوفای ِ شاخه اش
زیبایی ی شناور ِ شمشاد ِ شاد را
شور ِ کلام کرد.

زبیاست زندگی
باور کن ای سپیده ی فردای سربلند!
با ماست زندگی.
شادا دلی که در تپش ِ آب وُ آینه

همچون دل ِ شکفته ی سهراب زیسته ست.


سهراب عاشق ایران بود: بر دیوار اتاقش نوشت:

image

ترانه‌ای با صدای داریوش: رازقی پرپر شد

رازقی پرپر شد، باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی ، کمر عشق شکست
ما نشستیم تماشا کردیم....
دلم می‌خواد گریه کنم‌، برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم می‌خواد گریه کنم، برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی
وقتی که قلبا و گلا، شکسته و پرپر شدن
وقتی که باغچه های عشق، سوختن و خاکستر شدن
من و تو از گل کاغذی ، باغچه‌ای داشتیم توی خواب
با خشت‌های مقوایی، خونه می‌ساختیم روی آب
وقتی که ما تو جشن شب، ستاره بارون می‌شدیم
وقتی که پشت سنگر سایه‌ها پنهون می‌شدیم
از نوک بال کفترا، خون پریدن می‌چکید
صدای بیداری عشق، رو خواب شب خط می‌کشید

دلم می‌خواد گریه کنم‌، برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم می‌خواد گریه کنم، برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی


از پشت دیوارای شهر، انگار صدای پا میاد
آوازه خون در به در، انگار یه همصدا میخواد
ابر سیاه رفتنیه ، خورشید دوباره در میاد
دوباره باغچه گل میده، از عاشقا خبر میاد

دلم می‌خواد گریه کنم‌، برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم می‌خواد گریه کنم، برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی


http://www.youtube.com/watch?v=EOtJDBQXSr8


" نه نمی‌توانم فراموشت کنم" و " شعرهایی از لب خوانی های قزل آلای من" شمس لنگرودی

Fri 19 02 2010 - 17:20

نه نمی‌توانم فراموشت کنم

نه نمی توانم فراموشت کنم

زخم های من، بی حضور تو از تسکین سرباز می زنند

بال های من

تکه تکه فرو می ریزند

بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند

و نشان فلوت تو را می پرسند

نه، نمی توانم فراموشت کنم

خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنم اند
...
نه، نمی توانم فراموشت کنم

قزل آلایی عصیانگری که به چشمه ی خود باز می رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است.


پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه - شمس لنگرودی

http://www.youtube.com/watch?v=FeEIdPJLNr4&feature=related




شعری از لب خوانی های قزل آلای من

حرف‌های‌مان
به لعنت سگ نیرزید
سرهائی تکان خورد
و جای قاتل و مقتول جا به جا شد.
حرف‌های‌مان به لعنت سگ نیرزید
و اکنون می‌دانیم
که هق‌هق‌مان
به پارس سگی شبیه است.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388


لب‌ها به چه درد می‌خورند

لبها به چه درد میخورند
اگر که شما نباشید
لبهای ما
برای صدا کردن نامتان بود.

استخرها به چه درد میخورند
اگر که شما نباشید
اردکها، دلتنگ و حواسپرت
به دیوارهی زورقها میخورند
و از نُک اندوهبارشان
زنگ نقره روان است.

فصلها به چه درد میخورند
وقتی که در تمام اتاقها برف میبارد
و میوهها
تابستان را ترک گفتهاند.
و هوا جایی پنهان شده
تا برگردید
در ششتان
به نیایش بر خیزند.


نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388


۲ شعر از لبخوانی های قزل آلای من

۱
عمر
حسرت جشنی است بیکران
که هلهله‌اش
از پس دیوارها به گوش می‌رسد.


۲
در جیب بارانی من چه بود
که دستم را زخمی کرد
تا از مرز بگذرم
ناچارم پنهان کنم
چیزی را که نمی‌دانم چیست.


نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت


شعر
گاهی پریدن گنجشکی شادمان است
که دقیقه‌ئی دیگر
پرنده‌یی دیگر
او را می‌خورد.


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی

۳ شعر از لبخوانی های قزل آلای من

۱
شعر
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند


۲
آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است


۳
شکوفه های انار را ببین
در برف زمستان!
دور از تو
فقط بید نیست مجنون است


نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت

برگرفته از وب‌سایت شمس لنگرودی
http://shamselangeroodi.blogfa.com/


چه می‌گذرد در سرم

چه می‌گذرد در دلم

که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است

چه میگذرد در خیالم

که قل قل نور از رگهایم به گوش می رسد

چه می گذرد در سرم

که جر جر طوفان بند شده در گلویم می لرزند


سراسر نام ها را گشته ام

و نام تو را پنهان کرده ام

می دانم شبی تاریک در پی است

و من به چراغ نامت محتاجم

توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و

انتظار مرا می کشند

و من به زورق نامت محتاجم.

آفتاب را سمت خانه ی تو گیج کرده ام

گل آفتابگردان وان گوگ !


حضور تو چون شمعی ته دره کافیست

که مثل پلنگی به دامن زندگی در افتم

قرص ماه حل شده در آسمان!


چه میگذرد در کتابم

که درختان بریده بر می خیزند

کاغذ می شوند

تا از تو سخن بگویم.


چه می گذرد در سرم

که بر نوک پا قدم برمیدارند ببر و خدا

در خیالم .


شمس لنگرودی

http://www.youtube.com/watch?v=LMaj4XqCJFM&feature=related




شمس لنگرودی ، 22 مرثیه در تیرماه ، مرثیه سوم
http://www.youtube.com/watch?v=kr4qx8UkNU8&feature=related



گفتگو با شمس لنگرودی


شهریار قنبری: لالالا دیگ بسه گل لاله

Fri 19 02 2010 - 10:22

خواننده: شهریار قنبری
ترانه و آهنگ: شهریار قنبری

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیس،رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه؟

نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیا شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی آره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من،بیا تا من،نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!


http://www.youtube.com/watch?v=MUjdY9xbYQM




http://www.youtube.com/watch?v=QM9aaJqnxX4


زیبا شیرازی : تقدیم به شیر زنان ایران

Tue 16 02 2010 - 13:55

http://www.youtube.com/watch?v=HG1AvrI6irE

داریوش: خون بازی

Mon 15 02 2010 - 8:40

http://www.youtube.com/watch?v=PWSUMx59kE4


۲۱ و ۲۲ بهمن

Wed 10 02 2010 - 18:28


http://www.youtube.com/watch?v=ErVUYPoyLXY&feature=related

سرودی برای جنبش سبز ایران

Wed 10 02 2010 - 11:43

سبز شد ز خون و فریاد، ایران جاویدان
دژخیم بدنهاد دیوسرشت،
کاخت شود ویران!
سبز شد ز خون و فریاد،
ایران جاویدان
آفتاب دلنواز آزادی،
فردا شود تابان!
درسیاهی سکوت سرزمین سبز
یک طنین سبز،
برشد و به جان خستگان نشست
خنده‌ها ز گرمی صدای او شکفت
یک جهان ...ترانه امیدمان شنفت
از هراس ظالمان، گلوله‌های بیم
بر تن وطن نشست و قلب عاشقان شکست و
سبز شد ز خون و فریاد، ایران جاویدان
دژخیم بدنهاد دیوسرشت،
کاخت شود ویران
سبز شد ز خون و فریاد،
ایران جاویدان
آفتاب دلنواز آزادی،
فردا شود تابان
سپیده دم نزدیک است ای همرهان
ز خشممان برپا شد آتشفشان
سکوتمان گیرد آخر کام خصم
که در جهان پیچیدهست فریادمان
به سر رسد خزان ما،
که جانمان تن تبر شکست و
سبز شد ز خون و فریاد
ایران جاویدان دژخیم بدنهاد دیوسرشت،
کاخت شود ویران
سبز شد ز خون و فریاد،
ایران جاویدان آفتاب دلنواز آزادی،
فردا شود تابان !


http://www.youtube.com/watch?v=UJ9ENBoA_s4&feature=related


گروه کیوسک: " ای داد از عشق"

Mon 08 02 2010 - 15:25

ترانه و موسیقی: گروه کیوسک
طرح: احمد کیارستمی

یکی از نان میگه
یکی از جنگ
یکی از زندگی
یکی از مرگ
یکی از امید به فردا
یکی از شکوه دیروز
......

ای داد از عشق که رفت ز یاد

ققنوس با صدای حسام فریاد

Sat 30 01 2010 - 9:20

سروده : شهریار دادور
موسیقی و صدا: حسام فریاد
تنظیم: ریچارد یوگل

http://www.youtube.com/watch?v=k8KdheQiYqM

علی کوچولو امروز

Mon 25 01 2010 - 12:01

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست
خوشحال نمی‌شه با نمره بیست
دیپلم گرفته ، سربازی رفته
دنبال کاره هفته به هفته
مادرش قرض داره
ته برج کم می‌آره
رخت می‌شوره، بند مینداره
غم داره بی اندازه،
با بدو خوب می‌سازه
تنها دلش می‌خواد علی
بازش بشه کلاس اولی وای وای

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست
دنیایش مثل اون کوچه باریک نیست
دستاش خالیه ، دلش پر درده
داره دنباله جا هی می‌گرده
هی کتاب می‌خونه ، تو انیترنت سرگردونه
دائم فیلتر می‌شکونه ، میخونه و میدونه
اینجا مثل زندونه، دلش می‌خواهد جادو بشه
باز علی کوچولو بشه وای وای وای

علی کوچولو دیگه کوچیک نیست
سر راه‌اشه ، یک تابلوی ایست
یه دانشجوی ستاره داره
دست از رویاهاش برنمی‌داره
باباش تو زندونه ، علی با مردم تو میدونه
یه سرود و می‌خونه
سر اومد زمستونه
پیرهنش غرقه خونه
تموم میشه کار علی
تو دله یه گور جعلی وای وای وای


http://www.youtube.com/watch?v=5AgS-BtYL-E



http://www.youtube.com/watch?v=AhG0wVA-WQc

تصنیف ای پدر ( باصدای شهرام ناظری)

Mon 25 01 2010 - 12:00

http://www.youtube.com/watch?v=2H9__0Zfz9o


به یاد هایده، صدایی که می‌ماند

Wed 20 01 2010 - 17:30

از درگذشت نابهنگام هایده، آوازخوان پرآوازه ایران بیست سال گذشت؛ اما هنوز صدای توانای او در گوش‌ بسیاری دوستدارانش طنین انداز است.

هايده( معصومه دده‌بالا) در ۲۱ فروردین ۱۳۲۱ خورشیدی در روستایی در کرمانشاه بدنيا آمد. اواز سال ۱۳۴۵موسيقي و آوازخواني را نزد استادی چون علي تجويدی آموخت. و با همکاری در برنامه گلهای نامش فعالیت هنریش در شناسنامه موسيقي ايران به ثبت رسید. هایده در اوج شهرتش از سال ۱۳۵۷ مانند بسياری از هنرمندان مجبور به ترک وطن شد و به آمريکا رفت و کار هنریش را ادامه داد. ترانه‌های «می‌زنم فریاد» ،«زهر جدایی»، «روزای روشن خداحافظ» این هنرمند بیانگر رنج دوری از وطن بود. زنده یاد هایده در ۳۰ دی ۱۳۶۸ برابر با ۲۰ ژانویه ۱۹۹۰ بر اثر سکته قلبی در سن ۴۷ سالگی جهان را بدرود گفت؛ اما صدای پرتوان و پراحساسش همچنان در گوش هموطنانش طنین‌انداز است.

فریاد

شعر: کریم فکور
آهنگ: انوشیروان روحانی
http://www.youtube.com/watch?v=IATHaCyLIxM



روزهای روشن

http://www.youtube.com/watch?v=O1nwfT_JpFw&feature=related



زندگی

http://www.youtube.com/watch?v=PiV4lLFM5h8&feature=related


شانه‌هایت را برای گریه‌ کردن دوست دارم

http://www.youtube.com/watch?v=a0OcFvMtDsQ&feature=related


نامه

سلام ای بهترینم، هنوز عاشقترینم!
اگر از آشیونه دور دورم، غم عشقت تو قلبم مونده با من
از اون خوابی که اسمش زندگی بود، همون عشق و همون غم مونده با من

نگیر این عشقو از من که میمرم به غربت،
دلم با درد این عشق یه عمره کرده عادت
تو ویرون من یه سرگردون فلک کارش همینه،
منو رسوای عالم کرد خودش رسواترینه

ندیدی گریه هامو، نخوندی قصه هامو
به اونجایی رسیدم که گم کردم خدامو
چه بنویسم از این دنیا، به دنیا دل نبدید
فقط یک آهه و یک دم به فردا دل نبندید


http://www.youtube.com/watch?v=QhjyMQ_UL9I&feature=related


ترانه گل سنگم

http://www.youtube.com/watch?v=G6Rd9F0lxaY&feature=related


ترانه " بهانه"

http://www.youtube.com/watch?v=Uor316dVmho&feature=related


دل دیوونه

http://www.youtube.com/watch?v=qzSkLe_-Ku8&feature=related

" مرغ شب" با صدای سیما بینا

Wed 20 01 2010 - 9:20

مرغ شب

چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی

تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی

به باغ قصه به دشت خواب
سایه ابری در دل مهتاب

مثل روح آزرده‌ی مرداب
دلم را لرزاندی و رفتی

چو مرغ شب خواندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن وا ماندی و رفتی

دلم را لرزاندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی


سیاه شب لاله افشان شد،
لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد

تو می آیی تو می‌آیی های تو می آیی

زباغ قصه به دشت خواب
زراه شیری پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جان نیلوفر مرداب

دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن وا ماندی و رفتی

سیاه شب لاله افشان شد،
لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد

تو می آیی تو می‌آیی های تو می آیی



http://www.youtube.com/watch?v=qwUNtGjjmHM&feature=related




" ندا آقا سلطان" ندای مردم ایران با صدای شکیلا

Sat 16 01 2010 - 10:33

ندایی از زمین برخاست
ندایی از زمین برخاست
زد فریاد (۳) فریاد
خداوندا به گوشت می‌رسد
آیا ندای مردم ایران
ندای غرش شیران
ندای ناله ایران
ایران ایران

ببار ای آسمان باران(۲)
که خون‌ها میچکد از دیده یاران
خداوندا نگاهی کن
به این گل‌های پرپر گشته‌
این چشمان خون آغشته‌
این دل‌ها که شادی را؟

ببار ای آسمان باران (۲)
بشوی از چهره میهن غبار غم
که ویران گشته میهن با غم و ماتم

ندایی از زمین برخاست
زد فریاد
فریاد
ایران ایران



http://www.youtube.com/watch?v=MnkHmdsvIS4

دریا دادور با اجرایی تازه از سلطان قلبها

Sat 16 01 2010 - 10:28

تلفیق تازه‌ای از "سلطان قلبها"
ساخته انوشیروان روحانی
با اجرای دریا دادور

http://www.youtube.com/watch?v=BNJxPeOa20I

شاهرخ مشکین‌قلم، و حماسه شیرعلی مردان

Thu 14 01 2010 - 16:15

موسیقی: فرنوش بهزاد




http://www.youtube.com/watch?v=m2m-IN5g9uA

شاهرخ مشکین‌قلم و فریاد شجریان

Thu 07 01 2010 - 8:09

رقص: شاهرخ مشکین قلم
موسیقی: حسین علی‌زاده
‌آواز: شجریان
فیلم: عباس حجت‌پناه

http://www.youtube.com/watch?v=D5k1-cj8Jvg&feature=related

فریاد

مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم

هان با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می‌گردم
لب بامی، سرکوهی ، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
می‌خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟؟؟

مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم






از درگذشت نیما یوشیج پنجاه سال گذشت

Tue 05 01 2010 - 16:30

پنجاه سال از درگذشت پدر شعر نو گذشت. پنجاه سال از آن شب که به گفته پسرش " شب سرد زمستانی" بود. پنجاه سالی که در ‌آن:

در معرکه‌ی نهیب دریای گران،
هرلحظه حکایتی‌ست کاغاز شده است،
آویخته را شب سیه پیشه، به بغض
گوئی ز گلوئی گرهی باز شده است.



و پسر از پدر می‌نویسد:

image

آخرین سفر به یوش؛ پنجاه سالگی درگذشت پدرم نیما
نوشتاری به قلم شراگیم یوشیج

پنجاه سال از آن شب سرد زمستانی گذشت. از آن شبی که تاریکی در خیالم شکل گرفت، شکل مهیبی که تا به امروز با من ماند و من همچنان چشم به راه او.

کاش می آمد از این پنجره من
بانگ می دادمش از دور بیا
با زنم عالیه می گفتم: زن
پدرم آمده در را بگشا


آن شب گذشت و صبح من با کوله باری از حرف های نا گفته اش تنها ماندم. پنجاه سال گذشت تا من توانستم بار دیگر زندگی را بیاموزم.

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را
تا کشم از سینه ی پردرد خود بیرون
تیرهائی که به زهر خون دل آلوده است
وای بر من وای بر من
زمستان 1338




مدرسه های تهران قرار شده بود ده روز تعطیل باشد. نیما گفت بهانه ی خوبی است که زمستان یوش را ببینی، با دوستم محمد تدارک سفر دیدیم. نیما سالها می گذشت و زمستان یوش را ندیده بود. نامه ای برای مشهدی اسدالله چاروادار نوشتم که روز 20 آذر در پل زنگوله حاضر باشد. مادرم عالیه خانم سخت نگران بود و مخالف. می پرسید این سرمای زمستان و سفر به یوش.

روز موعود رسید. ظهر نشده به پل زنگوله رسیدیم، هوا خیلی گرفته بود و برف ریزی می بارید، مشهدی اسدالله جلو در قهوه خانه ایستاده، برف زیادی روی زمین نشسته، رودخانه در ته دره مانند ماری در میان برف ها می پیجید، جز پرواز چند کلاغ سیاه چیزی در آسمان دیده نمی شد، مشهدی اسدالله با دیدن ما جلو آمد، در چین و چروک صورتش هزاران سوال نهفته بود، اما نگاه مهربان نیما گویی پاسخ سوالش را می داد.

نیما سفارش چای داغ داد، قرار شد حرکت کنیم و تا شب نشده از گردنه ترک وشم بگذریم و به الیکا اولین آبادی بین راه برسیم، برف سنگینی تمام گردنه ی ترک و شم را گرفته بود، خورشید کمرنگ کم کم غروب می کرد و پرتوی ضعیفش را در نقاب سیاه شب می پوشاند، سوز سرد برف بر صورتمان می خورد، ما هر یک سوار بر قاطر بودیم و قاطر یدک کش بار و بندیل را می آورد.

اسدالله قاطرها را قطار کرده بود و خودش پیاده عقب و جلو می کرد و با زبان محلی به قاطرها هشدار می داد. بخاری که از دهانش بیرون می آمد بر قندیل های سبیل سفیدش می ماسید، رمق هر چیز گرفته بود، کم کم شب می شد، صدای زوزه ی گرگ ها از دور بگوش می رسید، حس ترسناک عجیبی سراسر بیابان را گرفته بود، از دور نور کمرنگ چراغ قهوه خانه ی الیکا کورسو می زد.

گرمای قهوه‌خانه

داخل قهوه خانه خیلی گرم بود، شیشه های پنجره ها عرق کرده و بیرون از قهوه خانه دیده نمی شد. لباس پشمی از تن به در کردیم، مشهدی عبدالله قهوه چی با یک سطل کهنه ی حلبی از بیرون ذغال سنگ می آورد و داخل بخاری می ریخت بدنه ی بخاری به طوری سرخ شده بود که نمی توانستیم به آن نزدیک شویم.

قهوه چی سینی چای را جلوی ما گذاشت و گفت: آقا نیما خان، شما و این وقت سال یوش؟ نیما در جواب با لبخندی که بر لب داشت گفت: بچه علاقه ی زیادی به دیدن زمستان یوش داشت.
اسدالله بار و بنه و پتوها را به داخل قهوه خانه آورد و دوباره برای علف دادن به قاطرها همراه قهوه چی از قهوه خانه خارج شد، من زیر پتو در کنار نیما با یاد حرف های عالیه خانم به خواب رفتم.

حرکت که کردیم هوا هنوز گرگ و میش بود، در اولین پیچ جاده ی مال رو چند کبک را دیدم که با دیدن ما بطرف دامنه ی کوه می دوند، از قاطر پایین پریدم و تیر انداختم و دو تا از کبک ها را شکار کردم اسدالله جلو دوید و سر کبک ها را برید. لبخند رضایت بخشی بر لبان نیما ظاهر شد گویی آن که به زمان جوانی فکر می کرد و نقش خود را در سیمای پسرش می دید، جاده در میان برف ها می پیجید، در طول راه گاهی صدای اسدالله بلند می شد که به قاطرها ناسزا می گفت گویی آن که قاطرها هم حرف او را می فهمیدند. اسدالله گفت: هوا خراب است و باید گردنه ی لاوشم را زودتر رد کنیم. آنوقت نیما هم با تکان دادن سر خود حرف او را تایید کرد.
در سر گردنه لاوشم سوز سردی همراه با وزش باد برف ها را بادروبه می کرد و بر صورتمان می زد. نیما اسدالله را صدا زد تا بایستد و قاطرها را نگه دارد که پیاده شویم، نیما گفت: سرازیری را پیاده برویم که پاهایمان روی قاطر یخ نزند، آنوقت از قاطر پایین آمدیم و به راه افتادیم و کم کم گرم شدیم، از دور صدای پارس چند سگ بگوش می رسید، بوی آبادی می آمد(بوی هیزم سوخته، بوی نون)، دود سفیدی در آسمان می رقصید.


نزدیک غروب بود که به دهکده ی پیل رسیدیم، آنشب را در قهوه خانه خوابیدیم و صبح دوباره راه اقتادیم، آسمان صاف بود و هیچ لکه ی ابری در صافی آن دیده نمی شد، آفتاب روی برف ها پهن شده بود و انعکاس نور آن چشم را می آزرد، گاهی پرنده ای از روی شاخه ای می پرید و یکدفعه برف زیادی روی زمین می ریخت.

رودخانه ماخ اولا در دل صحرای پر از برف می پیچید و می خروشید و غرش کنان می شتافت و بخار کمرنگی از کنار رودخانه به سوی بالا می رفت، دسته ای کلاغ سیاه در آنطرف رودخانه در مزرعه دیده می شد، در طول راه به چاروادارهای دیگر برخورد می کردیم که بار هیزم و ذغال و آرد داشتند و سلام و خدا قوت باد و هر یک از دیگری ادامه ی راه را می پرسیدند.

بعد ازظهر بود که وارد یوش شدیم، دود سفیدی که از آتش تنورهای نان از سر پشت بام ها بالا می آمد فضای ده را گرفته بود و در کوچه راه ها بوی نان داغ به مشام می رسید. یوسف سرایدار جلو آمد و دهانه ی قاطر نیما را گرفت تا پیاده شود، بچه های یوسف صادق و نبی جلو دویدند و بارو بندیل را به داخل خانه بردند، وارد تالار شدیم جقدر سرد بود، اما در همین وقت زن یوسف با منقل آتش وارد اطاق شد. سماور ذغالی قل و قل می جوشید بساط کرسی آماده شد.

در یوش بمیرم

سه روز از ورود ما به یوش می گذشت، مرد کوه همچنان در بستر بیماری. نیما سخت سرما خورده بود، سعی و اصرار برای بازگشت به تهران بی فایده بود، بالاخره روز هفتم به اصرار من و چند پیرمرد یوشی نیما راضی شد و به طرف تهران حرکت کردیم، اما مرد کوه دیگر توان نشستن روی قاطر را نداشت.

در تمام طول راه حس ترسناک غمگینی سراسر وجودم را گرفته بود، گویی به جای برف از آسمان غم می بارید و در سکوت آن همه هیاهو و در خالی ی آن همه پر صدایی در گوشم زمزمه می کرد: می خواهم در یوش بمانم، می خواهم در یوش بمیرم...

می میرم صد بار پس مرگ تنم
می گرید باز هم تنم در کفنم
ز آن رو که دگر روی تو نتوانم دید
ای مهوش من . ای وطنم، ای وطنم



وای بر من




شعر داروگ با صدای شجریان



سیمین بهبهانی

Sun 27 12 2009 - 3:16

سیمین بهبهانی نویسنده و غزل‌سرای معاصر از زندگی و شعرش می‌گوید.
دو فیلم ویدیویی

قسمت اول



قسمت دوم


منیم آذربایجانیم: آهنگی آذری از بیم‌خانیم میرزایوا (بیگم خانم میرزایوا)

Sat 26 12 2009 - 19:42





زنده باد ایران، زنده باد آزادی
ترانه‌ای که از درد دل بسیاری از ایرانیان خارج کشور حکایت می‌کند

Mon 14 12 2009 - 11:12


....تو فریادی، توفریادی، برای عشق و آزادی،
توفریادی برای صلح و آبادی،

چقدر سخته تورو دیدن، تو که چشمات پراز خونه
منم اینجا، اسیر من، جدا موندم از اون خونه،

دیدم امروز روی شونت، تن همرزمتو بردی
منم اینجا فقط خوندم، شعار دادم، که گول خوردی،

ببخش من رو، ببخش ما رو، که حرافیم و گیج و منگ ،
فقط از این همه طغیان ما خوندیم: کیو ، کیو ، بنگ بنگ،

توهم ! ما رو کشت اینجا ، تو اونجا تیر می‌خوردی
جدل سر پرچم، به جاش اونجا تو می‌مردی، تو می‌مردی

تصور کن ، تو تیر خوردی، تو آغوش وطن مردی!
چه فرقی داشت که سبز باشیم یا قرمز یا سپید یا آبی......


....تو فریادی، توفریادی، برای عشق و آزادی،
توفریادی برای صلح و آبادی،


کمپین مردان باحجاب برای همبستگی با مجید توکلی

Sun 13 12 2009 - 11:12

http://www.youtube.com/watch?v=xNgN1rbXjLc




http://www.4shared.com/file/170313464...


http://www.4shared.com/file/170313512...

به مناسبت تولد شاملو

Sat 12 12 2009 - 12:28

احمد شاملو ( م. ا. بامداد) روز ۲۱ آذرماه سال ۱۳۰۴ در تهران خانه ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه به دنیا آمد. شاملو شعر را چون زندگی می‌دانست و می‌سرایید. وی از شاعران نوپرداز شعر معاصر و بنیان‌گذار شعر منثور یا شعر سپید ایران است. در کتاب هوای تازه چنین می‌نویسد:

....دیرگاهی‌ست که من سراینده خورشیدم
و شعرم را بر مدار مغموم شهاب‌های سرگردانی
نوشته‌ام که از عطش نورشدن خاکستر شده‌اند....

و چنین در" شعری که زندگی‌ست" می‌سراید:

...الگوی شعر شاعر امروز
گفتیم:
زندگیست!
از روی زندگی‌ست که شاعر
با آب و رنگ شعر
نقشی به روی نقشه دیگر
تصویر می‌کند:

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دست می‌نهد به جراحات شهر پیر
یعنی
او قصه می‌کند
به شب
از صبح دلپذیر


او شعر می‌نویسد
یعنی
او دردهای شهرو دیارش را
فریاد می‌کند

یعنی او با سرودن خویش
روان خسته را
آباد می‌کند.....


و از دردهای شهر و دیارش سخن می‌گوید :

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال کبیسه...


و با سرودن خویش، روان خسته را آباد می‌کند:

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی....

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.



و از هراسش می‌نویسد:

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست


که مزد ِ گورکن
از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي
افزون باشد.


جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.



کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی...




تقدیم به مادران سیاه پوش:


هنوزم عشق میهن در سرت هست؟ غزلی پاییزی از هیلا صدیقی

Thu 10 12 2009 - 13:22

هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری كه انگار / شده از داغ تابستانه سرریز

هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محكم وتیز

جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز

برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یكریز

رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز

كلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !

چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !

من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی كه با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا كشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد

تو جام شوكران را سر كشیدی / به ناگه از كنارم پر كشیدی

به دانه دانه اشك مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاك افتاد / به قلبم از غمت صد چاك افتاد

بگو، بگو آنجا كه رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟

هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟

بگو آنجا كه رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌

كسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی كه خالی مانده از تو / و گلهایی كه پژمرده سر میز



اعلامیه حقوق بشر

Thu 10 12 2009 - 13:12

همه انسان‌هایی که در پهنه گیتی بدنیا می‌آیند ؛ باید آزاد و در مقابل قانون از حقوق برابر برخوردارند باشند.

انسان‌ها حق دارند در آزادی و امنیت زندگی کنند؛ بدون هیچ گونه تمایزی از نظر: سن، جنس، نژاد، مذهب، عقیده سیاسی، زبان ، ثروت، زادگاه.... .

هیچ کس حق ندارد با شما مانند برده رفتار کند؛ یا شما را شکنجه کند؛ هیچ کس نباید خودسرانه بازداشت و یا تبعید شود........


بنی‌آدم اعضای یک پیکرند
ترانه حقوق بشر با صدای مهرداد هدایتی

Thu 10 12 2009 - 8:58

هر آنکس که دارد ز دانش خبر
گرامی شمارد حقوق بشر

بشر را حقوقی بود در سرشت
که منشور ‌آن را طبیعت نوشت

زهر تیره و بوم و کشور بود
بشر را حقوقی برابر بود

بنی ‌آدم اعضای یک پیکرند
که در ‌آفرینش زیک گوهرند

مخواه از بشر بردگی، بندگی
که آزاد باید کند زندگی، زندگی

حقوق بشر گر بود محترم
برافتد ز گیتی نشان ستم

عدالت چو بر فرد فرمان دهد
ترا هر چه باشد ستان ‌آن دهد

بجو دانش بینش و مردمی
که این است سرمایه ‌‌‌آدمی

هر ‌‌آن کس که دارد ز دانش خبر
گرامی شمارد حقوق بشر



به یاد فرامرز پایور

Wed 09 12 2009 - 12:07

استاد فرامرز پایور موسیقیدان و نوازنده برجسته سنتور ساعاتی پیش(۱۸ آبان) در سن ۷۷ سالگی در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت. وی از چهره‌های برجسته موسیقی ایرانی و پایه‌گذار گروهنوازی موسیقی سنتی ایرانی است.

یادش گرامی‌باد

کنسرت فرامرز پایور با همراهی علی رستمیان در تالار وحدت



هم نوازی فرامرز پایور و حسین تهرانی ( سنتور و تنبک)



هم‌نوازی فرامرز پایور و محمد اسماعیلی



ضربی عشاق اثر صبا با سنتور پایور و تنبک اسماعیلی



چهار مضراب



فرامرز پایور در چهارمضراب (سه‌گاه) می‌نوازد


اینجا کجاست؟

Tue 24 11 2009 - 10:22

ویدیو نمایش " یک پرونده و دو قتل"

Fri 20 11 2009 - 12:08

نمایش یک پرونده و دو قتل، نوشته نیلوفر بیضایی، نمایشی است که نمی‌تواند خود را در قفس بی‌تفاوتی و بی‌طرفی محدود کند. چون سکوت در برابر خشونت دهشتناکی که در "قتل‌های زنجیره‌ای" و در ادامه آن در حوادث پس از انتخابات در کهریزک‌ها رخ داده است؛ جایز نیست .

image

این نمایش حاصل شش ماه کار و تلاش خانم بیضایی (نویسنده و کارگردان) به همراهی خانم پرستو فروهر، فرزند پروانه و داریوش فروهر است ؛ و با بررسی اسناد موجود درباره زندگی و قتل ‌فروهرها به رشته تحریر درآمده است.

خانم بیضایی در این نمایش سعی نمود که با هنرش گوشه‌ای از فجایعی که در ایران رخ داده است به نمایش در آورد.

نیلوفر بیضایی خود چنین می‌نویسد: قتل پروانه و داریوش فروهر "تنها دو مورد از انبوه قتل‌های دگراندیشان توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و در عین حال یکی از کلیدی ترین نمونه هاست."

این نمایش به تمامی جانباختگان راه آزادی تقدیم شده است.

ویدیویی از نمایش " یک پرونده دو قتل"




گهواره های نستالژیک در اندوه سه‌تار

Sun 15 11 2009 - 0:27

گهواره های نستالژیک .... .. دهه جنگ ... دهه تاریکی ... دهه ممنوعیت شادی ... دهه انحصار غم ... واینگونه بود که در ساعت نه شب آوایی شنیده می شد ... آوازی برای خواب نه از شادی نه از مهتاب.

ساعت سومی که سه تار رو دست گرفتم. نا خودآگاه غم سه تار مرا به اعماق اشعار کودکانه فرو برد.

نیمایوشیج

Fri 13 11 2009 - 11:12

زندگی‌نامه نیما: «علي اسفندياری» مشهور به «نيما يوشيج» در روز ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهكده يوش استان مازندران ديده به جهان گشود.

پدرش «ابراهيم‌خان اعظام‌السلطنه» متعلق به خانواده‌ای قديمی در مازندران بود و از راه كشاورزی و گله‌داری امرار معاش می‌نمود. نیما تا سن دوازده سالگی در زادگاهش و در دل طبيعت زندگی كرد و اسب‌سواری و تیراندازی را از پدرش آموخت.

خواندن و نوشتن را ابتدا نزد آخوند ده فرا گرفت و در این سال نیز به همراه خانواده‌اش به تهران رفت و در مدرسه عالي «سن‌لويي» مشغول تحصيل شد. نیما به سبب روحیه سرکش و روستایی‌اش در مدرسه از هم‌شاگردایی‌هایش کناره‌جویی می‌کرد و به گفته یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی به خاطر وجود یکی از معلمانش که نظام وفا نام داشت، به شعر گفتن علاقه‌مند شد. در همان زمان با زبان فرانسه آشنايی يافت و شعر گفتن به سبك خراسانی را آغاز كرد.پس از پايان تحصيلات در مدرسه سن‌لويي در وزارت دارايي مشغول كار شد. اما آنجا را مطابق ميل خود نيافت و آن را رها كرد.

در ۳۱ سالگي پس از دو عشق بی‌فرجام با عاليه جهانگير ازدواج كرد تا به گفته خود از افكار پريشان رهايی يابد.همسر وی عاليه جهانگير فرزند ميرزا اسماعيل شيرازی و خواهرزاده نويسنده نامدار ميرزا جهانگير صوراسرافيل بود. حاصل اين ازدواج كه تا پايان عمر دوام يافت فرزند پسری بود به نام «شراگيم» كه اكنون در امريكا زندگی می‌كند.

يك ماه پس از ازدواجش، پدرش ابراهيم نوری درگذشت. در همين زمان چند شعر از او در كتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد. وی كه در اين زمان به دليل بي‌كاری خانه‌نشين شده بود در تنهايی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌انديشيد اما چيزی منتشر نميیكرد.

در سال ۱۳۰۷ شمسی محل كار عاليه جهانگير همسر نيما به آمل انتقال یافت. نيما نيز با او به اين شهر رفت. يك سال پس از آن در شهر رشت سکنا گزید. علی اسفندياری در سال ۱۳۰۰ خورشيدی نام خود را به نيما تغيير داد. نيما نام يكی از اسپهبدان تبرستان بود. او با همين نام شعرهای خود را امضا مي‌كرد. در نخستين سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نيماخان يوشيج ثبت شده است.

نيما در سال ۱۳۰۷ منظومه «قصه رنگ پريده» را كه يك سال پيش سروده بود در هفته‌نامه قرن بيستم ميرزاده عشقي به چاپ رساند.اين منظومه مخالفت بسياری از شاعران سنتيی و پيرو سبك کهن شعر فارسی مانند ملك الشعرای بهار و مهدی حميدی شيرازی را برانگيخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نيما پس از مدتی به تدريس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالي صنعتی تهران و همكاری با روزنامه‌هايی چون مجله موسيقی و مجله كوير پرداخت.

منظومه «قصه رنگ پريده» در حقيقت نخستين اثر منظوم نيمايی است كه در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در اين اثر زندگي خود را روايت كرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است. بخش نخست اين كار در قرن بيستم چاپ شده بود. سپس «افسانه» را سرود كه در آن روحی رمانتيك حاكم است و به عشق نيز نيما نگاهي ديگرگونه دارد.

انتشار افسانه دنيای ادبيات آن زمان را برآشفت. «ای شب» نيز در هفته‌نامه نوبهار محمدتقي بهار چاپ شد و جنجالي برانگيخت.

نيمايوشيج با مجموعه تاثيرگذار افسانه كه بعبارتی مانيفست شعر نو فارسي خوانده می‌شود ، در فضای سرد شعر فارسی ايران انقلابی به پا كرد. نيما آگاهانه تمام بنيادها و ساختارهای شعر كهن فارسی را به چالش كشيد. شعر نو عنواني بود كه خود نيما بر هنر خويش نهاده بود. تمام جريان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مديون تحولی هستند كه نيما در سبک شعرگویی ایجاد کرد.



نيما در ۱۳ دیماه سال ۱۳۳۸ شمسی درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاك سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشيدی بنا به وصيت خودش پيكرش را به خانه‌اش در يوش منتقل كردند.
خانه پدری نيمايوشيج واقع در يوش، بنايی است كه قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. اين بنا از سوی سازمان ميراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازديد از خانه نيما برای عموم آزاد است.

آثار نیما:

«قصه رنگ پريده»، «منظومه نيما»، «خانواده سرباز»، «اي شب»، «افسانه»، «مانلی»، «افسانه و رباعيات»، «ماخ اولا»، «شعر من»، «شهر شب و شهر صبح»، «ناقوس قلم انداز»، «فرياد های ديگر و عنكبوت رنگ»، «آب در خوابگه مورچگان»، «مانلی و خانه سريويلی»،
«كندوهای شكسته» (داستان)، «آهو و پرنده‌ها» (شعر و قصه براي كودكان)، «توكايی در قفس» (شعر و قصه براي كودكان).
از او آثار تحقيقي، نامه‌ها و يادداشت‌هايي نيز بجا مانده‌اند كه عبارتند از:
«دونامه»، «ارزش احساسات»، «تعريف و تبصره و ياددااشت های ديگر»، «دنيا خانه من است»، «نامه‌های نيما به همسرش - عاليه جهانگير»، «حرف های همسايه»، «كشتی توفان»، «مجموعه كامل اشعار»(تدوين توسط سيروس طاهباز).




ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

زمستان1336

-----------

سرودی که فروریختن دیوار برلین را بیاد می‌آورد

Wed 11 11 2009 - 13:04

نسیم تغییر

راه می‌افتم از مسکو
تا پارک گورکی
در حالی که گوش به نسیم تغییر سپرده‌ام

شب تابستانی اوت
سربازان در گذرند
در حالی که گوش به نسیم تغییر سپرده‌اند

جهان دارد نزدیک می‌شود
می‌پنداشتی آیا
که می‌توانیم ما مثل برادر، نزدیک باشیم به یکدگر

آینده در هوا موج می‌‌زند،
می‌توانم همه‌جا حس‌اش کنم
درحالی که با نسیم تغییر می‌شکفد

مرا با خود به جادوی لحظه ببر
در شبی افتخارآمیز
هنگام که نسل فردا رویا می‌ورزد
در نسیم تغییر

از خیابان می‌گذرم
خاطرات دور
برای همیشه در گذشته دفن گشته‌اند

نسیم تغییر، مستقیم
به صورت زمان می‌وزد همچو بادی توفانی
که ناقوس ‌آزادی را
برای آرامش ذهن به صدا در می‌آورد

بگذار بالالایکای تو بخواند
آنچه را گیتار من می‌خواهد بگوید.



فروپاشی دیوار برلین پس از ۲۰ سال




توبه‌ها را بشکنید، آمد بهاران
( اجرای موسیقی توسط یک دختر ۶ ساله ایرانی)

Tue 10 11 2009 - 9:09

ویدیو اجرای بی‌نظیرموسیقی توسط یک دختر ۶ ساله ایرانی با همراهی خواهرش در آرامگاه باباطاهر



http://www.youtube.com/watch?v=KbQ3CneOgoY&feature=player_embedded

توبه‌ها را بشکنید، آمد بهاران
میخانه‌ها را وا کنید ای بــاده‌خـــواران
پیمانـه را احیـا کنیـد ای مـی گساران
باده در ساغر کنید، توبـه‌ای دیگر کنید
خرقه از تن برکنید، توبه‌ها را بشکنید
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران
یادی از آئین مستانی کنید، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه‌گردانی کنید، مست پنهانی کنید
روز و شب معشوقــه‌بــازی‌های عــرفــانی کنید
مــست پنهـــــانی کنیــد، همچـون خمـــــــاران
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران
عاشقان غوغا کنید، بر دل شیدا کنید
یک نفس گر می‌توان ساغر زدن، پس چرا اندیشه‌ی فـردا کنید
غصــه از ســر وا کنید، پیمــانه را احــیا کـنیـد، ای بی‌قـــراران
توبـــه‌هــا را بشکنیـــد آمـــد بهـــاران

حق ایران صلح و آزادی است

Wed 04 11 2009 - 9:09

این نبود آنچه می‌خواستم، پاسخ اعتماد این نبود!



سرود بیشماران

Tue 03 11 2009 - 17:09

موسیقی : کامران تندر
شعر: آبتین کاوه

ما جنبش سبزیم، ما لاله سرخیم
ما رویش خاکیم ، فصل بهارانیم

خارو خسان را گو‌، این ناکسان را گو
نی باد و خاشاکیم، طوفان غرانیم

ما بیشمارانیم‌، ما بیشمارانیم
ما بیشماران، بیشماران ، بیشمارانیم، ما بیشمارانیم

ما کوبش پتکیم بر قفل استبداد
خشم خداوندیم ما دست یزدانیم

گر دیو استبداد برما شبیخون زد
بر رخش ‌آزادی چابک سوارانیم

ما بیشمارانیم‌، ما بیشمارانیم
ما بیشماران، بیشماران ، بیشمارانیم، ما بیشمارانیم


ای هموطن برخیز، دستی به من برده
تا تخت دژخیمان ، از بن بلرزانیم

ای قطره دریا شو ، بیخ ستم برکن
ما قطره‌ها با هم ، سیل خروشانیم

ما بیشمارانیم‌، ما بیشمارانیم
ما بیشماران، بیشماران ، بیشمارانیم، سیل خروشانیم


شاملو: آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند

Fri 30 10 2009 - 13:15

شعری از زنده‌یاد شاملو: ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو

ترانه‌ی بزرگ ترين آرزو

آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست
که حضور ِ انسان
آباداني‌ست.


همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره‌يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ

غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.


آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
کوچک‌تر حتا
از گلوگاه ِ يکي پرنده!


دی ۱۳۵۵
رم

از دفتر دشنه در دیس

شعر با صدای شاعر


سر اومد زمستون به یاد امیرجوادی‌فر

Mon 26 10 2009 - 10:31

زمهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و ستم نخواهد ماند





ای شیر زن، نام نیکت جاودان

Thu 22 10 2009 - 11:22

برای ندا آقا سلطان

مستند ی تکان دهنده از ایران سال ۱۳۸۸

Thu 22 10 2009 - 11:12

مستندی تکان دهنده از وقایع بعد از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری در ایران : کشتار و تیراندازی به مردم بی دفاع توسط بسیجان و سپاه!

ویدیو اول


ویدیو دوم

ویدیو سوم

ویدیو چهارم


ویدیو پنجم

ویدیو ششم

ترانه " رعنا" : اجرایی از گروه رستاک

Wed 21 10 2009 - 9:15



تظاهرات دانشجویان دانشگاه ‌آزاد کرج ( چند ویدیو)

Tue 20 10 2009 - 14:03

بر اساس گزارش‌های ویدیویی منتشر شده در یوتیوب و فیس بوک، داشجویان دانشگاه آزاد کرج امروز ۲۸ مهرماه دست به تظاهرات زدند. دانشجویان در حمایت از جنبش سبز بر علیه دولت احمدی‌نژاد شعار می‌دادند:

یا حسین، میرحسین،
دولت کودتا ، استعفا، استعفا
ما بچه‌های جنگیم ، بجنگ تا بجنگیم




دانشجوی با غیرت، حمایت ، حمایت








نه شرقی، نه غربی، دولت سبز ملی




ویدیو اعتراض دانشجویان نسبت به حضور صفار هرندی در دانشگاه تهران

Tue 20 10 2009 - 13:58

سخنرانی صفار هرندی با اعتراض گروهی از دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران روبرو شد. این دانشجویان که در اعتراض به تقلب انتخاباتی و خشونت نیروهای سرکوب نسبت به اعتراضات مردم در هنگام سخنرانی هرندی شعار می‌دانند. دانشجویان شعار می‌دادند " قاتل برو بیرون" " صفار برو گمشو" . به گزارش امیرکبیراعتراض دانشجویان باعث خشم و عصبانیت صفارهرندی و نزدیکان وی شد.


ایران شعری از مهرانگیز رساپور

Thu 15 10 2009 - 14:09

ایران من ای مایه‌ی فخرِ دل و جانم

نامت چو نفس دَم به دَم آید به زبانم

ای چون گل افتاده به چنگالِ خزانم

همچون دگرعشاقِ تو بی پرده برآنم


تا داد ازاین قومِ جهالت بستانم


تو فاتح تاریخی و دیرینه‌ی مایی

تو نغمه‌ی لالایی دوشینه‌ی مایی

ما جمله چو تصویر و تو آیینه‌ی مایی

ما جمله تهیدست و توگنجینه‌ی مایی


میراثِ گرانمایه‌ی رنج پدرانم


بوی نفس عشق ز عطر بدن توست

هر ذره‌ی من عاشق ذرات تنِ توست

امیدِ من از فاجعه بیرون شدن توست

چشمِ قلم ام گریه کنان در مِحَن توست


زیرا بجز آغوش تو را عشق ندانم


دشمن که بُوَد خائن و سازنده‌ی این جنگ

فرزند دروغ است و به تن خرقه‌ی نیرنگ

با دزدی شرعی زده بر هستی ما چنگ

با این همه، چیزی نخریده است بجز ننگ


از منبر تزویر به خاک‌اش بکشانم


هرچند تو را شوکتِ پیشینه نه برجاست

گر دامنت ازکشته‌ی عشاق چودریاست

پیوسته براین باش که تا نام ز دنیاست

خوش ماندنِ جاوید، برازنده شما راست


اما تومپندار که من بی تو بمانم


با خاکِ گهربار تو میثاق گذارم

جان جز به رهِ عزتِ نامت نسپارم

قربانِ تو گشتن، همه این بوده شعارم

پیمان شکنی ازدلِِ خود یاد ندارم


زین پیش همین بوده و زین بعد همانم

احسنت به بیداریِ این نسل جوانت

آگاهی و هشیاری مردان و زنانت

وان دشمن ابله که نفهمیده توانت

وحشت زده لرزیده ز تحسین جهان‌ات


زودا که به فرجامِ سیاه‌اش بنشانم


اِستاده که در راهِ بقای تو بمیرم

فرزند تو ام، بی خِردان را نپذیرم

درپیش بجز راهِ نجاتِ تو نگیرم

عمالِ ستم، گر که ببندند به تیرم

در رنج تو خاموش نشستن نتوانم





غزلی کیگلی از گیل آوایی با تصاویری از گیلان

Thu 15 10 2009 - 13:50

سبزهای شیراز همزمان با حضور احمدی‌نژاد(ویدیو)

Tue 13 10 2009 - 14:33

سبزهای شیراز روز ۲۰ مهر همزمان با حضور احمدی‌نژاد در خیابان ملاصدرا از وی با شعارهای مرگ بر دیکتاتور و احمدی حیا کن، شهر منو رها کن استقبال کردند.



شعارها: مرگ بر دیکتاتور
شیرازی می‌میرد ، ذلت نمی‌پذیرد!
احمدی حیا کن، شهر منو رها کن!


گفت‌وگوی حنا مخملباف با نرگس کلهر(ویدیو)

Tue 13 10 2009 - 12:39

نرگس کلهر، دختر مهدی کلهر مشاور محمود احمدی نژاد با فیلمی در محکومیت شکنجه در فستیوال حقوق بشر نورنبرگ المان شرکت کرده بود، حنا مخملباف در این فستیوال با او درباره پیوستنش به جنبش سبز گفتگو کرد.

ایران زیبا

Tue 13 10 2009 - 12:33



همراه شو عزیز

Mon 12 10 2009 - 12:48

همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود!


اعدام مجازات نیست، انتقام است! (ویدیو: مراسم روز جهانی کودک در تهران)

Mon 12 10 2009 - 12:01

مجازات اعدام و به ویژه اعدام کودکان غیرانسانی‌ترین شکل تعدی سلب حیات و زندگی انسان است. کودکان مجرم نیستند بلکه تنها انعکاس سرکوب و خشونت اعمال شده بر روح و جسم خویش هستند. پرداختن به جرم کودکان قبل از تلاش در جهت حذف علل و عوامل بروز آن /خشونتی علیه آنان است. ما خواهان تغییر فوری قوانین و لغو مجازات اعدام هستیم.



انسان‌هایی که روزی هزار بار می‌ميرند

شماره اول


شماره دوم


شماره ۳


دلارا دارابی


هشتاد و یک سال از تولد سهراب سپهری گذشت

Tue 06 10 2009 - 17:10

سهراب سپهری روز ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان چشم به جهان گشود . او خود در شعر " صدای پای آب" چنین می‌نویسد‌‌‌‌:

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه


سهراب سپهری، تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌اش را در زادگاهش به پایان رساند و سپس وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ در رشته نقاشی موفق به احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گردید. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. سهراب سپری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

image

سهراب سپهری در دی ماه سال ۱۳۵۸ برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال به ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست.
آرامگاه این شاعر برجسته معاصر ایران در روستای مشهد اردهال کاشان است.

آثار ادبی شاعر:
دفترهای شعر " مرگ رنگ"(تهران ۱۳۳۰)، زندگی خابها( سپهر ۱۳۳۲)، آوار آفتاب ( تهران ۱۳۴۰)، شرق اندوه ( تهران ۱۳۴۰)، صدای پای آب ( مجله ارش ۱۳۴۴)، مسافر ( مجله آرش ۱۳۴۵)، حجم سبز( روزن ۱۳۴۶)،ما هیچ ما نگاه (تهران ۱۳۵۶)، هشت کتلب ( طهوری ۱۳۵۶)، منتخب اشعار ( طهوری ۱۳۶۴ )





شعر " ندای آغاز" از کتاب حجم سبز



کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟




آسمان مال من است




صدای آمریکای لاتین زندگی را بدرود گفت

Sun 04 10 2009 - 11:38

«مرسدس سوسا»، خواننده آرژانتینی، که جهان اورا «صدای آمریکای لاتین» می‌شناخت، زندگی را بدرود گفت. او مدت‌ها بیمار بود و آخرسر روز یکشنبه در سن ۷۴ سالگی در بوئنس‌آیرس درگذشت. همه‌ی جهان سوگوار این خواننده بزرگ مردم هستند.

«مرسدس سوسا»، خواننده‌ی آهنگ‌های فولکور در سال ۱۹۳۵ به دنيا آمد. او سنتهای فولکلوريک موسيقی آرژانتين را همراه با موسيقی فولکلور سراسر آمريکای لاتين روايت می‌کند. در سال ۱۹۷۸ تبعيد شد اما پنج سال بعد، به عنوان يک قهرمان ملی، به کشورش باز گشت.

سوسا با آهنگ «گراسیا آ لا ویدا» (Gracias a la Vida) در دنیا مشهور شد:




سرو آزاد - ساخته پرویز مشکاتیان

Sun 04 10 2009 - 0:15

آواز: سپیده رئیس السادات
شعر: ه.ا. سایه

امشب همه غمهای عالم را خبر کن !
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین !
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !
ای میهن، ای داد !
از آشیانت بوی خون میآورد باد !
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است !
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای میهن، ای غم !
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد …
ای میهن، ای پیر
بالندهی افتاده، آزاد زمینگیر !
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای میهن ! در اینجا سینهی من چون تو زخمی است ...
در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،
دمادم، دمادم

ویدیو‌های "ما همه یک نداییم، ما همه یک صداییم"

Tue 29 09 2009 - 10:11

ویدیوهای اجرای کار ابتکاری ((ما همه یک نداییم، ما همه یک صداییم)) در تظاهرات سازمان ملل

در روزهای ٢٣ و ٢٤ سپتامبر، کاروان های صلح و آزادی در کنار هم میهنان و غیر ایرانیان آزادیخواه با خواست آزادی و دموکراسی برای ایران و در اعتراض به حضور محمود احمدی نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل با جدیت و انجام کار در تظاهرات نیویورک شرکت کردند.

‌‌ بنابر برنامه‌ی پیشین کاروان‌ها و در همکاری با کمیته همبستگی برای پیشبرد دموکراسی در ایران، معترضین همانند هموطنانشان در پاریس در نیویورک فریاد برآوردند: ((ما همه یک نداییم، ما همه یک صداییم))

اجرای این برنامه در دو ویدیوی زیر ثبت شده است:

ویدیو نخست:



ویدیو دوم:



ابی: بسه تن دادن به نابرابری

Tue 29 09 2009 - 9:05



" شمالی" ترانه‌ای با صدای عمادرام

Sun 27 09 2009 - 8:53


وداع....با صدای زیبا شیرازی

Sat 26 09 2009 - 9:01


ویدیو سخنرانی احمدی‌نژاد در سازمان ملل متحد

Thu 24 09 2009 - 6:29

در جریان این نطق بسیاری از کرسی‌های مجمع عمومی خالی بود و نمایندگان برخی از کشورهای غربی و همچنین لبنان نیز با ترک جلسه خالی ماند.



ویدیو‌های اعتراضات مردم به حضور احمدی‌نژاد در سازمان ملل متحد

Thu 24 09 2009 - 6:12

تظاهرات در نیویورک













اعتراض در شهر کلن



اعتراض در اشتوتگارت، هایدلبرگ، کارلزروهه ( آلمان)




برای نداهای آزادی

Wed 23 09 2009 - 9:21

به یاد پرویز مشکاتیان

Tue 22 09 2009 - 9:15

در سوگ نوازنده و آهنگساز برجسته، پرویز مشکاتیان چگونه می‌توان نشست؟ ترانه " همراه شو عزیز ، تنها نمان به درد " همچنان طنین‌انداز است. اثری که به همراه سازنده‌اش جاودانه می‌ماند.

مشکاتیان از اهالی نیشابور خراسان و آهنگساز و موسیقیدان و نوازنده برجسته سنتور و پژوهشگر و استاد دانشگاه بود.

ترانه همراه شو، عزيز"، سروده زنده ياد "پرويز مشكاتيان" با عنوان "رزم مشترك " پس از انقلاب با صدای "محمدرضا شجريان" خلق و اجرا شد. سال‌ها نام سراینده این ترانه به نام " برزین آذرمهر" شناخته شده بود که چند سالی‌ست که مشخص شده که"برزین آذر مهر" همانا موسیقیدان و نوازنده و آهنگساز برجسته " پرویز مشکاتیان " است.

این ترانه توسط گروه عارف به همراه هنرمندانی چون : حسين عليزاده ، پرويز مشكاتيان ، جمشيد عندليبي ، محمد فيروزی ، ناصر فرهنگ‌فر ، فرخ مظاهری ، اردشير كامكار به همراه صدای زیبای شجریان به اجرا درآمد.

متن كامل اين ترانه چنين است:

همراه شو عزيز
همراه شو عزيز
تنها نمان به درد
كاين درد مشترك
هرگز جدا جدا، درمان نميشود
دشوار زندگي، هرگز براي ما
دشوار زندگي، هرگز براي ما
بيرزم مشترك، آسان نميشود
تنها نمان به درد
همراه شو عزيز
همراه شو، همراه شو، همراه شو عزيز/ همراه شو عزيز
تنها نمان به درد
كاين درد مشترك
هرگز جدا جدا، درمان نميشود
دشوار زندگي، هرگز براي ما
بيرزم مشترك، آسان نميشود





به یاد مشکاتیان



ویدیوهای روز قدس و حضور جنبش سبز در تهران، اصفهان و شیراز

Fri 18 09 2009 - 10:45

تهران روزقدس:
نه غزه ، نه لبنان ، جانم فدای ایران،
ما اهل کوفه نیستیم ، پول بگیریم بایستیم









تهران خیابان آزادی



حد فاصل میدان هفت تیر تا ولیعصر


شعار مرگ بر دیکتاتور



شعار: کروبی حمایتت می‌کنیم . کروبی دستگیر بشه، ایران قیامت می‌شه



سلام بر منتظری درود بر صانعی



تظاهرات روز قدس تهران میدان ولی‌عصر



خیابان کریمخان
بلندگو می‌گوید : مرگ بر اسرائیل، مردم می‌گویند : مرگ بر روسیه




شعار : دیکتاتور، دیکتا‌تور این آخرین پیام است ، ملت سبز ایران آماده قیام است




اصفهان روز قدس
شعارها: نه غزه نه لبنان ، جانم فدای ایران
اعتراف، شکنجه ، دیگر اثر ندارد
نترسید ما همه باهم هستنم




شیراز : روز قدس
شعار: یا حسین میرحسین و سرود یار دبستانی:




©foroneiran.com