نیكی و بدی كه در نهاد بشر است
شادی و غمی كه در قضا و قدر است
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل
چرخ از تو هزاربار بیچارهتر است!
***
ای دل! چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت!
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زآن پیش که سبزه بردمد از خاکت
****
گر کار فلک به عدل سنجیده بُدی
احوال فلک جمله پسندیده بُدی
ور عدل بُدی به کارها در گردون
کِی خاطر اهل فضل رنجیده بدی؟
****
ای دوست! بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
به یاد قربانعلی سلیمانی بخشی، استاد موسيقی مقامی خراسانی
Wed 25 01 2012 - 16:34
حاج قربانعلی سلیمانی، نوازنده شهیر دوتار و استاد پيشكسوت موسيقی مقامی خراسانی، روز يكشنبه، ۳۰ دی ماه ۱۳۸۶ در سن ۸۷ سالگی در قوچان درگذشت.
قربان سلیمانی درسال ۱۲۹۹ در روستای علی آباد قوچان بدنیا آمد. نزد پدرش کربلایی رمضان، که خود از دوتارنوازان مشهور شمال خراسان بود، نواختن دوتار را آموخت.
از نوجوانی شیفته دوتار بود، اما به گفته خودش به خاطر مخالفت یک روحانی،که گفته بود، موسیقی حرام است، دوتار را برای شانزده سال کنار گذاشت. ولی در سال ۱۳۶۲، دوباره نواختن را آغاز کرد.[
حاج قربان در کنسرتهایی در ایران و خارج از ایران مانند پرو، هلند، تونس، ترکیه، بلژیک، انگلستان، سوئیس، کلمبیا، اکوادور، پاناما، فرانسه و چند شهر آمریکا شرکت کرد و یک آلبوم از آثار او منتشر شد.
حاج قربان از سال ۱۳۸۵، که دوتار خود را به پسرش عليرضا سليمانی هدیه کرد، با موسيقی وداع گفت و یک سال بعد درگذشت.
یک خاطره از حاج قربان
بهمن بوستان از کارشناسان موسيقي به نقل از حاج قربان مي گويد: «هر بار لب بالکن مي نشينم و دو تار مي زنم، گنجشکي مي آيد و روي دسته دو تارم مي نشيند من که مي نوازم او هم مي خواند و وقتي از نواختن مي ايستم گنجشک هم خاموش مي شود و با اشاره نگاهم مي کند که بنواز…!»حاج قربان مي گويد: «بايد با ساز مهربان و شکيبا بود. تو عاشق سازي نه ساز عاشق تو. وقتي که ساز و نوايش آدم را گير بيندازد، ديگر نمي تواني از چنگش خلاص شوي. در اين حال است که از خودم بي خود مي شوم. حساب زمان از دستم در مي رود و تمام بدنم خيس عرق مي شود. سازگويي بال درمي آورد، خودش را به اين طرف و آن طرف مي کشد. سيم هايش جان مي گيرند و با هر پنجه من به فرياد درمي آيند.»
ز درد من بسوزد سینهی تو
شود غمگین دل بیکینهی تو
نباشد تا به چشم خود ببینم
غبار آلودهام آینهی تو
هر کجا رفتی پس از من
محفلی شد از تو روشن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی با لب گزیدن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن ، یاد من کن
بی تو در هر گلشنی
چون بلبل بی آشیان
دیوانه بودم
سر به هر در می زدم
آنگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان، بزمی بپا شد
و اندر آن خلوتسرا
پیمانهها پر از می عشق و صفا شد
چون بشد آهسته شمعی کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری
تا فتد دستی به گردن
یاد من کن
یاد من کن
یاد من کن http://youtu.be/kfGS2oRpwCk
آشنای غریب: فیلمی از زندگی پررنج عشایر کویرجنوب خراسان
Fri 20 01 2012 - 10:16
زن : خسته شدم خیلی خسته شدم!
پیرمرد: آقای احمدی نژاد! ما چه خاکی بر سرمان کنیم.
فیلمی از عشایر کویر جنوب خراسان پس از خشکسالی در منطقه
کاری از حسن ساجدی
اصغر فرهادی به همراه پیمان معادی از ایران، جایزه گلدن گلوب ۲۰۱۲ را برای بهترین فیلم زبان خارجی به خاطر فیلم "جدایی نادر از سیمین" از دست مادونا دریافت کرد.
وی یکشنبه شب در لسآنجلس پس از دریافت جایزه گفت: ... داشتم فکر می کردم که اگر به روی سن آمدم چه بگویم. از کی تشکر کنم از مادرم، از پدرم، از همسر مهربانم، دخترانم، دوستان عزیزم ، از گروه دوست داشتنی فیلمم؟ اما الان فقط می خوام از مردمم بگویم . آنها مردمی واقعا دوست داشتنی هستند
... متشکرم
اصغر فرهادی، کارگردان فیلم "جدایی نادر از سیمین" پس از دریافت جایزه درباره این جایزه گفت : "...خیلی باعث خوشحالی من است. چون این اتقاقات از دو جهت برای من مهم است. اول به خاطر اینکه جایزهای که منتقدان میدهند، زیرا که ما میدانیم که منتقدان آدمهای راحتی نیستند، آدماهای سختگیریند و این اتفاق باعث شد که این فیلم تماشاگر بیشتری در دنیا پیدا کند......به نظرم مردم با یکدیگر مشکلی ندارند. مردم ایران همانطور که گفتم مردم خیلی صلح دوستی هستند. من امیدوارم نه تنها در ایران در هیج جای دنیا انسان دیگر جنگ را نبیند و جنگ چیزی بشود که دیگر فقط مربوط به گذشته باشد."
فیلم: تازه نفسها، مستندی از روزهای پس از انقلاب در ایران
Fri 06 01 2012 - 14:01
تازهنفسها نام مستندی است که کیانوش عیاری در تابستان سال ۱۳۵۸ در حال و هوای پس از انقلاب ساخته است.
این مستند با دیدگاهی واقع گرایانه وضعیت روزهای پس از انقلاب و شور و اشتیاق مردم انقلابی را نمایش میدهد؛ مردمی که به تازگی انقلاب کردهاند و از آزادی و پیروزی خویش سرمستاند.
مستند تازهنفسها مستندی واقعی، زنده و ارزشمند است که تنها با تصاویر و بدون هیچ روایت و توضیحی، اتفاقات و رویههایی را نشان میدهد که به روش دیگری غیر از فیلم قابل ثبت نیستند.
آواز : بیات اصفهان
دستگاه: همایون
شعر: رودکی
اثر: زنده یاد استاد روح الله خالقی
آواز: بانو مرضیه، استاد غلام حسین بنان
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و شاد زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
در خموشیهای ساحل با صدای محمد نوری
شعر از فروغ فرخزاد
Thu 29 12 2011 - 13:44
در خموشیهای ساحل سروده فروغ فرخزاد
شب پريشان می خرامد در خموشيهای ساحل
می تپد در سينه ام دل....تو می آيی تو می آيی
می تراود عطر بوسه از گل سرخ لبانت
می درخشد ديدگانت....چه زيبايی چه زيبايی
می گشايی پرده راز با نگاهی پر ز تشويش
من به گوشت می سرايم نغمه ای از غم خويش
در خموشيهای ساحل اين منم تنهای تنها
خفته در آغوش رويا....چه رويايی چه رويايی...
شب پريشان می خرامد در خموشيهای ساحل
می تپد در سينه ام دل....تو می آيی تو می آيی
می تراود عطر بوسه از گل سرخ لبانت
می درخشد ديدگانت....چه زيبايی چه زيبايی
با صدای : محمد نوری
این ترانه بر روی آهنگی از آمریکای لاتین تنظیم واجرا شده است.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا یا میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
به مناسبت زادروز شاملو: بر آنم کە زندگی کنم، برآنم کە عشق ورزم
Fri 16 12 2011 - 12:23
به مناسبت ۲۱آذر، ۸۶مین سالروز تولد شاعر آزادی احمد شاملو
بر آنم کە زندگی کنم، بر آنم کە عشق ورزم؛
شعر و صدای احمد شاملو
پیش از آنکه پرده فرو افتد،
پیش از پژمردن آخرین گل،
برآنم که زندگی کنم.
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که، باشم.
در این جهان ظلمانی،
در این روزگار سرشار از فجایع،
در این دنیای پُر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند منند،
کسانی که نیازمند ایشانم،
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم؛
شگفتی کنم؛
باز شناسم؛
کهام؟
که میتوانم باشم،
که میخواهم باشم،
تا روزها بیثمر نماند،
ساعتها جان یابد،
لحظهها گرانبار شود،
هنگامی که میخندم،
هنگامی که میگریم،
هنگامی که لب فرو میبندم،
در سفرم به سوی تو،
به سوی خود،
به سوی خدا،
که راهیست ناشناخته
پُر خار، ناهموار،
راهی که ـ باری ـ
در آن گام میگذارم،
که قدم نهادهام،
و سر بازگشت ندارم.
بیآنکه دیده باشم شکوفایی گلها را،
بیآنکه شنیده باشم خروش رودها را،
بیآنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات.
اکنون مرگ میتواند فراز آید.
اکنون میتوانم به راه افتم.
آکنون میتوانم بگویم که:
«زندگی کردهام.»
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
یادی از استاد سنتورنواز؛ فرامرز پایور و رقصهای عامیانه
Sat 10 12 2011 - 8:31
بی بی سی / محمود خوشنام
هجدهم آذر ماه جاری، دومین سالروز درگذشت فرامرز پایور، سنتور نواز و آهنگساز برجسته ایرانی است. پایور از نادر نوازندگانی بود که می توان به جرئت او را "کمال یافته" نامید.
او در ساختن و تنظیم آهنگ نیز ید طولائی داشت. آفریده هایش همه در عین وابستگی به ریشه های موسیقی سنتی، رنگ و بوئی نوآورانه دارد. این آهنگ ها، در اجرا، از سازآرائی و مهارت های تکنیکی او بهره مند می شد و جاذبه ای افزون پیدا می کرد.
او در کلاس صبا و پس از چندی در جریان همکاری های مستمر با او پرورده شده بود و همان دقت و ظرافت استاد را در نواختن و ساختن به کار می گرفت.
پایور پس از مرگ صبا، در سال ۱۳۳۶، از محضر بعضی از ردیف شناسان نام آور چون "نورعلی خان برومند" و "عبدالله دوامی" نیز بهره گرفت. ولی هم چنان زیر تاثیر صبا باقی ماند و چون او، با موسیقی سنتی نه متعصبانه، که نوآورانه برخورد می کرد.
از صبا که بگذریم آثار پایور را با کارهای هیچ آهنگساز دیگری نمی توان مقایسه کرد. این آثار همه مهر ویژه پایور را دارد و شنیدن نخستین میزان ها که صدای سنتور در آن ها، بر همه صداهای دیگر غلبه دارد، می توان او را بازشناخت.
سازآرائی های او در گروه سازهای ملی که خود بنیاد کرده بود، صدادهی یک ارکستر بزرگ را پدید می آورد.
او با یاری همین سازآرائی ها قطعات ضربی دل انگیزی در فرم پیش درآمد و چهار مضراب و رنگ ساخته که سخت دلنشین و برانگیزاننده است. همین شیوه را در تنظیم آثار "صبا، رکن الدین خان مختاری، درویش خان و مهرتاش" به کار زده و کلی بر جاذبه آن ها افزوده است.
آثار سال های پایانی
و اما درباره کارهای عامیانه ای که از پایور در سال های پایانی زندگیش به ضبط رسیده و در آلبوم "هفت پیکر" انتشار یافته کمتر سخن گفته شده است.
هفت پیکر که با الهام از منظومه معروف نظامی گنجوی فراهم آمده، علاوه بر پیش درآمد در ماهور و مقدمه در چهارگاه، نه فقره از رقص های اقوام مختلف را در بر دارد.
این رقص ها که با تکیه بر سبک و شیوه رایج رقص نویسی در سرزمین های مختلف ساخته شده به ترتیب عبارت است از: رقص های هندی، عربی، یونانی، چینی، خوارزمی، ایرانی، اسلاو، تاتار، و سرانجام رقص گروهی.
آلبوم هفت پیکر بخش دومی نیز دارد که شامل رنگ های عامیانه معروف ایرانی است.
پرداختن به موسیقی عامیانه شهری را بیشتر آهنگسازان و تنظیم کنندگان دون شان خود می دانند و معمولا آن ها را به عنوان مبتذلات پس می زنند. حال آن که بخش بزرگی از جامعه با این "رنگ ها" و قطعات ضربی زندگی می کنند. پایور با تکیه بر اهمیت جامعه شناسانه این رنگ ها و تصنیف های عامیانه یک بار در سال ۱۳۶۳ به سراغ آن ها رفت و در کتابی با عنوان "شهر آشوب" انتشارشان داد. همین قطعات بود که چند سال بعد از سوی انتشارات ماهور به صورت سی دی نیز به بازار آمد.
گفتنی است که استاد تاثیرگذار پایور، یعنی ابوالحسن صبا نیز به اجرا و ضبط آهنگ های عامیانه شهری علاقه بسیار داشت و بی اعتنائی به فرهنگ عامه را سبب از میان رفتن بسیاری از نغمات مردمی می دانست. بدینگونه فرامرز پایور می تواند پژوهشگر موسیقی ایران نیز نامیده شود. او علاوه بر آهنگ های عامیانه، تصنیف های قدیمی دوره قاجار را از زبان عبدالله دوامی، بیرون کشیده و آن ها را ضبط کرده و از خطر نابودی در امان نگاه داشته است.
با خالكوب ستاره ها
بر تاريكی دست ها
عابران به سوی تو بال می زنند
می آيند
تا در حياط خانه تو
گل های پژمرده خود را بكارند
و تو از راهی می رسی
كه پريشانی دور می شود...
تو اينهمه نزديك بودی و اينهمه دور به نظر می رسيدی!
پس پلك هايمان بودی، و ديده نمی شدی!
درهايت را باز كن
ما ايستاده ايم
خيابان های تو ما را پيش می برد
ما می آئيم
تا جای واژه نارنج نارنج
و جای هوا هوا بنشانيم
و در شعری زنده شناور باشيم...
تو نخستين حرفی
كه نخستين برگ های بهاری به زبان می آرند
نخستين نانی
كه پس از جنگی شوم
از تنور دهكده ای خارج می شود
نخستين نامی
كه بر بچه زندگی می گذاريم...
در هايت را باز كن
ما می آئيم
با عكس جوانی تو
در جيب پاره مان
و هر چه كه نزديك تر می شويم
تو جوان تر و زيباتر می شوی
درهايت را باز كن
هر چه نشانه است در كف مان
خانه توست
ای آزادی.
"داد خواهیم این بیداد را" به یاد داریوش و پروانه فروهر
Tue 22 11 2011 - 13:25
زهر تلخ فاجعه قتل،های زنجیرهای در رگهای زمان جاریست!
سیزده سال پیش در شامگاه ۱ آذر ۱۳۷۷ داریوش فروهر و همسرش پروانه مجد اسکندری در منزل مسکونیشان در خیابان هدایت تهران به قتل رسیدند. قتل فروهرها چند روز بعد با کشف قتلهای محمد حعفر پوینده ، محمد مختاری و مجید شریف همراه شد.
نوروز می رسد
من از زبان برگ
من از زبان جاری سبز درخت ها،
پرواز ابر
نجوای چشمه سار
من از زبان رویش نرگس به دستها
من از نگاه شقایق
من از نوای دلکش سبزی فروش شهر
من از ترانه ی فیروز سرخ پوش
پرواز چلچله، رقص شکوفه ها
از هفت سین
از برگ سبز بید
می خوانم این پیام
نوروز می رسد
با کوله بار عشق
از کومه های دور
گلریز و گل فشان
می خوانم این ترانه و فریاد می زنم:
آزادی، ای عزیز ترین عشق
آزادی ای شریف ترین چیز
بر لاله زار میهنم، ایران
در اهتزاز باش
بنان: ترانههای "هستی" و "دگر چه میخواهی"
Mon 14 11 2011 - 13:57
هستی
هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو ، افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی
ز هستی ، نصیبم بود درد بی نهایت
چنان نی ، ندارم سر شکوه و شکایت
چرایی غمین ، اقامت گزین به درگاه می فروشان
گریز از محن ، چو من ساغری بزن ، ساغری بنوشان
هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی
ای دل ، چه ز جانم خواهی ، ای تن ، ز چه جانم کاهی
ترسم که جهانی سوزد ، از دل چو بر آرم آهی
به دلم نه هوس ، نه تمنا باشد ، چه کنم که جهان همه رویا باشد
بگذر ز جهان همچون من ، افشان به جهانی دامن
بزمم سیه اما سازد جمع دگران را روشن
هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو ، افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی http://youtu.be/dPq2d8lDrec
دگر چه می خواهی
مرا ز چشمت افکندی دگر چه می خواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی
ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی
به دلم از سوز عشقت آذرها دارم
ز غمت بر جان زارم اخگرها دارم
به عشقت ای گل دل بستم دگر چه می خواهی
من از تو پیمان بشکستم دگر چه می خواهی
کنون که از پا افتادم در این سرای غم
بیا بگیر ای مه دستم دگر چه میخواهی
در دل شب اخگر بارم تا روشن گردد شام تارم
گر بشکستی پیمانت را من از مهرت کی دل بردارم
مرا ز چشمت افکندی دگر چه میخواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی
ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجررو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه
پاییز لالایی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
فصل پاییز و وقتیکه برگ درختا میمیرن
خاطره های نیمه جون باز دوباره جون میگیرن
افتادن برگارو از شاخه تماشا میکنم
وقتی که امروز میمیره تکیه به فردا میکنم
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجررو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه
پاییز لالا یی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا
رضا مقصدی: ققنوس در آتش
به قامت بلند حماسه و عشق: احمد شاملو
Wed 26 10 2011 - 10:59
دوم مردادماه امسال برابر بود با دوازهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو، شاعر آزادی.
رضا مقصدی در آستانه دوازدهمین سالگرد شاعر نوشت :
در آستانهی دوازدهمین سالگرد ِ از دست دادن عزیزِ شعرِ پارسی ایستادهایم.
این شعر سالها پیش در اسپانیا با یادِ این «یار، این یگانهترین یار» نوشته شده است.
در آنجا دو چیز بیش از هر چیز مرا به جانبِ خود میخواند: «ماه» و "گارسیا لورکا" .
در ساحل، در دیدارهای مهربان با ماه، پیاپی صدای هوشُربای شاملو با کلامِ شورانگیزِ لورکا در جانم میریخت و مرا تا دور، تا لحظههای پرشور میبُرد.
نخستین سطرهای این شعر در زیر منشورِ نورِ ماه و در آن ساحل، بر کاغذ نشست، سپس در سال 76 در «دفتر هنر» ویژهی احمد شاملو به سردبیری مهربانم «بیژن اسدیپور» در امریکا انتشار یافت.
در این لحظه، با بهرهگیری از کلامِ فاخرِ «سایه» ی عزیزم، به آن «بامدادِ» همیشه میگویم:
یادِ دلنشینت، ای امیدِ جان
هر کجا روم، روانه با من است
ققنوس در آتش
به قامتِ بلندِ حماسه و عشق :
احمد شاملو
..... پس
واژه را دوباره فرا خواند
تا از فرازِ عاطفه ی ابر، بگذرد
وز نور
وز غرور
جامی به سربلندیِ آوازِ عاشقان
بردارد
تا بامداد، بر سر ما خیمه گُسَترد.
همواره یک پرنده
بر شانه ی ستبرِ بلندش
رو سوی روشناییِ یکدست
آوازهای تازه به لب دارد.
این کیست؟ از کدام تبار است؟
وقتی که برف را
بر حرف و بر هِجای جهان
می بیند
ما را به میهمانیِ خورشید می بَرَد.
گندم
صدای ماست
شادی
جوانهاش.
آن جا که آسمانِ زمان، خالی
از بوسهی برهنهی باران است
بر ریشه های تشنهی ما
می بارد.
در کارگاهِ هستی
− این آفریدگار −
بومی ز خاک دارد
رنگی ز شاعرانگیِ افلاک
مضمونی از مناظرِ انسان.
هر جا که عشق
از آبیِ یگانهاش خالی ست
آوازی از سپیده دمان است.
دیریست " آن کلامِ مقدس "
با پیکرِ نشسته به خاکستر
در شعلههای آتش
می سوزد.
شادا
ققنوس را بشارتِ او زنده می کند.
گیتارهای تاریک!
گیتارهای درد!
«اسپانیا» ترانه ی «لورکا» را
چون باغی از انار به جانش ریخت.
فریادِ «بامداد »
اما
میانِ زخمِ دلِ ما
ایستاده است.
اسپانیا ۱۹۹۷
به یاد عماد رام : بهار من گذشته شاید!
Tue 18 10 2011 - 15:06
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی... چه بوده ان گناه من که یار من نمی شوی... بهار من گذشته شاید... شکوفه جمال تو شکفته در خیال من... چرا نمکنی نظر به زردی جمال من... بهار من گذشته شایدترانه سرا..
محسن شریفیان و حبیب مفتاح بوشهری
آهنگ فانک از مجموعه پار و پیرار کار مشترک محسن شریفیان و حبیب مفتاح بوشهری - موسیقی بوشهر - موسیقی محلی - کلن آلمان http://youtu.be/c4gmTNJK0t4
محسن شریفیان(زاده ۱۳۵۴ در بندر بوشهر) خواننده، نوازنده، آهنگساز و پژوهشگر موسیقی ایرانی است.او فارغ التحصیل در رشته علوم اجتماعی با گرایش پژوهشگری اجتماعی است. محسن شریفیان نوازندگی سازهای موسیقی بوشهر را با ساز نیانبان و نیجفتی از سال ۱۳۷۱ شروع و در سال ۱۳۷۲ با تشکیل گروه موسیقی لیان فعالیت حرفهای خود را آغاز کرد.
شریفیان از سال ۱۳۷۴ فعالیت پژوهشی خود را در زمنیه موسیقی جنوب کشور با چاپ اولین مقاله خود در هفته نامه آینه جنوب آغاز کرد. کتابهای " اهل زمین؛ موسیقی و اوهام در جزیره خارک (انتشارات قلم آشنا ۱۳۸۱ و ۱۳۸۴) و*کتاب دلیران خاموش (انتشارات آینه جنوب ۱۳۸۸) از جمله تالیفات وی هستند.
نِعمتالله آزموده معروف به آغاسی در سال ۱۳۱۸ خورشیدی در دزفول به دنیا آمد. او از خوانندگان موسیقی عامه پسند دوران پیش از انقلاب ایران به شمار میآید.
ترانههای آمنه و لب کارون به همراه شیوهٔ رقص بندری او موجب محبوبیت بسیار وی در میان مردم شد.
آغاسی در روز شنبه ۱۴ آبانماه ۱۳۸۴ خورشیدی بر اثر سکته مغزی در سن ۶۶ سالگی در کرج درگذشت و در گورستان امامزاده طاهر این شهر به خاک سپرده شد.
فیلم ویدیویی " در عمق کارون" به مناسبت سالروز تولد نعمت اله آغاسی توسط گروه راش، تهیه و پخش شده است. تصاویر شهری این فیلم ویدیویی مربوط به تهران، آبادان و اهواز است.
کیانوش آسا متولد کرمانشاه، دانشجوی ترم چهارم کارشناسی ارشد رشته مهندسی شیمی در دانشگاه علم و صنعت ایران بود. او در جریان تظاهرات روز دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در میدان آزادی تهران ناپدید شد و روز ۳ تیر ماه ۱۳۸۸ در سردخانهٔ پزشکی قانونی توسط خانوادهاش شناسایی شد، آسا در اثر اصابت دو گلوله توسط لباس شخصیها جان باخت.
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بيداری ستاره، در چشم جويباران
آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت، خاموشي ِ جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
ای جويبار ِ جاری ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاری مهري نشسته!" گفتم :
"بيرون نمیتوان کرد، حتی به روزگاران"
بيگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران
مختومقلی که به فراغی تخلص داشت ۲۷۸سال پیش، روز هیجدهم ماه مه در روستایی واقع در حاشیه رودخانه اترک، در خانوادهای با فرهنگ به دنیا آمد.
پدرش دولت محمد آزادی، یکی از نخبگان فرهنگی ترکمن بود. و با ادب و شعر فارسی آشنایی داشت. هم او بود که مختومقلی را برای تحصیل به بخارا فرستاد. مختومقلی در همان سالهای نخست زندگی خود با آثار مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی آشنا شد. او از همان کودکی شعر میسروده و میگویند که استعداد ویژه وی در سرایش شعرسبب شد که پدرش را به اعزام مختومقلی به بخارا ترغیب کند. او در بخارا دانش خود را از زبانهای عربی، فارسی و ترکی تعمیق برد و سخنوری را آموخت.
آثار مختومقلی نه تنها از ارزش ادبی بسیاری برخوردار است، بلکه تاثیری عمیق بر ادبیات کتبی ترکمن دارد. تا پیش از تولد مختومقلی، ادبیات مدون ترکمنی وجود نداشته است. اما این اشعار اوست که نه تنها برای نخستین بار بنیانهای چنین ادبیاتی را بنا میکند، بل الگویی میشود برای نسلهای بعدی شاعران ترکمن که به الهام از او به زبان ترکمنی شعر بسرایند.
از جیحون تا خزر
شعر: مختومقلی فراغی
ترجمه: ع. دیه جی
چه سرزمینیست
از رود جیحون تا کرانه خزر
صحرایش جولانگاه باد ترکمن
و کوه «قره داغ»
جوشش آور سیل ترکمن است
غنچه های این سرزمین
سیاهی چشمان من است
اشتران نر و مادینه اش در جنب و جوش
و گلهای رنگارنگش
می شکفد در ییلاق سرسبز
صحرای غرق ریحان ترکمن براستی که دیدنیست
سایه های مرحمت بارش الحق که ستودنیست
بوی عنبر به هر سو افشان
پریانش با جامگان رنگارنگ
در مرغزار خرامانند
صاحبان این سرزمین با شکوه
که ایل ترکمن در آن ماوا گزیده
بزرگان و ریش سپیدانند
آنها فرزندان دلاورمردانند
همزاده «گور اوغلی»
سرمست و پر آشوب!
و دست هیچ شکارگری
در دشت و دمن
به شیرمرد ترکمن نمی رسد.
باران یکدلی و هماوایی
خاک و سنگها را آب می سازد
و بخت ترکمن اوج می گیرد
آنگاه که همگان دور یک سفره گرد آیند
سوار بر اسب که می شود
غوغایی در دلش بپاست
با نیم نگاهش کوهها مبدل به لعل می شود
و جوشش رودخانه اش سیلی از عسل.
و هیچ سدی را توان مقاومت نیست،
در مصاف سیل ترکمن!
در روز رزم به غفلت خوار نمی ماند
در نفرین و شورچشمی گرفتار نمی ماند
به دور از بلبل زرد رخسار نمی ماند
هماره عنبر می افشاند
گل ترکمن!
تیره ها و طوایف یاور و برادر هم
اقبال همراهشان، نور حق یارشان
دلاورمردانش سوار بر اسب
رهسپار میدان رزم می شوند
سرشار پیروزیست نبردهای ترکمن
سرافراز و پیروز،بی حسرت و سوز
صخره ها را در هم شکسته
بندها را از هم گسسته
به پیش می رانند
و مختومقلی چشم دوخته بر آنان
با دلی آکنده از سخن
چنان زبان ایل ترکمن
سخن می راند.
به شیرمرد ترکمن نمی رسد.
باران یکدلی و هماوایی
خاک و سنگها را آب می سازد
و بخت ترکمن اوج می گیرد
آنگاه که همگان دور یک سفره گرد آیند
سوار بر اسب که می شود
غوغایی در دلش بپاست
با نیم نگاهش کوهها مبدل به لعل می شود
و جوشش رودخانه اش سیلی از عسل.
و هیچ سدی را توان مقاومت نیست،
در مصاف سیل ترکمن!
در روز رزم به غفلت خوار نمی ماند
در نفرین و شورچشمی گرفتار نمی ماند
به دور از بلبل زرد رخسار نمی ماند
هماره عنبر می افشاند
گل ترکمن!
تیره ها و طوایف یاور و برادر هم
اقبال همراهشان، نور حق یارشان
دلاورمردانش سوار بر اسب
رهسپار میدان رزم می شوند
سرشار پیروزیست نبردهای ترکمن
سرافراز و پیروز،بی حسرت و سوز
صخره ها را در هم شکسته
بندها را از هم گسسته
به پیش می رانند
و مختومقلی چشم دوخته بر آنان
با دلی آکنده از سخن
چنان زبان ایل ترکمن
سخن می راند.
ترانه کردی با صدای ناظری و همراهی ارکستر سمفونیک ارمنستان
Mon 16 05 2011 - 12:01
فرزاد کمانگر در شرم صبح پر گشود و به ستاره پیوست
Sun 08 05 2011 - 7:33
فرزاد کمانگر در شرم صبح پر گشود و به ستاره پیوست
فرزاد کمانگر: مگر میتوان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما " الف" و " با"ی امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟
شب ، شلاق ، شعر و شکنجه با صدای فرزاد کمانگر
شب، شعر، شکنجه
"دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما ،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."
شب بود، نه از آن شب ها که "گلاویژ" خود را در آیینه "سراب نیلوفر" به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.
شب بود، نه از آن شب ها که "پرتو" بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از "سرتپه و سید فاطمه" آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.
نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار "اسماعیل مسقطی" هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.
از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز "گل ونوشه باغان، لرنژاد" را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.
شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.
تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. "در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد"
تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،
...چشمبند بزن
دستها جلو، دستبند! ... راه بیفت
از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.
حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک... دو .... سه ...چهار... پنج.... شش ....
آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، "خدایا من کجای زمین ایستاده ام..."
و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت ... چقدر می ترسیدم .... نه از درد شلاق، از اینکه در قرن 21 در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.
چقدر میلرزدم...نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.
چقدر وحشت برم میداشت... نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا ... این جا .. وای ... وای
با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. "تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است".
فردا شب باز صدای درد و باز ..
یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.
حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، "به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه"
فرزاد کمانگر
زندان اوین – دیماه 1388
1- گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه
2- سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه
3- پرتو : نام شاعری در کرمانشاه
4- سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه
5- ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند
6- شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است
برای شنیدن شلاق و شعر و شکنجه با صدای فرزاد کمانگر به آدرس زیر مراجعه کنید:
دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
آن را نکن خسته و گریان
غروبها دلم میگیرد، نوعی بی قراری به سراغم میآید ، نمیدانم چرا
ولی سالهاست به این دل تنگی ها عادت کردم
حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و چای هم کام تلخم را شیرین نمیکند.....
به خودم و انسانهای دور برم ، به انسانهایی که نشانههایشان عددی شده چند رقمی فکر میکنم
به یاد میآورم که من زندانی ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد ، نماد و رمز شدند.
۳۵۰ ، ۲۴۰ ، ۲۰۹ ،۲ – الف .
روزها هم در سرزمین ما سمبل میشوند ، روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم هم بیشتر شده، ۳ اسفند ـ، ۱۸ تیرـ، ۱۶ آذر ، ۲۲ تیر ، ۲۹ اسفند ، ۳۰ خرداد ، ۲ بهمن
بیاد میآورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره میشوند و ما صاحب قاب عکسهایی شدهایم به تعداد ستارههای آسمان!
.........
فرزاد کمانگر در نامهای نوشت:
دیگر تنها کفشهایم مرا به این خاک پیوند نمیدهد.
نباید فراموش کنم؛ در این دیار واژهها گاهی به سرعت برق و باد به زبان آوردنشان " جرم" میشود و گناهی نابخشودنی.
لغزش قلم بر سفیدی کاغذ میتواند موجب " تشویش اذهان" شود و تعقیب به دنبال داشته باشد و به زبان آوردن اندیشه و افکار میتواند " تبلیغ" به حساب آید.
همدردی میتواند " تبانی" باشد و اعتراض موجب " براندازی" شود. کلمات بار حقوقی دارند پس باید مواظب بود.
نباید فراموش کنم که به چشمانم بیاموزم که هرچه را میبیند باور نکند، زبان همه چیز را بازگو نکند، آنچه هر شب میشنوم فریاد نیست، موج نیست، طوفان نیست، صدای خس و خاشاک است! که خواب از چشم شهر ربوده.
نباید فراموش کنم که در شهر خبری از خط فقر و اعتراض و گرانی و بیکاری و بیداد و گرسنگی و نابرابری و ظلم و جور و دروغ و بی اخلاقی نیست. اینها واژههای دشمنان است.
اما این روزها زیرپوست این شهر خبرهایی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نویسنده قلم، به پیر جسارت، به جوان امید و به ناامید حرکت میبخشد، این روزها گویا قلب جهان در این شهر میتپد، گویا گرینویچ دنیا تهران شده، تا مردم این شهر نخوابند خبری از خواب نیست و تا بیدار نشوند نیم کره ما رنگ روز به خود نمیبیند.
این روزها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد میآید یا کجا تراوش قلم به فریادت میرسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران زده دنیا نیست.
برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست. نت و ضرب آهنگت را میتوانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن " چوب الف" بر سر و کرده این مردم هم وزن کنی.
این روزها هوای تموز ناجوانمردانه خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، میتوان همه چیز را دید حتا اگر " تلویزیون کور باشد" میتوان همه چیز را شنید حتا اگر " رادیو هم کر باشد" میتوان ناخواندهها و نانوشتهها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید. حتا اگر " روزنامه هم لال شده باشد"، میتوان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و صخامت اوین فرا گرفته باشد.
این روزها دیگر تنها در کوچه پس کوچههای شهرمان پرسه نمیزنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری میتپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم.
"ای خاطرههای رنگ و وارنگ بدرود، بدرود"
Wed 04 05 2011 - 11:42
منوچهر سخایی، خواننده ترانه خاطرهانگیز " کلاغها" در غروب غربت، مدرسه زندگی را ترک کرد و به خانه ابدی شتافت.
منوچهر سخایی، که سالها از بیماری سرطان رنج میبرد، بامداد روز ۲۸ آوريل ۲۰۱۱ (۸ ارديبهشت ۱۳۹۰) در سن ۷۶ سالگی در کاليفرنيا- آمريکا جهان را بدرود گفت.
به یاد منوچهر سخایی
بدرود
ای خاطرههای رنگ و وارنگ بدرود، بدرود
ای کوچه ی سالخورده و تنگ بدرود، بدرود
ای نوشتههای روی دیوار
ای خنده و گریههای بسیار بدرود، بدرود
من رشته سرنوشت خود را در دست زمان نهادم اکنون
بر سینه سخت موج تقدیر، چون خسته تنان فتادم اکنون
شصت سال است که صادق هدایت ازاین " دشت غبارآلود" وزین " منزل ناپاک کوچیدهست." " آه چه میدیدهست آن غمناک روی جاده نمناک؟"
صادق هدایت
مرثیهای برای صادق هدایت از اخوان ثالث
روی جاده نمناک
اگرچه حالیا دیریست کان بیکاروان کولی
ازین دشت غبارآلود کوچیدهست،
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیدهست؛
هنوز از خویش پرسم گاه:
آه
چه میدیدهست آن غمناک روی جاده نمناک؟
زنی گم کرده بویی آشنا، وآزار دلخواهی؟
سگی ناگاه دیگربار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پار یا پیرار؟
سیهروزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زنگی را در قماری سرخ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده نمناک؟
چه نجوا داشته با خویش؟
پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده سودازده، کافکا؟
− (درفش قهر،
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر،
لجن در لج، لج اندر خون و خون در زهر.)−
همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار
ابررند همه آفاق، مست راستین خیام؟
چه نقشی میزدهست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟
به شوق و شور یا حسرت؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده نمناک؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟
شکایت میکند زآن عشق نافرجام دیرینه،
وز او پنهان، به خاطر میسپارد گفتهاش طوطی؟
کدامین شهسوار باستان میتاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده نمناک؟
هزاران سایه جنبید باغ را، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین.
که میداند چه میدیدهست آن غمگین؟
دگر دیری ست کز این منزل ناپاک کوچیدهست.
و طرف دامن از این خاک برچیدهست.
ولی من نیک میدانم،
چو نقش روز روشن بر جبین غیب میخوانم،
که او هر نقش میبستهست، یا هر جلوه میدیدهست،
نمیدیدهست چون خود پاک روی جاده نمناک.
به مناسبت روز جهانی زن شعری با صدای بانوی شعر ایران " سیمین بهبهانی"
خانه ابری بود روزی
خانه ابری بود روزي، خانه خونين است اينک:
آن چنان بود، اين چنين شد، حال ما اين است اينک!
مردهواري، طيلسان بر دوش و خون آشام و شبرو.
تشنه ی خون با دو دندان چو زوبين است اينک
ميکشد در خون پلنگ پير آهوی جوان را
وحشت قانون جنگل، تهمت دين است اينک...
چشم شوخ گزمگان تا ننگرد دوشيزگان را،
پردهساز چهرهها گيسوی پرچين است اينک.
نوعروسان بلوراندام بازو مرمری را
حجلهگه گور است و خاک تيره بالين است اينک
گوهر ناسفته را گر شرع ميگويد که مشکن،
سفتن و آنگه شکستن؟ تا چه آئين است اينک!
تيغه ی فرياد غم بشکست چون فولاد خنجر:
پرده ی گوش ستم ديوار روييناست اينک
نه! که کارستان ظالم همچو خاکستر بريزد:
حاصل کبريت نفرت شعله ی کين است اينک
خانه ابری بود روزي، گرچه خونين شد، وليکن
پشت ظلمت، وز پی خون، صبح سيمين است اينک.
من منم . من یک زنم . آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم . لیکن ز سنگم . آهنم
من منم . من مادرم . دوستم . رفیقم . همسرم
شیره جانت ز من . چادر مینداز بر سرم
روبهک من شیر زنم ، خاموش تو، من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
تاب گیسویم سرابی بیش نیست
نقش بیهوده بر آبی بیش نیست
این لب لعل و حدیث چشم مست
بر لب مست خرابی بیش نیست
وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه
حربه و افزار جنگ شعر نابی بیش نیست
من منم . من یک زنم . عطر هوس دارد تنم
نطفه هستی درم . از جان و از دل میتنم
متن ترانه و آهنگ از سایت ایران ترانه
روبهک من شیرزنم . خاموش تو . من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
تا بدانی چیست جان و جوهرم
دستی انداز و تو دریاب گوهرم
نیمه تنها . مرا از خود بدان
من برابر با تو . جنس دیگرم
بال و پر بگشا که اندر راه عشق
بال پرواز گر تویی من شهپرم
من منم . من یک زنم . آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم . لیکن ز سنگم . آهنم
من منم . من مادرم . دوستم . رفیقم . همسرم
شیره جانت ز من . چادر مینداز بر سرم
روبهک من شیر زنم ، خاموش تو ، من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
سر اومد زمستون و ترانههای دیگربا صدای شاهکار بینش پژوه
Fri 25 02 2011 - 15:35
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوهها لالهزارن لالهها بیدارن
تو کوهها دارن گـل گـل گـل آفتابو میکارن
تو کوهها دارن گـل گـل گـل آفتابو میکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره مییاره
توی سینهاش جان جان جان
توی سینهاش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
لبش خندهٔ نور دلش شعلهٔ شور
صداش چشمه و
یادش، آهوی جنگل دور
توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم
داره مییاره
توی سینهاش جان جان جان
توی سینهاش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره
جان جان یه جنگل ستاره داره.
صبا واصفی، پژوهشگر و استاد پیشین دانشگاه شیهد بهشتی(دانشگاه ملی) در سوگ سهراب تصنیفی را به تهمینهای دیگر از تبار سوگواران تاریخ ایران تقدیم کرد.
تهمینهای که در سوگ سهرابی نشسته است که تنها میخواست؛ لای درز درز نیمکتهای چوبی کلاس درس، رازیانه بکارد؛ ولی در حریق رویاهای کالاش ناپدید شد.
تقدیم به آمنه خاتون که فاجعه از مجرای احساس ملتهباش شره میکند و باز سحرگاهان در تالاب متعفن اوین، میکوشد در شمارش معکوس زندگی، نخ بادبادک کودکی را بگیرد و زندگی را از لابهلای دستهایی خشک بیسخا بیابد.
به او که از صدای پوتینهای گرگهای هار، در پس چپرهای رنگ پریدهاش، هراسی به دل راه نمیدهد و پنجاب دستهای تهی ماندهاش در این مرداب گندزای شاه شیخ شجاع کابوسی، پرچم سبزینهی سرو قامت فرزندش را هر روزه بر دیوارهای خانه، راهرو و کوچه برمیافرازد؛ تا دستهای رگ زده و بیشرم نوشدارو فروشان دندان گرد، برای زنده ماندنشان، پنجه در حلقوم سهرابهای این خاک فروکنند. تقدیم به آمنه خاتون که آتش نگاهاش، دامن قبای جنایتکاران را به آتش فریاد آدمی خواهد سوزاند.
به او که نامش را تکرار میکنم و کاکاییهای جهانی به سیبستانهای آرامش، پناهنده میشوند.
خواننده : صبا واصفی به همراهی پدرش، اسماعیل واصفی
آهنگ: محمد حسین پیرنیا
عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند
به یاد سیاوش کسرایی
"دلم هوای آفتاب میکند" با صدای سالار عقیلی
Tue 08 02 2011 - 16:47
پانزده سال از درگذشت سیاوش کسرایی میگذرد. سیاوش کسرایی (۱۳۷۴− ۱۳۰۵) سراینده "آرش کمانگیر"، نخستین منظومه حماسی نیمایی، در آرزوی آفتاب وطن در تبعید چشم بر جهان فرو بست. اما گویی که صدای حماسهایاش همچنان بگوش میرسد: "جنگلی هستی تو ای انسان/جنگل ای روییده آزاده/سربلند و سبز باش ای جنگل انسان"
ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها
دلم هوای آفتاب می کند
خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت، به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانهای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این شکسته خواب می کند
اگر چه بر دریچه ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابربال می کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می کند.
ترانه "جان مریم " به زبان گیلکی
Mon 07 02 2011 - 15:14
ترانه جان مریم با صدا و باز خوانی شاهرخ جفرودی
این ترانه به یاد شاپور جفرودی، شاعر، ترانهسرا ، خواننده موسیقی محلی گیلان و بازیگر تئاتر بازخوانی شد.
ترانه فلکور "ساری گلین" اجرای ترکی آذربایجانی، ارمنی، فارسی علیزاده، قاسیموف و ارسلانی
Sun 23 01 2011 - 11:06
ساری گلین به زبان ارمنی Sari Aghjik و به زبان ترکی آذربایجانی Sari Galin به لحاظ کلام در زبان ترکی آذربایجانی به معنی عروس زرد یا عروس موطلایی ست که در افسانههای آذربایجانی اشاره به خورشید دارد. این ترانه یکی از تصنیفهای فولکلور آذربایجان و ارمنستان است.
شعر: ساری گلین به زبان ترکی آذربایجانی
ساچین اوجون هؤرمزلر؛
گولو سولو (قونچا) درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
بو دره نین اوزونو،
چوبان قایتار قوزونو،
نة اوْلا بیر گون گؤرم
نازلی یاریمین اؤزؤنو
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
عاشیق ائللر آیریسی،
شانا تئللر آیریسی،
آیریسی بیر گونونه دؤزمزدیم؛
اوْلدوم ایللر آیریسی
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
اجرای حسین علیزداه و گاسپاریان به ترکی آذربایجانی، ارمنی و فارسی
سر رشته گیسوان را نمی بافند
گل را وقتی نورسیده و تر باشد نمی چینند
عروس طلایی
این عشقی چه عشقی است؟
تو را که به من نمی دهند
چه کنم؟ امان، امان
چه کنم؟ امان ، امان
عروس طلایی
چه طولانی است این دره (اشاره به جدایی؟)
چوپان، بره را پس بده
چه طولانی است این دره
چوپان، بره را برگردان
روزی می رسد که من هم ببینم
چهره معشوقه کرشمه گر خود را؟
چه کنم؟ امان امان
چه کنم؟ امان امان
عروس طلایی
ساری گلین با صدای عالیم قاسیموف http://www.youtube.com/watch?v=OrSRHTWpEOA&feature=related
ویگن و ترانه دامن کشان (اقتباس از ترانه ساری گلین)
خواننده: ويگن، شاعر: جمشيد ارجمند ، دستگاه: آواز بيات اصفهان
"ساقي ميخواران"
دامنکشان ، ساقي ميخواران از کنـار ياران مست و گيسوافشان ، ميگريزد
درجـام مي ، از شــــرنـگ دوري و زغم محجوري چون شرابي جوشان ، مي بريزد
دارم قلبي لرزان ، زغمش ديده شد نگران
ساقي ميخواران از کنـار ياران مست و گيسوافشان ، ميگريزد
{ دارم چشمي گـريـان ، بهرهش روز و شب بشمارم ، تا بيايد ..... }2
آزرده دل ، ازجفاي ياري بيوفـا دلداري ماه افسونکاري ، شب نخفتم
با يادش تا ، دامن از کف دادم شد جهان از يادم رازعشقش را در ، دل نهفتم
از چشمانش ريزد بهدلم ، شور عشق و اميد
دامن از کف دادم شد جهان از يادم راز عشقش را در ، دل نهفتم
{ دارم چشمي گـريـان ، بهرهش روز و شب بشمارم ، تا بيايد ..... }2
نه آوایی.. نه رویایی.. نه دنیایی بی تو مانده به جا..
نه میجویی.. نه می آیی.. نه میخواهی عشق پاک مرا..
نه میخواهی نغمه های مرا.. نوای بی هم نوای مرا..
نه میپرسی این سکوت سیه.. چرا بر لب ها نشسته..
تو هم دیگر.. وفا با ما نداری..
که با غمها.. مرا تنها گذاری..
نه میدانی ماجرای مرا.. دل با درد آشنای مرا..
نه میبینی رنج دوری تو.. چو خاری در پا شکسته..
تو هم دیگر وفا با ما نداری..
که با غمها مرا تنها گذاری..
چو اشکی که در خیال تو ریزم..
ندانم جرا ز خود میگریزم.. کجا میروم.. ندانم..
بیا تا مرا بود نیمه جانی..که میترسم افتم و بر نخیزم..
نمانده به جان توانم..
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
لنگستون هيوز "بگذارید این وطن دوباره وطن شود" ترجمه احمد شاملو
Fri 10 12 2010 - 13:55
لنگستون هيوز: "بگذارید این وطن دوباره وطن شود"
ترجمه : احمد شاملو
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندهگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادهگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردهگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادهگان» را بنیان بگذارم.
آزادهگان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
برای شنیدن شعر با صدای احمد شاملو به آدرس زیر مراجعه کنید: http://www.shamlou.org/index.php?q=quotes/1&page=1
بنیآدم اعضای یک پیکرند
ترانه حقوق بشر با صدای مهرداد هدایتی
Fri 10 12 2010 - 13:51
هر آنکس که دارد ز دانش خبر
گرامی شمارد حقوق بشر
بشر را حقوقی بود در سرشت
که منشور آن را طبیعت نوشت
زهر تیره و بوم و کشور بود
بشر را حقوقی برابر بود
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش زیک گوهرند
مخواه از بشر بردگی، بندگی
که آزاد باید کند زندگی، زندگی
حقوق بشر گر بود محترم
برافتد ز گیتی نشان ستم
عدالت چو بر فرد فرمان دهد
ترا هر چه باشد ستان آن دهد
بجو دانش بینش و مردمی
که این است سرمایه آدمی
هر آن کس که دارد ز دانش خبر
گرامی شمارد حقوق بشر
اجرای تازهای از ترانه " سیمین بری" با صدای زهره جویا
Thu 09 12 2010 - 15:09
این ترانه توسط جمشید شیبانی در دستگاه بیات اصفهان ساخته و در ابتدا با صدای مهرپویا اجرا شده است.
شعر: استاد ابراهیم صفایی
سيمين بری ( نامهربون )
سيمين بري گل پيکری آری
از ماه و گل زيباتری آری
همچون پري افسون گري آري
ديوانه ي رويت منم چه خواهي دگر از من
سرگشته ي کويت منم نداري خبر از من
هر شب که مه در آسمان
گردد عيان دامن کشان
گويم به او راز نهان
که با من چه ها کردي
به جانم جفا کردي
هم جان و هم جانانه اي امّا
در دلبري افسانه اي امّا
امّا ز من بيگانه اي امّا
آزرده ام خواهي چرا ؟ تو اي نوگل زيبا
افسرده ام خواهي چرا ؟ تو اي آفت دل ها
عاشق کشي ، شوخي ، فسون کاري
شيرين لبي ، امّا دل آزاري
با ما سر جور و جفا داري
مي سوزم از هجران تو ، نترسي ز آه من
دست من و دامان تو ، چه باشد گناه من
دارم ز تو نامهربان
شوقي به دل شوري به جان
مي سوزم از سوز نهان
ز جانم چه مي خواهي
نگاهي به من گاهي
يارب برس امشب به فريادم
بستان از آن نامهربان دادم
بيداد او برکنده بنيادم
گو ماه من ، از آسمان
دمي چهره بنمايد
تا شاهد اميد من
ز رخ پرده بگشايد
ژاله اصفهانی، معروف به شاعر امید در سال ۱۳۰۰ در اصفهان به دنیا آمد و نخستین مجموعه شعرش را با عنوان "گلهای خودرو" در سال ۱۳۲۲منتشر کرد. وی پس از آن به سبب فعالیتهای سیاسی همسرش ناچار به مهاجرت به شوروی سابق شد.
ژاله اصفهانی در سالهای غربت از عشق به ادبیات و شعر غافل نشد و در دوران اقامتش در غربت ضمن آفریدن آثار متعدد به زبان فارسی به تحصیل پرداخت و موفق به اخذ دکترا در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه مسکو شد.
ژاله که به دلیل روح اشعارش به " شاعر امید" معروف بود، بیشترین سالهای عمرش را در خارج از وطن گذراند.
او در شعر وطن مینویسد:
ولی نگوئيد اين را که :
ژاله ترک وطن کرد.
بسا کسا ز وطن دور و در وطن هستند
بسا که در وطن استند، از وطن دوران
ز بخت تيره ندانند چشم دل کوران
که بت پرستی هرگز وطن پرستی نيست
از او ۱۳ مجموعه شعر و چندین کتاب در زمینه ادبیات فارسی و شعر نو و ترجمه به یادگار مانده است. ژاله اصفهانی در تاریخ ۷ آذر ۱۳۶۷ دیده بر جهان فرو بست و به مهاجرت ابدی رفت.
پرندگان مهاجر
در این غروب خموش
که ابر تیره تن انداخته به قلهی کوه
شما شتابزده راهی کجا هستید
کشیده پر به افق تک تک و گروه گروه
چه شد که روی نهادید بر دیار دگر
چه شد که از چمن آشنا سفر کردید
پرندگان مهاجر
دلم به تشویش است
اِولین (Evelin) باغچهبان، از بنیانگذاران اپرای تهران روز یکشنبه (نهم آبان ) در سن ۸۲ سالگی در شهر استانبول جهان بدرود گفت. اولین باغچهبان، همسر ثمین باغچهبان، شاعر، نویسنده، آهنگساز و مترجم ایرانی فرزند پدر و مادری ترک و فرانسوی بود. شرکت او در کنسرواتوار آنکارا زمینهای برای آشناییاش با ثمین باغچهبان و سپس ازداوج با او و اقامت در ایران شد.
وی پس از ازدواج با ثمین باغچهبان به همراه او به کنسرواتوار تهران راه یافت و به کار تدریس آواز اپرایی مشغول شد. او در سال ۱۳۳۱ خورشیدی، نخستین گروه کر را در همان کنسرواتوار بنیان گذاشت. اولین باغچهبان، نخستین کلاس تخصصی آواز را در ۱۳۲۹ در هنرستان عالی موسیقی تهران با همراهی چند هنرمند دیگر بنیان گذاشت و برخی هنرمندان و خوانندگان کشور همچون حسین سرشار، محمد نوری، سودابه تاجبخش، پری ثمر، پری زنگنه در کلاسهای درس او حضور یافتند.
این بانوی اپرای ایران از بنیانگذاران سازمان اپرای تهران است. سازمان کر تهران نیز به تلاش اولین باغچه بان به صورت یک گروه کر حرفهای درآمد ودر تالار رودکی در کنسرتهای متعدد شرکت کرد.
اولین باغچهبان از سال ۱۳۶۳ شمسی در دانشگاه معمار سنان در استانبول به عنوان استاد رشته پیانو مشغول بکار و پس از ده سال بازنشسته شد. او سالهای پایان عمرش را در ترکیه سپری کرد.
اولین باغچهبان سه سال پس از درگذشت همسرش، ثمین باغچهبان گفت:" ترکیه وطن من است و من مثل یک درخت در آنجا رشد کردم، اما میوههایم را در ایران دادم و در ایران به بار نشستم. به همین علت هر دو کشور را دوست دارم و هر دو را وطن خودم میدانم."
یادش گرامی باد
باغ پر چین
با صدای اولین باغچهبان
شعر و آهنگ: ثمین باغچهبان
به مناسبت درگذشت اولین باغچهبان، مدرسه فمینیستی گوشه هایی از فعالیت ها و کارهای وی را منتشر کرده است. این مجموعه شامل بخش هایی از فایل صوتی گفتگویی ست که یک دهه پیش از خاموشی او تنظیم شده است.
گفتنی ست که این گفت وگو در راستای پروژه دنباله دار «تاریخ شفاهی زنان پیشکسوت ایرانی» که از پانزده سال پیش توسط نوشین احمدی خراسانی آغاز شده، صورت گرفته است. :
این مصاحبه در تاریخ اول خرداد ماه ۱۳۷۹ انجام گرفته که در دو قسمت تنظیم شده است:
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نميبرد
اين جامها كه در پي هم ميشوند
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گردآب ميربايد و آبم نميبرد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفتهام
تا دشت پر ستارهي انديشههاي گرم
تا مرز ناشناختهي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطرههاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق!
از اوج قلههاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غمانگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستارهام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله ميكشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
اشرف السادات مرتضایی، معروف به مرضیه، خوانندهی شهیرایرانی روز چهارشنبه(۱۳ اکتبر، ۲۱ مهر) در شهر پاریس در سن ۸۵ سالگی جهان را بدورد گفت. مرضیه رفت، اما صدا و ترانههای این هنرمند ماندگار میمانند.
سهراب سپهری روز ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان چشم به جهان گشود . گفته میشود که خود سهراب سپهری تاریخ تولدش را به نقل از مادرش، روز ۱۴ مهر ذکر کرده است.
خود او در شعر " صدای پای آب" چنین مینویسد:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
سهراب سپهری، تحصیلات ابتدایی و متوسطهاش را در زادگاهش به پایان رساند و سپس وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ در رشته نقاشی موفق به احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گردید. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خوابها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاهها به معرض نمایش گذاشت. سهراب سپری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کنارهگیری کرد.
سهراب سپهری در دی ماه سال ۱۳۵۸ برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال به ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست.
آرامگاه این شاعر برجسته معاصر ایران در روستای مشهد اردهال کاشان است.
آثار ادبی شاعر:
دفترهای شعر " مرگ رنگ"(تهران ۱۳۳۰)، زندگی خابها( سپهر ۱۳۳۲)، آوار آفتاب ( تهران ۱۳۴۰)، شرق اندوه ( تهران ۱۳۴۰)، صدای پای آب ( مجله ارش ۱۳۴۴)، مسافر ( مجله آرش ۱۳۴۵)، حجم سبز( روزن ۱۳۴۶)،ما هیچ ما نگاه (تهران ۱۳۵۶)، هشت کتلب ( طهوری ۱۳۵۶)، منتخب اشعار ( طهوری ۱۳۶۴ )
کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
یک سال از درگذشت پرویز مشکاتیان، آهنگساز، موسیقیدان و نوازنده سرشناس سنتور گذشت.پرویز مشکاتیان زادهٔ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ در نیشابو، در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در تهران در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و بسیاری از دوستدارانش را در اندوه فرو برد.
ای چراغ هر بهانه ، از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت ، منو آشتی داده با من
منو گنجشک های خونه ، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
تا بیای که مثل هر روز ، برامون دونه بپاشی
منو گنجشک ها میمیریم ، اگه تو خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده ، اول آخره حرفام
بس که اسم تو رو خوندم ، بوی تو داره نفسهام
عطر حرفای فشنگت ، عطر یه صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون، سرخ گونه های عاشق
بهترین رنگی که دیدم ، رنگ زرد کهربایی
منو گنجشک های خونه ، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
* * *
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه دیدار می ترسد
پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد
شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
* * *
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید
* * *
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد
* * *
بازآ تا کاروان رفته باز آید
بازآ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم
نهم شهریور، مصادف با سالگرد درگذشت فرهاد مهراد است. هشت سال از درگذشت این خواننده، آهنگساز و نوازنده ایرانی میگذرد. او که بر اهمیت واژگان و ارزش آن در ترانههایش تاکید داشت، از زمره اولین خوانندگان ایرانی بود که شعر نو را در ترانههایش بکار برد.
۲۰ سال از درگذشت یکی از تاثیرگذارترین شاعران معاصر ایران گذشت.
مهدی اخوان ثالث در اسفند ۱۳۰۷ در مشهد چشم به جهان گشود. از نوجوانی شعر سرود و نخستین دفتر شعرش را با عنوان " ارغنون " در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد.
اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال ۱۳۳۶، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.
سماعيل خويی، شاعر ايرانی مقيم بريتانيا و از پيروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيمايوشيج هستند.
"خانهام آتش گرفته است"
سرودهای از مهدی اخوان ثالث با صدای شاعر
Thu 26 08 2010 - 16:54
خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز
هر طرف میسوزد اين آتش
پردهها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو میدوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خندههایام تلخ
و خروش گريهام ناشاد
از دورن خستهی سوزان
میكنم فرياد، ای فرياد! ای فرياد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم
همچنان میسوزد اين آتش
نقشهايی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسوای بیساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچههايی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بيماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانام موذيانه خندههای فتحشان بر لب
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه اين مُشَبّك شب
من به هر سو میدوم
گريان ازين بيداد
میكنم فرياد، ای فرياد! ای فرياد!
وای بر من، همچنان میسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را میكنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، كه میداند كه بود من شود نابود
خفتهاند اين مهربان همسايگانام شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مُشت خاكستر
وای، آيا هيچ سر بر میكُنند از خواب؟
مهربان همسايگانام از پی امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
میكنم فرياد، ای فرياد! ای فرياد!
" میرسد از دور، صدای ساز مرد چوپان
صدا صدای مهتاب
امید و امید، که جاودان شود بهاران
صدا صدای آفتاب
وای به سرزمین خورشید
شکوه لالهها چه زیباست
با کل سپید مهتاب
طلوع زندگی چه رویاست
وای، غنچه، زندگی، بر لبم میزند جوانه
من و بهار پرترانه، من و امید بیکرانه
وای به گوش من میآید
صدای ساز مرد چوپان
وای چه قصهها میگوید
زلاله سرخ بهاران...
ده سال پیش در گرگ و میش غروب یکشنبه دوم مردادماه سال ۱۳۷۹، شاعر آزادی ، ا.بامداد " در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز " گرفت و جهان را بدرود گفت و در نسیمی کوتاه و خیالگونه خواب اقاقیا را تجربه کرد.
شعر : " از اینکونه مردن...
مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.
خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
بميرم.
***
مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.
در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.
***
حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد-
مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم
در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر
تالار ارسي
در ساعت هفت عصر
«تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و/ آن نگفتیم كه به كار آید/ چرا كه تنها یك سخن، یك سخن در میانه نبود: / ـ آزادی !
احمد شاملو که شاعر آزادی و زندگی بود، و از مرگ هراسی نداشت و اما هراسش همه از مردن در سرزمینی بود
که مزدِ گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
شعر :
هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.
□
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پیافکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
در اين بن بست
دهانات را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستات ميدارم.
دلات را ميبويند
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بُنبست ِ کجوپيچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبيست، نازنين
آن که بر در ميکوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبيست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
روز ۲۸ تیرماه مصادف است با سالروز تولد ، بانوی شعر ایران، سیمین بهبهانی. سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی"، غزلسرای معاصر در ۲۸ تيرماه ۱۳۰۶ خورشيدى چشم به جهان گشود. او خود مینویسد که ذوق ادبیاش را از مادر و پدر به ارث برده است. پدرش نویسنده دهها کتاب، از جمله رمان و آثار تحقیقی و تاریخی بود و مادرش در دورانی که خواندن و نوشتن برای دختران گناه بود، ادبيات فارسي، فقه و اصول، زبان عربي، هيأت و فلسفه و منطق و تاريخ و جغرافي و همچنین زبان فرانسه را آموخته بود و شعر میگفت و تار مینواخت.
در سن هفده سالگی با حسن بهبهاني ازدواج کرد. سیمین بهبهانی درباره همسر و ازداوج اولش مینویسد: " بيست سال در کنارش زيستم بي آنکه يک روز يا يک ساعت دلم از زيستن با او خرسند باشد. توانستم با او انس بگيرم. دربيماري و رنج ياري اش کنم. اما دلم، چون دژی آهنين، همواره به روي او بسته ماند. دو شريک نامراد و ناچار بوديم که به سازش با يکديگر توافق مي کرديم." حاصل این ازدواج سه فرزند بود.
در دوران زندگی با همسر اولش تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به تحصیل در این رشته پرداخت.
سپس با منوچهر ازدواج کرد و این وصلت با مرگ همسر به پایان رسید. سال ها بعد سیمین دربارۀ او چنین می نويسد: «امروز هشت سال و چند روز است که اين دومين همسر را، که بسيار دوستش مي داشتم از دست داده ام.»
سیمین بهبهانی سی سال ( ۱۳۳۰- ۱۳۶۰) به کار آموزگاری و تدریس پرداخت. در سال ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد و همراه با دیگر چهرههای برجسته ادبیات کشورمان چون : هوشنگ ابتهاج ، نادر نادرپور ، یدالله رویایی ، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره کرد. همچنین در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت.
نیمای غزل ایران در مورد شعرش و نوآوری در غزلسرایی در کتاب جای پا تا آزادی چنین مینویسد: " شعر هر دوره خصوصیات محیطی و جسمی و روانی همان دروهء مرا با خود داشت....در چهارده سالگی غزلی را آزمودم که رنگی سیاسی- اجتماعی داشت:
ای توده گرسنه و نالان چه میکنی؟
ای ملت فقیر و پریشان چه میکنی؟
این غزل در روزنامه " نوبهار" شادروان بهار منتشر شد.
..آنگاه چارپارههای نیمایی مرا به خود مشغول داشت. با خامیهای نوجوانی، گامهای شاد و چالاک برداشتم و سرانجام پس از هرگونه آزمون به غزل روی آوردم...غزل را ابتدا به شیوه سنتی سرودم و خیلی زود به آفرینش تصویرهای تازه و سودجستن از واژگان و مضامین روزگار روی آوردم. میزان استعدادم در اینگونه غزل به تدریج در دو کتاب مرمر و رستاخیز آشکار میشود ....
با آزمونهای تازه و پیگیری که در این قالب داشتم حس کردم که اوزان غزل سنتی با نظام لغوی خاصی آشنا شده است که تخطی از آن بسیار مشکل است. من، علاوه بر آن واژههای معمول و آشنا، نیاز به نظام تازهیی از واژگان داشتم که در آن اوزان پذیرفته نبود. نیز متوجه شده بودم که دیگرگونی روزگار و محیط و آداب و طرز صحبت و شیوه زیست، ضرباهنگ دیگری را پدید آورده است که با ریتمهای تند و رقصان و پرزاویه انس نمیگیرد. علاوه بر این ، وزنهای قدیم حداکثر با پانزده تا بیست و پنج شکل دایمی تکرار میشدند و در غزل و قطعه و مثنوی و قصیده به کار میرفتند و بر اثر تکرار به صورت نطامنامه و قانون درآمده بودندو کار کردن در آنها، به همه نوجویی و نوگرایی، بی تردید موجب تداعی کار گذشتگان میشد.
....به این ترتیب دانستم که دیگر اورزان آزموده برای من خوشآیند نیستند و بار محتوای شعرم را نمیکشند. از اوزان آزادی که به طور طبیعی در فطرت واژگان فارسی موجود است استفاده کردم و برای آنکه شکل هندسی غزل را حفظ کنم و بتوانم میان آن با شعر آزاد تمایزی برقرار کنم، با قرار دادن پارهیی از سخن در برابر پارهیی دیگر ریتمهای تازهیی کشف کردم که در آغاز کار حتا برای خودم بهبی وزنی شباهت داشت. شنونده غالبا باور نمیکرد که درآن کلام وزنی وجود داشته است. "
...من زمانی از قالب کلاسیک غزل کناره گرفتن که در آن به طرز چشمگیری توفیق یافته بودم...من غزلسرا بودم و این تنها راهی بود که برای نوکردن غزل با حفظ تشخص و تمایز آن از انواع دیگر شعر نو به نظرم رسیده است و باید بگویم که این دیگر غزل نیست بلکه نوعی تازه و متمایز از شعر نو است."
سیمین بههبانی در این کتاب از وجود " شصت و چند" اوزان تازه غزل در آثارش نام میبرد. در حالی از آثار اولیه او غزلهایی مانند " " شراب نور" ، " رگبار بوسه" ، " دیوانگی" و" یک دامن گل" در یادها باقی خواهد ماند. غزلهای دیگر او با اوزان نوین مانند " من آن روز میگفتم" ، " به لطف میآمد از دور" " گفتی که انگور است" ، " اسب مینالید، میلرزید" ، " پسرم ، ساعت" ، " حجمی از بی انتظاری" و دهها شعر دیگر گواه آن است که این اورزان تازه کارایی خود را یافتهاند.
آثار:
سهتار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)، جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)، چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)، مرمر (۱۳۴1/۱۹۶۱)، رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)، خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)، دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)، گزینه اشعار (۱۳۶۷)، درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)، آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)، کاغذینجامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)، کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)، عاشقتر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)، شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) [ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر ، چاپ دوم :۱۳۸۲]، با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)،
یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)، مجموعه اشعار (۲۰۰۳)، يكي مثلا اين كه(۲۰۰۵)
سیمین بهبهانی نویسنده و غزلسرای معاصر از زندگی و شعرش میگوید.
دو فیلم ویدیویی
قسمت اول
قسمت دوم
برگزیدهای از اشعار سیمین بهبهانی:
این شعر به بانوی قصه فارسی، سیمین دانشور تقدیم شده است
دوباره میسازمت، وطن
دوباره مي سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو مي زنم، اگر چه با استخوان خويش
دوباره مي بويم از تو گُل، به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون، به سيل اشك روان خويش
دوباره ، يك روز آشنا، سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ مي زنم، ز آبي آسمان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ايستاد
كه بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ي آنچنان خويش
كسي كه « عظم رميم» را دوباره انشا كند به لطف
چو كوه مي بخشدم شكوه ، به عرصه ي امتحان خويش
اگر چه پيرم ولي هنوز، مجال تعليم اگر بُوَد،
جواني آغاز مي كنم كنار نوباوگان خويش
حديث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز مي كنم
كه جان شود هر كلام دل، چو برگشايم دهان خويش
هنوز در سينه آتشي، بجاست كز تاب شعله اش
گمان ندارم به كاهشي، ز گرمي دمان خويش
دوباره مي بخشي ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره مي سازمت به جان، اگر چه بيش از توان خويش
یک دامن گل
چون درخت فروردين، پرشكوفه شد جانم
دامني ز گل دارم، بر چه كس بيفشانم؟
اي نسيم جان پرور، امشب از برم بگذر
ورنه اين چنين پرگل، تا سحر نمي مانم
لاله وار خورشيدي، در دلم شكوفا شد
صد بهار گرمي زا، سر زد از زمستانم
دانه ي اميد آخر، شد نهال بارآور
صد جوانه پيدا شد، از تلاش پنهانم
پرنيانِ مهتابم، در خموشي شب ها
همچو كوه ِ پابرجا، سر بنه به دامانم
شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد
موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم
كس به بزم ميخواران، حال من نمي داند
زان كه با دل پرخون، چون پياله خندانم
در كتاب دل، سيمين! حرف عشق مي جويم
روي گونه مي لرزد، سايه هاي مژگانم!
گفتي كه انگور است
گفتي كه انگور است گفتم نمي بينـم
گفتي كه باور كن يك خوشه مي چينم
اين باغ تاريخ است وين تاكها هر سال
انگور مي آرد چندان و چندينـم
دستت تكان مي خورد انگار مي چيدي
گفتم ندارد راه شوخي در آئينم
گفتي به هم نه چشم و آنگه دهان بگشا
تا بخشمت كامي زين ترد شيرينم
من آنچنان كردم گفتم كه وه شور است
بيزاري قي بود زان طعم خونينم
افكندمش بيرون بركنده چشمي بود
گويي به سر باريد آوار سنگينم
در ديده آفاقم چون آسيا مي گشت
باران خون مي ريخت از ماه و پروينم
مي گفتي انگور است ..فرياد من مي گفت
بر تاكها جز چشم چيزي نمي بينم
درحجمی از بی انتظاری
درحجمی از بی انتظاری زنگ بلند و سوت کوتاه
"سیمین! تویی"
آوای گرمش درگوشم آمد زان سوی راه
یک شیشه می پر نشئه و گرم غلغلکنان در سینه شارید
راه از میان برخاست بوسیدمش گویی نیاگاه
"آری منم"
خاموش ماندم
"خوبی؟خوشی؟ قلبت چطور است؟ "
چیزی نگفتم،راه دور است
"خوبم،خوشم، الحمدالله"
کودک شدیم انگار هر دو شش سال من کوچکتر از او
باز آن حیاط و حوض ماهی باز آن قنات و وحشت چاه:
«قایم نشو! پیدات کردم. بیخود ندو! میگیرمت ها!»
افتادم و پایم خراشید شد رنگ او از بیم چون کاه
زخم مرا با مهربانی بوسید... خوب شد، خوب...
بنشست و من با او نشستم بر پلهیی نزدیک درگاه...
«حرفی بزن! قطع است؟»
-«نه،نه.
من رفته بودم سالها دور
تا باغهای سبز دربند تا سیبهای سرخ دلخواه»
«قلبت، بگو، قلبت چطور است؟»
«قلبم؟ چه میدانم، ولی پام
روزی خراشیده است و یادش یک عمر با من مانده همراه...»
کولی واره(۷)
نهاد بر درگوش: صدای یک زن بود
چه رفت برکولی دلش نه زآهن بود
حکایت از شمعی که شرمرو میسوخت
عبورخطی سرخ ز راه روزن بود
نهاد بر در چشم: گزید لب از رشک
چه جای لب- آری- که دل گزیدن بود
به سبزهی بستر، دو ساقهی ریواس
تنیدگان با هم، چنانکه یک تن بود
سکوت و صبر و رشک چو دست سنگینی
فشرده نایش را به تیغ شیون بود
نشان خرسندی، دو آه و آرامش
میان تاریکی، دو نقطه روشن بود
شقیقهی کولی چکش به سر میکوفت
دو تسمه از رگهاش کنارگردن بود
«به چار یک بس کن! (کلام محکم گفت)
که حصهات از سیب چنین معین بود»
نحیف شد کولی زغصه چون سوزن
چو دانهاش چندی به خاک مدفن بود
بهار شد کولی زخاک سر برکرد
به گونهی کاجی که غرق سوزن بود
سیمین بهبهانی در ۱۲ فروردین ماه ۱۳۸۹ نوشت:
جای حضور فریاد است
هرچند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم
در انتهای دالانش یک نقطه ی نور می بینم
هرچند پیش رو دیوار بسته ست راه بر دیدار
در جای جای ویرانش راه عبور می بینم
هرچند شب دراز آهنگ نالین زمین و بالین سنگ
در انتظار روزی خوش دل را صبور می بینم
تن کم توان و سر پردرد پایم ضعیف و دستم سرد
در سینه لیک غوغایی از عشق و شور می بینم
گر غول در شگفت از من پاس گذر گرفت از من
با چشم دل عزیزان را از راه دور می بینم
من کاج آهنین ریشه هرگز مبادم اندیشه
برخاک خود اگر موجی از مار و مور می بینم
طوفان چو در من آویزد ناکام و خسته بگریزد
از من هراس و پروایی در این شرور می بینم
هر جا خلافی افتاده است جای حضور فریاد است
من رمز کامیابی را در این حضور می بینم
هشتاد و اند من، با من گوید خروش بس کن زن
گویم خموش بودن را تنها به گور می بینم
سیمین بهبهانی نویسنده و غزلسرای معاصر از زندگی و شعرش میگوید.
دو فیلم ویدیویی
قسمت اول
قسمت دوم
رضا مقصدی در سوگ امیر جوادیفر: شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من
Sat 17 07 2010 - 10:20
رضا مقصدی
شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من
به خاطره ی خونین ِ
امیر جوادی فر
از تو دورم، من از تو چه دورم
شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من !
گرچه، ای همنشین ِ همیشه !
واژگان ِ درختان ِ سیبت
در کنار ِ انار ِ دلم نیست
مثل ِ لبخنده ی یک شقایق
عاشق ِ لحظه های صبورم .
با دل از رمز وُ راز ِ تو گفتم
با تو در کوچه باغت شکفتم
یک صدا، یک صدای صمیمی
از غزلواژه های تو گفته ست .
با بُلندای ِ آواز هایش
جان ِ ما را به دریا سپرده ست .
پیک وُ پیغام ِ« چمخاله*» یی تو !
آتش ِ هر نی وُ ناله یی تو !
تو منی، من تو ام تلخ وُ غمگین .
روی گلدان ِ ایوان ِ جانت
یادگار ِ دل ِ ما نوشته ست .
دست ِ شوریده ی سبز ِ نقاش
آهِ ما را چه آبی، کشیده ست .
این همان، آبی ِ عاشقان است .
رنگ ِ آهنگ ِ زیبای جان است .
شهر ِ من ! شهر ِ رنج وُ برنجم !
یک صدا، یک صدای صمیمی
درشب ِ شوم ِ دنباله دارت
از بُلندای ِ مِهرش فروریخت .
تا که با جان ِ باران، نشیند
با صدای «ندا » یش در آمیخت .
این صدا همصدای غزل بود
با من وُ آرزو های من زیست .
کیست اینک نداند، نخوانَد :
این صدا از برای غزل بود .
شهر ِ غمگین ِ بارانی ِ من !
این تو وُ این غزلخوانی ِ من .