www.foroneiran.com
 |  اهداف ما  |  درباره ما  |  همکاری با ما  |  تماس با ما  | 
 |  صفحه نخست  |  سخن سردبیر  |  اخبار و گزارش‌ها  |  گفت‌وگو  |  مقاله‌ها  |  بخش فرهنگی  |  حقوق بشر  |  اقوام و اقلیت‌های دینی  | 

فرزاد کمانگر در شرم صبح پر گشود و به ستاره پیوست

Sun 08 05 2011 - 7:33

فرزاد کمانگر در شرم صبح پر گشود و به ستاره پیوست

فرزاد کمانگر: مگر می‌توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما " الف" و " با"ی امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

شب ، شلاق ، شعر و شکنجه با صدای فرزاد کمانگر


شب، شعر، شکنجه
"دیری است .
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهائی خودم
پر کرده ام ، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم .
اما ،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت .
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دید ."

شب بود، نه از آن شب ها که "گلاویژ" خود را در آیینه "سراب نیلوفر" به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.

شب بود، نه از آن شب ها که "پرتو" بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از "سرتپه و سید فاطمه" آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.

نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار "اسماعیل مسقطی" هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.

از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز "گل ونوشه باغان، لرنژاد" را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.

شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.

تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. "در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد"
تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،

...چشمبند بزن

دستها جلو، دستبند! ... راه بیفت

از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.
حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک... دو .... سه ...چهار... پنج.... شش ....

آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، "خدایا من کجای زمین ایستاده ام..."

و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت ... چقدر می ترسیدم .... نه از درد شلاق، از اینکه در قرن 21 در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.
چقدر میلرزدم...نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.

چقدر وحشت برم میداشت... نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.
با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا ... این جا .. وای ... وای

با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. "تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است".

فردا شب باز صدای درد و باز ..

یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.
حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، "به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه"

فرزاد کمانگر
زندان اوین – دیماه 1388
1- گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه
2- سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه
3- پرتو : نام شاعری در کرمانشاه
4- سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه
5- ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند
6- شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است



image



برای شنیدن شلاق و شعر و شکنجه با صدای فرزاد کمانگر به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=s6GIgim1YEs

فرزاد کمانگر در نوشتاری تحت عنوان " روزگار غریبی‌ست گلم " می‌نویسد:

ویدیو: http://www.youtube.com/watch?v=SsW-hVrZWHw


دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان
اینجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گیس تو
‌‌آن را نکن خسته و گریان

غروب‌ها دلم می‌گیرد، نوعی بی ‌قراری به سراغم می‌آید ، نمی‌دانم چرا
ولی سال‌هاست به این دل تنگی ها عادت کردم
حالا دیگر شعر شاملو‌، سیگار و چای هم کام تلخم را شیرین نمی‌کند.....
به خودم و انسان‌های دور برم ، به انسان‌هایی که نشانه‌هایشان عددی شده چند رقمی فکر می‌کنم
به یاد می‌آورم که من زندانی ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد ، نماد و رمز شدند.
۳۵۰ ، ۲۴۰ ، ۲۰۹ ،۲ – الف .
روزها هم در سرزمین ما سمبل می‌شوند ، روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم هم بیشتر شده، ۳ اسفند ـ، ۱۸ تیرـ، ۱۶ آذر ، ۲۲ تیر ، ۲۹ اسفند ، ۳۰ خرداد ، ۲ بهمن
بیاد می‌آورم که آدم‌ها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می‌شوند و ما صاحب قاب عکس‌هایی شده‌ایم به تعداد ستاره‌های آسمان!

.........

فرزاد کمانگر در نامه‌ای نوشت:






دیگر تنها کفش‌هایم مرا به این خاک پیوند نمی‌دهد.
نباید فراموش کنم‌؛ در این دیار واژه‌ها گاهی به سرعت برق و باد به زبان آوردن‌شان " جرم" می‌شود و گناهی نابخشودنی.

لغزش قلم بر سفیدی کاغذ می‌تواند موجب " تشویش اذهان" شود و تعقیب به دنبال داشته باشد و به زبان آوردن اندیشه و افکار می‌تواند " تبلیغ" به حساب آید.
همدردی می‌تواند " تبانی" باشد و اعتراض موجب " براندازی" شود. کلمات بار حقوقی دارند پس باید مواظب بود.

نباید فراموش کنم که به چشمانم بیاموزم که هرچه را می‌بیند باور نکند، زبان همه چیز را بازگو نکند، آنچه هر شب می‌شنوم فریاد نیست، موج نیست، طوفان نیست، صدای خس و خاشاک است! که خواب از چشم شهر ربوده.
نباید فراموش کنم که در شهر خبری از خط فقر و اعتراض و گرانی و بیکاری و بیداد و گرسنگی و نابرابری و ظلم و جور و دروغ و بی اخلاقی نیست. اینها واژه‌های دشمنان است.

اما این روزها زیرپوست این شهر خبرهایی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نویسنده قلم، به پیر جسارت، به جوان امید و به ناامید حرکت می‌بخشد، این روزها گویا قلب جهان در این شهر می‌تپد، گویا گرینویچ دنیا تهران شده، تا مردم این شهر نخوابند خبری از خواب نیست و تا بیدار نشوند نیم کره ما رنگ روز به خود نمی‌بیند.

این روزها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد می‌آید یا کجا تراوش قلم به فریادت می‌رسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران زده دنیا نیست.
برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست. نت و ضرب آهنگت را می‌توانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن " چوب الف" بر سر و کرده این مردم هم وزن کنی.

این روزها هوای تموز ناجوانمردانه خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می‌توان همه چیز را دید حتا اگر " تلویزیون کور باشد" می‌توان همه چیز را شنید حتا اگر " رادیو هم کر باشد" می‌توان ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید. حتا اگر " روزنامه هم لال شده باشد"، می‌توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و صخامت اوین فرا گرفته باشد.

این روزها دیگر تنها در کوچه پس کوچه‌های شهرمان پرسه نمی‌زنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری می‌تپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم.




©foroneiran.com