|
|
شریعتمداری: روحانیت با حذف شاه موافق نبود
Sun 22 08 2010 - 9:19
گفت و گوی رادیو فردا با حسن شریعتمداری فرزند آیتالله شریعتمداری پیرامون واقعه ۲۸ مرداد و سقوط دولت ملی دکتر مصدق
توسط فریدون زرنگار
روز پنجشنبه سالگرد واقعه ۲۸ مرداد و سقوط دولت ملى دكتر مصدق است. ۵۷ سال پيش در چنين روزى افسران وفادار به حكومت پادشاهى همراه با گروه هايى از مردم كه در تهران دست به تظاهرات زدند، با حمله به خانه محمد مصدق، دولت او را سرنگون كردند.
در باره دليل سرنگونى دولت مصدق و نقش نيروهاى سياسى جامعه در اين رويداد تاريخ ساز، به ويژه در باره نقش گروه ها و احزاب سياسى مانند حزب توده و روحانيت و ناتوانى آن ها در جلوگيرى از پيروزى كودتا و دفاع ازاين دولت، بسيار گفته و نوشته شده است.
رادیو فردا در گفت و گو با حسن شريعتمدارى، تحليلگر سياسى و فرزند آيت الله كاظم شريعتمدارى، از مراجع سابق شیعه، در باره نقش روحانیت در حوادث این روز و سقوط دولت دکتر مصدق پرسیده است.
رادیو فردا: آقای شریعتمداری! درباره نقش روحانیت در بروز حوادث روز ۲۸ مرداد مطالب و نوشته های مختلفی منتشر شده است. به نظر شما این قشر چه نقشی در جدال های سياسى این روز داشت؟
حسن شريعتمدارى: به نظر من در جريان روحانيت هميشه جناحى مانند مرحوم پدر من، آيت الله زنجانى، آيت الله انگجى و سيد ابراهيم ميلانى و ديگران، با دكتر مصدق همراه ماندند.
ولى اكثريت روحانيون به دليل نفوذ حزب توده از يك طرف، و تبليغات دستگاه سلطنت- مربوط به اينكه اوضاع كشور بى سامان است و اگر شاه برود، ممكن است توده اي ها بر سركار بيايند و مملكت كمونيستى شود- راه خود را از راه دكتر مصدق جدا كرده و از شاه حمايت كردند.
در اين ميان حمايت آيت الله بروجردى، وقتى كه شاه از مملكت خارج شد و ايشان با ارسال تلگرافى خواستار بازگشت شاه شد، تاثيرى تعيين كننده داشت در اين كه روحانيونى كه آيت الله بروجردى را مرجع تقليد بزرگ آن زمان مى دانستند، در حقيقت راه خودشان را از دكتر مصدق جدا كنند.
علاوه بر آن تغيير رفتار آيت الله كاشانى هم در اين ميان تاثيرات زيادى داشت.
در هر حال روحانيت، خودش ناظر اوضاع و احوال بود. چطور شد كه به اين سادگى تحت تاثير تبليغاتى از اين دست قرار گرفت كه حزب توده دارد ايران را فرا مى گيرد و قرار است حكومت ايران، كمونيستى شود؟
من فكر مى كنم اين كار در حقيقت بى زمينه نبود. به خاطر اينكه سرنگون كردن مجسمه هاى شاه در روز ۳۰ تيرماه در ميادين تهران و تظاهرات گسترده اى كه حزب توده به پا كرد، باعث نگرانى هر چه بيشتر روحانيت شد.
آنها فقط تحت تاثير تبليغات نبودند. يعنى به طور كلى روحانيت از اينكه شاه از ايران برود و يك حكومت جمهورى پس از او برپا شود، در آن زمان نگران بود.
تصور عمده حكومت از برپايى جمهورى، آمدن لامذهبى و بى ايمانى و پس از آن ورود كمونيسم به ايران بود. البته اين تصور غلطى بود. ولى به هرحال در فرهنگ آن زمان، تصور غالب روحانيت اين گونه بود.
به نظر من زمينه عينى اين تصور را رفتار افراطى حزب توده، مساعد كرد، همچنين تبليغات دستگاه سلطنت باعث شد كه نقش حزب توده، بزرگنمايى شود.
طبيعى است كه اين فاكتورها نمى تواند بى تاثير باشد. اما آيا اين فاكتورها تعيين كننده بودند؟ يا در واقع خود ساختار روحانيت و مباحثى كه درونشان بود، اين تاثير را به جاى گذاشت؟ كه در لحظه حساس، روحانيت در يارگيرى خودش به سمت سلطنت متمايل شود؟
ببينيد. روحانيت از بدو تاسيس و از زمان حاج عبدالكريم حائرى، موقعى كه رضاخان سردار سپه آن موقع، خواست حكومت را جمهورى اعلام كند، با جمهورى مخالفت كرده بود و اين جهت گيرى هنوز هم در بين روحانيت وجود داشت.
آنها بر اين باور بودند كه اگر نظام جمهورى، سلطنت را براندازد، مذهب رسمى را هم از قوانين ايران لغو خواهد كرد. و اگرمذهب اكثريت مردم ايران – مذهب شيعه- از رسميت بيافتد، در آن صورت امتيازات زيادى را هم از دست خواهد داد. اين وجه غالب و تفكر غالب در جامعه روحانيت آن زمان بود.
ولى چيزى كه بر آن افزوده شد، خطرى بود كه عرض كردم. روحانيت با حذف شاه موافق نبود. بيشتر با اين موافق بود كه شاه سلطنت كند، نه حكومت.
همان طور كه بعدها همين هم شعار جبهه ملى شد. البته مصدق هم تا لحظه آخر به شاه وفادار ماند و موافقت نكرد كه نظام ايران، جمهورى شود.
ولى در آن زمان تبليغات و اطلاعاتى كه شايد بيشتر از جانب آيت الله كاشانى به جامعه روحانيت داده مى شد، در اين جهت بود كه مصدق سر و سرى با كسانى كه در ايران طالب جمهورى هستند، دارد و در حقيقت داراى يك رفتار دوگانه است و تمايل به اين دارد كه شاه از عرصه قدرت حذف شود.
البته اين اطلاعات مستند تاريخى ندارد و هيچ كس تا به حال نتوانسته است كه ثابت كند كه مصدق چنين رفتار دو گانه اى داشته است.
شما به دسته بندي هاى درون روحانيت و به ويژه به نقش آيت الله كاشانى اشاره كرديد. در متونى هم كه درباره تاريخ روز ۲۸ مرداد منتشر شده است ، نقش آيت الله كاشانى در مركز و كانون اين متون قرار مى گيرد. امكان دارد جزئيات بيشترى درباره اين نوع دسته بندي هاى درون روحانيت و به ويژه نقش آيت الله كاشانى در اين ميان بیان كنيد؟
اختلافات ميان مرحوم دكتر مصدق با مرحوم آيت الله كاشانى بيشتر اختلافات بين يك حقوقدانى بود كه طالب حكومت قانون در مملكت است و بر آن پاى مى فشارد، با يك روحانى سنتى كه هر چند تمايلات ملى و ضد انگليسى شديدى داشت، ولى مى خواست دايره نفوذ سياسى خودش را هم كماكان در حكومت حفظ كند و در اين ميان حقوق دان خشكى مانند دكتر مصدق نمى توانست تمايلات او را ارضا كند.
اين اختلافات از اواسط حكومت دكتر مصدق ادامه داشت و به تدريج به جايى رسيد كه آيت الله كاشانى نقش خود را رو به حذف شدن مى ديد. نقشى كه شايد به حق براى خودش برجسته مى ديد. براى اينكه براى برپايى جنبش ملى شدن نفت، زحمت زيادى كشيده بود. ولى توقعى كه داشت، توقعى نبود كه يك حقوقدانى كه به حكومت و برابرى در برابر قانون، معتقد است، بتواند برآورده كند.
آقاى مصدق هم در اين زمينه ديپلمات ورزيده و آدم منعطفى نبود. ايشان انسان خشكى بود كه تعارف زياد را هم بر نمى تافت.
بنابر اين؛ وقتى اين فاكتورها را در كنار سعايت و نقش منفى ديگران در دو سوى ماجرا، بگذاريد، مى بينيد كه زمينه اختلافات مهيا بوده و بيشتر اختلافات بر سر شخصيت هاى اين دو نفر بوده است، تا منافع عجيب و غريبى كه عده اى پشت اين موضع گيري هاى هردو طرف تصور مى كنند.
میلانی: کاشانی هم با شاه سر و سری داشت هم با زاهدی و مصدق
Sun 22 08 2010 - 9:09
رادیو فردا، شهران طبری: دکتر عباس میلانی برای نگارش کتاب زندگی نامه محمد رضاشاه پهلوی چندین سال به آرشیوهای اسناد وزارت امور خارجه بریتانیا و ایالات متحده آمریکا و همچنین نشریات آن دوران مراجعه و آنها را مورد بررسی و مطالعه قرار داده است.
به علاوه وی با شمار بسیاری از سیاستمداران و دست اندر کاران دوران حکومت پهلوی که در قید حیات بوده اند گفت و گوهای مکرری انجام داده است.
او معتقد است که کنار هم گذاشتن انبوه این اطلاعات افق تازه ای از واقعیت های تاریخ معاصر ایران را نمایان می کند.
رادیو فردا: آقاى ميلانى، شما برای نوشتن کتاب زندگی نامه محمد رضا شاه پهلوی مدارک و اسناد زیادی را مطالعه کرده اید و با شخصیت های بسیاری از آن دوره به کرات مصاحبه کرده اید. نکات مهم شکست دولت دکتر مصدق را در چه می دانید؟
عباس میلانی: یکی از نکاتی که باید در نگرش به این موضوع در نظر داشت برگشتن روحانیت یا بهتر بگویم بخشی از روحانیت از دولت دکتر مصدق بود. دليلى كه باعث شد روحانيت از دولت دكتر مصدق نگران شود، بالا آمدن قدرت حزب توده بود. چرا كه حزب توده در اين زمان احساس قدرقدرتى مى كرد.
با گزارش هايى كه از سالگرد ۳۰ تير در دست است، مى فهميم كه دكتر مصدق در صبح روز ۳۰ تير، تظاهراتى را تدارك مى بيند كه به گفته خبرنگار نيويورك تايمز، طرفدارانش در اين تظاهرات چند هزار نفر بيشتر نبودند، برنامه اى نبود و مردم بى حال بودند و بسيار زود مراسم را ترك كردند.
ولى باز هم به گفته خبرنگار نيويورك تايمز، بعد از ظهر همان روز حزب توده تظاهراتى را تدارك مى بيند كه نزديك به يكصد هزار نفر از هواداران اين حزب با يك انضباط آهنين به خيابان ها مى آيند، سخنرانى غلاظ و شدادى در آن تظاهرات انجام مى شود.
(حسام) لنكرانى در همان روز خطاب به خبرنگار نيويورك تايمز مى گويد: «مصدق ديگر انتخابى ندارد جز اينكه ما را به عنوان متحد خودش قلمداد كند.»
اين روال برخى از روحانيون را نگران مى كرد كه حزب توده دارد قدرتمند مى شود گمان مى كردند كه مصدق قدرت تقابل با اين حزب را نخواهد داشت.
دکتر عباس میلانی، استاد تاریخ و مدیر مرکز دمکراسی برای ایران در دانشگاه استنفورد ایالات متحده آمریکا است. وی مولف کتاب های متعدد از جمله «معمای هویدا» و «نامداران ایران» است. از وی به طور مستمر مقالاتی در روزنامه ها و نشریات علمی نیز به چاپ می رسد. دکتر میلانی چندین سال است که برای نگارش زندگی نامه محمد رضا شاه پهلوی مطالعه و پژوهش می کند. این کتاب قرار است تا پایان سال جاری میلادی به بازار آید.
آنچه وضعيت را سواى احساس قدرقدرتى رهبران حزب توده - كه در سخنان لنكرانى و سخنرانى روز ۳۰ تير مشهود است- پيچيده تر مى كرد، اين واقعيت بود هم كه MI6 انگلستان كه در آن زمان در تهران بود و هم سازمان سيا از طريق پروژه معروفى كه كارش ايجاد تشتت ايدئولوژيك بود، سعى مى كردند اقداماتى افراطى به اسم حزب توده انجام دهند.
مى دانيم كه مثلا جلسات سخنرانى روحانيون را به هم مى زدند. مثلا جلسه سخنرانى آيت الله كاشانى را به هم زدند. اما جاى اين سوال باقى است كه اين جلسه را مامورين MI6 و يا سيا بهم زدند يا راديكاليزم كودكانه خود حزب توده اين كار را كرد؟
هر چه بود، اين عامل يك عامل تشديد كننده بود، اگر چه عاملى بود كه وضع و ريشه آن را نمى شود به دقت تعيين كرد. نمى شود بدانيم كه كدام يك از اين وقايعى كه روحانيون را به ترس آورد و آمريكائيان را هم نگران كرد، كه شايد انگليس ها راست مى گويند و مصدق توان تقابل با حزب توده را ندارد، به راستى كار خود حزب توده بود يا عوامل خارجى؟ ولى اين هم هست كه در درون حزب توده، عناصر راديكالى بودند حرف هايى مى زدند كه به راحتى بورژوازى آن زمان و بازاريان آن دوران و روحانيون را مى ترساند.
وقتى مصدق در مراسم سالگرد ۳۰ تير تمام تلاشش را انجام داد تا نيروهاى طرفدار خودش را در اين مراسم جمع كند، ديديم كه در مقابل حزب توده، يك قشون واقعا « شكست خورده » و بى رمقى به نظر مى رسيد. اين عباراتى است كه روزنامه هاى آمريكايى براى توصيف هواداران مصدق به كار بردند واين امر نگرانى ها را بيشتر كرد.
تحليل اينكه واقعا دخالت هاى دستگاه هاى اطلاعاتى كشورهاى آمريكا يا انگليس از سويى و چپ روي هاى حزب توده از سوى ديگر، هر كدام به چه تناسب و چه وضعى در تغيير اوضاع تاثيرگذار بودند، دشوار است. عامل ديگرى كه به گمان من در تغيير راى برخى از روحانيون و بازاريان كمك كرد، راديكاليزم روزافزون دكتر فاطمى بود.
وقتى شما سرمقاله هاى «باختر امروز» را نگاه كنيد- من تمام شماره هاى باختر امروز از تاريخ ۲۴ مرداد تا ۲۸ مرداد را مطالعه كرده ام- شگفت زده مى شويد. لحن صحبت و مقالات دكتر فاطمى شگفت انگيز است.
دكتر فاطمى در آن زمان وزير امور خارجه است، شاه با اينكه فرار كرده و در عراق يا رم به سر مى برد اما هنوز، رسما پادشاه اين مملكت است. و مصدق و كابينه اش هنوز هم رسما موظف و متعهد به رعايت قانون اساسى هستند.
وزير امور خارجه و سخنگوى چنين دولتى بايد ببيند كه در آن زمان با چه لحنى در مورد شاه و دربار پهلوى اظهار نظر مى كند!
دكتر فاطمى رسما جامعه را به پايان دادن دوران – به قول او كثيف – سلطنت دعوت مى كند و شاه را دست نشانده انگليس ها مى داند. الفاظى كه استفاده مى كند به راستى شگفت انگيز است.
بعد همين شخص بعد از نوشتن چنين مقالاتى در باختر امروز، در جلسه اى ادعا مى كند كه دولت دكتر مصدق كماكان پايبند قانون اساسى است و خواستار سرنگونى شاه نيست.
هر كسى در آن زمان اين ها را مى خواند به گمان من نگران مى شد كه آيا مصدق، جلودار فاطمى است؟ آيا دكتر فاطمى و حزب توده- مشتركا- برنامه اى براى آينده كشور دارند.
حزب توده در آن زمان رسما شعار جمهورى را مطرح مى كند. همه اينها به علاوه خودخواهى هاى شخصى و قدرت طلبى هاى كاشانى، دست به دست هم مى دهد و باعث مى شود كه روحانيون، به متحد مهم و اصلى نيروهايى كه در پى براندازى مصدق هستند، تبديل شود.
ارزيابى خود شما از اين تغيير موضع چيست؟ شما به اين نكته اشاره كرديد كه وقتى آيت الله كاشانى و بروجردى متوجه شدند كه خواست هاى آنان توسط دولت دكتر مصدق برآورده نخواهد شد، عليه او موضع گرفتند. ولى اگر مصدق به اين ترتيبى كه شما مى گوييد، روحانيت و اسلام را به وحشت نمى انداخت و نگرانى از سلطه حزب توده هم وجود نداشت، آيا باز هم روحانيت در جبهه سلطنت جاى مى گرفت؟
من فكر مى كنم حتى در آن زمان هم مى شد آشكارا ديد كه روحانيت به دو جناح تبديل مى شود. يكى از اين دو جناح در شخص آيت الله بروجردى تجلى پيدا مى كرد كه به تاسى از آيت الله نائينى كه در زمان مشروطه نوشته بود «حكومت قانونى سلطنتى دموكراتيك مشروطه، تا زمان بازگشت امام زمان، بهترين و مشروع ترين حكومت براى شيعيان است و شيعيان بايستى با چنين حكومتى بيعت كنند و ازآن تبعيت كنند» اين تفكر را ادامه مى داد.
خط ديگرى هم بود كه از همان زمان آيت الله نائينى شكل گرفت و نمايندگى آن را شيخ فضل الله نورى به عهده داشت و مى گفت: «ما حكومت قانونى نمى خواهيم. ما مشروطه نمى خواهيم. ما مشروعه مى خواهيم»
در دوران ۲۸ مرداد، تجلى اين تفكر را مى شد در گروه فدائيان اسلام كه حاميان اصلى كاشانى بودند، ديد. در خود كاشانى و مشاورين اصلى او از جمله آيت الله خمينى نيز چنين امرى وجود داشت. به تصريح آيت الله خمينى، خود او بارها به آيت الله كاشانى گفته است كه مصدق كافر است و مسلمان نيست. و ما نبايد نيروهاى اسلامى را در دفاع از او به كار ببريم.
از سال ۵۱ تا ۵۳ مسابقه خيلى ظريفى بين مصدق و شاه وجود داشت. هر دو سعى مى كردند به آمريكا ثابت كنند كه خودشان و نه آن يكى، بهترين سد در مقابل نفوذ حزب توده است.
در آن زمان اقدامى نبود كه مصدق بتواند با انجام آن، كاشانى، فدائيان اسلام و آيت الله خمينى را راضى كند. هدف آنها ايجاد حكومت شريعت بود و برنامه سازمان يافته اى براى اين هدف داشتند.
آنها حاضر بودند از هر اقدامى، از جمله از ترور بگير تا جلسه قرآن، استفاده كنند تا به هدفشان برسند و دقيقا همين كار را هم كردند. بعد از واقعه ۲۸ مرداد شروع به ساختن شبكه و تشكيلات كردند. يعنى همان دستگاه قدرتمندى كه در سال ۱۹۷۷ ابزار قدرت يافتن آيت الله خمينى شد.
اينكه رژيم شاه به خصوص بعد از ۲۸ مرداد، گمان مى كرد كه خصم اصلى اش، دكتر مصدق، حزب توده و جبهه ملى است، باعث شد كه ساواك كاملا نسبت به اين شبكه هاى اسلامى بى اعتنا باشد. نه تنها بى اعتنا باشد بلكه در حد امكان به رشد آن هم كمك كند.
تعداد مساجدى كه در دوران ۱۵ سال آخر سلطنت محمدرضا شاه در ايران ساخته شد، بى سابقه و شگفت انگيز است.
تعداد طلبه هايى كه در ايران درس دينى مى خواندند در آغاز سلطنت رضاشاه، چيزى نزديك به دو هزار و ۸۰۰ نفر بود. در پايان دوران رضاشاه، تعداد اين طلبه ها به ۸۰۰ نفر محدود شد، با اينكه جمعيت ايران به دو برابر افزايش يافته بود.
در سال ۱۹۷۲، پرويز نيكخواه براى تز فوق ليسانس خود در مورد تعداد طلبه هاى علوم دينى در ايران مطالعه مى كند. او در مى يابد كه در دهه اخير، يعنى بعد از ۱۵ خرداد، شمار بى سابقه اى به تعداد طلبه ها، حوزه هاى علميه و حسينيه ها افزوده شده است.
اين افزايش با حمايت مستقيم شاه و ساواك صورت گرفت. چون آنها فكر مى كردند كه مسجد مانند پادزهرى در مقابل توده اى شدن مردم عمل مى كند.
همان طور كه تصور مى كردند شريعتى پادزهرى براى ماركسيسم است. اما وقتى ديدند از دل همين شريعتى، مجاهدين خلق درآمد. آن وقت تصميم گرفتند او را ممنوع التدريس و ممنوع المنبر كنند.
اما قبل از آن مى دانيم كه ساواك خراسان بود كه شريعتى را به دانشگاه مشهد تحميل كرد. با وجود آنكه مى دانستند ضد شاه و عضو جبهه ملى در اروپا بوده، ولى گمان مى كردند كه ضد ماركسيست است و اين برايشان مهم تر بود.
در همان زمانى كه كاشانى از مصدق روى برگرداند، يك دسته از روحانيونى همچون آيت الله طالقانى و آیت الله زنجانی بودند كه همسويى خاصى با تفكرات كاشانى نداشتند. نقش آنان در جريان ۲۸ مرداد چه بود؟
نقش آنان كماكان حمايت از دكتر مصدق بود. ولى به نظر مى رسيد كه نيروى اصلى بسيج كننده، كاشانى و شبكه هاى وابسته به او بود. طالقانى و زنجانى با وجود اينكه نفوذ كلام داشتند، هيچ نشانى از اين كه بتوانند نيرويى بسيج كنند، نداشتند.
كما اينكه در روز ۲۸ مرداد مى بينيم كه هيچكدام از آنها، هيچ حركتى در جهت دفاع از دكتر مصدق انجام نداد. تنها حركتى كه در دفاع از دكتر مصدق صورت گرفت، حمايت از منزل وى بود كه در آنجا نزاع خونينى درگرفت و به روايتى تا ۲۰۰ نفر در آنجا كشته شدند.
ولى در خيابان ها همان طور كه شواهد نشان مى دهد، وقتى تظاهرات به نفع زاهدى و شاه آغاز شد، هيچ نشانه اى از نيروهاى مقابل نبود كه به خيابان ها بيايند و حمايت كنند.
در اين مبحث نبايد فراموش كنيم كه روز ۳۰ تير ماه، براى خيلى از نيروها در ايران زنگ خطر و نقطه عطفى بود. حزب توده واقعا تصور مى كرد كه قدمى بيش با ائتلاف رسمى با دكتر مصدق فاصله ندارد. و همين قدرت نمايى بود كه باعث ترس ديگران شد.
در مورد آيت الله كاشانى يك نكته اى كه بايستى در نظر گرفت، اين است كه آغاز شكاف اصلى او با مصدق مربوط به بعد از ۳۰ تير است كه كاشانى احساس مى كند مصدق را در واقع او به قدرت برگردانده است در حالى كه واقعا اين طور نيست.
واقعيت اين است كه در روز ۳۰ تير وقتى مصدق استعفا مى دهد، تركيبى از عوامل گوناگونى چون فعاليت حزب توده، طرفداران كاشانى و عدم حمايت شاه از قوام، باعث برگشت مجدد او به عرصه قدرت مى شود.
در اين ميان شاه رسما به سران جبهه ملى پيغام مي دهد كه من با دولت قوام موافق نيستم و اجازه نمى دهم كه قدرت ارتش به نفع قوام وارد ماجرا شود.
يعنى شاه در ماجراى درافتادن با قوام در رويداد ۳۰ تير نقش بسيار مهمى داشت. ولى بعد از آن كه امر بر كاشانى مشتبه مى شود كه مصدق را او برگردانده است، لاجرم خواهان نصف قدرت است.
من اسنادى از پيش از روز ۳۰ تير پيدا كرده ام از سفارت انگليس و سفارت آمريكا، كه حكايت از اين دارد كه كاشانى با دربار و با كسانى كه مى دانسته با سفارت آمريكا در تماس بودند، تماس مى گيرد و سعى مى كند كه ببيند راه هايى براى نزديك شدن به آنها هم وجود دارد يا نه؟
يعنى از يك سال و نيم قبل از ۲۸ مرداد ما سند داريم كه كاشانى با علاء ديدار مى كند و در واقع حمايت خودش را از شاه و از ماندن شاه برمسند قدرت ابراز مى كند.
در ماجراى اسفند نيز معلوم است كه وقتى شاه با فشار مصدق، مى خواست از ايران خارج بشود و كاشانى خبردار مى شود، هم مجلس را فورا تشكيل مى دهد وهم فورا يك تصويب نامه اى را از مجلس در دفاع از شاه مى گذراند. نيروهاى خودش را به خيابان مى آورد و نيروهاى طرفدار شاه و نيروهاى طرفدار زاهدى و خود اردشير زاهدى، نيروهاى آيت الله بهبهانى و سفارت آمريكا ، همگى فعال مى شوند.
هزاران نفر را به دور و اطراف كاخ مى كشند و شاه را از سفرش در آن زمان به خارج برمى گردانند. يعنى در آن زمان كاشانى هم با شاه سر و سرى داشت و هم با گروه دور و بر زاهدى ارتباط مستقيم و فعال داشت و هم با مصدق ارتباط داشت.
به اين ترتيب فكر مى كنيد كه كاشانى قصدش اين بود كه بسنجد و سبك سنگين كند تا به موقع ببيند از كدام طرف حمايت كند ؟
به نظر من كاشانى دقيقا قصدش بيش از هر چيز اين بود كه به طرف آن راهى برود كه براى خودش و براى تفكر خودش بيشتر از هر چيز احتمال نزديك شدن به قدرت را ميسر مى كرد. و البته اين را نبايد ناديده گرفت كه كاشانى به شدت با انگليس مخالف بود.
انگليسی ها تبعيدش كرده بودند و او دست انگليس را در تبعيد اولش و تبعيد كوتاه مدت دومش مى ديد و در عراق با انگلستان جنگيده بود در سال۱۹۲۱ و۱۹۲۲ جزء شيعيان عراق بود كه با دولت استعمارى انگليس مى جنگيدند.
اين سابقه را داشت و خواستار اين بود كه دست انگليس را از نفت ايران كوتاه كند. ولى به نظر من هدف نهايى اش، دستيابى به قدرت خودش بود و تجربه نشان داد كه وقتى ديد راه از طريق مصدق بسته است از طريق ديگرى وارد شد و در واقع عملا به انگلستان كمك كرد كه دوباره به صنعت نفت ايران وارد شود و حداقل ۴۰ درصد از صنعت نفت ايران را در اختيار بگيرد.
گفتيد كه در سالگرد روز ۳۰ تير، حزب توده يك قدرت نمايى و صف آرايى خيلى بزرگى در حمايت از دكتر مصدق كرد. ولى در ۲۸ مرداد حزب توده در حمايت از مصدق بيرون نيامد. فكر مى كنيد اگر حزب توده در آن موقع بيرون مى آمد و نيروهايش را بسيج مى كرد، آيا باز هم آمريكا و انگليس قادر بودند كه در امور ايران دخالت كنند و كودتايى به انجام برسانند؟
تمام شواهد، حكايت از اين مى كند که اگر مصدق مقاومت نظامى مى كرد و اگر حزب توده به طريق اولى وارد مى شد، حداقل ۴ تيپ ارتش يكى به فرماندهى تيمسار قره نى در آن زمان و ديگرى سرهنگ بختيار و تيپ ديگر، تيپ اصفهان به فرماندهى ضرغامى و عده اى ارتشى در تهران آماده بودند براى اينكه عملا جنگ نظامى كنند.
در خاطرات ارتشبد زاهدى مى خوانيم كه در شب ۲۷ مرداد اينها تقريبا به اين نتيجه مى رسند كه تلاش براى برانداختن مصدق شكست خورده است و مصدق حاضر نيست راى شاه را بپذيرد.
و اينها به طرفداران شاه پيام مى فرستند از جمله به ضرغامى و قره نى و بختيار كه كسانى بودند كه وعده داده بودند نيروهاى تحت فرماندهى اشان را به تهران مى آورند و وارد جنگ داخلى خواهند شد. من فكر مى كنم كه اگر كار به آنجا مى كشيد آمريكا و انگليس از ايجاد و حمايت جنگ داخلى در ايران امتناعى نداشتند.
براى من غير قابل تصور است كه آمريكا در سال ۱۹۵۳ اجازه دهد كه شوروى بتواند بر ايران مسلط شود. خاطرتان باشد كه در آن شرايط، استالين تازه فوت كرده بود.
در اسناد و مدارك وزارت امور خارجه آمريكا، آشكارا مى بينيم كه آيزنهاور و اطرافيانش به اين نتيجه مى رسند حالا كه استالين مرده، ما بايد به رهبرى جديد، ضرب شصت نشان دهيم. و كوچكترين نشانه ضعف ما باعث تقويت آنان خواهد شد.
چيزى براى شوروى مهم تر از اين نبود كه بتواند بر ايران مسلط شود. اين آرزويى بود كه لنين از سال ۱۹۲۱ در سر مى پروراند و استالين هم در سال هاى حدود ۱۹۴۶ به آن مشغول شد. ولى من فكر مى كنم كه رهبرى شوروى تعيين كننده اصلى عدم دخالت حزب توده در واقعه ۲۸ مرداد بود.
گمان من اين است كه رهبرى حزب توده، فاقد هر گونه استقلالى بود و دستوراتش را از برادر بزرگ- شوروى- مى گرفت. اسناد فراوانى اين ادعا را تاييد مى كند كه حزب توده حتى در جزئيات هم فرمانبردار شوروى بودند.
به گمان من، مسئله اى با اين همه اهميت حتما با رايزنى شوروى بوده است. شوروى مى دانست كه آمريكا و بريتانيا اجازه اينكه ايران از گردونه تسلط غرب خارج شود را نخواهند داد.
يادتان هست كه در يالتا استالين و چرچيل و روزولت، عملا دنيا را به مناطق نفوذ مختلفى تقسيم كردند. ايران بخشى از مناطق نفوذ غرب بود. شما به سال هاى بعد از نشست يالتا نگاه كنيد. به ندرت مى بينيد كه يكى از دو طرف سعى كند در منطقه تحت نفوذ ديگرى، دخالت مستقيم كند.
كما اينكه آمريكا در سال ۵۶ حاضر نشد به دمكرات هاى مجارستان كمك كند، بلكه اجازه داد كه شوروى مجارستان را سركوب كند. براى اينكه مجارستان جزو حيطه نفوذ شوروى بود.
ايران هم جزو حيطه نفوذ آمريكا به حساب مى آمد. بارها و بارها ترومن، آيزنهاور و بعد از آنها جان كندى به تصريح گفته بودند كه اگر شوروى سعى كند نيرو وارد خاك ايران كند، اين امر نقطه آغازى براى شروع جنگ جهانى سوم خواهد بود.
به همين خاطر بود كه حزب توده به دستور برادر بزرگ، وارد كارزار نشد. البته صبح روز ۲۸ مرداد ماه كيانورى با دكتر مصدق تماس گرفت و گفت كه اوضاع شهر خراب است و تقاضاى دريافت ده هزار تفنگ كرد كه در ميان كادر حزب توده توزيع كند.
اما دكتر مصدق امتناع كرد، براى اينكه مى دانست اگر چنين كارى بكند به طريق اولى، فاتحه اش خوانده است.
نكته ديگرى كه به نظر من كمتر به آن توجه شده ، اين است كه چقدر دكتر مصدق در مذاكراتش با آمريكا سعى مى كرد به اين نكته تاكيد كند كه او واپسين اميد غرب براى جلوگيرى از برآمدن حزب توده است.
من در كتابم به تفصيل نوشته ام كه از سال ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۳ مسابقه خيلى ظريفى بين مصدق و شاه وجود داشت. هر دو سعى مى كردند به آمريكا ثابت كنند كه خودشان و نه آن يكى، بهترين سد در مقابل نفوذ حزب توده است.
وقتى هريمن به تهران مى آيد، حزب توده تظاهرات عظيمى برگزار مى كند كه هريمن و آمريكا را شوكه مى كند. مصدق در مذاكرات بعد از ظهر همان روز به هريمن مى گويد كه «حتما اين تظاهرات را ديده ايد؟ من تنها اميد شما هستم كه مى توانم جلوى اين تظاهرات را بگيرم»
شاه هم دائما همين حرف ها را مى زد و تاكيد مى كرد كه مصدق نه توان جلوگيرى از نفوذ حزب توده را دارد و نه الزاما ميل آن را.
با علم به اين موضوع كه مصدق مى دانست اگر بخواهد از پشتوانه حزب توده استفاده كند، غرب اين مسئله را تاب نمى آورد و حتى ممكن است مسئله جنگ داخلى در ايران بروز كند، چرا نتوانست با غرب مصالحه كند و خودش برنده شود و سلطنت را نگه دارد و يك حكومت دمكراتيك در ايران برقرار كند؟
من فكر مى كنم اين مهم ترين سوالى است كه در مورد مصدق بايد پرسيد. اين كه چرا حاضر به چنين كارى نشد؟ به خصوص وقتى كه تا فوريه ۱۹۵۳ معلوم بود كه انگليسى ها تا مدتها اجازه فروش نفت را نخواهند داد و معلوم بود كه آمريكايى ها حاضر به كمك اقتصادى زيادترى نخواهند شد.
در فوريه ۵۳ مصدق سعى كرد نفت را به چين كمونيست به ۵۰ درصد قيمت بازار بفروشد و چين كمونيست هم اين شرايط را مى پذيرد، ولى مى گويند به شرطى ما نفت را از شما مى خريم كه شما بتوانيد نفت را در اينجا توزيع كنيد، چرا كه ما وسيله آوردن نفت را به اينجا نداريم. مصدق همه اين چيزها را مى ديد، به وضعيت اقتصادى آگاه بود.
ريزش هايى هم در درون نهضت اتفاق افتاده بود. كسانى چون مكى و بقايى رفته بودند، كاشانى رفته بود و همينطور كسانى ديگر.
شما مى پرسيد چرا حاضر نشد در آن زمان اين واپسين پيشنهاد چرچيل و آيزنهاور را بپذيرد؟ من فكر مى كنم كه سوال بسيار، بسيار مهمى است. اينكه آيا بهتر است كه آدم به روى يك سرى اصول مجرد مطلق سياسى تاكيد كند؛ آن چنان كه مصدق كرد. يا با سنجش شرايط ، بهترين ميسر را انتخاب كند و بالاترين امتيازهاى آن ميسر را بگيرد و مملكت را از جراحتى كه ۲۸ مرداد بود نجات دهد؟
۲۸ مرداد يك جراحتى در روح جامعه ايران ايجاد كرد كه هنوز هم به نظر من اين جراحت ادامه دارد. نكته دومى هم از لحاظ تاريخى مهم است، به نظر من اين است كه آيا واقعا شاه حق عزل مصدق را داشت يا خير؟ آيا در دوران فترت و دورانى كه مجلس منحل شده بود شاه حق عزل نخست وزيرمملكت را داشت يا نه؟
اگر حق عزل نخست وزير را داشت -خودش ادعا مى كرد- پس كودتا كننده شاه و نيروهاى وابسته به او نبودند. كودتا كننده مصدق بود كه يك حكم قانونى را نپذيرفته بود.
دكتر صديقى در اين مورد به تصريح مى گويد كه در دوران فترت، پادشاه حق عزل و نصب نخست وزير را دارد و دكتر صديقى به خود مصدق مى گويد كه اگر شما مجلس را منحل كنيد شاه ممكن است شما را عزل بكند.
مصدق مى گويد كه «شاه جرات ندارد و انحلال دولت و مجلس اوضاع را خيلى دگرگون مى كند» دوباره اگر به اسناد نگاه كنيم ازسال ۵۱ تا ۵۳ شاه در مقابل پيشنهادات انگليس براى كودتا عليه مصدق مقاومت مى كند. بارها و بارها به ايشان پيشنهاد مى شود و مقاومت مى كند و مى گويد كه من بايد يك راه قانونى براى عزل مصدق پيدا كنم.
ولى در عين حال هميشه هم تكرار مى كند: «من مى خواهم مصدق را عزل كنم من موافق سياست هاى مصدق نيستم و او را براى مملكت خطرناك مى بينم. او اقتصاد مملكت را از بين مى برد» اين ها را پشت پرده به سفير آمريكا و انگليس مى گويد.
ولى در عين حال مى گويد من حاضر نيستم در يك كودتاى نظامى عليه دكتر مصدق شركت كنم. به محض اينكه مجلس را دكتر مصدق منحل مى كند، شاه مى گويد من حالا حاضر هستم حكم عزل مصدق را بدهم براى اينكه الان حق قانونى دارم. اين يك بحث بسيار مهم تاريخى است كه بايد به آن توجه كرد كه آيا شاه حق براندازى دكتر مصدق را در روز ۲۸ مرداد داشت يا نه؟
آيا اين موضوع در قانون اساسى آن زمان مبهم مانده است يا اينكه روشن است؟
در قانون اساسى ابهام دارد ولى در سنت تاريخى و قانونى ايران اين امر كاملا وجود داشته و روشن است.
دكتر صديقى مى گويد كه من به دكتر مصدق گفتم در حدود ۲۰۰۰ روزى(كه رقم دقيق را مى گويد كه من در كتابم آورده ام ) از دوران مشروطه مى گذرد بيش از ۶۰ درصد روزها مجلس در فترت بوده است و در تمام اين دوران پادشاه وقت، عزل و نصب نخست وزير مى كرده است و اين عزل و نصب ها قانونى است و هيچ منع قانونى نداشته است و در واقع اگر اين امكان وجود نمى داشت، عملا چرخ دولت وامى ماند.
خود مصدق –اين را به صورت قاطع مى توانم بگويم- كه من نامه اى پيدا كرده ام از خود مصدق خطاب به شاه. در واقع نه به صورت مستقيم خطاب به شاه بلكه خطاب به هژير- رئيس دربار- نوشته است. اما مخاطبش شاه بوده است. وقتى كه اينها در دربار تحصن مى كنند، بعد از آن تحصن، مصدق نامه اى به شاه مى نويسد و مى گويد كه الان مملكت در دوران فترت است و مجلس فعال نيست، شما اين حق را داريد كه نخست وزير را منصوب كنيد. چرا نخست وزير خدمت كار منصوب نمى كنيد؟
يعنى خود مصدق به تصريح آن نامه، اين حق را مى پذيرد. دكتر صديقى هم اين حق را مى پذيرد. سنجابى هم اين حق را مى پذيرد. چنين امرى در قانون اساسى تصريح شده و متن سخنرانى هاى دكتر مصدق و سخنرانى هاى شايگان در دربار گوياى اين است كه اينها كاملا معتقد هستند كه شاه چنين حقى دارد.
مصدق هم در اين ميان دو حرف متفاوت مى زند؛ شب ۲۷ مرداد وقتى كه هندرسون به ايران برمى گردد به هندرسون مى گويد كه من حكم عزلى از طرف شاه دريافت نكرده ام كه البته اين حرف درست نيست و او نامه و حكم را دريافت كرده و امضا كرده بود.
خود دكتر فاطمى در ۲۵ مرداد در «باخترامروز» مى گويد كه يك چنين نامه اى بوده است و البته نمى گويد كه اين نامه حكمى بوده كه ابلاغ شده است.
اما مى گويد كه دكتر مصدق يك نامه محرمانه اى دريافت كرده و همه ما مى دانيم آن نامه محرمانه چه بوده است.
او در شب ۲۷ مرداد به هندرسون مى گويد كه «من نامه اى دريافت نكردم و تازه اگر هم دريافت مى كردم اجرايش نمى كردم» براى اينكه من معتقد نيستم كه شاه حق عزل و نصب نخست وزير را دارد.
يعنى حرفش را عوض مى كند؟
بله. و البته بعدا حرفش را در دادگاه نظامى تصحيح مى كند و در آنجا وقتى از او مى پرسند كه «به شما حكم عزل دادند چرا نپذيرفتيد؟» مصدق آنجا مى گويد كه«من حكم را تقلبى مى دانستم براى اينكه خطش يك جور بدى بود و بعد دير حكم را به من ابلاغ كردند و من فكر كردم كه حتما بوى يك كودتا از اين نامه مى آيد» او در دادگاه به تلويح و در آن نامه اى كه گفتم به تصريح مى پذيرد كه چنين نامه اى دريافت كرده است و متن آن نامه در خاطرات شايگان آمده است.
پس به اين ترتيب مى پذيرد كه شاه حق داشته است؟
مى پذيرد كه شاه حق عزل و نصب را در دوران فترت دارد، در دورانى كه مجلس وجود ندارد.
همایون کاتوزیان: کودتای ۲۸ مرداد فقط کار خارجی ها نبود
Sun 22 08 2010 - 9:06
گفت و گوی رادیو فردا با امیر مصدق کاتوزیان پیرامون کودتای ۲۸ مرداد
توسط امیر مصدق کاتوزیان
نزديک شش دهه پس ار آنکه دولت دکتر محمدمصدق نخست وزير و رهبر نهضت ملی ايران در پی نزديک ده ماه طراحی سازمانهايی اطلاعاتی بريتانيا (آم آی ۶) و آمريکا (سی آی ای) واهدای کمک مالی و دادن دلگرمی به مخالفان دولت در هماهنگی با دربار، بخشی از ارتش، طيف محافظه کار روحانيون، جمعی از عناصر خيابانی و شماری از ناراضيان دولت به زير کشيده شد، هنوز ميان موافقان و مخالفان آن دولت حتی بر سر نام آنچه روی داد ، اختلاف نظر است. ديگر اين که پيش از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، سهم حزب توده ايران و شوروی سابق، يا حاميان سابق آن دولت مثل دکتر مظفر بقايی در تضيف آن دولت و برخورد دولت مصدق با دعوای نفت و فرضا آخرين پيشنهاد آمريکا تا چه حد بوده، جای خود دارد.
همايون کاتوزيان مورخ، استاد دانشگاه اکسفورد و نويسنده کتابهای «اقتصاد سياسی ايران مدرن» (که متن انگليسی آن در شهريور ۱۳۵۸ تحويل ناشر شد)، «مصدق و مبارزه برای قدرت در ايران» و «استبداد، دموکراسی و نهضت ملی»، به اين جوانب در نوشته های خود پرداخته است.
همايون كاتوزيان در گفت و گو با راديو فردا درباره اينكه تلاش مورخان تا چه حد به روشنگرى در اين زمينه (و موضوع هاى مشابه تاريخى) انجاميده و چرا پس از گذشت مدت هاى مديد حتى بر سر تعريف ماهيت اين رويداد اثر گذار تاريخى اختلاف نظر وجود دارد، دیدگاه های خود را بیان کرده است.
رادیو فردا: آقاى همايون كاتوزيان؛ ۵۷ سال از رويداد ۲۸ مرداد مى گذرد و ۳۱ سال است كه در داخل و خارج كشور در موردش آزادانه بحث مى شود. بعد از همه اين بحث ها، آيا مى شود بی طرفانه به نتیجه ای درباره ماهیت امر رسید؟ نتیجه ای مستند و جدا از نقطه نظرهای جناحها و افراد درگیر در آن زمان؟
۳۲ سال پيش كه شرح اين اتفاق سياسى ايران را در بحبوبه انقلاب مى نوشتم، در آنجا گفتم كه كودتاى ۲۸ مرداد بر خلاف تصورعموم فقط كار نيروى هاى خارجى نبود.
اگر چه در آن زمان همه جناح هاى سياسى برنقش عوامل خارجى تاكيد مى كردند، اما من گفتم كه فقط نيروهاى خارجى نبودند كه كودتاى ۲۸ مرداد را به ثمر رساندند، مصدق در داخل كشور عده اى مخالف داشت، خيلى از زميندارها و سياستمداران ما- كه كم و بيش زميندار بودند- و خيلى از روحانيون و بخشى از اعضاى سابق نهضت ملى مثل آيت الله كاشانى و دكتر بقايى و غيره، وقتى به اواخر دوره مصدق مى رسيم مخالف مصدق بودند. و نيرويشان هم كم نبود.
آنچه كه اتفاق افتاد مطابق تمام اسناد و مداركى كه موجود است اين است كه از نوامبر ۱۹۵۲ ( آبان و آذر ۱۳۳۱) بر اثر مذاكراتى كه اطلاعات انگليس و آمريكا با هم انجام دادند، زمينه اى پديد آمد تا چند ماه بعد- بيشتر گمان مى كنم در ارديبهشت ۱۳۳۲- تصميم گرفته شد كه چنين كودتايى انجام شود.
همايون كاتوزيان مورخ، استاد دانشگاه اكسفورد و نويسنده كتاب هاى «اقتصاد سياسى ايران مدرن»، «مصدق و مبارزه براى قدرت در ايران»، «استبداد، دموكراسى و نهضت ملى» و «ايرانيان» و البته اينها از طريق افرادى كه در داخل ايران داشتند با مخالفين مصدق، از جمله سرلشكر زاهدى تماس داشتند و در نتيجه، آن كودتا را سازماندهى و از لحاظ مالى تامين كردند.
اما خود نقش كودتا و نفس عمل را مخالفين مصدق با پشتيبانى آنها و نيروهاى داخلى كه مخالف مصدق بودند، از بخشى از ارتشى ها گرفته تا ديگران كه اسم آوردم، به سرانجام رساندند.
از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اين همه مدت مى گذرد و هنوز هم صحبت بر سر اين است كه آيا اين رويداد، كودتا بوده است يا قيام ملى. مورخينى مثل شما و گازیوروفسكى بر اين باورند كه اين رويداد، كودتا بوده است و دلايل خودشان را هم ذكر مى كنند. اما نويسندگانى مثل داريوش بايندر در كتاب آخرش « ايران و سیا و بازبينى مصدق» بر سر اين نامگذارى كه آيا اين واقعه كودتا بوده است يا خير، مسئله دارند و دلايل مختلفى مى آورند. چطور بعد از اين همه سال، واژه هاى مختلف و متضادى در مورد نكته اى به اين سادگى به كار مى رود؟
دليل اين مسئله علائق سياسى آدم هاى مختلف و نويسنده ها و جناح هاى مختلف است. به عنوان مثال خود من در سال های ۱۳۵۶-۱۳۵۷ در اين مورد نوشتم كه كودتا فقط توسط نيروهاى خارجى انجام نشد، بلكه توسط نيروهاى داخلى انجام شد و اين مطلب هنوز هم موجود بوده و به چاپ رسيده است.
ذكر اين نكته از سوى من دقيقا به خاطر اين بود كه من تعصب سياسى نداشتم. آن موقع كسى نبود كه انكار كند كه كودتا انجام شده است، آن هم به دست خارجى ها، بدون اينكه نامى از مخالفان داخلى مصدق آورده شود.
اما من هيچ نفعى اعم از نفع سياسى در قضيه نداشتم. من خودم را به عنوان مورخى نگاه مى كنم كه كارم، پژوهش علمى است و بر اساس آنچه كه مى دانم و اسناد و مدارك و اطلاعاتى كه وجود دارد آن همه سال پيش، به اين نتيجه رسيدم.
بعد از آن مقدار زيادى سند ومدرك و خاطرات و غيره منتشر شده است كه مهمترين آن تاريخچه داخلى است كه در سال ۱۹۵۴ سیا در رابطه با نقش خودش و ديگران در كودتاى ۲۸ مرداد مطالبى نوشت. البته اين تاريخچه كه عرض كردم در اينترنت موجود است و همه مى توانند آن را ببينند.
چنانچه من گفتم تمهيدات مربوط به كودتا، از ماهها پيش از ۲۸ مرداد چيده شده بود و سازماندهى اش و ماليه اش با نيروهاى خارجى بود. شاه هم تا آخرين لحظه موافقت نمى كرد و نمى خواست كه بنا به دلايل گوناگون دراين جريان درگير شود.
اما صحبت از اينكه اين رويداد كودتا بوده است يا نه ؟ و تعريف و معناى كودتا چيست؟ درباره اين مسئله عرضى ندارم. براى اينكه اين مسئله، اساسا مسئله قابل بحثى نيست و كسانى كه آن نظرها را مى دهند به خاطر تعلقات سياسى است. كار ما يك كار علمى است. و كسانى كه با تاريخ برخورد علمى مى كنند بايد با بى طرفى كامل وقايع را مطالعه و بيان كنند.
آیا تعريف واحدى از لغت كودتا وجود دارد كه بر اساس آن شما در اين مصاحبه، عبارت كودتاى ۲۸ مرداد را به كار مى بريد؟
ببينيد اسفند ۱۲۹۹ كودتايى به رهبرى رضا خان پهلوى و سيد ضياء الدين طباطبايى انجام شد. از همان روز اول هم اعلام كردند كه اين رويداد كودتا بود.
يك سال بعد روزنامه ها - البته سيد ضياء الدين طباطبايى در اين فاصله از كار افتاده و تبعيد شده بود و رضا خان اگر چه هنوز هم وزير جنگ بود اما قدرت اصلى دولت را در دست داشت – در سالروز كودتا يعنى در اسفند ۱۳۰۰ شروع كردند به طرح اين بحث كه مسبب اصلى كودتا كه بود؟
رضا خان مقاله اى نوشت با تيتر اينكه «مسبب اصلى كودتا من بودم» و در مورد آن توضيح و شرح داد. يعنى بحثى نبود و خود رضا خان در آن مورد گفت كه من كودتا كردم.
لغت و مفهوم كودتا برگرفته از تاريخ فرانسه است. و كما بيش معنایش اقدامى است (موفق یا ناموفق) در انداختن يك حكومت قانونى.
ولی كسانى كه در دفاع از سلطنت صحبت مى كنند اين حكومت را قانونى نمى دانند.
نظر آنها اين طور است. اين صحبت ها معمولا به دليل گرايش هاى سياسى است نه به دليل مطالعات علمى.
اسناد طبقه بندى شده بريتانيا و آمريكا در مورد ۲۸ مرداد – همان طور كه شما اشاره كرديد- ديگر الان محرمانه نيستند. آيا اسنادى كه در شوروى سابق بوده است از بايگانى خارج شده اند؟
در مورد مدارك انگليس و آمريكا، بله آنها از طبقه بندى خارج شده و همه در دسترس است. اما درمورد شوروى، از قضا چند سال پيش يك دانشجوى دوره دكترا داشتم كه موضوع مورد مطالعه رساله اش «تحقيق و بررسى روابط و عقايد شوروى نسبت به حوادث اواخر دهه ۱۹۴۰( ۱۳۲۰) تا بعد از كودتاى ۲۸ مرداد» بود كه تقريبا به طور كلى مكتوم است.
اين دانشجوى من به روسيه سفر كرد ولى متاسفانه در آن زمان – و گمان مى كنم همين الان هم - اسناد ملى و غيره در معرض بررسى عموم نبودند و خيلى سخت مى گرفتند و نگذاشتند او ببيند. در زمينه نقش شوروى در كودتاى ۲۸ مرداد ، نه كسى سندى در آورده و نه چيزى نوشته است.
شما فكر مى كنيد به چه پرسش هايى در اين رابطه مى توان پرداخت كه در آن سندها امكان پاسخگويى به آنها وجود دارد؟
ما كسانى كه تاريخ آن دوره را نوشته ايم هر كدام بر اساس آنچه كه در دست داشتيم، يعنى اطلاعات عمومى و حدس هايى كه مى شد در اين مورد زد، عمل كرده ايم. مثلا به نظر مى آيد روابط شوروى با سپهبد رزم آرا خوب است. چنانكه روابط حزب توده هم خوب بود و البته سپهبد رزم آرا روابطش با انگلستان و آمريكا هم خوب بود.
وقتى كه نفت ملى شد حزب توده اين اتفاق را به امپرياليسم آمريكا منتسب كرد و گفت كه مصدق عامل امپرياليسم آمريكا است و نفت را خواسته از انگليس بگيرد و به آمريكا بدهد.
اما نكته جالب اين است كه آدم ببيند بر اساس اسناد شوروى سابق، شوروى در مورد ايران و اين حوادث چه فكرى مى كرد؟ آيا اين نظرى كه حزب توده اعلام مى كرد واقعا نظر شوروى بود يا نظر خودشان ؟ يا اينكه نظر حزب توده بر نظر آنها تاثير گذاشت و يا بر عكس و از اين قبيل موارد، سوالات جالبى است كه آن اسناد مى تواند در پاسخگويى به آنها كمك كند.
اگر در مورد واقعه اى كه در همين دوران معاصر و مدرن ايران رخ داده است هنوز اما و اگرهايى باقى است، آيا می توان به اين نتيجه رسيد كه دلیل آن این است كه يك مقدار از آن احساسات هنوز وجود دارد؟ يا اسناد کافی در زمینه اینگونه رویدادها در دست نیست؟
با كمال تاسف بايد عرض كنم كه خيلى از مقولات تاريخى يا سياسى است و يا سياسى شده است و به همين جهت است كه يك نوع توافق علمى عمومى نسبت به آنها وجود ندارد.
مثلا درباره انقلاب مشروطه، الان نيز از چند طرف جر و بحث و گفت و گو در مورد تعاريف گوناگون انقلاب مشروطه و اينكه چه كسى واقعا چه مى خواست يا چه كسى كارش درست بود و چه كسى كارش غلط بود، هنوز وجود دارد.
يا مثلا دوره قاجار، دوره قاجار را در قرن بيستم يعنى بعد از انقلاب مشروطه و تغيير سلطنت به كلى با حالت مطلقا منفى بررسى كردند. گفتند كه سياه ترين دوره تاريخ ايران بود، هيچ كار مثبتى انجام نشد، همه اش شكست و بدبختى و بيچارگى بود و همه اين اتفاقات هم تقصير شاهان قاجار بود.
اما اين كه واقعيت نداشت و نمى توانست داشته باشد. حالا كم كم مورخين در طول ۲۰ يا ۳۰ سال گذشته- از جمله خود من- آمدند صحبت كردند، بررسى كردند كه اين مقداراز تحليل ها درست است وآن مقدارش درست نيست.
همين درباره سقوط دولت ساسانى، هر كس براى خودش به نسبت تعلقاتى كه به عربيسم يا ايرانيسم دارد، قصه اى مى گويد و اين هم تازگى ندارد.
پيش از انقلاب مشروطه برخى از انديشمندان خيلى خيلى پر شور و حرارت، تمام بدبختى ايران را به گردن عرب ها در ۱۳۰۰ سال پيش از آن واقعه گذاشتند. اينها همه اش دلايل سياسى دارد.
تا وقتى چنين تعصبات سياسى وجود دارد بحث در اينجا باقى خواهد بود اما از طرف ديگر اين را هم عرض كنم كه كار ما بيهوده نيست. ما اهل تاريخ كه غرض و تعصبى نداريم كارمان را انجام داده ايم ومى دهيم و به نظر من بدون نتيجه مثبت هم نبوده است..
بنی صدر: سکوت روحانیت در برابر کودتا همیشه مورد اعتراض بود
Fri 20 08 2010 - 14:16
رادیو فردا، حسین قویمی: در آخرين روزهاى سرنوشت ساز مردادماه ۱۳۳۲ آيت الله ابوالقاسم كاشانى چه مى كرد و ساير روحانيون چه موضعى داشتند و چرا مراجع قم در آن روز تاريخى سكوت كردند؟ دخالت هاى آيت الله كاشانى در دولت مصدق تا چه اندازه بود؟ چرا دكتر محمد مصدق از آيت الله بروجردى حمايت مى كرد؟
محتواى دو نامه اى كه در ۲۵ مرداد بين آيت الله كاشانى و دكتر مصدق ردوبدل شد، چه بود؟ آيا اين نامه ها واقعى بودند يا جعلى و چه زمانى نوشته شده بودند. ابوالحسن بنى صدر نخستين رييس جمهور اسلامى ايران در گفت و گو با راديو فردا به اين پرسش ها پاسخ مى دهد و از نقش روحانيت در ۲۸ مرداد مى گويد.
رادیو فردا: آقاى بنى صدر! ابتدا از اين موضوع كلى آغاز كنيم كه از ديد شما نقش روحانيت در رويداد ۲۸ مرداد تا چه اندازه بود؟
بهتر است بيشتر از ديد اسناد سخن بگوييم كه نقش اين روحانيان و البته بعضى از روحانيان ديگر در كودتاى ۲۸ مرداد چه بود. اسناد موجود در باب همان كودتا، يكى گزارش سى.آى.اى است كه بنابرآن گزارش در شب ۲۶ مرداد، يعنى غروب روز ۲۵، اين كودتا شكست مى خورد. به طورى كه روز ۲۶ مرداد به روزولت و ديگر آمريكاييان دست اندكار كودتا دستور داده مى شود كه كارها را دنبال نكنند و كشور را ترك كنند.
در روز ۲۸ مرداد دو آيت الله يكى آيت الله بهبهانى و ديگرى آيت الله كاشانى با راه انداختن گروه هاى چماق دار، كه گروه هايى از ارتشيان نيز به آنها پيوسته بودند، كودتاى شكست خورده را به موفقيت رساندند. اين ادعا بر اساس گزارش سى.آى.اى است. بنابراين نقش تعيين كننده در اين كودتا را اين دو آيت الله بر عهده داشتند.
ولی دكتر مصدق كه با همراهى و حمايت آيت الله كاشانى به نخست وزيرى رسيده بود، چرا در روز بيست و هفتم در پاسخ به نامه حمايت آيت الله كاشانى ، واكنش سردى نشان داد و اعلام پشتيبانى او را لازم ندانست؟
آن نامه جعلى است. چون در تمام طول مدتى كه اين اتفاقات روى داد و تا زمانى كه انقلاب پيروز شد و من به ايران برگشتم، اثرى از اين نامه در جايى نبود. آن زمان در يك جلسه اى، يك كسانى اين نامه را ارائه كردند و گفتند كه اين نامه را مرحوم كاشانى به مرحوم مصدق نوشته و او اين جواب سرد را داده است.
نامه را من ديدم و ديدم خط پسر او شمس المعالى است. گفتم اولا اين خط، خط آقاى كاشانى نيست، خط پسر او است و ثانيا اينكه محتواى نامه مى گويد كه اين نامه بعد از ۲۸ مرداد نوشته شده است و نه قبل از آن، براى اينكه خيلى چيزها در اين نامه است كه روشن مى كند اين نامه بعد از ۲۸ مرداد نوشته شده است.
علاوه بر آن ، جواب مصدق هم جوابى نيست كه بيان كننده طرز فكر و رويه او باشد. براى اينكه آن نامه نه در جايى ثبت شده است و نه شماره اى دارد و نه آن جوابى كه مصدق داده، جواب نخست وزيرى است كه از پيش مى دانسته، روز بعد چه خواهد شد و يا چه نخواهد شد؟
مصدق جواب داده بوده است: «نامه مرقومه حضرت آقا، توسط آقاى حسن سالمى زيارت شد اينجانب مستحضر به پشتيبانى ملت ايران هستم. والسلام دكتر محمد مصدق»
مصدق معتقد به استقلال حكومت بود. نخست وزير و وزرا مى بايست در كار خودشان مستقل باشند. اين است كه با دخالت دربار مخالف بود و جلوى آن را مى گرفت. با دخالت روحانيون در امور ادارى كشور هم مخالف بود و ممانعت مى كرد.
شما همين جواب را بگيريد و به آن دقت كنيد. اين حرفها جواب آن نامه كه مى گويد كه «كودتا در حال شدن است»، نيست. «مستحضرم به حمايت مردم، به اينكه كودتا دارد مى شود!» اين جواب آن نامه نيست. كسى كه اين نامه را جعل كرده، توجه نداشته كه اين روايت را با محتواى نامه سازگار كند.
ولی بالاخره دكتر مصدق براى روحانيون، محدوديت هايى قايل شد و از دخالت و نفوذ آنها تا حد زيادى جلوگيرى مى كرد. علت را چه مى دانيد؟ به اعتقاد شما چه چيزى باعث شد كه دكتر مصدق تا اندازه اى جلوى دخالت روحانيون را بگیرد؟
مصدق معتقد به استقلال حكومت بود. نخست وزير و وزرا مى بايست در كار خودشان مستقل باشند. اين است كه با دخالت دربار مخالف بود و جلوى آن را مى گرفت. با دخالت روحانيون در امور ادارى كشور هم مخالف بود و ممانعت مى كرد.
عمده اين مسئله مربوط به آيت الله كاشانى مى شد كه مرتبط توصيه مى نوشت كه اين «توصيه نوشتن هايش» مثل كفر ابليس معروف بود.
حتى بسيارى از روحانيون هم به ايشان مى گفتند: «آقا اين قدر گله گشاد توصيه ننويسيد. هر كس پيش شما مى آيد اصلا نمى دانيد كه حق دارد و حق ندارد و شما بر مى داريد توصيه مى نويسيد، اگر به توصيه ات عمل نكنند، براى شما توهين و كسر شان است و اگر عمل بكنند، ممكن است يك ناحقى، تجاوزى به حقى كرده باشد، اين كاررا نكنيد.»
ولى كاشانى به اين مسئله اعتنا نمى كرد و مى گفت مردم به من مراجعات دارند و من مى بايد كه به مراجعات جواب بدهم و اگر ندهم من پس به چه كارى مى آيم؟ كار ديگر خيلى بالا گرفت. حتى يك نوبت چون وزير دادگسترى به توصيه او عمل نكرده بود او مرحوم اميرعلايى را به خانه اش دعوت كرد و در آنجا به او پرخاش كرد و به او سيلى زد.
اين است كه مصدق دستور داد به توصيه هاى او در دستگاهاى ادارى عمل نشود. همين. و گرنه براى مرحوم بروجردى قانون هم وضع كرد كه توهين به مقام مرجعيت جرم است و مجازات هم دارد.
اما من به مناسبت اين مصاحبه مى خواهم اطلاعات مهمى را با شنوندگان ايرانى به خصوص، ساكنين قم در ميان بگذارم تا آنها هم از يك ماجرا اطلاع داشته باشند.
مرحوم آقا مهدى حائرى فيلسوف گرانقدر، كه انسان آزاده اى بود فرزند آشيخ عبدالكريم حائرى يزدى- بانى حوزه علميه قم - در خاطرات خود مى گويد كه آقاى خمينى حتى با آقاى كاشانى در مورد آنچه كه به مصدق و براندازى مصدق بود، هم نظر نبود. بلكه نظراتش به نظرات بهبهانى نزديك بود.
در گزارش سى.آى.اى در باب كودتاى ۲۸ مرداد، مى گويد كه قرار بود مرحوم بهبهانى از مرحوم بروجردى فتوا بگيرد تا آن فتوا براى كودتا مبنا بشود. چه كسى رفت و اين فتوا را گرفت؟ خود بهبهانى كه به قم نرفت. دو سال پيش در اين زمينه به من اطلاعاتى دادند كه در واقع آن شخصى كه از ناحيه آقاى بهبهانى نزد مرحوم بروجردى رفت، آقاى خمينى بوده است.
بعد كه آقاى خمينى نسبت به آيت الله بروجردى در سال هاى بعد از كودتا سرد شد و كسى واسطه شد براى اينكه اين دو تا را با هم دوباره نزديك كند. مرحوم بروجردى به آن واسطه گفته بود كه اين آقا آمده بوده از من چنين فتوايى را بگيرد.
بنابر اين آنهايى كه در قم هستند و هنوز در قيد حيات هستند و از اين واقعيت مى توانند اطلاع داشته باشند، و يا كسانى هستند كه اين موضوع را از پيشينيان شنيده اند، بايد بدانند كه اين اطلاعات به تاريخ ايران تعلق دارد و مى بايست كه به اطلاع عموم قرار بگيرد. نمى دانم اين اطلاعى كه به من داده اند چقدر موثق است؟ ولى اطلاعى است كه لازم است با مردم ايران در ميان گذاشته شود.
آقاى بنى صدر در مورد عملكرد آيت الله كاشانى در آن روزها انتقادهاى ديگرى هم وجود داشت. حتى آيت الله خمينى با انتقاد از آقاى كاشانى گفته بوده كه به آيت الله كاشانى توصيه كرده است تا جنبه معنوى و دينى نهضت را تقويت كند. اما او بيشتر خواهان تقويت جنبه سياسى نهضت بود. به تصور شما ، آيا اين انتقاد از آيت الله كاشانى به جا و روا بود؟
انتقاد كه البته به جا و روا است. من آنچه را كه بين خودم و مرحوم كاشانى واقع شده است مى توانم الان براى شما بازگو كنم. يك روزى نوه یکی از روحانیون كه ايشان نيز از مراجع تقليد بود به خانه ما آمد و با هم از خانه بيرون آمديم و قدم زنان به دم خانه مرحوم كاشانى رسيديم.
او از من خواست كه با او وارد خانه بشويم و من راضى نبودم. اصرار كرد و من گفتم «من مى آيم و ايشان كه سابقا يك دوستى هم با پدر من هم داشت، يك چيزى مى گويد و من جوابى مى دهم و ناراحت مى شود و خوب نيست.»
او گفت نه. من تضمين مى كنم كه هيچ چيزى پيش نيايد و من قبول كردم و رفتيم آنجا و نشستيم و ايشان به من خطاب كرد و گفت كه «چرا تو و برادرت هر جا مى رويد از من بد مى گوييد، بى سواد!»- بى سواد منظورش اين بود كه مثلا دل سياهى ندارم- گفتم: نه من هيچ بدى از شما نمى گويم و احتياجى نيست كه كسى از شما بد بگويد.
و او گفت اين حرفى كه مى زنى يعنى چه؟ ومن گفتم جسارت است اما اگر اجازه مى فرماييد عرض كنم؟ و ايشان گفت بله، بگو! گفتم مردم مى گويند كه آقا بلانسبت مثل گاو ۹ من شير ده است كه ۹ من شير مي دهد و با يك لگد همه شير را مى زند و مى ريزد. بعد ايشان گفت: «شما بيا پشت سر من. من جبران مى كنم و البته چيزى هم راجع به شاه هم گفت كه صحيح نيست الان تكرار كنم.»
كاشانى وقتى كه از تبعيد بيروت به ايران برگشت، آن استقبال بزرگ اتفاق افتاد جامعه از او كه يك مقام روحانى بود انتظار داشت كه بيان كننده معنويات باشد. اما اينكه آن را به كلى ازدست بدهد و وارد قلمرو سياسى شود تا جايى كه اصلا هيچ معنويتى در كار نباشد، عجيب است.
بنا برهمان اسنادى كه دولت آمريكا در اين مورد منتشر كرده است ، نخستين كسى كه به عنوان نامزد نخست وزيرى معرفى كرده بودند آقاى كاشانى بود. بعد از آن زاهدى را نامزد كردند و جانشين او شد. بنابراين كسى كه اول رئيس مجلس شد و بعد نامزد نخست وزيرى شد، آن هم از ناحيه كسانى كه مى خواهند كودتا كنند عملا چيزى از معنويت در رفتارهايش باقى نمانده است.
آقاى بنى صدر چرا در آن روزهاى حساس روحانيان قم سكوت كردند و در واقع واكنش مناسبى از خودشان نشان ندادند؟ آيا علتش اين بود كه بين آيت الله كاشانى و روحانيون قم اختلاف يا شكافى وجود داشت يا علل ديگر اجتماعى يا سياسى موجب اين سكوت بود؟
بله اين سكوت هميشه مورد اعتراض بود. براى مثال مرحوم بروجردى از دنيا رفت. از جبهه ملى خواسته شد كه براى مرحوم بروجردى مجلس فاتحه اى ترتيب بدهد، از من خواستند كه با آقاى دكتر صديقى در اين باب صحبت كنم كه آن وقت عضو شوراى مركزى جبهه ملى بود و ظاهرا مخالف اصلى برگزارى اين مراسم به شمار مى رفت.
من با او صحبت كردم و او عين سوال شما را پرسيد و گفت كه در ۲۸ مرداد استقلال ايران از بين رفت ، دو قدرت خارجى در ايران كودتا كردند و مقام مرجعيت سكوت كرد و بعد هم به شاه تلگراف كرد. البته من توضيح دادم كه او تلگراف نكرد بلكه به تلگراف شاه جواب داد. و اين دو چيز جداست. اما او گفت با اين حال با اين جوابى كه شما مى گوييد به آن تلگراف جواب داد به نوعى مشروعيت دادن به آن كودتا بود.
اين اعتراض در گذشته بود وهمچنان هم است و چيزى نيست كه از ياد رفته باشد يا كسانى كه اين اعتراض را داشته اند آن را پس گرفته باشند. الان هم اين اعتراض وجود دارد. خيال مى كنيد با اين رويه اى كه قم و نجف و شهرهاى مذهبى در قبال رژيم فعلى دارند اعتراض نيست؟ چرا الان هم اين اعتراض است.
منظور من اين است كه علت سكوت چه بود؟ آيا به خاطر مسائل اجتماعى يا شايعاتى بود كه در ميان مردم وجود داشت كه دولت مصدق فرضا يك دولت سكولاراست؟ يا اينكه به هر حال حمايت حزب توده از دكتر مصدق تا اندازه اى موجب دلسردى روحانيون شده بود؟
آنها مى دانستند كه حزب توده از مصدق حمايت نمى كند و عكس آن هم است، اين مسئله دستاويز نبود. اما رويه عمومى روحانيون اين بود و در گذشته هم اين گونه بوده است.
ولی چنين شايعه شده بود.
شايعه را چه كسى منتشر كرده بود؟ اين شايعه را همين كودتاچى ها راه انداخته بودند. مثلا يكى از كارهايى كه كودتاچى ها كرده بودند كه در همان گزارش هم است و البته قبل از آن گزارش هم در ايران همه مى دانستند اين بود كه دو نفر از روحانيان تابع بهبهانى كارشان اين بود كه از قول حزب توده خطاب به روحانيون شبنامه مى نوشتند، كه مثلا سرهاى شما را به دار مى كشيم و چه مى كنيم و چه نمى كنيم! و حتى رفتند جلو دفتر مرحوم بروجردى هم تظاهرات راه انداختند كه سبب شد كه مصدق آن قانون را وضع كرد.
اينها كارهايى بود كه كودتاچى ها مى كردند و به حساب حزب توده مى نوشتند. براى اينكه روحانيون را بر ضد مصدق برانگيزند .ممكن است آنهايى كه سرشان به اين كارها نبود، در مورد اين توطئه ها خبر نداشته باشند. اما آنهايى كه مى دانستند چى به چى است، مى دانستند كه اينها بازى است.
دليل سكوتشان هم اين بود كه معتقد نبودند در برابر انگليس و آمريكا مى شود ايستادگى كرد. و به ترتيبى كه بعد در مورد دكتر فاطمى از مرحوم بروجردى خواستند كه مداخله كند و مانع اعدامش بشود، ايشان گفته بود كه اين پنجول- يعنى پنجه استعمارى امپراطورى بريتانيا و آمريكا- به روى او چنگ انداخته و ديگر نمى شود او را از زير آن بيرون آورد.
اين تصورات ذهنى بود كه روحانيون داشتند كه نمى شود با قدرت جنگيد يعنى با قدرتى مثل انگليس و آمريكا نمى شود در افتاد.
آخرين ميخ ها بر تابوت استقلال دانشگاه
Fri 20 08 2010 - 13:59
نوشتاری به قلم سعید پیوندی (جامعه شناس)
دخالت وزارت علوم، تحقيقات و فن آوری در امور دانشگاه ها هر روز دامنه وسيعتری به خود می گيرد. مسئولين اين وزارت نه تنها در زمينه های اصلی سياست گذاری و مديريت بسيار فعال تر از گذشته وارد عمل می شوند بلکه حوزه نظارت و دخالت خود را به زمينه هايی گسترش داده اند که در سنت دانشگاهی ايران به اختيارات داخلی خود موسسات آموزش عالی مربوط می شود. جديدترين دست اندازی وزارت علوم به اختيارات داخلی دانشگاه اجرای نظام متمرکز گزينش هئيت علمی است.
کامران دانشجو وزير علوم در سخنرانی خود در در جمع اساتيد دانشگاه و شرکتکنندگان در اولين دوره طرح بصيرت اساتيد بسيجی دانشگاه بوعلی سينا همدان اعلام کرد که در جذب اعضای هیأت علمی، تغييراتی در حال انجام است وتمامی دانشگاهها از اين پس،تنها بايد از طريق سايت متمرکز وزارت علوم، که ثبتنام در آن برای جذب هیأت علمی، از ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ آغاز میشود، اقدام به جذب اعضای هیأت علمی مورد نياز خود کنند (فارس، ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ).
گزينش هیأت علمی با تفتيش عقايد
با آنکه وزير علوم برای توجيه اين طرح سعی می کند بيشتر پشت سردلايل اداری پنهان شود اما کافيست بخش های ديگر سخنان وزير و همکارانش و يا نوشته های سايت متمرکز گزينش اعضای هیأت علمی و پرسش های فرم ثبت نام را در کنار اين سياست جديد گذاشت تا به نيت واقعی وزارت علوم پی برد. بروی صفحه اصلی سايت از "ضرورت حفظ شان و قداست والای محيط های علمی آموزش عالی کشور" و "لزوم بهره وری از استادان فرهيخته، کار آمد و مومن به آرمان های انقلاب اسلامی" سخن به ميان می آيد و در فرم ثبت نام متقاضيان نيز پرسش هايی در زمينه حفظ بودن قرآن يا نهج البلاغه، همکاری با بسيج و يا "نهاد مقام معظم رهبری" مطرح می شود. به نظر می رسد با گزينش هیأت علمی توسط وزارت علوم، تفتيش عقايد در سياست های استخدامی دانشگاه شکل علنی و مرکزی بخود می گيرد.
وزير علوم هنگام معرفی سياست متمرکز جذب اعضای هیأت علمی تصريح کرد "میخواهيم اساتيدی جذب کنيم که به نظام ولايت فقيه معتقد باشند. دانشگاه بايد در چارچوب سياستهای دولت و نظام کار کند و نبايد در دانشگاه هر کس برای خودش، چارچوبی تعريف کند، چرا که ما برای دانشگاه قداست قايل هستيم و اين قداست بر مبنای علم، تهذيب و تربيت است". (فارس، ۱۸ مرداد ۱۳۸۹). در همين مصاحبه وزير علوم گفت که " دانشگاه، متون درسی، اساتيد، دانشجويان، کارمندان، روابط عمومی ها، وزير و معاونين اگر جامعه را به سمت جامعه هم تراز با امام (ره) سوق دادند ارزش دارد".
برخورد با استادان "سکولار"
در زمينه سياسی و ايدئولوژيک وزير علوم البته چند ماهی است شمشيرش را از رو بسته است و با صراحت کم نظيری اعضای هيئت علمی دانشگاه را مورد تهديد قرار می دهد. وی پيشتر نيز با بيان اين که از سوی نظام ماموريت دارد، گفته بود: «در دانشگاه نيازی به اساتيدی داريم که التزام به ولايت فقيه دارند، به اساتيدی که جهان بينی اسلامی را قبول ندارند نياز نداريم» (فارس، ۲۴ فروردين ۱۳۸۹).
ضرورت برخورد با استادان غير همسو بطور مکرر از سوی دست اندرکاران حکومتی نيز طرح می شود. در يکی از اين آخرين اظهار نظرها عليرضا سليمی عضو هئيت رئيسه کميسيون آموزش مجلس در مصاحبه با ايسنا (۱۵ مرداد ۱۳۸۹) " پالايش دانشگاهها از اساتيدی که ديدگاه سکولار دارند" را يکی از "اولويتهای مورد توجه آموزش عالی در سال تحصيلی جديد" دانسته و عنوان کرد که "تنها علم نمیتواند نجاتبخش کشور باشد، استادی که رويکرد سکولار دارد و سخن اسلامی میگويد، اما ليبرالی میانديشد، نمیتواند دانشجويان کشور را اغناء کنند". در دو سال گذشته موضوع چگونگی برخورد با استادان غير همسو بارها مورد بحث قرار گرفته است. بسياری در پس بازنشستگی های اداری و يا اجباری شماری از دانشگاهيان سرشناس و يا کارشکنی در ترفيع آنها را بيشتر نوعی کنار گذاشتن استادان غير همسو قلمداد می کنند.
دخالت های وزارت علوم در امور مربوط به هئيت های علمی در يک سال اخير اشکال گوناگون و دامنه بی سابقه ای يافته است. دانشگاه ها ديگر در بسياری از امور مربوط به جذب و ارتقای علمی اعضای هیأت علمی و يا حتی اعطای فرصت های مطالعاتی همان استقلال نيم بند گذشته را هم ندارند و همانند يک مدرسه ابتدايی به مجری اوامر وزارت علوم و وزير و مشاوران او تبديل شده اند. در کنار بخشنامه های رنگارنگ و تغييرات مديريتی غير منتظره از بالا (صحبت از تغيير مديريت ۲۲ دانشگاه در ميان است) و بدون اطلاع دست اندرکاران هر واحد دانشگاهی، افزايش نقش حراست و يا فعال شدن بسيح در زمينه خبرچينی و امنيتی نمونه هايی از اين دخالت ها هستند.
اصل بنيادی استقلال دانشگاه
استقلال علمی دانشگاه يکی از بنيادی ترين اصول فعاليت های علمی و پژوهشی در سراسر جهان را تشکيل می دهد. در دنيای غرب، استقلال دانشگاه در برابرنهادهای قدرت به نوعی عصاره تجربه ۷ قرن فعاليت دانشگاهی است. استقلال علمی دانشگاه دارای دو بعد اصلی است :
بعد اول به آزادی و مصونت کامل استادان و پژوهشگران در انتخاب موضوعات تدريس و پژوهش مربوط می شود. اين بدان معناست که دولت و ديگر نهادهای قدرت در جامعه نمی توانند اراده خود را به دانشگاه تحميل کنند و استادان در کار پژوهش و آموزش و طرح نظرات و دستاوردهای علمی خود از آزادی کامل برخورداند.
بعد دوم استقلال علمی به اختيارات دانشگاه برای انتخاب اعضای هئيت علمی با معيارها و ضوابط آکادميک و عدم مداخله نهادهای غير دانشگاهی باز می گردد.
اين دو اصل بنيادی در فعاليت های دانشگاه تضمين کننده جايگاه کليدی اين نهاد در توسعه علم و انديشه است. اگر دانشگاه توانسته در ۲ قرن گذشته نقش مهمی در پيشرفت های فکری و علمی جامعه بشری ايفا کند اين از جمله به دليل برخورداری از استقلال علمی و فکری و آزادی در نقد، کاوش و پژوهش در همه زمينه های مربوط به انسان، جامعه و طبيعت بوده است.
جامعه مدرن از طريق نهادی کردن امر نقد و پژوهش در مکانی بنام دانشگاه پذيرفته است که در حوزه انديشه و علم نبايد خطوط قرمز، ممنوعيت و محدويت فکری و نظری وجود داشته باشد. اين جهت گيری بنيادی همجنين به معنای وداع هميشگی با حقيقت ابدی و جاودانه و نفی مطلق انديشی است. درست به همين خاطر است که استقلال دانشگاه در برابر نهادهای قدرت و آزادی بی قيد و شرط نقد به شرط اصلی وجودی دانشگاه در مفهوم مدرن آن تبديل شده است.
پی آمدهای نفی استقلال دانشگاه
در ايران از زمان شکل گيری آموزش عالی جديد در قرن نوزدهم رابطه دانشگاه با نهادهای قدرت همواره با تنش و بدبينی متقابل همراه بوده است. انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹ و بسته شدن دو ساله دانشگاه و اخراج حدود ۴۰ درصد از اعضای هیأت علمی آن زمان نقطه اوج اين تنش يود. اما دخالت های اخير دولت احمدی نژاد نيز در تاريخ دانشگاهی ايران کم نظير است.
فشار های سياسی، ايدئولوژيک و اداری بروی استادان می تواند چند پی آمد منفی مستقيم برای جامعه علمی و دانشگاهی ايران داشته باشد.
اين فشارهای و برخوردهای محدود کننده پيش از هر چيز به کيفيت علمی دانشگاه ها و ساير مراکز پژوهشی ايران لطمه ميزند. بدون آزادی و بدون حس مصونيت کامل استاد و دانشجو امر تدريس و پژوهش دچار اختلال و افت کيفی جدی خواهد شد.
پی آمد مهم ديگر اين سياست های محدود کننده تشديد روند فرار مغزها خواهد بود. ايران هم اکنون از نظر ميزان مهاجرت نيروی کارآمد و پژوهشگر به خارج از کشور (نسبت به جمعيت خود) در صدر کشورهای مهاجر فرست دنيا قرار دارد و اين نوع سياست ها همچون گذشته پی آمدی جز شتاب گرفتن اين روند منفی نخواهد داشت.
تحميل صافی های سياسی و ايدئولوژيک و وجود فضای امنيتی همچنين به گسترش فرهنگ ريا و تظاهر و نيز خودسانسوری در ميان استادان و دانشجويان منجر خواهد شد. وجود فرهنگ سانسور و خودسانسوری به معنای نوعی خفقان فکری محيط های علمی ايران و از ميان رفتن امکان نقد نظری و فکری و صراحت علمی است.
سرباز در دانشگاه تربيت نمی شود
وزير علوم و ديگر دست اندرکاران ريز و درشت حکومتی انتظار دارند دانشگاه "سربازان صاحب زمان" را برای جامعه اسلامی مورد نظر آنها تربيت کند. اين نگرش بدان معناست که انديشه ورزی، پرسش گری، نقادی و آزاد انديشی بايد تابعی از "وظيفه مقدس" تربيت چنين "سربازانی" باشد. در حاليکه تربيت جوانان برای تبديل شدن آنها به "سربازان صاحب زمان" در حقيقت نياز به دانشگاه ندارد. سرباز در پادگان تربيت می شود و دانشگاه مکان مناسبی برای تربيت سرباز نيست. به همين دليل هم سياست تربيت سرباز بخاطر تضاد آن با جوهر وجودی دانشگاه چيزی جز شنا کردن در خلاف مسير آب نخواهد بود.
همایون کاتوزیان از ملیشدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد سخن میگوید
Tue 17 08 2010 - 12:36
در آستانه سالروز كودتای ۲۸ مرداد دکتر همايون كاتوزيان، تاريخدان و استاد دانشگاه آكسفورد در گفت و گو با ایلنا پیرامون ملیشدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد سخن گفت.
متن اين گفتوگو در ادامه آمده است:
ملي شدن صنعت نفت هر چند كه نقطه عطفي در تاريخ ايران محسوب ميشود، اما از سوی ديگر گروهي از صاحبنظران بر اين باورند كه اين اتفاق معبر دولتي شدن نفت و شكلگيری دولتهای رانتير را بعد از وقايع ۲۸ مرداد باز كرد. نظر شما در اين باره چيست؟ آيا ملي شدن صنعت نقطه آغاز استبداد نفتي بود؟
تا زماني كه نفت ملي شد، نفت جنوب ايران در دست «شركت نفت ايران و انگليس» بود. بهره مالكانهای كه اين شركت به دولت ايران ميداد جزء كوچكي از درآمدش بود، چنانكه مالياتي كه شركت مزبور به دولت انگليس ميپرداخت به مراتب از عوايد ايران كه صاحب چاههاي نفت بود كمتر بود.
اما هدف از ملي كردن نفت فقط بالا بردن درآمد نفتي ايران نبود بلكه ـ حتي مهمتر از آن ـ كوتاه كردن دست شركت مزبور از دخالت در امور سياسي ايران و نيز حكومت ضمني آن در استان خوزستان بود.
در هر حال معناي ملي كردن اين بود كه نفت ايران از تصاحب و تسلط شركت سابق بيرون آيد و متعلق به ايران شود. آيا كساني كه ملي كردن نفت را زيانبخش ميدانند بر آن سرند كه همان بهتر بود كه نفت ايران در دست شركت سابق بماند؟ و گرنه بايد به جاي ملي كردن چه كار ميكردند. از همه اينها گذشته پيش از ملي كردن هم عوايد نفت به دولت پرداخت ميشد و هنوز هم در همه جا ميشود.
از اين گذشته اصطلاحات و مقولات «دولت رانتير» و «استبداد نفتي» را بنده در كتاب اقتصاد سياسي ايران كه در سال 57ـ1356 نوشتم ـ يعني در بحبوحه انقلاب ـ مطرح كردم كه البته سالهاي دراز كوچكترين توجهي به آن نشد و وقتي هم كه شد كمتر كسي يادي از بنده كرد. اما بعداً تبديل به الفاظي شدند كه غالبا خارج از متن و بدون توجه به چارچوب تئوريك و تاريخي آن «پرانده» ميشدند و گويا هنوز هم ميشوند.
نفت و عوايد نفت به خودي خود نه فقط زيان نميرسانند بلكه سودمند نيز هستند. موضوع اين است كه دولتي كه اين درآمد را به دست ميآورد با آن چه ميكند. ملي كردن نفت و درآمد حاصل از آن دولت را «رانتير» نميكند بلكه اين ماهيت دولت و جامعه و نوع بهرهگيری از آن است كه آن نتيجه را ميدهد. نروژ درآمد زيادي از فروش نفت به دست ميآورد كه به خزانه دولت ميرود ولي نروژ دولت رانتير نيست.
دو نكته ديگر را بگويم: يكي اين كه درآمد ايران از نفت تا اواسط دهه چهل ۱۳۴۰ يعني در حدود پانزده سال بعد از ملي شدن چندان بود كه سبب استبداد نفتي شود و در هر حال دولتي كه پس از بيست و هشت مرداد ۱۳۳۲ بر سر كار آمد دولتي ديكتاتوري بود نه استبدادي؛ و بنده به كرات در كتابها و مقالهها و مصاحبههايم تفاوت اساسي اين دو نوع رژيم را روشن كردهام. به طور خيلي خلاصه ديكتاتوري حكومت اقليت است كه طبقات مستقل بالا پشتيبان و پايگاه آن هستند و مقيد و مشروط به قوانيني است كه نميتواند هر روز به اراده خود تغيير دهد. حال آن كه استبداد، حكومت فردي و خودسرانهاي است كه نه طبقات بالا در آن سهمي دارند و نه ـ در نتيجه ـ مقيد به قانوني خارج از اراده خويش است.
از ۱۳۳۲ تا ده سال بعد كه «انقلاب سفيد» آغاز شد حكومت ديكتاتوری بود و پايگاههای اصلي آن نيز هيات حاكمه سياسي (عمدتا زمينداران) و هيات حاكمه مذهبي بود. اما از آن پس، اين طبقات سهم خود را در قدرت سياسي از دست دادند و در نتيجه ديگر پايگاههاي طبقاتي دولت در شمار نميآمدند.
اگر دولت طبقات جديدی ـ مثلا سرمايهداری شهری و روستايي ـ را جانشين آنان ميكرد آنگاه باز هم پايگاه اجتماعي داشت، اما به همان شكل ديكتاتوری ميماند و به حكومت فردی، خودسرانه، يا استبدادی بدل نميشد. اينگونه بود كه استبداد تاريخي ايران دوباره به صحنه حكومت بازگشت و درآمد فزاينده نفت از اواسط دهه چهل آن را تسهيل و تحكيم كرد و به استبداد نفتي تبديل شد. و گرنه نفس درآمد نفت هيچ صفت سياسي ندارد و الزاما سبب ايجاد حكومت استبدادي نميشود.
در دوران مرحوم مصدق و در اوج رويارويي اقتصادی دول غربي با ايران، مسوولان دولتي توانستند برای نخستين بار ارزش افزوده اقتصاد ايران را بدون احتساب نفت افزايش دهند. با اين وجود اما گروهي بر اين باورند كه يكي از دلايل شكلگيري كودتای ۲۸ مرداد سختيها و فشارهای اقتصادی بود كه در دوران مصدق به مردم ايران وارد شد. اين نظريه تا چه حد قابل دفاع است؟
اشاره شما به سياست «اقتصاد بدون نفت» است كه پس از آنكه شركتهاي نفتي، نفت ايران را تحريم كردند در پيش گرفته شد. چنانكه بنده (مثلا در كتاب مصدق و مبارزه برای قدرت) به تفصيل شرح دادهام، روشهايي كه برای اداره «اقتصاد بدون نفت» به كار برده شد معقول و واقعبينانه بودند و به اصطلاح زيان حاصل از آن را به حداقل رساندند. اما اين درست است كه در هر حال اقتصاد بدون نفت (يعني در واقع از دست رفتن درآمد نفت كه منبع اصلي ارز خارجي نيز بود) از نظر رفاه اقتصادی و غيره نتيجهاش منفي بود، و اگرچه دليل اصلي سرخوردگيهاي مراحل نهايي حكومت ملي نبود، بيشك در آن تاثير داشت.
برای اجتناب از اين، اولا اگر دولت، ميانجيگری بانك جهاني را پذيرفته بود اصلا لزومي به سياست «اقتصاد بدون نفت» به وجود نميآمد و بعد از آن هم اگر دولت به بهترين شيوه ممكن در آن زمان دعواي نفت با انگليس را حل كرده بود، مساله تمام ميشد.
جنش ملي شدن صنعت نفت اگرچه پاياني بر استعمار انگليس و قدرتهاي بزرگ در كشور ما بود ولي از اين فرصت تاريخي در جهت استبداد سياسي استفاده شد. به عبارتي جنبش ملي شدن صنعت نفت پس از حدود يك سال ماه عسل خوش براي ايران، به استبداد سياه منتهي شد. در اين فرآيند به زعم شما مقصران اصلي چه كساني هستند، نخبگان، ساختار سلطنتي، نيروهاي بيگانه و يا حاملان نهضت؟
يكي از بزرگترين موانع، رفتار حزب توده بود كه حزبي منظم، نيرومند و فعال بود و پشتش نيز به كوه احد شوروي. در يك سال اول حكومت مصدق، مطبوعات و نشريات حزب توده بدترين تهمتها را به او و نهضت ملي زدند و آنها را جاسوس انگليس، نوكر آمريكا و غيره خواندند. به عنوان يك مثال روزنامه فكاهيشان چلنگر در شعري نوشت:
چرا هر جا كه يك جاسوس باشد
به خان پيشوا مانوس باشد
تو پيشوا نيستي جانا، بلايي
تو ميكروب سلي؛ مالاريايي ....
كه البته منظور از پيشوا، مصدق بود. در سال دوم، پس از جريان سيام تير نيز، اگرچه بر اثر فشار اعضاء خود اينگونه حملات را كنار گذاشتند اما تا آخر از حكومت مصدق پشتيباني نكردند و حتي وقتي مصدق در دي ـ بهمن 1331 شركت شيلات (ماهيگيري) شمال را كه قراردادش با شوروي به پايان رسيده بود ملي كرد، روزنامه مردم (ارگان كميته مركزي آن حزب) نوشت كه «به دستور اربابانش» اين كار را كرده است.
سياستمداران محافظهكار نيز طبعا از حكومت مصدق راضي نبودند ولي بيشترشان تا نيمههاي راه با او آمدند. در نظر داشته باشيد كه نهضت ملي نه در مجلس شانزدهم و نه هفدهم اكثريت نداشت و اگر خيلي از نمايندگان محافظهكار به دولت راي اعتماد نميدادند ساقط ميشد. اما البته آن دولت، دولت دلخواه آنها نبود، بلكه دولتي بود كه سرلشگر زاهدي پس از 28 مرداد تشكيل داد. شاه هم كه (شايد باورتان نشود) از سويي يقين داشت كه مصدق و جبهه ملي و غيره همه نوكران انگليساند و اصلا به دستور انگليس نفت را ملي كردهاند؛ و از سوي ديگر از سياست «شاه بايد سلطنت كند نه حكومت» مصدق سخت خشمگين و آزردهخاطر بود. اما هيچ فرد يا جريان اجتماعي صرفا به خاطر مخالفت ديگران شكست نميخورد، بلكه كارهايي كه خودش ميكند و نميكند نيز در آن تاثير دارد. مصدق اولا اگر در برابر قانونشكني و تهمت و افتراء و فحش و فضيحت و آشوبگري تودهايها و عناصر دستراستي (كه در ماههاي آماده شدن براي كودتا عنان بيشترشان در دست قدرتهاي خارجي بود) قانون را اجراء ميكرد و آنها را طبق قوانين موجود وادار به رفتار مدني و قانوني ميكرد، و ثانيا اگر دعواي نفت را به بهترين شيوه ممكن در آن زمان حل ميكرد ممكن نبود نهضت ملي به آن ترتيب سركوب شود.
برخي صاحبنظران تاريخي مسامحهكاري دولت مصدق در برخورد با ساختار استبدادي حاكم، همچنين رويكرد غيرمذهبي مصدق را عامل شكست جنبش ميدانند. به نظر شما كدام عامل موثرتر بود؟
در ادامه نكات بالا بايد توجه داشت كه در آن زمان نه استبداد، بلكه روي ديگر سكهاش كه آشوب و هرج و مرج باشد مخل و مانع پيشرفت ـ چه رسد به پيروزي ـ بود و چنانكه گفتم آن را ميشد با اجراي قانون فرو نشاند.
اما درباره مذهب، اولا نه مصدق و نه آيتالله كاشاني كه رهبر مذهبي نهضت ملي بود قول نداده بودند يا حتي ميل نداشتند كه حكومت اسلامي بر سر كار آورند. اين برنامه گروه فعالين فدائيان اسلام بود كه در نتيجه هم مصدق و هم كاشاني را تا آخر كار يكجا ميكوبيدند، به ويژه آنكه درست در اوائل نخستوزيري مصدق، مرحوم كاشاني با صدور اعلاميهاي گفت كه كساني كه ميگويند بايد خانمها را از ادارات اخراج كرد يا حجاب را اجباري كرد (و جز آن) يا نادان يا جاسوس انگليساند.
مصدق به گفته مكرر خودش، به ويژه در مجلس، مسلمان بود و گاه حتي در مبارزاتش از تراژدي شهادت حضرت سيدالشهدا مدد ميگرفت. اختلافاتي كه بعدا بين او و كاشاني پديد آمد (اگر شرحي را كه در كتابهايم در اين زمينه دادهام باور نميكنيد ميتوانيد به اسناد و مدارك آن دوران رجوع كنيد) ابداً ارتباطي با مذهب نداشت بلكه يك اختلاف شخصي و تا اندازهاي سياسي بود كه در آن دكتر بقايي، حسين مكي و ابوالحسين حايريزاده و بعضي ديگر ـ كه هيچكدامشان خواهان حكومت اسلامي نبودند ـ سهيم بودند.
آيا به زعم حضرتعالي جنبش ملي شدن صنعت نفت ميتوانست به پارادايم توسعه در ايران بدل شود؟
البته اگر نهضت ملي (پارهاي بر اثر اشتباهات خودش) شكست نميخورد ممكن بود با بهرهگيري از درآمد نفت زمينه را براي توسعه سياسي و اقتصادي فراهم آورد، ولي به قول ملكالشعراء بهار: دريغ از راه دور و رنج بسيار.
۱۰۴ سال پس از مشروطه؛ انقلابی که هنوز به پایان نرسیده است
Fri 06 08 2010 - 7:53
رادیو فردا،امیر مصدق کاتوزیان: حاكميت قانون خواست عامه مردم و تثبيت تجدد خواست خواص روشنفكر، به باور مورخان، اهداف نهضت مشروطه ايران را تشكيل مى دادند كه ۱۰۴ سال پيش از اين در پى شكل گرفتن جنبشى سياسى به صدور فرمان مشروطيت انجاميد.
اهدافى كه باور همين مورخان نه تنها در كاميابى اوليه جنبش مشروطه نقش بازى كرد كه ۱۰۴ سال بعد هم در متن حركت جامعه ايران تداوم دارد. به طورى كه سقوط دو سلسله قاجار و پهلوى پايان نظام شاهنشاهى و تاسيس جمهورى اسلامى هم مانع از تجلى وجوه گوناگون خواست هاى مشروطه خواهان در نهادها و مناسبات سياسى، اجتماعى و فرهنگى جامعه ايران نشده است.

همايون كاتوزيان، استاد تاريخ دانشگاه آكسفورد مى گويد:
«بعد از انقلاب بهمن ۵۷ اصل حكومت قانون كه بر مى گردد به انقلاب مشروطه به عنوان اصل خدشه ناپذير پذيرفته شد. قانون اساسى كه بعد به تصويب رسيد، رفراندوم شد درباره اش، اگرچه يك وجوه عمده اسلامى درش وجود دارد، ولى از نظر ساختار شباهت كمى به قانون مشروطه ندارد. فرض كنيد مجلس شورا، هيات دولت يا تفكيك قوا، اينها همه بر مى گردد به قانون اساسى انقلاب مشروطه. اما درباره تجديد و تجدد، آن هدف ديگر عقايد و نظريات و نگرش تمام انقلابى ها كه حكومت را تشكيل دادند، به هر حال با تجدد و جامعه مدرن و غير از آن ضديت زيادى نداشت. يكى دو مسئله هست مثل قضيه حجاب و چيزهايى شبيه آن. ولى اصل تجدد شما اگر برگرديد به انقلاب مشروطه و تاريخش را نگاه كنيد مى بينيد آن عده كوچكى كه با مشروطه مخالف بودند، تاكيد مى كردند بر اينكه اينجا مى خواهند تجدد ايجاد كنند، روزنامه در بياورند و مدارس جديد بياورند. اينها اين كسانى كه مخالف بودند بيشتر شكايت شان از اين چيزها بود. شما ببينيد بعد از انقلاب بهمن كاملاً مسلم ... كسى دعوايى ندارد سر اين چيزها. انقلاب بهمن به خصوص پيامدهاى حقوقى و قانونى اش، مقدار زيادى مديون جنبش مشروطه بود و قانون اساسى مشروطه.»
شكل هاى اوليه نهاد تجددخواهى در ايران مثل دادگسترى، دانشگاه، آموزش و پرورش و مدارس رسمى، تنظيم قوانين مالكيت، قوانين خانواده در حوزه هاى ديگر در حوزه هاى جهانى، برقرار كردن مناسبات نوين با دنياى غرب، تداوم اينها مى تواند به عنوان دستاورد انقلاب مشروطيت به حساب بيايد. در عين حال شكست و ناكامى مشروطيت خواست آزادى بود كه همچنان اين خواست بعد از ۱۰۰ سال پابرجاست.
از همين رو به گفته محمد توكلى طرقى، استاد تاريخ دانشگاه تورنتو، مشروطه بيشتر يك روند است تا يك هدف:
«انقلاب مشروطه به يك شكلى به پايان نرسيده و به پايان هم نخواهد رسيد. مسائل اساسى انقلاب مشروطيت اين اجتهاد افراد به زبان امروزى مان شهروندان است كه شهروندان در تعيين آينده خودشان خودمختارند. پيام اصلى انقلاب مشروطيت هست جزئى از هر نوع فرهنگى سياسى مى شود كه شهروند و شهروندى در آن مهم باشد.»
ويژگى روند تاريخى مشروطه خواهى كه محمد توكلى طرقى به آن اشاره كرده، به گفته كاظم علمدارى، استاد جامعه شناسى در دانشگاه ايالتى كاليفرنيا در نورث ريج ادامه جدالى است كه طى ساليان كم و بيش پابرجا مانده است:
«از آن سو حضور استبداد و امروز به صورت استبداد دينى هنوز همچنان بر جامعه مسلط است و از اين سو هم خواست دموكراسى و آزاديخواهى در وهله اول و به دنبالش دموكراسى خواهى كه خواست مشخص امروز هست، همچنان مردم در صدد اين هستند كه آنها را به دست بياورند.»
در بررسى كارنامه جنبش مشروطه همايون كاتوزيان بر دستاوردهاى آن تاكيد دارد:
«مدرسه رفتن دخترها و دانشگاه رفتن دخترها، شغل بالا گرفتن خانم ها يا اينكه مشاغل حرفه اى بالا داشتن، مثل اينكه خانم ها دندانپزشك اند يا استاد دانشگاه و غيره اينها چيزى نبود كه پيش از مشروطه اصلاً كسى بتواند فكرش را بكند. ولى با اينكه بعد از انقلاب حكومت اسلامى شد، اين چيزها سر جاى خودش ماند.»
و كاظم علمدارى، دستاوردهاى جنبش مشروطه را اين گونه خلاصه مى كند:
«شكل هاى اوليه نهاد تجددخواهى در ايران مثل دادگسترى، دانشگاه، آموزش و پرورش و مدارس رسمى، تنظيم قوانين مالكيت، قوانين خانواده در حوزه هاى ديگر در حوزه هاى جهانى، برقرار كردن مناسبات نوين با دنياى غرب، تداوم اينها مى تواند به عنوان دستاورد انقلاب مشروطيت به حساب بيايد. در عين حال شكست و ناكامى مشروطيت خواست آزادى بود كه همچنان اين خواست بعد از ۱۰۰ سال پابرجاست. به اين معنى نيست كه البته اين خواسته به همان شكل و فرمى كه در آغاز طرح شد، امروز هم هست. ولى در اساس تفاوتى نكرده. مردم امروز هم همچنان دنبال اين هستند كه از شر استبداد رهايى پيدا كنند. به آزادى در فرم و شكل هاى مختلفش دست پيدا كنند.»
محمد توكلى طرقى تصوير ديگرى از كارنامه مشروطه خواهان به دست مى دهد:
«اين مسئله را كه جنبش مشروطه ناكام بوده، من مخالف هستم. جنبش مشروطيت به نظر من خيلى هم موفق بوده و شكست درش نبوده. به هر حال هر نوع پروژه سياسى در روند عملى شدن و نهادى شدن با مشكلات زيادى رو به رو مى شود و كسانى هستند كه منافعشان با منافع انقلاب مشروطيت در تضاد است. بعضى وقتها هم آن نيروها توانسته اند غلبه پيدا كنند. ولى اين را به عنوان شكست انقلاب مشروطيت نمى شود گذاشت. انقلاب مشروطيت آن حدى كه توانسته يك نظام شهروندى و مجلس شوراى ملى را به وجود بياورد و قانونگذارى از طريق مجلس و تصميم هاى نهايى دولت از آن طرح شود، به نظر من يك جنبش خيلى موفقى بوده.»
همزمان همايون كاتوزيان موانع مشروطيت را در آنچه عقب ماندگى جامعه مى نامد، جستجو مى كند. عقب ماندگى هم در ميان مردم عادى و هم در ميان نخبگان قدرتمند:
الان مسئله اين است كه ولى فقيه به عنوان ولايت حرف نهايى را مى زند. به نظر من بايد در اين يك تجديد نظر شود و گستره تصميم گيرى هاى ولى فقيه را خود ولى فقيه و خود دستگاه ولايت مى تواند اين محدوديت را براى خودش به وجود بياورد. همانطور كه ملكه انگستان حقوق بسيار زيادى دارد. ولى به شكل تاريخى و تجربه تاريخى ملكه انگلستان و پادشاهان ديگر ياد گرفته اند كه اين حقوق را اگرچه دارند، اجرا نكنند. به نظر من جمهورى اسلامى هم زمانى به بلوغ خودش مى رسد كه ولى فقيه با اينكه حقوق را دارد، و مى تواند اجرا كند، اجرا نكند و بگذارد مردم حرف خودشان را بزنند. حرف نهايى را بزنند.
«دوره پهلوى هم موارد بسيارى بود كه مانع اطلاق كامل قانون اساسى مشروطه بود. در حكومت و در جامعه. تا آنجا كه تفاوت از بين قانون اساسى مشروطه و قانون اساسى جمهورى اسلامى مى بينيم كه به همان اندازه جمهورى اسلامى هدف هاى انقلاب مشروطه را دنبال نمى كند و يا بعضى از اصول را نمى پذيرد. تا آنجا كه متفاوت است با قانون اساسى مشروطه. ولى يكى از موانع مهم مشكلات اجتماعى و دينى جامعه است و آن صرف عقب ماندگى سياسى جامعه است. اجازه بدهيد بگويم عقب ماندگى. چون تعارف نبايد كرد. كم رشد بودن يا... بدبختانه در اين مورد جامعه اى مثل جامعه ما كه هم حافظ از تويش در مى آيد و هم عباس كيارستمى، به رغم اين اندازه از پيشرفت هاى هنرى و فرهنگى، از نظر سياسى مطلقا عقب مانده است. جامعه ايران غير از اقليت كوچكى كه بگذريم، هيچ نوع آگاهى از كار سياسى، روابط سياسى، احزاب سياسى، تشريفات گذراندن قانون، از اين چيزها كه تمام روش ها و نهادهايى كه مدرن اند و در جامعه مدرن مطرح اند، در يك كشور عقب مانده سياسى اين چيزها مورد توجه نيست. نسبت به آنها آگاهى نيست. اسمشان ممكن است باشد. ولى برخوردى كه با آنها مى شود برخورد درستى نيست و غالباً اصلاً چيزى را به جاى چيز ديگر عوضى مى گيرند. يعنى يك اصل يا نهاد مدرنى كه در آلمان وجود دارد، در فرانسه وجود دارد، معادلش در ايران يك چيز ديگر است. همين طور طرز تفكر سياسى مردم يا روش هاى سياسى مردم و دولت البته.»
عموم مورخان و جامعه شناسان ايرانى تا همين اواخر در كنار استبداد داخلى قدرت هاى خارجى را سد راه جنبش مشروطه دانسته اند و برخى هنوز هم مى دانند. اما به گفته كاظم علمدارى اين همه ماجرا نيست:
«مهمترين موانع استبداد بود. حتى در شرايطى تصور بر اين بود كه استعمار و نفوذ استعمار در آنجا به عنوان يك مانع عمل مى كند. ولى به نظر من اگر تفاوت قائل شويم بين نفوذ استعمار انگليس و روسيه، در شرايطى كه محمدعلى شاه مانع اصلى شكل گيرى مشروطيت و مجلس بود، سفارت انگلستان به صورت پايگاهى در آمد براى مشروطه طلبان كه در آنجا بست بنشينند و استبداد محمدعلى شاهى را زير فشار قرار دهند و به دنبال اين فشار مردم، نه تنها انگليسى ها فشارشان را منتقل كردند روى محمدعلى شاه و او را وادار كردند كه به خواست مردم تن بدهد، بلكه روسيه تزارى هم وقتى بحران ادامه پيدا كرد، به محمدعلى شاه هم فشار آورد و هم وعده مالى داد، وعده دو و نيم ميليون لير كه اگر اجازه دهد مجلس به كارش ادامه دهد، او اين وام را خواهد داد كه اتفاقاً جزو اسناد تاريخى است كه محمدعلى شاه به دليل اينكه در مضيقه مالى بود اين فشار را پذيرفت و روسيه تزارى اولين قسط اين وام را كه ۵۰ هزار ليره بوده به محمدعلى شاه پرداخت كرد ولى از اين به بعد ديگر جنبش مردم بود كه سرنوشت استبداد ايران را تعيين مى كرد و محمدعلى شاه ناچار شد كه تسليم شود و به سفارت روسيه پناهنده شد و نهايتاً پيروزى مشروطه خواهان بود.»
اگر آن چنان كه كاظم علمدارى مى گويد، موانع مشروطه خواهى اساساً عوامل داخلى بودند، چالش هاى پيش روى دوستاران مشروطه كدام اند؟
پاسخ محمد توكلى طرقى به اين پرسش:
«خيلى از بحران هاى سياسى دوره پهلوى دقيقاً بر مى گردد به حد و حدود قدرت پادشاه و توان مردم. همين مسئله را هم در جمهورى اسلامى به شكل تقابل ميزان راى مردم است و ولايت فقيه داريم. اين است كه هر كسى يك حق و حقوقى دارد و حق و حقوق ها هم مرزهايى دارد. همانطور كه شاه مى بايستى در يك مرحله به اين نتيجه مى رسيد كه نمى توانست حرف نهايى را بزند و مردم به يك درجه اجتهاد و سوادى رسيده اند كه بتوانند در تعيين سرنوشت مملكت سهيم باشند و تصميم بگيرند، اگر آن كار را نمى كرد، انقلاب نمى شد. من فكر مى كنم الان هم به يك شكلى مسئله اين است كه ولى فقيه به عنوان ولايت حرف نهايى را مى زند. به نظر من بايد در اين يك تجديد نظر شود و گستره تصميم گيرى هاى ولى فقيه را خود ولى فقيه و خود دستگاه ولايت مى تواند اين محدوديت را براى خودش به وجود بياورد. همانطور كه ملكه انگستان حقوق بسيار زيادى دارد. ولى به شكل تاريخى و تجربه تاريخى ملكه انگلستان و پادشاهان ديگر ياد گرفته اند كه اين حقوق را اگرچه دارند، اجرا نكنند. به نظر من جمهورى اسلامى هم زمانى به بلوغ خودش مى رسد كه ولى فقيه با اينكه حقوق را دارد، و مى تواند اجرا كند، اجرا نكند و بگذارد مردم حرف خودشان را بزنند. حرف نهايى را بزنند.»
از سوى ديگر كاظم علمدارى در كالبدشكافى چالش هاى پيش روى مشروطه خواهى، بررسى نقش دوگانه خارجى ها پس از شهريور ۱۳۲۰ و همچنين مناسبات تاريخى ميان چهار گرايش سياسى ايران را لازم مى داند. يعنى مناسبات هواداران پادشاهى، اسلامگرايان، مليون و چپ ها:
«در يك دوره كوتاهى بعد از شهريور ۱۳۲۰ شرايط دمكراتيكى كه با حضور نيروهاى خارجى در ايران فراهم شد، براى مدت دوازده سال اين نيروها با همديگر كلنجار رفتند ولى سرانجام اين در كودتاى ۲۸ مرداد، نيروى استبداد سكولار كه از نفوذ و حمايت خارجى ها، نيروهاى آمريكا و انگلستان برخوردار بودند، برنده اين رقابت و همكارى و كشمكش در آمد. تا ۱۳۵۷ كه يكى از نيروهايى كه از زمان مشروطيت مطرح بود، يعنى طرفداران مشروعه، طرفداران شيخ فضل الله نورى، توانستند نيروهاى ديگر را پس بزنند و قدرت استبداد و مطلقه را به دست بگيرند. تمام نيروهاى سلطنت طلب، نيروهاى خارجى، نيروهاى سوسياليست، نيروهاى ملى مقهور اين جريان شدند و امروز يكه تازى و انحصار طلبى اين نيروى مشروعه طلبى در ايران خواست انقلاب مشروطيت را كه قانون مدارى و آزاديخواهى بود، زير پا گذاشته و اين انگيزه اى است براى ايرانيان كه اين آخرين سنگر مخالفت با خواست هاى مشروطيت را از بين ببرند و كنار بگذارند.»
همزمان همايون كاتوزيان مى گويد براى بررسى چالش هاى پيش روى جامعه ايران بايد به عقب نگاهى انداخت و آسيب شناسى الگوهاى رفتارى تحول خواهان ايرانى را مد نظر قرار داد:
«در جريان مشروطه عدم آمادگى براى سازش بود. اصلاً شما مى دانيد كه لغت سازش كه به انگليسى مى گوييم كامپرومايز، در فارسى در سياست ايران يك لغت منفور است. كسى كه مى خواهد سازش كند، يعنى خائن است. حالا از هر طرف. يك نمونه عقب ماندگى سياسى مى خواهيد اين، بفرماييد! در جنبش مشروطه هم مى شد در جريان انقلاب مشروطه پيش از اين كه محمدعلى شاه كودتا كند، مى شد به راه حل هاى معتدلى رسيد كه هيچ كس در نتيجه حذف نشود. اما نه راديكال ها اين طرف مى خواستند اين كار را بكنند و نه راديكال هاى آن طرف. يك عده آدم معقول، معتدل، مطلعى كه آن وسط قرار گرفته بودند، زورشان نرسيد كه اين كار را بكنند. يك آدمى مثل مستوفى الممالك، مثل ناصرالملك، مثل مخبر السطنه، مثل صنيع الدوله و اينها. طبق معمول تاريخ ايران اينها بودند كه نمى توانستند تاثير داشته باشند. چرا؟ براى اينكه مى خواستند يك نوع سازش ايجاد شود. هر طرف، طرف ديگر را حقوقى برايش قائل شود. نشد. در حال حاضر هم شما ملاحظه مى كنيد، صحبت شما درباره چالش هاى امروز بود. من اطلاع دقيقى ندارم درباره جريان هاى سياسى ايران براى اينكه من در آن حوزه مطالعه نمى كنم. ولى آنچه مى شود به طور كلى مشاهده كرد، همان مسئله نپذيرفتن هيچگونه سازش است كه بسيار بسيار نكته منفى است براى پيشرفت سياسى و از جمله يك نوع كمال گرايى و آرمان گرايى... غالب جناح هاى سياسى چه پيش از انقلاب بهمن، چه بعد از آن تا حالا، امروز... غالباً يك چنين تمايلاتى دارند. شما وقتى آرمانگرا باشيد و وقتى ديگرى هم آرمانگرا باشد، طبيعى است كه معنى اين اينست كه اگر ممكن باشد، همديگر را حذف مى كنيد. براى اينكه آدم آرمانگرا يعنى اصول بسته اى دارد كه هيچ چيز ديگر را حاضر نيست چارچوب آن قابل ملاحظه بداند. در نتيجه معناى آرمانگرايى اصلاً حذف ديگران است. خوب اين چيزى است كه نه تنها بين يك جناح سياسى در ايران بلكه در بين جناح هاى گوناگون چه پيش از انقلاب و چه دوره پهلوى، چه بعد از انقلاب وجود داشته و هنوز هم مشاهده مى شود.»
۱۰۴ سال پس از حك شدن عبارت «عدل مظفر» بر سر در اولين مجلس ايران به دست ميرعبدالرزاق حكاك به سفارش مشروطه خواهان، عبارت عدل و سال صدور فرمان مشروطيت جذابيت خود را در نظر ايرانيان حفظ كرده است.
http://www.radiofarda.com/content/f4_104_year_after_Constitutional_revolution_Iran/2119325.html
یادداشت میرحسین موسوی به مناسبت سالروز پیروزی نهضت مشروطه
Fri 06 08 2010 - 7:15
مشروطه؛ سرآغاز صدسال تلاش برای مشروط کردن قدرت
به مناسبت ۱۴ مرداد سالروز پیروزی نهضت مشروطه میرحسین موسوی در یادداشتی به بررسی اهداف و ثمرات این نهضت و نیز چشم انداز پیش روی ملت پرداخت.
به گزارش کلمه، متن این یادداشت به شرح زیر است:
در سالروز پیروزی مشروطیت هستیم و طنین نام مشروطیت بیش از یکصد سال است که باخود پیام لزوم مشروط بودن قدرت را حمل میکند. در کنار خواست برای عدالت، آزادی و قانون، تلاش برای مشروط کردن قدرت یکی از دستاوردهای مجاهدت گذشتگان ما و فداکاری آنهاست. گرچه نهادهای برآمده از مشروطیت با استبداد شبهتجددگرای رضاخانی با مانع روبرو شدند وبا دادن قربانیهای بسیار روند مردمسالاری متوقف گشت و دوره ظلمانی پهلوی اول و دوم دستاوردهای اصلی و ارزشهای بنیادی مشروطیت را زیر سایه قرار داد ولی این ارزشها که با دادن قربانیهای بسیار بدست آمده بود با ادامه مبارزات مردم برای رهایی از خودکامگی و اقتدارطلبی و نیل به آزادی و عدالت و حاکمیت بر سرنوشت خود ادامه یافت.
قربانیهای صدر مشروطیت تا سرنوشت سردارملی ستارخان و شهادت نماینده شجاع ملت مدرس و قتل و حبس بسیاری از آزادیخواهان دیگر، شاهدی برای دشواری راهی بوده است که مردم آن را هرگز رها نکردند. نهضت ملی کردن نفت و خیزش مردمی ۱۵ خرداد و مبارزات نفسگیر در سالهای دهه چهل و پنجاه همه وهمه نشان میدهد که آنچه با مشروطیت بدست آمد هرگز از سوی مردم خوار شمرده نشد بلکه همواره آن دستاوردها به عنوان هادی مردم در مبارزاتشان بکار گرفته شد.
پیروزی انقلاب اسلامی با رهبری امام خمینی در بهمن ۵۷ نتیجه یکصد سال مبارزه با فراز و نشیب ملت ما در طول تاریخ است. امروز مشاهده علایم بازتولید استبداد و خودرایی و گریز آشکار از قانون و حاکمیت روزافزون دروغ نشان میدهد که راه طی شده هنوز به اهداف خود نرسیده است. ظلم و جور و خفقان چه در زمان ناصرالدین شاه باشد چه پهلویها و چه جمهوری اسلامی مردود است و در جمهوری اسلامی ظلم و ستم بدتر و سیاه تر است چرا که زیر پوشش نام اسلام چنین تبهکاریهایی صورت میگیرد و همه میدانیم در همان اوان مشروطیت به شکلهای مختلف بعضی از علما از جمله علامه نائینی استبداد دینی را بدترین دانستند. تجربه یکصد سال اخیر و آنچه در یک سال گذشته اتفاق افتاد نشان میدهد در میان مفاهیم کلیدی مربوط به انقلاب مشروطیت از عدالت و آزادی و حکومت قانون، مشروط کردن و مسئول کردن قدرت اهمیت سرنوشتسازتری دارد.
امروز مدام از ملت ما به نام دین تبعیت بی چون و چرا از کانونهای قدرت خواسته میشود بی آنکه به حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود اشارهای شود و یا از کرامت ذاتی انسانها ویا حقوق شهروندی نامی به میان آید و یا به استدلال حق تعیین سرنوشت توسط ملت که حضرت امام در بدو ورود در بهشت زهرا آن را با صراحت اعلام و برهان قوی برای آن اقامه کردند توجهی شود. طرفه آنکه اقتدارگرایان از اینکه در مورد جنایات بر کف خیابانها در روزهای ۲۵ و ۳۰ خرداد و روز عاشورا و کوی دانشگاه و زندانها مورد سوال قرار بگیرند و یا از آنها در مورد قانونگریزیهای گسترده بازخواست شود عصبانی میشوند و به تهمتافکنی و دروغ و خشونت بیشتر روی میآورند. پس از بستن روزنامهها و تبدیل صداوسیما به یک رسانه هتاک و غیرملی و لشگرکشی علیه فضای مجازی که با خلاقیت فرهیختگان اغلب جوان تبدیل به معبری برای تعامل و اطلاعرسانی بدون سانسور و شفاف شده است حتی تاب یک خبرگزاری ملی نیمهجان را نمیآورند واین منفذ گردگرفته را نیز بر خلاف قانون و بدون توجه به عواقب آن کور میکنند. اگر درست نگاه کنیم امروز هیچ مانعی برای پیشروی و گسترش استبداد دیده نمیشود. ازاین روست که دقت در تاریخ مشروطیت به ما میآموزد که مبارزه برای یافتن سازوکارهایی که قدرت را مشروط سازد با اهمیتترین چهره مبارزات مسالمتجویانه است که ملت ما در دور تازه، آن را آغاز کرده است. بخشی از مطالبات جنبش سبز بصورت روشنی این وجه از مبارزه کنونی ملت را آشکار میسازد.
حق تجمعات و آزادی رسانهها و قبول تکثر در سطح ملی بدین دلیل با مخالفتهای جدی از سوی اقتدارطلبان روبروست که به صورت روشن دایره نفوذ قانونگریزانه اقتدارطلبان را محدود میکند. همچنین تمکین نکردن اقتدارگرایان در مقابل مطالبه اجرای بی کم و کاست قانون اساسی نشان میدهد که تاچه حد دل کندن از سریر قدرت و پاسخگو بودن در مقابل ملت برای یال و کوپال دارها و صاحبمنصبان دشوار است. و همه میدانیم اولین قدم در قبول اجرای قانون اساسی اعلام قبول حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود از سوی حاکمان است. غمض عین در مقابل این حق روشن در حقیقت پشت کردن به همه دستاوردهایی است که ملت ایران در طول یکصد سال و بویژه در جریان انقلاب اسلامی آ ن را بامجاهدت فراوان به دست آورده است.
درمیان همه مطالبات و راهکارهایی که برای نیل به حاکمیت مردم بر سرنوشت خود و پاسخگو کردن قدرت و مشروط کردن آن وجود دارد تمهید برای انتخابات آزاد و رقابتی بااهمیتترین آنهاست. انتخاباتی که با گزینشهای شورای نگهبان و نحوه نظارت آن تبدیل به مراسم عزای ملت برای مرگ میثاق ملی نگردد. به همین دلیل همگانی کردن خواست برای انتخابات آزاد و رقابتی یک وظیفه سرنوشتساز برای همه کسانی است که ایران را خانه همه ایرانیان با همه تنوع و تکثر میدانند.
http://www.kaleme.com/1389/05/14/klm-27898
آکسفورد: جنگ طولانی، پیامد حمله احتمالی اسراییل به ایران
Sat 17 07 2010 - 6:40
دویچهوله: مرکز پژوهشهای آکسفورد در گزارشی گفته است، بحث حمله نظامی آمریکا به ایران تقریبا منتفی شده اما در مقابل آمادگی اسراییل برای این حمله بسیار بالا رفته و در صورت چنین اتفاقی، جنگی طولانی در منطقه روی خواهد داد.
مرکز پژوهشهای آکسفورد روز پنجشنبه (۱۵ ژوئیه / ۲۴ تیر) گزارشی را منتشر کرده که در آن آمده است، چنانچه اسراییل به نیروگاههای هستهای ایران حمله کند، جنگی طولانی اتفاق خواهد افتاد و در نهایت این حمله باعث نمیشود تا ایران در پایان راه به سلاح هستهای دست پیدا نکند.
مرکز پژوهشهای آکسفورد که برای ایجاد راهحلهای مسالمتآمیز به جای درگیری تحقیق میکند، اعلام کرد که باید از دست زدن به هر گونه عملیات نظامی برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای خودداری کرد. در این گزارش آمده است: «حمله نظامی اسراییل به ایران، شروع یک درگیری طولانی است و چنین حملهای ایران را بیش از پیش برای دستیابی به سلاح هستهای تشویق میکند».
در ادامه گزارش ذکر شده که چنین حملهای باعث ایجاد یک حالت عدم امنیت و ثبات در منطقه خاورمیانه خواهد شد و پیامدهای امنیتی آن تمامی منطقه و جهان را در بر خواهد گرفت.
این در حالیست که شورای امنیت سازمان ملل ماه گذشته چهارمین قطعنامه تحریمی خود علیه ایران در پرونده هستهای این کشور را تصویب کرده است. در حالیکه ایران مدعی است از پیگیری برنامه هستهای، اهداف صلحآمیز دارد؛ غرب در این زمینه ابراز تردید کرده و معتقد است که ایران به دنبال دستیابی به سلاح اتمی است.
«احتمال حمله آمریکا به ایران بسیار کم شده است»
در گزارش مرکز پژوهشهای آکسفورد که توسط پل راجرز استاد پژوهشهای صلح دانشگاه برادفورد تهیه شده، آمده است که احتمال اینکه آمریکا دست به عملیاتی نظامی علیه ایران بزند، بسیار کم شده؛ اما در مقابل آمادگی اسراییل برای چنین عملیاتی بالا رفته است.
راجرز در مورد دلایل آمادگی اسراییل برای این حمله میگوید: «اسراییل به تازگی جنگندههایی با قدرت پرواز در مسافتهای زیاد را از آمریکا دریافت کرده و ناوگان هواپیماهای سوختگیری خود را نیز پیشرفتهتر کرده است. اسراییل در عین حال سطح هواپیماهای دوربرد و بدون خلبان خود را افزایش داده و پایگاههایی را در شمال شرق عراق و آذربایجان تشکیل داده است».
این در حالیست که مسئولان اسراییلی همواره از مطرح بودن تمامی گزینهها در برابر ایران سخن میگویند. موشه یعلون معاون نخستوزیر اسراییل ماه گذشته گفته بود که اسراییل قدرت حمله نظامی به ایران را دارد.
در گزارش آکسفورد در مورد فعالیتهای هستهای ایران آمده است: «ایران برای دستیابی به تعداد اندکی کلاهک هستهای به سه تا هفت سال زمان نیاز دارد و هیچ دلیل ملموسی وجود ندارد تا بر اساس آن بتوانیم بگوییم ایران چنین تصمیمی گرفته است».
راجرز در این گزارش افزود: «حمله احتمالی اسراییل به نابود کردن اهداف هستهای و موشکی ایران محدود نخواهد شد و کارخانهها، مراکز تحقیقاتی و آزمایشگاهها را نیز در بر خواهد گرفت تا بدین ترتیب بیشترین خسارت به ایران وارد شود».
در ادامه گزارش ذکر شده که چنین حملهای باعث کشته شدن بسیاری از شهروندان خواهد شد و از شواهد پیداست که اسراییل قصد دارد در این حمله احتمالی، مناطقی را در تهران هدف قرار دهد و تلاش خواهد کرد تا متخصصان برنامه هستهای و موشکی ایران را شناسایی کند و از بین ببرد.
واکنش احتمالی ایران
این گزارش در مورد واکنش احتمالی ایران به این حمله آورده که در صورت رخ دادن چنین جنگی، ایران بلافاصله از پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای خارج و وارد روند تولید کلاهک هستهای برای مقابله با اسراییل خواهد شد.
راجرز افزود: «ایران همچنین به حملاتی موشکی علیه اسراییل دست خواهد زد و تنگه هرمز را خواهد بست و احتمال دارد تاسیسات نفتی غرب در خلیج فارس را نیز هدف قرار دهد. بدین ترتیب قیمت نفت در جهان به شدت بالا خواهد رفت».
گزارش آکسفورد در مورد پیشبینی از سرنوشت این جنگ میگوید: «اسراییل مجبور است پس از حمله نخست، به حملاتی دورهای دست بزند تا مانع دستیابی ایران به سلاح هستهای شود و در مقابل پاسخ ایران نیز طولانی خواهد بود و منطقه و جهان پیامدهای سنگینی را شاهد خواهند بود».
این مرکز پژوهشی در پایان آورده که بهترین گزینه در شرایط کنونی افزایش تلاشها برای دستیابی به راهحلی دیپلماتیک است یا اینکه غرب بپذیرد که ایران در نهایت به یک قدرت هستهای تبدیل میشود و از این امر برای خلعسلاح هستهای جهانی استفاده کند.
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5794620,00.html
کاظم علمداری: باز خوانی مفاهیم استقلال و استعمار
Tue 13 07 2010 - 11:11
چرا ایرانیان 31 سال پس از انقلابی که خواست اصلی اش آزادی بود آن را بدست نیاورده اند؟ مگردراین سی و یک سال درایران استعماری وجود داشت که مانع بشود؟ پس چرا آزادی بدست نیامد؟ واقعیت این است که آزادی با حذف استبداد وبرقراری حاکمیت مردم بدست می آید، نه با حذف استعماری که درایران وجود نداشته است.
طرح مسأله:
چرا ایرانیان 31 سال پس از انقلابی که خواست اصلی اش آزادی بود آن را بدست نیاورده اند؟ مگردراین سی و یک سال درایران استعماری وجود داشت که مانع بشود؟ پس چرا آزادی بدست نیامد؟ واقعیت این است که آزادی با حذف استبداد وبرقراری حاکمیت مردم بدست می آید، نه با حذف استعماری که درایران وجود نداشته است. تصورغلط مبارزه با دشمن خیالی خارجی (آمریکا) جا افتاده درفرهنگ سیاسی ما نگذاشت که ما دریابیم که برای کسب آزادی باید ریشه های استبداد را بخشکانیم. درجامعه آزاد و دمکراتیک، استعماروامپریالیسم نقشی نخواهند داشت. برداشت غلط از مقابله با استعمار، که حزب توده پرچمدارآن بود و جمهوری اسلامی بهره گیر آن، سبب شد که از مردم بخواهند تا در کناراستبداد به جنگ با استعمار خیالی بروند. تا بدانجا که آنها یک شحصیت ملی و دلسوزی چون مهندس بازرگان را "چریک پیرآمریکا" خواندند. حزب توده نیزسرانجام قربانی این وارونه نگری خود شد و برخی ازسران آن بدست استبداد، دستگیر، شکنجه واعدام شدند. و امروزاستبداد حاکم با اتهامی، مشابه جنبش سبز را تخطئه می کند و این بارموسوی و کروبی راعامل آمریکا می خواند. شاید برخی این عبارت مهندس بازرگان را شنیده باشند که استبداد از استعمار بدتراست. در کودتای 28 مرداد 1332 نیزاستبداد (دینی و غیر دینی) درعمل همدست استعمار بود، وضد آزادی.
چرا وارونه نگری؟
به نظر من بسیاری از مردم میان استقلال حکومت و استقلال مردم تفاوت نمی گذارند.هم اینکه حکومتی تحت نفوذ حکومت دیگری نباشد و ازمرزهای کشوردفاع کند، آنرا به استقلال کشور و ملت تفسیر و معنا می کنند. آیا مردم عراق دردوران صدام حسین استقلال داشتند؟ اونه تنها با قدرت ازمرزهای عراق دفاع می کرد به فکر گسترش آن نیزبود. یونانیان وقتی ایران را تصرف وحکومت یونانی سلوکیه را تشکیل دادند با تمام وجود و درمواردی به قیمت جان یونانیان ازمرزهای ایران دفاع کردند. مغول ها نیز پس ازاشغال ایران چنین کردند. تمام پادشاهان مستبدی که برایران مسلط شدند همین گونه عمل کردند. حتی استعمارگران هم ازمرزمستعمره های خود دفاع کردند و برای آن جنگیدند و خون دادند. هردولتی برهرسرزمینی حاکم شود ازمرزهای آن دفاع می کند، اما این به معنی استقلال آن ملت نیست. ملتی استقلال دارد که برسرنوشت خود حاکم است ودولت خویش را انتخاب می کند. درچنین شرایطی آزادی مردم نیزتامین می شود. پرسش این است که چرا بسیاری ازایرانیان این واقعیت را وارونه می بینند؟
ریشه اصلی این وارونه نگری را می توان در دوعامل زیر دانست. نخست، بقایای فرهنگ دیرینۀ قبیله ای ایران که پادشاه را پدر ملت ومردم را رعیت شاه می خواند، وخو گرفتن ایرانی ها با مناسبات استبدادی حاصل ازآن. دوم، پیروی از ایدئولوژی وارداتی کسب آزادی وعدالت ازطریق پشتیبانی ازکمپ سوسیالیستی شوروی علیه امپریالیسم آمریکا، که مروج اصلی آن درایران حزب توده بود. دیدی که فرمانروای مستبد و سرکوبگر خودی را برحکومت منتخبی که با غرب رابطه داشته باشد ترجیح می دهد و درعمل آزادی را قربانی این سیاست می کند. این دو ویژگی را می توان درعبارتی که آقای خاتمی ساده دلانه در دوره ریاست جمهوری اش بیان کرد خلاصه نمود. او در برابر مبارزات ضد استبدادی مردم علیه ولایت مطلقه فقیه گفت: "من استبداد را براستعمارترجیح می دهم". کدام استعمار؟ آقای خاتمی و بسیاری دیگر، حکومت مستبدان قبل از انقلاب را عامل استعمارمی خواندند. این خود اعتراف بدان است که استبداد و استعماردرعمل مکمل یکدیگرند.هم اکنون می بینیم که استبداد جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت خود، و برای آنکه به رأی مردم تن ندهد چه باج هایی به روسیه، چین و ممالک جهان سومی می دهد تا برای خود متحد جهانی بسازد، و برای فرار ازمشکلات خود ساخته داخلی اش می کوشد ایران را درگیرنزاع های جهانی کند و برای مردم دشمن خارجی بتراشد، تا بازآنها پشت استبداد بمانند. و در نتیجه نا امن کردن فضای مالی ایران، میلیارد ها دلار سرمایه ایرانیان رابه کشورهای خلیج فارس سرازیرکرده است.
لولو سازی ازغرب، فرهنگ سیاسی غالب در جامعه ما بوده است. آیا آن همه سرکوب های خونین و اعدام های دهه اول انقلاب کاراستعمار بود، یا استبداد؟ لولوسازی ازغرب به آنجا می رسد که آزادی و دمکراسی اگر با کمک خارجی ها بدست آید، بد است، ولی استبداد چون خودی است باید تحمل وحتی ازآن دفاع کرد. بطوری که زندان و شکنجه و اعدام توسط جمهوری اسلامی، دریک کلام استبداد بی رحم و خشن دینی، چون از خود ماست، ازاستعمار فرضی (که درایران وجود خارجی ندارد) بهتراست. دراین موارد دید توطئه اندیش و فرهنگ دایی جان ناپلئونی ما نیزکه خود را بی قدرت و همه چیز را دردست قدرت های خارجی (غرب) می بیند توجیه گر این تفکر می شود. یعنی فکر می کند ارتباط با غرب یا کمک غربی ها برای آن است که ما را مستعمره خود کنند. یعنی 70 میلیون جمعیت ایران ابزار دست استعمار گران خواهند شد. پس باید با استبداد متحد شد و در برابر توطئه های آن ایستاد. آیا کشورهای سابقا سوسیالیستی اروپای شرقی که با کمک غرب بساط حکومت های دیکتاتوری را برچیدند امروزمستعمره غرب اند؟ این دیدگاه به خود فرصت نمی دهد که به جهان امروز، به کشورهای درحال رشد، مانند ترکیه، کره جنوبی، هند، برزیل، سنگاپور وغیره و مناسبات آنها با غرب نگاه کند تا نظریه های خود را با واقعیت ها منطبق سازد.
خاتمی اگر در زمانی که گفته بود استبداد را براستعمار ترجیح می دهد کمی به واقعیت ها نگاه کرده بود می دانست در زمانی که هنوز استعمار درهشتاد در صد جهان حضور داشت، کشور ایران مستعمره کسی نبود تا چه رسد به امروز که 40 سال از آخرین مناسبات استعماری درجهان گذشته است. واقعیت تلخ این است که خاتمی هم مانند بسیاری از ایرانیان دیگر، گرفتار فرهنگ ستیزه با استعمار فرضی باقی مانده بود، فرهنگی که حزب توده دانسته و نادانسته با وابستگی مطلق خود به روس ها برای ما تئوریزه کرد تا ما ازغرب گریزان باشیم و به بلوک سوسیالیستی روس بپیوندیم. آنها حتی میان مدرنیته، تمدن معاصرغرب، و استعمارتفکیک قائل نشدند؛ و جلال آل احمد ازغرب هیولایی ساخت که باید از آن فرارکرد، و روشنفکران حزبی عصر دیکتاتوری و استبداد، در نبود اطلاعات کافی، ازاین منابع مخرب تغذیه فکری کردند، هم خود به کژ راه رفتند وهم دیگران را به کژ راه بردند؛ و بالاخره جمهوری اسلامی از آن سلاحی برنده ساخت و علیه مخالفان خود استفاده کرد و همین شمشیر را بدست یک یک مخالفان خود نیز داده است که دانسته و نادانسته علیه یکدیگر بکار بگیرند.
لولوی استعمار
من بسیار کنجکاو وعلاقمند هستم بدانم این استعمار مورد اشاره افرادی مانند خاتمی قرار است در ایران چه بکند؟ آیا می توانیم فراتراز وضعیت کره جنوبی در نظر بگیریم که مدت 60 سال است حدود 30000 سرباز آمریکایی در آنجا مستقرند؟ و یا ژاپن با حضور 35000 نیروی نظامی آمریکا که سالانه مبلغ دو میلیارد دلار هم به آمریکا می پردازند؟ یا ترکیه که عضو سازمان پیمان آتلانتیک شمال (ناتو) است؟ آیا انتخابات یا دستگاه قضایی در کره جنوبی، ژاپن یا ترکیه را آمریکایی ها کنترل می کنند، یا مردم آنها؟ ولی ما می دانیم انتخابات و دستگاه قضایی در ایران به اصطلاح مستقل را نه مردم، بلکه گروهی خود سر، مستبد و بد ترازاستعمار کنترل می کنند که با فساد دستگاه قضایی همه چیز را به فساد کشانده اند. آیا وضعیت اقتصادی کره جنوبی با 350 میلیارد دلار صادرات سالانه و یا ترکیه با 140 میلیارد دلار صادرات بهتر است، یا ایران به اصطلاح مستقل با کمتر از 20 میلیارد دلار صادرات غیر نفتی؟ کدام بیشتر به صنایع غرب وابسته اند؟ کدام بیشتر به "استعمار" و یا مردم خود سود می رسانند؟ کدام جامعه بیشتربه فساد آلوده است؟ کدام جامعه بیشترازمعضلات اجتماعی صدمه دیده است؟ کدام جامعه با فقر دست به گریبان است؟ درکدام جامعه روزنامه ها بسته می شوند، کتاب ها سانسور می شوند و رادیو و تلویزیون درانحصار دولت است؟ چرا حکومت های ما اینقدرازآزادی ونشریه های آزاد می ترسند و چرا دولت های دمکراتیک چنین ترسی از مردم خود وآزادی آنها ندارند؟ در کدام جامعه حتی رنگ و شکل پوشاک مردم را دولت تعیین می کند؟ قدر مسلم آنجائیکه حکومت مستبد اقتصاد و ثروت ملی را درانحصار خود گرفته است.
استقلال چیست؟
استقلال، نقطه مقابل وابستگی است. یعنی استقلال مردم از نیروی خارجی و یا استبداد داخلی برای حاکم بودن برسرنوشت خود و ثروت ملی. استقلال خاک بدون آزادی مردم معنی ندارد. آیا زمانی که گفته می شود ایران کشوری مسلمان است، منظور خاک ایران است؟ خاک که مذهب ندارد. مردم اند که مذهبی اند یا غیرمذهبی، مسلمان اند یا مسیحی. استقلال یعنی داشتن اراده آزاد مردم برای انتخاب حکومت. یعنی استقلال فکر، استقلال رای، استقلال انتخاب، چه درانتخاب دولت باشد، چه انتخاب پوشاک و چه رفتار. همه اینها به مردم برمی گردد، وگرنه استقلال خاک چه ارزشی دارد؟ استعمار به این دلیل بد است که اداره سیاسی مملکت، ثروت ملی و آزادی را از مردم می گیرد و اراده خود را بر مردم تحمیل می کند و اگر مردم نپذیرند مجازات می شوند. آیا وضعیت امروز ایران جز این است؟ اداره سیاسی مملکت یا کنترل درآمد سالانه 70 میلیارد دلاری نفت در دست مردم است؟ آیا مردم می دانند چگونه این دلارهای نفتی هزینه می شوند؟ آیا مردم برای دگر اندیشی، مخالفت با سیاست های مخرب حاکمیت مجازات نمی شوند؟ حال چه فرق می کند که این کارها را استعمارگران خارجی برمردم تحمیل کنند یا مستبدان داخلی. درهر دو مورد مردم اسیرند و استقلال اراده از مردم سلب شده است و برای انسان اسیر فرق نمیکند اسیرهموطن باشد یا اسیر بیگانه.
ظاهر بینی را کنار بگذاریم. کشور ایران استقلال ندارد، چون مردم استقلال ندارند. در حالیکه مردم ایران خواهان یک رابطه عادی با آمریکا هستند حکومت ایران دشمنی با آمریکا را بسود خود می داند و نمی گذارد رابطه عادی میان دو کشور بر قرارشود و سال هاست که این سیاست را با توهین گوسفند خواندن مردم ایران زیر شعار "رابطه با آمریکا رابطه گرگ ومیش است" ادامه داده و مردم را فریفته است. واز این بابت میلیارد ها دلار به ایران و ایرانی ها زیان رسانده و باعث عقب ماندگی جامعه و سر افکندگی ایرانیان در جهان شده است. این نکاتی است که بسیاری از سیاستمداران ایران کمتربه آن توجه کرده اند و دائما مردم را از استعمار که عصر آن سپری شده است می ترسانند. زیرا آنها استقلال را، نه استقلال مردم، بلکه به نادرست استقلال حکومت و خاک می بینند. و این چنین است که زمینه را برای ادامه غلبه استبداد فراهم می کنند.
عصر استعمار و وابستگی های قرن نوزدهمی و یا مناسبات دوران جنگ سرد سپری شده است. در جهان امروز همه کشورها بیش از پیش بهم وابسته اند. درست است آنکه قوی تر وغنی تر است نقش بزرگ تری ایفا می کند، ولی قدرت و ثروت نیزدر انحصار قدرت های استعماری نمانده است. امروز آمریکا نیست که به چین وام می دهد، برعکس چین است که به آمریکا وام داده است. به همین دلیل سیاست اقتصادی چین برای آمریکا تعیین کننده شده است. نه تنها عصراستعمار گری سپری شده، بلکه دوره قدرت های دو قطبی و یک قطبی نیز پایان یافته است و قدرت های منطقه ای نوینی پیدا شده اند. این وضعیت کنونی جهان است. اگر هنوز خاتمی معتقد است که باید از ترس استعمار فرضی به دامن استبداد پناه برد، در جهان دیروزباقی مانده است. به همین دلیل به جایی می رسد که به اصلاح استعمار او را برای شرکت در کنفرانسی دعوت می کند، ولی استبداد اجازه خروج او ازکشورش که هشت سال رئیس جمهور وفادار و پر طرفدار این نظام بوده است را نمی دهد. کدام سد راه پیشرفت ایران شده است، استبداد یا استعمار؟ اگر کسانی فکر می کنند هردو، هنوز در دنیای گذشته سیر می کنند.
زیبا کلام: چرا تحریم ها را باید جدی گرفت؟
Tue 13 07 2010 - 9:28
در چهار سال نخست دولت احمدینژاد ایران با کسب 300 میلیارد دلار، به یک رکورد بیسابقه درآمدهای نفتی میرسد. معذلک جدای از هزینه کردن آن، میلیاردها تومان نیز از سیستم بانکی کشور گرفته است. شاخصه دوم میزان رشد اقتصادی سالانه کشور است. این رشد در سال گذشته به کمتر از دو درصد رسید در حالی که حسب سند چشمانداز 20ساله این رقم باید به 14 درصد میرسید.در کوتاهمدت بالطبع تحریمها هیچ مشکلی برای دولت ایجاد نمیکنند.
کلمه-صادق زیباکلام: به عنوان یک قاعده کلی ظرف پنج سال گذشته واکنش رسمی ما در مواجهه با قطعنامههای تحریم آن بوده که «مهم نیست»، «به جهنم»، «آبروی خودشان را بردند»، «عزم و اراده ما بیشتر میشود»، «آنان ملت ایران را هنوز نشناختهاند»! و بالاخره جمله قصار معروف رئیس جمهور که «آنقدر قطعنامه بدهید که قطعنامهدانتان پاره شود». البته که هیچکس نمیتواند ادعا کند تحریمها ظرف ۳۰ سال گذشته توانسته موفقیتی کسب کند. تحریمها نه تنها توفیقی در متزلزل کردن عزم و اراده ما نداشته، بلکه در مواردی عکس هم عمل کرده و از سر غرور، لجبازی یا نشان دادن اینکه ما تسلیم زور و تهدید نمیشویم، واکنش ما را سختتر، مقاومتمان را استوارتر و ظرفیت رویاروییمان را با غرب گستردهتر کرده است. اساساً ذات و طبیعت بسیاری از انسانها این گونه است که وقتی مورد تهدید، زبان تند و برخورد قرار میگیرند به جای تسلیم و مرغوب شدن، اتفاقاً جریتر شده و میخواهند نشان دهند که تهدید و ارعاب در آنان اثر ندارد. ای بسا که اگر زبان نرم و تقاضا مطرح میشد، برخی از ما کوتاه میآمدیم و تسلیم میشدیم. اما حالا که میخواهند با ما با زبان تهدید و ارعاب طرف شوند، کرامت انسانی به انسان حکم میکند که تسلیم نشود و نشان دهد «بیدی نیست که به این بادها بلرزد». شاید اگر غربیها به جای دستور دادن، امر کردن، این است و جز این نیست، ایران «باید» اینچنین کند و ایران «باید» آنچنان کند، ایران حق ندارد این اقدام را انجام دهد یا آن سیاست را اعمال کند، سعی میکردند با ما با زبان دیگری و بهتری صحبت کنند، خاورمیانه امروز منطقه امنتری میبود. اما در تجزیه و تحلیل نهایی همه ما اعم از غربی و شرقی، یک جورهایی انسان هستیم؛ با همه زشتیها و زیباییها، بزرگی و کوچکی، عمیق بودن و برعکس سطحی بودن که انسان بودن ما را دربر دارد.
شاید از نظر روحی روانی، غربیها خیلی نتوانستهاند و نفهمیدهاند که احتمالاً اگر ما را کمتر تهدید میکردند و کمتر با زبان الدرم بلدرم با ما روبهرو میشدند و به جای آن سعی میکردند به ما به عنوان همکار و شریک نگاه کنند، حاصل کار بهتر میشد. اما آنان همواره به ما به چشم دیوید کاپرفیلد نگاه کردند که جرات کرده بگوید «من بیشتر میخواهم». آنان همواره با ما به چشم یک یاغی، طغیانگر و یک شورشی نگاه کردند که میخواهد با زور همه قواعد را بر هم بریزد. بنابراین تصور کردند فقط یک راه برایشان بیشتر وجود ندارد و آن هم مقابله با این «شورشی» است. از همان ابتدا بنایشان بر این قرار گرفت که ما را سر جایمان بنشانند و ما هم از همان ابتدا بنایمان بر این شد که به آنها نشان دهیم بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم و با این تهدیدات و بعضاً گوشمالیها نه تسلیم میشویم و نه از میدان به در میرویم.
حاصل این «تعامل» وضعیتی بوده که ظرف ۳۱ سال گذشته میان ما و غرب وجود داشته. آنان سعی کردهاند ما را به راه راست هدایت کنند و به ما نشان دهند قواعد بازی را باید رعایت کنیم. ما هم از همان ابتدا خواستیم به آنها نشان دهیم قواعد بازی را که آنان مقرر میکنند ما قبول نداریم. حاشا و کلا که خواسته باشیم بگوییم ما قهرمان بودهایم و همواره برحق، و غربیها ظالم و زورگو و همواره بر سبیل باطل. نه واقعیت آن است که در این ازدواج ناموفق و پر از کشمکش ۳۱ ساله ما با غرب، خبط و خطاها و سوءتفاهمات و مغرضانه کج دیدنها و کجاندیشیهای ما دست کمی از غربیها نداشته. واقع مطلب آن است که اگر اشکال بنیادی غربیها در مواجهه با ما آن بوده که به جز زبان اشتلم و زور، بیان دیگر نداشتهاند، ما هم به جز زبان تهدید، مقاومت، مقابله به مثل کردن، ضربه زدن و انتقام گرفتن، هنر دیگری و زیبایی و ملاحت دیگری را نتوانستهایم به نمایش درآوریم. شاید بتوان گفت تفاوت ما با آنها در این بوده که به نسبت آنان، قدرت ما و امکانات ما کمتر بوده، والا از نظر نگاه، دیالوگ، مفاهمه و برخورد، خیلی تفاوت بنیادی میان ما و آنها نیست.
حاصل دیگر استراتژی «بگرد تا بگردیم» میان ما و غرب، تحریمها بوده است. آنها قطعنامههای جدیدتری صادر کردهاند، تحریمهای بیشتر و گستردهتری را علیه ما به اجرا گذاشته و ما هم گفتهایم که «بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم». هیچ کس نمیگوید ما بیرق سفید بالا برده و تسلیم شویم. احتمالاً هم این تفکر درست است که اگر امروز در یک بخش کوتاه بیاییم، فردا بخش دیگری علم خواهد شد و خاکریز از هستهای به حقوق بشر یا حمایت نکردن از حماس تغییر مکان خواهد داد. در عین حال راهحلی هم که بالاخص ظرف پنج سال گذشته برگزیدیم، دقیقاً همان بوده که تندترین و رادیکالترین جناحها و جریانات ضدایران اسلامی در غرب آرزو میکنند؛ ایران گوشش به تحریمها بدهکار نباشد و در نتیجه هر دور تحریمها از دور قبلی مخربتر و فلجکنندهتر شود. بدون تردید این رویکرد که ما هر چه میخواهیم و درست تشخیص میدهیم چه در زمینه هستهای و چه در حوزههای دیگر به آن عمل میکنیم و غرب و مابقی دنیا هم هر کاری که میخواهند انجام دهند، همان رویکرد «بگرد تا بگردیم» است. منتها اشکال کار اینجاست که این جنگ فرسایشی میان دو نیروی هموزن و همسنگ جریان ندارد.
در یک طرف ایران قرار دارد، با جمعیت ۷۰ میلیونی و صادرات غیرنفتی حدود ۱۵ میلیارد دلار و اقتصادی که هر روز بیش از روز قبل وابستهتر به درآمدهای نفتیاش است و در طرف دیگر در یک کلام مجموعه جهان غرب است؛ در این جنگ فرسایشی بیشترین لطمه به ما وارد میشود، همچنان که تاکنون این گونه بوده است. کافی است اقتصاد ایران را با ترکیه همسایهمان مقایسه کنیم. ترکها نه یک بشکه نفت دارند و نه یک کپسول گاز. در عین حال فقط یک قلم آن معادل ۱۵ میلیارد دلار صادرات صنایع نساجی ترکیه به کشورهای عضو اتحادیه اروپا است. بماند میلیاردها دلار ماشینآلات، تولیدات شیمیایی، دارویی، مواد غذایی و… به سایر کشورها و مناطق دیگر دنیا. کل صادرات غیرنفتی ما کمتر از صادرات منسوجات پارچهای ترکیه به کشورهای عضو اتحادیه اروپا است. اقتصاد ایران را هر طور که تعریف کنیم، حتی اگر ارقام و آمار نوعاً اغراقشده و غیرحقیقی دولت دهم را هم بپذیریم، از این واقعیت گریزی نیست که اقتصاد ایران و اساساً کل نظام سیاسی ایران دنده شده به نفت و درآمدهای حاصله از آن. چشمانمان را برای یک لحظه روی هم بگذاریم و تصور کنیم ما صادرات نفت نداریم یا ارزش نفت به زیر ۵۰ دلار در هر بشکه سقوط کرده، با کدام درآمد، با کدام صادرات، با کدام تولید، با کدام صنعت، با کدام کشاورزی میخواهیم شکم این ۷۰ میلیون را سیر کنیم؟ بماند برنامه و هزینههای دیگرمان.
اتفاقاً تحریمهای جدیدی که دو مجلس سنا و کنگره امریکا طراحی کردهاند دقیقاً «منابع نفتی ایران» یا درستتر گفته باشیم «توان تولید نفتی» ما را هدف گرفتهاند. کنگره، اشخاص حقیقی یا حقوقی، اعم از شرکتهای نفتی، بیمه، موسسههای اعتباری، یا بانکهایی را که به هر نحوی مبلغی بیش از ۲۰ میلیون دلار در سال در «منابع نفتی ایران» سرمایهگذاری کنند، مشمول تحریمها قرار میدهد. به علاوه، کنگره برای نخستین بار صادرات و فروش «فرآوردههای نفتی تصفیهشده» به ایران، شامل بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما را تحریم کرده است. بر اساس تحریمات جدید، هر شرکتی که از طریق فروش «فرآوردههای نفتی تصفیهشده» به ایران عوایدی معادل یک میلیون دلار یا بیشتر کسب کند و در طول یک سال به تدریج به فروش این فرآوردهها به ایران به ارزش بیش از پنج میلیون دلار مبادرت ورزد، مشمول تحریمهای امریکا قرار میگیرد.
اینکه چرا امریکا میتواند «توان تولید نفتی ایران» را به تدریج محاصره کرده و پنجههایش را به تدریج بر حلقوم صنایع نفتیمان فشار دهد، واضح است. امریکاییها خیلی ساده هر شرکتی را که وارد صنایع نفتی ایران شود محروم از بازار بزرگ و غنی امریکا میسازند. یعنی حتی اگر شرکتهایی را که در منابع و صنایع نفتی ایران سرمایهگذاری یا هر گونه فعالیت دیگری بکنند را در دادگاههای امریکا مورد پیگرد قانونی قرار ندهند، کافی است که جلوی فعالیتهای آنها را در داخل خاک امریکا بگیرند یا در مناطق دیگری که نفوذ دارند جلوی فعالیت آنان را سد کنند.
در عین حال تحریمهای جدید به مراتب از صرف جلوگیری فعالیتهای شرکتهایی که در ایران فعالیت داشتهاند فراتر رفته و عملاً درصدد مجازات اینگونه موسسات برآمده. طبق قانون جدید شرکتهایی که در منابع و صنایع نفتی ایران سرمایهگذاری کرده یا اقدام به فروش فرآوردههای نفتی تحریمشده (بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیماهای مسافربری) بکنند اجازه فعالیت در بخشهای مالی، بانکی یا بازارهای سهام امریکا را نخواهند داشت.
غیبت شرکتهای بزرگ و معتبر بینالمللی که هم دارای تکنولوژی پیشرفته هستند و هم سرمایه، در بخش انرژی و نفت ایران خلئی را به وجود آورده که از جمله سپاه پاسداران سعی کرده آن را پر کند. اینکه سپاه چقدر به دانش، تجربه و تکنولوژی کشف، استخراج و بهرهبرداری نفت و گاز بالاخص در دریا مجهز است، قابل بحث است. ایضاً توان مالی سپاه هم برای سرمایهگذاری سنگین در صنعت نفت و گاز خیلی مشخص نیست. اما حتی اگر فرض بگیریم که دولت از طریق سیستم بانکی سرمایه لازم را در اختیار سپاه قرار دهد، مساله بنیادیتر که برخورداری از تکنولوژی و دانش مربوط به صنعت نفت است معلوم نیست تا چه میزان در توان سپاه است. ضمن اینکه کار کردن در صنعت عظیم نفت را چند سالی بیشتر نیست که سپاه پاسداران دارد تجربه میکند. در عین حال، تحریمهای جدید به موضوع ورود سپاه به فعالیتهای نفتی هم توجه کرده و عملاً بانکهای خارجی را از هر نوع معاملهای با بانکها یا نهادهای وابسته به سپاه منع میکند.
امریکاییها فقط به تحریم مالی و جلوگیری از فعالیتهای شرکتهایی که وارد بخش نفت و گاز ایران شوند، در امریکا بسنده نکرده بلکه برای نخستین بار درصدد مجازات این دست شرکتها هم برآمدهاند. میزان جریمه نقدی اشخاصی که تحریمها علیه ایران را نقض کنند از ۱۰ هزار دلار به یک میلیون دلار و مجازات حبس برای چنین اقدامی را هم از حداکثر ۱۰ سال به حداکثر ۲۰ سال افزایش دادهاند. اگر هنوز تردیدی در خصوص جدی بودن اراده امریکاییها وجود داشته باشد، کلیت رایگیری در مجلسین سنا و کنگره جای تردید زیادی باقی نمیگذارد که آنان واقعاً مصمم هستند. تحریمهای جدید در سنا توانستند از ۱۰۰ رای، ۹۹ رای موافق را به خود جلب کنند، بدون آنکه رای مخالفی داده شود. در مجلس نمایندگان نیز ۴۰۸ رای موافق در برابر ۸ رای مخالف به تحریمها به گلدانها ریخته شد.
اما چرا تحریمها را باید جدی گرفت؟ میتوان دلایل مهمی در خصوص صنعت نفت و گاز کشور آورد و اینکه تحریمها در بلندمدت چگونه جلوی رشد و توسعه در این بخش را که اهمیت زیادی برای اقتصاد کشور دارد، میگیرد. میتوان نشان داد عدم دستیابی ایران به تکنولوژی پیشرفته در حوزه گاز پارس جنوبی در خلیج فارس چگونه باعث شده قطر ۷۰۰ هزار نفری به مراتب بیشتر از ایران ۷۰ میلیونی گاز برداشت کند. همین وضعیت در آینده نهچندان دور در حوزههای نفت و گاز مشترک با عراق هم ممکن است اتفاق بیفتد. شرکتهای بزرگ نفتی با سرمایه و تکنولوژی پیشرفته قراردادهای گستردهای با دولت عراق منعقد کردهاند در حالی که برخی از حوزههای نفتی در این قراردادها، مشترک میان ایران و عراق هستند. واضح است که عراقیها هم همچون قطریها صبر نمیکنند تا ایران مشکلات و مسائل خودش را با غرب حل و فصل کند و سپس شروع به بهرهبرداری از منابع مشترک کنند. برعکس همچون قطریها نهایت استفاده و بهرهبرداری از شرایط نابسامان ایران را خواهند کرد، همچنان که قطریها سالهاست به مراتب بیش از سهمشان از منابع مشترک با ما گاز استخراج کردهاند و همچنان هم دارند ادامه میدهند. اشکال بنیادی دیگری که در صنعت نفت ما وجود دارد و ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با مساله تحریمها پیدا میکند، عبارت است از استهلاک بسیاری از چاههای نفتیمان. هر چاه نفتی هنگام کشف و استخراج اولیه آن با فشار نفت و گاز را به بیرون فوران میکند. اما به مرور زمان فشار آن کاهش مییابد و میزان نفت حاصله از آن کاهش پیدا میکند. متخصصان به کمک روشهای پیچیده که عبارت است از تزریق گاز فشرده به داخل چاه مجدداً تولید آن را بالا میبرند. تکنولوژی تزریق گاز و اساساً فعالسازی مجدد چاههای قدیمی، تکنیکی بسیار پیچیده و پرهزینه است که صرفاً برخی از شرکتهای بزرگ نفتی آن را دارا هستند. با توجه به قدمت بسیاری از چاههای ایران، شماری از آنان دچار افت قابل توجه تولید شدهاند و باید آنان را مجدداً فعال کرد. تحریمها بالطبع مانع جدیای هستند برای دستیابی ایران به تکنولوژی احیای چاههای قدیمی.
دلیل چهارمی که چرا تحریمها را باید جدی بگیریم عبارت است از رفتار شرکای تجاریمان در بخش نفت و گاز. یک بعد این رفتار به نیامدن کشورها و شرکتهای صاحب تکنولوژی و مطرح در انرژی به ایران بازمیگردد. بعد دیگر عبارت است از ترک بسیاری از چنین شرکتها و کشورهایی از پروژهها و طرحهای بزرگ نفت و گاز ایران. وضعیت غمانگیزی که امروزه در عسلویه شاهد آن هستیم مبین ترک کشورها، شرکتها و پیمانکاران بزرگ است. اما مشکل تحریمها در این بخش صرفاً محدود به غیبت شرکتها و کشورهای مهم از ایران نیست. اشکال دیگر در کاهش خرید نفت خام از ایران از جانب کشورها یا درستتر گفته باشیم «مشتری»های مهم نفت ایران است. ژاپن نخستین «مشتری» بود که به تدریج واردات نفت از ایران را کم کرد. هند هم همین مسیر را رفت، به علاوه هندیها خیلی محترمانه و بیسر و صدا خود را از پروژه بزرگ خط لوله انتقال گاز منطقه عسلویه به شبهقاره از طریق پاکستان خارج کردند. ایضاً از بسیاری از پروژههای نفت و گاز کشور نیز خود را کنار کشیدهاند. اما از همه مهمتر در این تحول ناخوشایند موضع چین بوده. چینیها ضمن آنکه خیلی مودبانه از امریکا میخواهند با ایران همچنان به مذاکره ادامه دهد و تحریمها را کارساز نمیدانند، اما و در عین حال نیز منظماً خرید نفت از ایران را کاهش داده و به سمت عربستان و آنگولا رفتهاند. حسب آخرین آمارها که به اردیبهشتماه مربوط میشود، صادرات نفت ایران به چین به کمتر از ۱۸۰ هزار بشکه در روز تنزل یافته، در حالی که واردات آن از آنگولا به ۷۵۰ هزار و از عربستان به نزدیک ۹۰۰ هزار بشکه در روز افزایش پیدا کرده است. در مجموع ما از جایگاه سومین صادرکننده نفت خام به چین به رتبه هشتم تنزل پیدا کردهایم.
اینها که گفتیم صرفاً بخشی از پیامدهای منفی تحریمها در حوزه انرژی است. حاجت به گفتن نیست که تحریمها در حوزههای غیرنفت و گاز هم بسیار اثرگذار بودهاند. کمترین تاثیر منفی تحریمها در بخشی است که تحت عنوان «مصارف دوگانه» مطرح میشود. به عنوان یک قاعده کلی، هر نوع کالا اعم از مواد اولیه، نیمهساخته، مواد شیمیایی یا ماشینآلات که مصرف دوگانه دارند یعنی هم میتوان آن را برای مصارف نظامی استفاده کرد و هم مصارف غیرنظامی دارند، صدور آن به ایران تحریم است. این مساله باعث شده که ظرف چند سال گذشته صدها قلم واردات کالا یا مواد خام که مورد نیاز صنایع دارویی، غذایی و کشاورزی کشور است مورد تحریم قرار گیرند و واحدهای تولیدی اعم از بخش دولتی یا خصوصی که به این دست مواد یا ماشینآلات نیاز دارند، مجبورند آنها را به صورت قاچاق یا از طریق دوبی وارد کشور کنند. نیازی نیست که انسان لیسانس اقتصاد باشد تا متوجه شود که اقتصاد ایران اعم از خصوصی یا دولتی چه هزینه بالایی را در نتیجه تحریمها متحمل میشود.
شاید اگر ایران از اقتصادی مقتدر و نیرومند برخوردار میبود، میگفتیم هزینههای تحریم قابل تحمل است اما واقعیت آن است که اقتصاد ما خیلی هم اقتصاد توانمند و مشعشعی نیست. آمار و ارقام زیادی میتوان آورد و نشان داد که جایگاه و وضعیت اقتصادی ما چگونه است. اما دو شاخصه را میتوان آورد که فصلالخطاب همه شاخصها باشد؛ میزان بدهیهای دولت و میزان رشد اقتصادی کشور. بالطبع میزان بدهیهای هر دولتی نشاندهنده توان اقتصادی آن است. مجموع بدهیهای دولت به بانکهای کشور از ۲۹ هزار میلیارد تومان در بهمن ۸۷ به ۳۴ هزار میلیارد تومان در بهمن ۸۸ افزایش پیدا میکند. به موازات آن، حجم مطالبات معوق (وامهایی که معمولاً پس داده نمیشوند) در زمان آغاز ریاستجمهوری احمدینژاد حدود پنج هزار میلیارد تومان بود اما در شهریور ۸۸ این مقدار به ۴۸ هزار میلیارد تومان افزایش مییابد. افزایش بدهیهای دولت در حالی صورت گرفته که ظرف قریب به یکصد سالی که ایران از درآمدهای نفتی برخوردار بوده، در هیچ مقطعی درآمدهای نفتی کشور به میزان سالهای ۸۴ تا ۸۸ نبوده. در چهار سال نخست دولت احمدینژاد ایران با کسب ۳۰۰ میلیارد دلار، به یک رکورد بیسابقه درآمدهای نفتی میرسد. معذلک جدای از هزینه کردن آن، میلیاردها تومان نیز از سیستم بانکی کشور گرفته است. شاخصه دوم میزان رشد اقتصادی سالانه کشور است. این رشد در سال گذشته به کمتر از دو درصد رسید در حالی که حسب سند چشمانداز ۲۰ساله این رقم باید به ۱۴ درصد میرسید.
در کوتاهمدت بالطبع تحریمها هیچ مشکلی برای دولت ایجاد نمیکنند. همچنان هم که تاکنون نتوانستهاند. تا زمانی که نفت را بشکهای ۷۰ دلار میفروشیم حتی اگر بدهیهای دولت از این هم بیشتر شود و رشد اقتصادی سالیانهمان از دو درصد هم کمتر شود، به یمن و برکت ثروت خداداد نفت هیچ نگرانی وجود ندارد. دولت بخشی از درآمدهای نفتی را برای امور اجرایی مصرف میکند، بخشی را برای واردات مواد غذایی، دارو و سایر مایحتاج کشور هزینه میکند و بخشی را برای تسلیحات و مصارف نظامی و امنیتی خرج میکند و مشکل خاصی هم پیش نمیآید، اما همانطور که گفتیم در بلندمدت میتوان اقتصاد ایران را با ترکیه که یک ریال درآمد نفتی ندارد، مقایسه کرد. تحریمها یقیناً آثار سوء بلندمدتی اقتصاد ایران گذاشتهاند و با در نظر گرفتن ابعاد گستردهتر جدید آنها، این آثار بیشتر هم خواهد شد.
همانطور که پیشتر گفتیم هیچکس پیشنهاد نمیکند برای لغو تحریمها تسلیم خواست امریکا و غرب شویم و بیرق سفید تسلیم را برافرازیم. در عین حال شاید زمان طرح این پرسش هم از خودمان فرارسیده که بهایی را که برای غنیسازی داریم میپردازیم چقدر متناسب با دستاوردهای آن است؟ یک بار دیگر در خلوت خودمان به تعبیر حسابدارها به جدول هزینهها و فایدههای غنیسازی نگاهی بیندازیم. متاسفانه به نظر میرسد صرف تکرار برخی از شعارها، موضعگیریها و باورهای سیاسی به برنامه هستهایمان بالاخص موضوع غنیسازی، یک اعتقادی را برای بسیاری از ایرانیان به وجود آورده که غنیسازی کلید پیشرفت و ترقی و رسیدن به قله توسعه و صنعتی شدن است. ما آنقدر این شعار که هدف غربیها و دشمنان ایران اسلامی در مخالفت با برنامههای هستهای و غنیسازیمان جلوگیری از پیشرفت و ترقی ایران و جلوگیری از دستیابی ایران به تکنولوژی و دانش پیشرفته است را تکرار کردهایم که متاسفانه به نظر میرسد برخی از مسوولانمان هم آن را جدیجدی باور کردهاند. در حالی که یک دانشجوی سال اول فیزیک هم قادر است به ما بگوید چندان ارتباطات گستردهای میان پیشرفتهای هستهای از جمله غنیسازی یا توسعه و پیشرفتهای صنعتی در حوزههای دیگر وجود ندارد. به هیچ روی اینگونه نیست که اگر فیالمثل ما بتوانیم اورانیوم را تا ۹۰ درصد و بیشتر غنیسازی کنیم یا در زمینه فناوری ساخت سانتریفوژها بتوانیم مدلهای پیشرفتهتر بسازیم، کمکی به صنعتی شدن ما در کل بکند. به استثنای کاربرد محدودی در پزشکی کل صنایع هستهای بالاخص غنیسازی یک مجموعه مستقل هستند، بدون ارتباطی با بخشهای صنایع دیگر. کره شمالی و پاکستان نمونههای زندهای هستند از کشورهایی که در زمینه هستهای عملاً به قله رسیده و خودکفا هستند و بمب اتمیشان را هم با موفقیت آزمایش و غنیسازی را نیز تا مرحله ۹۰ درصد تکمیل کردهاند، معذلک با هیچ ملاک و معیاری نمیتوان هیچکدام آنان را کشورهای صنعتی و توسعهیافته توصیف کرد. کشورهای صنعتی که جای خود دارند، حتی کره جنوبی هم جای خود را دارد، کافی است پاکستان و کره شمالی را که هر دو قدرت اتمی شدهاند با مالزی یا ترکیه مقایسه کنیم تا مشخص شود پیشرفت در صنایع هستهای و غنیسازی ارتباطی به پیشرفت و توسعه صنعتی در بخشهای دیگر پیدا نمیکند. ایضاً اتحاد شوروی سابق هم آگاهیهای زیادی در این خصوص به ما میدهد. در حالی که اتحاد شوروی در زمینه هوا فضا، هستهای و سایر حوزههایی که به امور نظامی و تسلیحاتی مربوط میشد پیشرفتهای ارزندهای کرده بود، معذلک روسها از تولید یک اتومبیل یا موتورسیکلت یا اتوی بخاری که بتواند با معادل کرهای یا تایوانی آن رقابت کند (بماند مدل امریکایی، فرانسوی و آلمانی) عاجز بودند. ممکن است پیوستن به باشگاه هستهای پرستیژ و جایگاه منطقهای و جهانی ایران را تغییر دهد اما یقیناً قدرت هستهای شدن و دستیابی کامل به تکنولوژی هستهای به هیچ روی باعث زیر و رو شدن و جهش صنعتی کشور نمیشود (همچنانکه در گذش
تحریم ایران به سپاه پاسداران ضربه نمیزند
Mon 12 07 2010 - 12:24
سحام نیوز: مجله نیوزویک در مقالهای به بررسی دلایل عدم موفقیت تحریمهای جامعه بینالمللی علیه سپاه پاسداران پرداخته است.
بابک دهقانپیشه، نویسنده این مقاله به «فعالیتهای زیر زمینی سپاه» در عرصه اقتصاد ایران و دلایل عدم موفقیت تحریم سپاه پاسداران اشاره کرده است.
بر اساس این گزارش، اگرچه سپاه پاسداران نهادی است که میتواند با توجه به امکانات خود، جلوی قاچاق کالا به ایران را بگیرد، اما در عمل نه تنها اقدام به جلوگیری از قاچاق نمیکند که از اصلیترین متولیان امر قاچاق در کشور به شمار میرود.
در ایران سالیانه ۱۲ میلیارد دلار کالا قاچاق میشود و با وجود آنکه سپاه پاسداران مدعی است که برای کنترل قاچاق در ایران تمام تلاش خود را به کار بسته است، اما حجم بالای قاچاق کالا در کشور نشان میدهد که تنها نهادی با امکانات سپاه پاسداران میتواند چنین فرایندی را مدیریت کند.
نویسنده این مقاله اعتقاد دارد، با وجود آنکه تحریمهای اخیر شورای امنیت سازمان ملل متحد و تحریمهای تکمیلی آمریکا، سپاه پاسداران را مورد هدف قرار داده است، اما در عمل این تحریمها فعالیت تجاری شرکتهای ایرانی را به تعطیلی کشانده و میدان را برای یکه تازی سپاه باز میگذارد.
به اعتقاد متیو لویت، کارشناس ضد تروریسم موسسه خاور نزدیک در واشنگتن، «هدف قرار گرفتن سپاه در تحریمهای اخیر جامعه بینالملل خود به فرصتی برای سپاه پاسداران بدل شده و راه را برای فرار از این تحریمها باز کرده است.»
تحلیلگران، سپاه پاسداران را تشکیلاتی با ساختار مافیایی ارزیابی میکنند که در ظاهر دهها شرکت با زمینههای فعالیت مشروع تاسیس کرده است و در پس آنها فعالیتهای غیر قانونی و زیر زمینی خود را پیش میبرد.
نویسنده نیوزویک، سابقه فعالیتهای اقتصادی سپاه پاسداران را مربوط به ۲۰ سال گذشته میداند. در سالهای پس از جنگ ایران و عراق و با بازگشت رزمندگان از جنگ، نیاز به ایجاد فرصتهای شغلی برای این افراد به شدت محسوس بود و این نیاز موجب شد تا با موافقت اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور وقت، سپاه پاسداران اقدام به تاسیس موسسات و شرکتهای تجاری کرده و با قبول پیمانکاری پروژههای دولت زمینه اشتغال رزمندگان از جنگ باز گشته را فراهم کند.
ورود سپاه به مافیای قاچاق نیز تقریبا همزمان با فعالیتهای اقتصادی آن آغاز شده است. به گفته محسن سازگارا، از بنیانگذاران سپاه پاسداران، همزمان با راهاندازی مناطق آزاد تجاری کیش و قشم، در دولت اقای هاشمی رفسنجانی، سپاه پاسداران بزرگترین مافیای قاچاق لوازم خانگی را ایجاد کرد.
تا آنجا که در سال ۲۰۰۲ میلادی، مهدی کروبی که در آن زمان ریاست مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشت، از وجود اسکلههای مخفیانه سپاه که برای قاچاق کالا مورد استفاده قرار میگرفت، پرده برداشت.
پس از آن یکی از افراد نزدیک به آقای کروبی، شماره اسکلههای قاچاق سپاه پاسداران را ۶۰ عدد اعلام کرد؛ در حالی که ۲۵ مبدا فرودگاهی نیز برای جابجایی کالاهای قاچاق در کنترل سپاه پاسداران قرار داشته است.
اگرچه با ورود سپاه پاسداران به فعالیتهای اقتصادی، قاچاق کالا از جمله فعالیتهای این نهاد امنیتی به شمار میرفت، اما خرید نفت عراق در دوران تحریم دولت صددام حسین نیز از دیگر فعالیتهای اقتصادی سپاه پاسداران بود.
نیوزویک به نقل از مرتضی معصومزاده، مدیر یک شرکت حمل و نقل که در دبی فعالیت میکند، نوشته است که تحریمهای جامعه جهانی بیش از آنکه فعالیتهای نامشروع سپاه را مورد حمله قرار دهد، فعالیتهای مشروع سایر شرکت های تجاری ایرانی را تحت تاثیر قرار داده است.
به گفته این بازرگان ایرانی، از دو سال پیش تاکنون و در جریان تشدید تحریمهای ایالات متحده علیه ایران، حدود ۴۰۰ شرکت ایرانی در دبی تعطیل شده و بالغ بر ۷۰ درصد از فعالیتهای تجاری شرکتهای موجود نیز متوقف شده است.
نویسنده نیوزویک همچنین به تشریح وضعیت تجاری یک تاجر آلمانی در رابطه با ایران پرداخته و می نویسد: جان اشنایدر مرک، تاجر ۷۰ ساله آلمانی، ۳۰ سال است که تجارت و صادرات کالا به ایران مشغول است.
اگرچه این تجارت همچنان برای وی سالیانه ۲۰ میلیون دلار سود در بر دارد اما با جدی شدن تحریمها علیه ایران اونیز ماند بسیاری از تجار دیگر ناامید است.
آقای مرک به صادرات قطعاتی برای خودرو مرسدس بنز و ولوو اشتغال دارد که البته این قطعات از قابلیت استفاده در موشکهای جنگی نیز برخوردار است. همین امر موجب شده است تا این تاجر آلمانی تجارت خود با ایران را روبه افول ارزیابی کند و این روزها را زمان پایان مبادلات تجاری خود با ایران بداند.
بر اساس گزارش نیوزویک، این روزها نه تنها این تاجر آلمانی که بسیاری از تجار ایرانی نیز، با توجه به تحریمهای اخیر نگران فعالیتهای تجاری خود هستند و احساس میکنند که روزهای پایانی ان در راه است؛ چرا که این افراد در چارچوب قانون به فعالیت پرداخته و همچون سپاه پاسداران و متهدانش از مجاری غیر قانونی و زیر زمینی برای دور زدن تحریمها برخوردار نیستند.
این روزها سپاه پاسداران نه تنها از تمام امکانات خود برای دور زدن تحریمها استفاده میکند، که با شدت گرفتن تحریمها در بخش انرژی، این نهاد امنیتی فرصت را از دست بخش خصوصی ایران نیز ربود و در غیاب شرکتهای بزرگ نفتی، چون شل، توتال و رسپول، پروژههای نفت و گاز را یکی پس از دیگری در دست میگیرد.
به نوشته نیوزویک، قدرت اقتصادی سپاه در حالی هر روز افزایش می یابد که موج نگرانی همسایگان ایران را در بر داشته است.
همسایگان ایران هر روز بیشتر نگران میشوند که با افزایش قدرت سپاه در ایران این نهاد امنیتی در پاسخ به تحریمهای غرب از جمله ایالات متحده آمریکا، تنگه هرمز را مسدود کند.
علی فداوی، فرمانده نیروی دریایی سا پاسداران پیش از این تهدید کرده بود که در صورت تهدید ایران، سپاه تنگه هرمز را مسدود خواهد کرد.
به اعتقاد نویسنده این مقاله، اما در اینجا فقط یک نکته دلگرم کننده وجود دارد و آن اینکه« عواقب مسودو کردن تنگه هرمز برای ایران بسیار بیش از لطمهای است که در این جریان به آمریکا وارد میشود.»
مسیح علینژاد: این نظام، مخالفان سبز هم دارد
Thu 01 07 2010 - 9:39
جنبش سبز یک حزب نیست، یک حرکت است، مشق دموکراسی است. تمرین احترام به دیگری است. به پیروزی زودرس اش امید نبسته ایم اما به پختگی اش باید که امید بست.
نوشتاری از مسیح علینژاد که در تارنمای جرس منتشر شده است
حرف ها و گفته های آقای مهاجرانی چندی است که جمعی را دل آزرده می کند. جمعی را به حق و جمعی دیگر را با وارونه ساختن واقعیت. این بار اما از آقای مهاجرانی نقل شده است؛ «افرادی که با انقلاب مخالف بودند، با نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند، با مرحوم امام خمینی مخالف بودند، با نهاد روحانیت مخالف بودند، عیبی هم ندارد سی سال مخالفت کردند، می توانند در واقع به این مخالفت ادامه بدهند، ولی این مجموعه نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند».
پیش از ترک ایران، با آقای کروبی، خاتمی و هاشمی در مورد مردمی که دیگر روحانیت را دوست ندارند مصاحبه ای انجام داده بودم. در مورد مردمی که امام را دوست ندارند، در مورد مردمی که حجاب اسلامی را دوست ندارند، در مورد مردمی که صدای آواز یک زن را حرام نمی دانند، در مورد مردمی که از دروغ های مسئولان جمهوری اسلامی خسته شده اند، در مورد مردمی که با حاکمان شان، زمین تا آسمان فرق دارند...
سوال ها را به همین صراحت پرسیدم. صریح و بی ویرایش. به آنها گفتم این سوال ها در کوچه و خیابان موجود است اما در رسانه هایمان ممنوع. هاشمی که اساسا جواب سوال های مرا نداد و گفت علی رغم اینکه می گویی سوالات پیش پا افتاده و معمولی است اما می تواند آغازگر یک چالش جدی باشد پس او سر فرصت جواب خواهد داد. ظاهرا فرصت برای او هرگز پیش نیامد، کروبی و خاتمی اما به تک تک سوال ها جواب دادند.
منع من برای انتشار آن مصاحبه تنها قولی است که به خودشان داده بودم تا در صورتی که موفق نشوم هفت مسئول جمهوری اسلامی را مصاحبه کنم هرگز آن دو مصاحبه را به تنهایی و به صورت مجزا منتشر نکنم.
اما دلم می خواست به پاسخ های خاتمی و کروبی گوش می دادید تا می دانستید برای مشاور کسانی چون کروبی و یا خاتمی شدن باید سعه صدر بیشتری داشت که خود آنان مخالفان امام و نظام و روحانیت را در داخل خود ایران به خوبی می شناسند و دلایلش را هم می دانند و خود را نیز بی نقش نمی دانند.
حدس می زنم، روی سخن شما با کسانی است که این روزها مدام شعار «مرگ بر» سر می دهند، یا کسانی مکرر فریاد می زنند؛ « مرگ بر آخوند»، «مرگ بر جمهوری اسلامی با هر جریان و گروهی» ، مرگ بر جمهوری اسلامی چه اصلاح گرا چه اصول گرا. اما جنبشی که من به عنوان یک روزنامه نگار، می شناسم، کسانی را در راس دارد که شعار زنده باد مخالف من سر داده اند. لذا حتی اگر آنها در فضای امنیتی داخل کشور قادر به اجرای این شعار نیستند این وظیفه ماست که خارج از ایران و در فضای باز ابراز عقیده، به شعار بی نظیر یک جنبش اصلاح خواهی عمل کنیم نه آنکه بگوییم این جنبش یک در به بزم بزرگان دارد و اگر کسی قبایی که ما می گوییم را بر تن نکند، حق پلو خوری ندارد. بگذریم از آنکه ما حتی بزم و پلویی هم نداریم و اساسا داریم کنار یک دیگ خالی، جوش می زنیم.
به گمانم سبز آنقدر شفاف و روشن است که خود، تیرگی ها و تنگ نظری ها را تسویه می کند، زیاده خواهی ها و خاصه خرجی ها را نیز. پس از میان مهاجران نیز کسی نمی تواند نیکان و بدان جدا کند و هر از چند گاهی خارج از ایران، بخش های دیگر یک جنبش متکثر را به نام کافر اسقاطی، یا دین دار افراطی از کشتی جنبش بیرون بیاندازد.
به عنوان یک روزنامه نگار که روزهایش به نگارش گفته های آدم های معمولی یک جنبش تا سران آن جنبش گذشت، ندیده ام در این یک ساله هیچ یک از اعضای ریز و درشت جنبش در داخل ایران حتی یک بار هم برای یکدیگر تعیین و تکلیف کنند، حتی سران هم برای شعارهای مردم در خیابان تعیین و تکلیف نکرده اند اما به تعداد تک تک اعضای جنبش خارج از ایران انگار به کرات مانفیستی ارائه شد تا هرکسی برای اثبات خود از روی جنازه دیگری بگذرد.
همین بار آخر که برای یک سخنرانی کوتاه در لندن و به مناسبت سالگرد کودتای انتخاباتی دعوت شده بودم، کودتای دیگری انگار اینجا پربا بود.
یک جمعیت سیصد یا چهارصد نفره به سه دسته مجزا تقسیم شده بود و سه بلندگوی جدا. دعوا بر سر پرچم همچنان برقرار بود بی آنکه مهم باشد که حکومت ایران، قرار ازشهرواندن معمولی اش برده است و ما بی قرار بالا بردن پرچم خویش ایم.
زیر عکس های ندا و اشکان و کیانوش و سهراب سینه می زنیم اما باورمان نمی شود که این نسل اگر سبز شدند، هرگز به معنی این نبود که تنها یک پرچم را باور داشتند، آنها برای دغدغه های مشترک شان در برابر حاکمیت زور و ظلم، یک رنگ شدند، سبز شدند و سهل نیست آن همه تکثر را در یک رنگ گنجاندن و با آگاهی از اینکه جواب سبز گلوله است، به خیابان آمدن. اما اینجا دور از ایران نه گلوله ای درکار است و نه باتوم اما با گلویمان کار صد گلوله را می کنیم آنگاه که زبان و مرام مان طعنه و طنز و تحقیر و طرد است...
در ایران کسانی که باور مذهبی هم ندارند، دین باوران را در یک نمازجمعه سبز همراهی می کنند اما ما اینجا دین باوران را به طعنه و تحقیر برایشان نامگذاری می کنیم و همه چیز را به جوک و کاریکاتور بدل می کنیم. در ایران حتی سران هم برای اعدام به منتسبان انجمن پادشاهی بیانیه اعتراضی می دهند اما ما اینجا یک قدم هم کوتاه نمی آییم که می شود تفکرات متکثر داشت و در جنبش حق خواهی مردم ایران سهمی برای اعتراض یافت.
آقای مهاجرانی! درست می گویید؛ «جنبش سبز، در مسیری حرکت کرد. انتخاباتی برگزار شد، افرادی در انتخابات شرکت کردند، رای دادند، و بعد هم شعار دادند رای ما کو»، اما خود موسوی هم به کرات در بیانه هایش تکرار کرد که این جنبش دیگر فراتر از یک انتخابات پیش می رود..
درست می گویید مردمی که در انتخابات شرکت کردند، جنبش را شکل دادند تا دنبال رای گمشده خویش باشند اما همان مخالفان که می گویید نلاید مدعی جنبش باشند در ایران و در خیابان با ادبیات نرم آرام موسوی بود که همراه شدند و بعد موسوی و کروبی را هم با خود همراه کردند تا از این پس در انتخاباتی که نامزدهایش از فیلتر یک شورای متعصب و مستبد می گذرد، شرکت نکنند.
یعنی اگر در پاسخ به شعار «رای من کو»، حکومت می گفت رای شما را به شما بر می گردانیم به شرط آنکه در یک انتخابات دیگر با نظارت استصوابی شورای نگهبان شرکت کنید، به نظر شما خود آقای موسوی و کروبی به چنین انتخاباتی تن می دادند؟ می بینید که موسوی و کروبی اگر چه پیش از این در انتخاباتی که شورای نگهبان تایید کرد شرکت کردند اما این روزها بحث انتخابات آزاد و حذف نظارت استصوابی مهمترین خواسته آنان است. وقتی خواسته نامزدهای مورد تایید نظام جمهوری اسلامی، ظرف تنها چند ماه تا این اندازه تغییر کرده است، معلوم است که خواسته های مردم هم تغییر می کند و از رای من کو به فراز بزرگتری می رسد.
درست است که رنگ سبز، رنگ موسوی بود اما به اذعان خود موسوی، سبز، اینک رنگ یک اعتراض است. حتی خود موسوی هم این را خوب می داند درتغییر «سبز انتخاباتی» به یک «سبز اعتراضی»، هزاران دلیل نقش داشته است و به همان دلایل دیگر سبز فقط دنبال رای گمشده نیست که دنبال یک حق گمشده است. حتی خود کروبی هم می داند نظامی که او برای در راس نشینان اش تا پیش از این کودتای انتخاباتی احترام قايل بود، اینک یک قایق به گل نشسته ای بیش نیست که توان یک باد هم را ندارد تا چه رسید به توفان.
آقای مهاجرانی!
پیش از این هم کمرنگ و در لفافه جنبش سبز را پای بند به "قانون اساسی» و «ولایت فقیه" دانسته بودید. باز هم همان سوال بالا را تکرار می کنم: مگر موسوی و کروبی به کرات سخن از تغییر قانون اساسی به میان نیاوردند؟ مگر موسوی وحی منزل بودن قانون اساسی را مورد اعتراض قرار نداد؟ مگر کروبی اختیارات ولایت فقیه را بالاتر از اخیتارات خدا نخواند و به این قدرت وسیع ولی فقیه اعتراض نکرد؟ .
نظامی که شما از پایبندی به آن یاد می کنید به گمان من دیگر مورد تایید دوستان شما که در ایران زندانی شده اند، شکنجه شده اند، حبس خانگی شده اند هم نیست . مصطفی تاجزاده یکی از آنهاست که به صراحت از ظلمی که یک نظام نظامی بر مردمش روا داشته، عذر خواسته است.
روحانیتی که شما می گویید مخالفان آن نمی توانند مدعی جنبش سبز باشند مگر کسانی غیر از منتظری، صانعی و بیات زنجانی را در خود دارد، همین روحانیون دیگر این قداست را برای خودشان قايل نیستند و گمان نمی کنم به خودشان اجازه دهند که مخالفان خود را غیر سبز بخوانند.
در تمام این مدت با بسیاری از خانواده های زندانیان و کشته شدگان مصاحبه های متفاوت و متعدد برای شبکه جنبش راه سبز انجام داده ام، با اطمینان می گویم در میان گفته ها و ناگفته ها هیچ دو نفری را ندیده ام که یک عقیده مشترک داشته باشند اما از داخل ایران کمتر دیده ام که همدیگر را نفی کنند. کمتر دیده ام که همه اعضای جنبش تنها به یک شعار اعتقاد داشته باشند اما بسیار دیده ام برا ی شعارهایی که از سر درد داده شد، دنبال سهم خواهی باشند و یا همدیگر را بازخواست کنند. در بدنه جنبش در داخل به نظر نمی رسد کسی دنبال مردانه و زنانه کردن جنبش باشد و یا کسی دنبال دین باورساختن یا ضد دین ساختن جنبش باشد. تکثر شعارها، به معنی طرد یکدگر، نفی یکدیگر و ضدیت با یکدیگر، نیست.. .
این سوالی بود که همین چند ماه گذشته به عنوان خبرنگار جرس هم از میرحسین موسوی پرسیده ام و هم از شیخ مهدی کروبی، هر دو نفر هم شفاف و واضح پاسخ دادند که در جرس هم منتشر شد که نشان می داد تا چه اندازه برای تکثر و حتی تعدد شعارهای جنبش احترام قایل شدند و تاکید کردند که شعارهای تند جنبش حاصل افراط و خشونت خود حاکمیت است. یعنی آنها هم می دانستند شعارهایی که در دل جنبش مطرح شد که در واقع مخالفت با اصل ولایت فقیه،(مرگ بر اصل ولایت فقیه)، مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ( استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی) محسوب می شود. اما این را هم می دانستند که مخالفتی اگر هست، هیچ گاه بی دلیل نیست برای همین بی پروا خود را محق ندانستند تا بگویند: هر آنکه مخالف است نمی تواند مدعی جنبش سبز باشد.
موسوی و کروبی از نزدیک دیده اند که از میان همین مخالفان، جوانانی با پیشانی بند سبز به خیابان آمدند و کشته شدندبه همین دلیل به جای خودی و غیر خودی کردن و آنها را مدعی جنبش سبز ندانستن، به دیدار خانواده های آنان رفتند و دانستند که دیگر فصلِ فصل کردن یاران نیست، فصل طرد کردن ایرانیان نیست، ایران برای همه کسانی که دست به اسلحه نبرده اند جا دارد. برای همه کسانی که فتوای مرگ دیگری را نمی دهند. و سبز نیز به همین بزرگی است . به گمانم شما باید مشاوره می دادید که حتی سران سبز هم مخالفان نظام را از دروازه سبز شهر به جرم مخالفت با نظام و روحانیت و امام بیرون نیاندازند و به حرف های آنان گوش دهند. باور کنید همه مخالفان نظام و امام و روحانیت همین هایی نیستند که از دیوار سفارت بالا می روند و شعار «مرگ بر» سر می دهند. روحانیت و نظام و امام هم مخالفانی دارد که آداب مخالفت را هم خوب بلد هستند و رسم همراهی و احترام به موسوی و کروبی را هم تا خود امروز، خوب به جای آورده اند. پس رسم سبز حکم می کند که حکم به غیر سبز بودن آن دسته از مخالفانی که به مرگ و اسلحه باور ندارند، ندهیم. جنبش سبز یک حزب نیست، یک حرکت است، مشق دموکراسی است. تمرین احترام به دیگری است. به پیروزی زودرس اش امید نبسته ایم اما به پختگی اش باید که امید بست.
عبدالعلى بازرگان نامه محسن کدیور به نوه آیتالله خمینی را نقد میکند
Wed 30 06 2010 - 13:26
عبدالعلى بازرگان: راه و مدرسه بنیانگذار انقلاب
جناب آقاى دكتر محسن كديور
با سلام و تحيت، نامه مشفقانه و ناصحانه شما به نواده بنيانگذار جمهوري اسلامي را كه از تعهد و مسئوليت ملى و دينى شما ناشى مىشد، خواندم و محتواى آن را با توجه به شرايط فعلى جنبش و موقعيت مخاطب و نيّت تاثيرگذارى، كاملا مثبت و مفيد ارزيابى كردم، هرچند نكاتى به نظرم رسيد كه خواستم با شما درميان بگذارم تا اگر مصلحت دانستيد، هم چنان كه نامه شما سرگشاده بود، با درج عمومى آن در "جرس" موافقت كنيد، شايد اين گفتگو براى سايرهموطنان خالى از فايده نباشد.
درسرآغاز نامه مرقوم داشتهايد:
"وقايع ۱۴ و ۲۳ خرداد تهران زنگ خطرى بود كه خبر ازسقوط ارزشهاى اخلاقى و موازين اسلامى در ايران، آن هم در حق بازماندگان و بيت بنيانگذار جمهورى اسلامى مىداد".
به نظر بنده اين زنگ خطر از همان آغاز انحراف انقلاب ازاهداف اوليه آن، بيش از سى سال است اتصالى پيدا كرده و مدام آژيرمىكشد! اما يا سلطهگران كر شده و صداى گوشخراش آنرا كه با منافع تماميت طلبانهشان تضاد دارد نمىشنوند، يا ما به آن خو گرفته و عادت كردهايم!؟
از همان روزى كه شعار:"حزب فقط حزب الله ، رهبر فقط روح الله"، آرمان "همه با هم" را به "همه با من"، تبديل و مسخ و منحرف كرد و سياست سربازخانهاى ِ: دولت يكدست، مجلس يكدست، دانشگاه يكدست، ادارات يكدست و... دست اقليتى را برسرمايههاى يك ملت دراز كرد، اين زنگ خطر نواخته شده بود. با اين تفاوت كه حملات شرم آوراخير به بيت و بازماندگان بنيانگذارجمهورى اسلامى، سرايت ستم را به محور خودىهاى سابق و سير صعودى غيرخودى كردنها نشان مىدهد.
درباره بنيانگذاراين نظام نوشتهايد:
" او نظام شاهنشاهى ۲۵۰۰ ساله ايران را با يك انقلاب مردمى سرنگون كرد و نظام تازهاى به نام جمهورى اسلامى پايهگذارى كرد..."
بدون آنكه خواسته باشم نقش مبارزات شجاعانه آقاى خمينى با استبداد شاهنشاهى درسالهاى ۴۱ و ۴۲ و نيزتأثير قاطعيت و اعتماد به نفس و استحكام ايشان را در رهبرى مبارزات ملت ايران در ماههاى منتهى به انقلاب بهمن ماه سال ۱۳۵۷ ناديده بگيرم، به خوبى مىدانيد كه انقلاب اسلامى ايران محصول مبارزات يك قرن ملت مظلوم ايران از زمان نهضت مشروطيت به بعد مىباشد كه حداقل در شش دهه اخير، از جريان نهضت ملى ايران، به رهبرى دكتر محمد مصدق براى ملى كردن صنايع نفت واخراج چپاولگران انگليسى گرفته تا مبارزات مسلحانه چريكى چپ و راست، طيف گستردهاى از ايرانيان درسه نسل، بارمصيبتهاى آن را به دوش كشيده و هزاران شهيد و دهها هزار زندانى و شكنجه ديده تقديم داشتهاند تا اسب زين كردهاى در دوران تخريبى انقلاب براى تهاجم البته توفندهٔ آقاى خمينى عليه استبداد سلطنتى آماده گردد.
جمله به كار رفته در نامه شما ناخواسته و برخلاف باورتان، همان ادعا و ادبيات رسانههاى رسمى را تداعى مىكند كه بنا به فرهنگ شاه يا شيخ پرستى تاريخى، دستاورد تلاشهاى يك قرنِ يك ملت را به حساب جارى بنيانگذار انقلاب، يا نهضت روحانيت وابسته به ايشان، واريز مىنمايد.
جنابعالى به نوهٔ بنيانگذار جمهورى اسلامى توصيه كردهايد دربرابر تحريف "راه و مدرسه" ايشان و ميراث معنوىاش سكوت نكند. مگر خط امام غير از"راهى" است كه دانشجويان پيروش امروز در زندان و يا بيرون از زندان، چنان شيوههائى را متعلق به دوران گفتمان انقلابى مىدانند و عموماً به راه ديگرى مىروند!؟ و مگر مدرسهاش غير از همانى است كه امروز آقاى مصباح طابق النعل بالنعل اداره و تدريس مىكند!؟
البته برخي از خوش بينان همچنان به فرازهائى از گفتار يا كردار ايشان كه تأييد كنندهٔ مردم سالارى و مهرورزى است استناد مىكنند. اما شما خود بهتر مىدانيد امثال تناقض آشكار ميان شعار: "ميزان رأى ملت است"! با نظريه ولايت مطلقه فقيه، كه نقش مردم را فقط دركشف ولى فقيه!! و تحقق بخشيدن به قدرت سياسى او مىداند و مىتواند نماز و روزه و حج و احكامي ديگر را بنا به مصلحت نظام!! و حفظ قدرت تعطيل كند، صدها تناقض و تغيير رأى و برنامه وجود دارد كه هرشخص و جريانى مىتواند برحسب سليقه و سياست خود به آن استناد نمايد. اگر قرار بر ارائه سند و استناد به رويه و راه باشد، حاكميت فعلى و نيروهاى سركوبگرآن دست به مراتب پرترى دارند و به راحتى مىتوانند ادعا كنند "راه و مدرسه" امام همين است كه ما عمل مىكنيم.
به تعبير امام على(ع) درنقد يكى از خلفاى پيشين:
"از دنيا رفت و مردم را سرگردان در راههاى گوناگون رها كرد. به گونهاى كه نه گمراه راه مىيابد و نه ره يافته بر درستى راهش يقين مىآورد! (نهج البلاغه خطبه ۲۱۹ يا ۲۲۸).
مىدانم كه نوشتن نامه براى تأثير گذارى بربيت و بازماندگان نمىتواند زبان ديگرى داشته باشد و جز استناد به جنبههاى مثبت چاره ديگرى نيست، اما نامه سرگشاده، گيرندگان بىشمار ديگرى نيز دارد كه چه بسا برداشتهاى متفاوتى از قصد و نيت نويسنده بكنند.
اين قلم كوچكترين تمايلى به نفى و ناديده گرفتن فضايل فردى اشخاص نداشته و هيچ فايدتى ازاينكار براى ملت نمىشناسد، اما مسئله آقاى خمينى مسئلهاى شخصى نيست، سايه سياستهاى ايشان بيش از سى سال است بر سر اين ملت سنگينى مىكند و سرنوشت يك ملت بزرگ را با تاريخ و تمدنى درخشان زير چترسياه خود گرفته و آزادى و امنيت را از اين مرز و بوم سلب كرده است.
مىدانم كه نبايد ساده زيستى، سربلندى، سازش ناپذيرى، شجاعت و تعلق خاطر او به مستضعفان را ناديده گرفت، اما حسن نيت و قصد خدمت كافى نيست، سعه صدر، صداقت دروعده وعمل، صبر و تحمل در برابر مخالفين و رعايت عدل و انصاف درباره آنها، آگاهى و شناخت به مقتضيات زمانه و درك حقوق مردم و حاكميت ملت نيز از ضروريات شخصيتى است كه مىخواهد سكان كشتى طوفان زدهاى را به عهده بگيرد.
چگونه مىتوان نوشت: "كارنامه ايشان دربردارنده خدمات بزرگى به اسلام، تشيع و ايران و نيز چند خطاى نه چندان كوچك است"، در حالي كه اكثريت مسلمانان، شيعيان و ملت ايران چنين امرى را باور ندارند.
حضرت على(ع) هنگام اعزام مالك اشتر براى فرمانروائى مصر فرمود:
اى مالك، بدان كه تو را به بلادى فرستادهام كه پيش از تو دولتهاى دادگر و ستمگرى ديده و مردم به تو با همان چشمى مىنگرند كه تو درباره رهبران پيش از خود مىنگرى و در باره تو همان را مىگويند كه تو درباره آنان مىگوئى، جز اين نيست كه مردمان صالح را از آنچه خداوند بر زبان مردم جارى ساخته مىتوان شناخت".
آيا گريز فوج فوج فرزندان اين مرز و بوم از اسلام و بيزارى آنها از چنين قرائت خشنى ازدين، كه كوچكترين نشانهاش بى تأثيرى مبارزه با بدحجابى پس ازسه دهه مىباشد، خدمت بزرگ به اسلام است؟
آيا به باد دادن حرمت مراجع، سلب اعتماد بسيارى ازمردم از مبلغان دين و ترويج تعصب و قشرىگرى و احياء جهل و خرافات دوران قاجارخدمت بزرگ به تشيع است؟
آيا آوارگى و مهاجرت ميليونها نفر به شرق و غرب عالم، اصرار بر ادامه جنگ بىحاصل دو ملت همسايه مسلمان، پس از آزادسازى خرمشهر، با كارنامهٔ يك ميليون شهيد و مجروح و خرابى شهرها و تباه شدن سرمايههاى دو ملت بزرگ به نفع ابرقدرتها، كه ازهمگى آنها امكان داشت با حسن تدبيرجلوگيرى به عمل آورد خدمت بزرگ به ايران است؟
آيا پيمان شكني با مردم در وعده هاي قبل از پيروزي انقلاب و پيمان شكني با كارگزاراني كه شروط آنها را براي قبول مسئوليت پذيرفته بود، خدمت به مردم است؟
چگونه مىتوان اعدام مخفيانه و بدون وكيل هزاران زندانى موقت را به جرم "سر موضع"! و دگرانديش بودن، با جمله: "خطائى نه چندان كوچك" توصيف كرد؟ در مكتبى كه كشتن يك انسان مساوى كشتن همه انسانها شمرده شده است، آيا هرگز واژه "عظيم" هم مىتواند بيانگر اين جنايت باشد؟
ملت ايران در انقلاب باشكوه خود نظام استبدادي را سرنگون كرد تا از فردسالاري تاريخي نجات يابد. آيا زنده كردن همان شيوه ها درشكلي گسترده تر با استقرار"نظام ولايت مطلقه فقيه" و مسلط كردن بخش طرفدار و تسليمى از روحانيت بر گرده مردم، در همه شئون سياسى و فرهنگى و سه قوه مملكت، به عنوان نمايندهٔ امام! و تبعيض طبقاتى و تشديد تفرقه و تشتت ميان ملت خطاى عظيمي نيست؟
آيا مخالفت با فقه پويا و متناسب با نيازهاى زمانه و حمايت از فقه سنتى با تاكيد برشعائر و تجليل و توسعه ظواهر مذهبى، به جاى توجه به عمق و اساس دين خطائى فقط "نه چندان كوچك" است؟
جناب آقاى دكتر كديور، شما نيك مىدانيد وضعيت امروز ايران، بدون آنكه خواسته باشم نقش مردم و فرهنگ استبدادى را ناديده بگيرم، بدون هيچ ترديدى، خوب يا بد، محصول و منتجه سياستهاى آقاى خمينى است. آنچه امروز بر سر ملت ايران مىآيد، ارتباط مستقيم با انديشه فقهى و سياسى ايشان دارد. تجربه ولايت مطلقه فقيه كه تبلور تئورى آقاى خمينى است، هرچند كسانى را به قله قدرت و ثروت رسانده، اما نزد اكثريت ملت ايران آشكارا شكست خورده است.
اگر به مردم سالارى و ضرورت حاكميت ملت برسرنوشت خويش و آزادى و حق انتخاب مردم باور داريم، موانع بنيادى اين آرمان را نيز شايسته است به شفافيت بيان كنيم.
از ديدگاه دينى نيز، اگر به تواتر و تأكيد از پيامبر و پيشوايان مذهب نقل شده است كه امت اسلام تنها با اتكاء به "كتاب الهى و سنت پيامبر" مىتواند به سعادت برسد، و مصلت دين و دنيا تنها در قبول حاكميت ملت است، دراينصورت چه ترديدى در نفى مطلق راه حلهاى مبتنى بر فقاهتهاى فردى كه براساس تبعيض طبقاتى و توليت مطلقه يك فرد بنا شده است وجود دارد؟
به باور اين قلم ريشه اين مصائب، شرك شخصيت پرستى و تفرق وحدت ملى است و راه نجات در توحيد كلمه و كلمه توحيد خلاصه مىگردد.
با تشكر از حسن توجهى كه به اين نقد مىفرمائيد و با عذرخواهى ازتلخى تصديع آن.
عبدالعلى بازرگان (ششم تيرماه ۱۳۸۹مصادف با ميلاد امام علي)
http://www.rahesabz.net/story/18400
نامه سرگشاده عبدالکریم سروش به آیتالله خامنهای
Mon 21 06 2010 - 7:47
فتور در قوه ناطقه (و عاقله؟)
عبدالکریم سروش
آن قوٌت جوانی وان صورت بهشتی ای بیخرد تر از من، از دست چون بهشتی؟
تا صورتت نیکو بود افعال زشت کردی پس فعل را نیکو کن اکنون که زشت گشتی
آقای خامنه ای
نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابهای پر خطا بود. لغزشهای ذهنی و زبانی در آن موج میزد. نشان از فتور در قوه ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سیساله پس از انقلاب به چالاکی از همه سخنوران پیشیگرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان مینمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق میزد مرکب سخن رام نمیشد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون میجستند و بر شاخ زبان مینشستند. داوریهای باژگونه تاریخی حفرههای کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکی بر نیامده در حفره دیگر میافتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علی با آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی در محاصره دشمنان میدید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضان عهد ولایت پنداشت.
معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن میگفت نه سخن خوب میگفت. نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیتهای خفته را بر انگیزد و بیازارد و به آنان نقشهای مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام، حق و باطل را در نزدیکی و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.
آقای خامنه ای
وقتیبر سر کار آمدید، در خیال، شریعتیغرب ندیدهای را میدیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمیداند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. میگفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالبا تاریخ نمیدانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهلترین کسان برای ریاست اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی، شما را به سوء تدبیر و ستمگری کشاند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیرو زندان افتادند و نظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد و دست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبیتاریک، کلید این ملک را نا سنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره خبیثه استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامیرا تلخ نکند. به دعا با خدا میگفتم ایرانیرا از هلاکت و سلطانی را از سوء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمیرود. سالها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تاثیر بستم، اما "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" و بیمار رنجورتر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ و دغلبازی ونقدها را توطئه وبراندازی می دید و جرمهای جاسوسی و ناموسی برای ناقدان میتراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را می خرید ونقادان را می درید ورقیبان را سر می برید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:
هر درونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد؟
پس در وعظ و نصیحت بسته شد امر "اعرض عنهم" پیوسته شد
پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.
سوء تدبیر و طغیان ستم وزوال عدالت و بحران مدیریت وتراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد. ولایت معنوی که از ابتدا نداشت، ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم میداند، تاریخ را هم کج میخواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمیراند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بیپناه، ایستاده است تا کیفرمان "هبوط" در رسد و راهی زمین شود.
و اینک ای "رهبر معظم" ! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟
خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کند و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگیکند و برادر کشیهابیل و قابیل را ببیند و رازدان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقیمیماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند، مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در"مسجد کرامت" تردد کند و به شکرانه سلامت "درویشان بینوا را تفقّد کند".
یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان، که مشاطگان قدرت اند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟
--------------------------------------------------------------------
اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتیجعل خبر کرد و مرا "مرتد" شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش درازتر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان " استرداد ارتداد" صادر شود. چون میدانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شوون ولایت میداند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند، نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت، تحمل نمیکند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند. با خود"حافظانه" میخواندم:
بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا همه کرامت ولطف است شرع یزدانی
من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفتهام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعی بیفضیلت و بیایمان چنین ریشخند فقاهت میکنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. "ولیّ امر مسلمین" باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بزهای لنگ پیشاپیش گلٌه میروند و برتر از سلطان، فرس میرانند و خادمند و مخدومی میکنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند. هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود را از دستشان بیرون آورد و ایرانی را از هلاکت و سلطانی را ازسوء سیاست برهاند. "صبا گر چاره داری وقت وقت است".
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا: خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.
عبدالکریم سروش
خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
اکبر گنجی: آیت الله خمینی؛ بی گناه یا...
Mon 21 06 2010 - 7:40
چند نکته پیرامون مقاله ی مصطفی تاج زاده
مصطفی تاج زاده شجاعت عملی را با شجاعت نظری آمیخته و حاصلی پدید آورده به نام "پدر، مادر، ما باز هم متهمیم"[1]. شجاعت نظری یعنی روشنگری، یعنی جرأت اندیشیدن داشتن، و بیرون آمدن از دوران طفولیت و تقلید و مرید بودن(رأی کانت). شجاعت نظری مهمتر از شجاعت عملی و تحمل زندان و شکنجه است. برای این که رویارویی منتقدانه با باورهای پیشین خود، شرط لازم این نوع شجاعت است. اگر باورها و اندیشه های فرد یکی از مهمترین ارکان هویت او باشند، شجاعت نظری یعنی ساختن هویت خود از طریق تغییر و نفی دائمی، و دود کردن و به هوا فرستادن هر آنچه سفت و سخت است.
تاج زاده نوشته است: "همه ی ما در آن دوره[دهه ی اول انقلاب] خطاهای جدی داشتيم... خطای ما اين بود كه در مقابل برخی رفتارهای دادگاه های انقلاب موضع نگرفتيم... [حاکمان فعلی می خواهند] استثناهای دهه ی اول انقلاب را به قاعده تبديل سازند. واضح تر بگويم، سكوت تأييدآميز درباره ی نحوه ی محاكمات دادگاه انقلاب خطای ما بود... اعتراف می كنم كه اگر در زمان خود در مقابل مواجهه ی نادرست با آيتالله شريعتمداری و برای حفظ حريم مرجعيت اعتراض می كرديم، كار به جايی نمی رسيد كه امروز حرمت مراجع و عالمانی همچون مرحوم آيتالله منتظری و حضرات آقايان وحيد خراسانی، موسوی اردبيلی، صانعی، بيات زنجانی، دستغيب شيرازی، طاهری اصفهانی، جوادی آملی و... حتی در صدا و سيما مورد تعرض قرار گيرد و كار به جايی برسد كه حتی بيت و نوه امام و حسینیه و مرقد ایشان و نيز آرامگاه مرحومان صدوقی و خاتمی از تعرض مصون نماند... بايد از برخوردهای ناصوابی كه با مهندس بازرگان و دكتر سحابی صورت گرفت، عذر خواست و نيز بايد از همه سياسيونی كه خواهان فعاليت قانونی بودند و حقوقشان به بهانههای مختلف نقض شد، پوزش طلبيد... انتقال صفحات درخشان تجربه ی بزرگ نسل انقلاب به نسل كنونی، هنگامی ميسر است كه تكليفمان را با لكههای تاريك تاريخ خودمان مشخص كنيم".
تاج زاده سرکوب ها و زندان ها و شکنجه های دهه ی اول انقلاب(دوران آیت الله خمینی) را "استثنا" قلمداد می کند که در دوران آیت الله خامنه ای می رود تا به قاعده و رویه تبدیل شود. این نوعی تحلیل ایدئولوژیک است که در تعارض با واقعیت قرار دارد. سرکوب های دهه ی اول انقلاب، برنامه ریزی شده، سازمان یافته و بسیار گسترده بود. بدترین دوران زندان های جمهوری اسلامی، زندان های دهه ی اول انقلاب است که بدترین نوع شکنجه ها در آن اعمال می شد. قتل عام تابستان 1367 که با حکم آیت الله خمینی صورت گرفت، مطابق معیارهای دیوان بین المللی کیفری، "جنایت علیه بشریت" به شمار می آید. منتها شانس رهبران جمهوری اسلامی این است که این دادگاه نمی تواند به جرائم قبل از سال 2002 رسیدگی کند. شانس دیگر انها این است که ایران(همچون اسرائیل و آمریکا) عضو دیوان نیست و دیوان بدون تصویب شورای امنیت سازمان ملل نمی تواند به پرونده ی ایران رسیدگی کند. شانس سوم رهبران خودکامه ی رژیم این است که اعضای شورای امنیت سازمان ملل(خصوصا آمریکا که نمی خواهد پای نظامیانش به این دادگاه باز شود) علاقه یی به حقوق بشر و رسیدگی به جرم جنایت علیه بشریت ندارند. با اندکی اغراق می توان مدعی شد که وضعیت زندانیان سیاسی در زندان های امروز ایران در مقایسه ی با دهه ی اول، وضعیت زندگی در بهشت در برابر اسارت در جهنم است. چه کسی نمی داند که آیت الله خمینی آمر جنایت علیه بشریت(قتل عام تابستان 1367) بود؟ او بود که به صراحت تمام به ستاد انقلاب فرهنگی دستور داد که از ادامه ی تحصیل دانشجویان مارکسیست ممانعت به عمل آورند و دانشگاه ها را از اساتید دگراندیش تصفیه کنند.
دو قرائت
سخنان مصطفی تاج زاده درباره ی آیت الله خمینی را دوگونه می توان قرائت کرد. اول- وی به دنبال این است تا دامن آیت الله خمینی را از آن خطا ها و نامردمی ها و جنایات پاک کند. دوم- نوشتار وی پذیرش نقش آیت الله خمینی در آن چیزی است که او خطاهای هولناک و لکه های تاریک می خواند، منتها به صورت سربسته تا مریدان را نترساند.
تاج زاده به طور مشخص به برخورد با مراجع تقلید اشاره می کند و می گوید ما باید از ابتدا در مقابل آن شیوه ها می ایستادیم. در دو قرائت یاد شده، ایستادن، دو معنای متفاوت خواهد داشت. مطابق اولی، ایستادن در مقابل استثناهایی است که برخلاف میل آیت الله خمینی صورت گرفت. مطابق دومی، ایستادن معنایی جز مخالفت با شیوه های زمامداری آیت الله خمینی نخواهد داشت. چه کسی جز آیت الله خمینی در پشت آن نوع رفتار با آیت الله شریعتمداری قرار داشت؟ مگر بدون اذن او کسی جرئت چنان رفتاری را با یک مرجع تقلید می توانست به تصور درآورد؟ آیت الله منتظری در این خصوص گفته است:
"روزی آقای حاج احمد آقا در قم به منزل ما آمد و در حالی که آقای سید هادی نیز حضور داشت به نحو تهدیدآمیز گفت: "امشب قطب زاده در تلویزیون مطالبی را راجع به آقای شریعتمداری می گوید، شما مواظب باشید حرفی نزنید و چیزی نگویید". بعدً شب مصاحبه آقای قطب زاده از تلویزیون پخش شد و در این راستا بود که به سراغ آقای شریعتمداری رفتند، و من از صحت و سقم قضایا بی اطلاع بوده و هستم. بعداً شنیدم آقای حاج احمد آقا در زندان سراغ آقای قطب زاده رفته و به او گفته است:شما مصلحتاً این مطالب را بگویید و اقرار کنید و بعد امام شما را عفو می کند، ولی بالاخره او را اعدام کردند. و باز بعدها از طریق موثقی شنیدم که جریان ریختن مواد منفجره در چاه نزدیک محل سکونت مرحوم امام به کلی جعلی است و واقعیت نداشته است و منظور فقط پرونده سازی برای مرحوم آقای شریعتمداری بوده است"[2].
مگر محمد محمدی ری شهری، حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی ارتش در سال 58 و وزیر اطلاعات و رئیس دادگاه ویژه ی روحانیت بعدی، می توانست بدون اذن آیت الله خمینی بر صورت آیت الله شریعتمداری سیلی بزند و آن مرحوم را مجبور سازد در پشت تلویزیون به آنچه آنها می خواستند اعتراف کند؟ علی محمد بشارتی در این خصوص گفته است: "ما[سپاه پاسداران] در ملاقاتی که اواسط سال 58 با امام خمینی داشتیم، گزارشی از فعالیت های آقای شریعتمداری را خدمت ایشان ارائه کردیم و ایشان نیز تذکرات و توصیه هایی مبنی بر پی گیری این مسأله به ما دادند. از آن موقع به طور جدی مسأله را پی گیری کردیم.... آقای شریعتمداری واقعاً می خواست انقلاب را شکست بدهد و مجدداً رژیم سلطنتی برقرار شود. او دنبال یک انقلاب لیبرالیستی بود که در آن شاه بماند و سلطنت کند. آخوندها هم به هیچ وجه نمی بایست به صحنه بیایند. مهم ترین عنصر آقای شریعتمداری، بازرگان بود. بازرگان که از ترک های تبریز بود، خیلی به ایشان علاقه مند بود. این ها می خواستند فقط تغییر روبنایی در کشور به وجود آورند. به طوری که روابط با آمریکا و اسرائیل برقرار و مردم هم به کار و زندگی خودشان مشغول باشند. تبعات این تفکر قطعاً از بازگشتن شاه بدتر بود... در تلویزیون هم از امام خمینی تقاضای عفو کرد، اما زرنگی کرد و از روی نوشته خواند. هر چه آقای ری شهری از او می پرسید ایشان جواب مکتوب می داد و در پایان هم گفت از حضرت آیت الله خمینی تقاضای عفو می کنم؛ بدون آن که القاب "امام" یا "عظمی" را به کار ببرد. با این حال امام خمینی او را عفو کردند"[3].
آیت الله محمد یزدی هم در این خصوص گفته است: "امام در مقام دفع فتنه ی شریعتمداری برخوردی هوشمندانه کردند. امام به من ابراز کردند که وضع ایشان(شریعتمداری) بدتر از آن است که آقایان فکر می کنند. این جمله احساس باطنی امام را در مورد شخصی که همدوره ی ایشان محسوب می شده و با هم بزرگ شده بودند، روشن می کند... یک روز صبح مرحوم حاج احمد آقا روزنامه ای را آوردند که در آن راجع به خلق مسلمان مطالبی امده بود. بعد به من گفت: "وقتی این روزنامه را به امام نشان دادیم، امام از توطئه هایی که آقای شریعتمداری در تدارک آن است، عصبانی شدند و گفتند:این چه بساطی است راه انداخته اند و چرا آقای شریعتمداری این گونه می کند؟" حاج احمد آقا این کلام امام را به گونه ای برای من نقل کرد که گویی معنایش این بود که چرا کسی جواب این توطئه ها را نمی دهد؟... به احمد آقا گفتم:"اگر برای شما مسئله ای نیست، من ظرف همین امروز و فردا برنامه ای می چینم و در محله ی ترک نشین قم که در آنسوی پل قرار دارد، با این جماعت جلسه می گذارم تا ببینیم حرف حسابشان چیست؟خوشبختانه همه ی قمی ها با ما هستند و می توانم به نتیجه ی این نشست مطمئن باشم". حاج احمد آقا از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد و گفت:"بسیار فکر خوبی است و حتی نیازی هم نیست که من این امر را با امام در میان بگذارم. شما می توانید کارتان را شروع کنید". بعد از این که از حاج احد آقا جدا شدیم، بنده کاملاً برایم مسلم شده بود که در آن مقطع باید برای جلب رضایت باطنی امام وارد عمل شوم و در دفع فتنه ی خلق مسلمان بکوشم... در آن روز، بنده سخنرانی مفصلی را علیه حزب خلق مسلمان و آقای شریعتمداری ایراد کردم که ارزش ثبت تاریخی دارد"[4].
درگذشت آیت الله شریعتمداری هم تغییری در نحوه ی برخورد آیت الله خمینی با او ایجاد نکرد. آیت الله منتظری معتقد بود که باید برای او مراسم رسمی گرفته شود و این نظر را به وزیر اطلاعات وقت(ری شهری) گفته بود. می گوید ری شهری:
"یک روز آمده بود اینجا گفت: "من الان منزل آقای گلپایگانی بوده ام، این مطلب را به آقای گلپایگانی گفته ام به شما هم می گویم، آقای شریعتمداری همین دو سه روزه رفتنی است، مبادا عکس العملی از خودتان نشان بدهید". در حقیقت آمده بود تهدید کند، من به او گفتم"بالاخره آقای شریعتمداری یک مرجع است که تعداد زیادی از ترکها به ایشان علاقه دارند، من اگر جای امام بودم در صورتی که آقای شریعتمداری فوت می شد در مسجد اعظم یک فاتحه برای او می گذاشتم، با این کار مردم خوشحال می شدند و احساس می کردند که مسائل شخصی در کار نیست، به نظر من فاتحه گرفتن برای ایشان یک کار عقلایی است". گفت: "این نظر شما را به بالا بگویم؟" گفتم:"بگو". این قضیه تمام شد، آقای ری شهری رفت، بعد هم آقای شریعتمداری از دنیا رفت، جنازه ی او را که شبانه آورده بودند آقای حاج رضا صدر خواسته بود بر او نماز بخواند نگذاشته بودند، بعد از چند روز من رفتم جماران دیدم آقای شیخ حسن صانعی و احمد آقا این مطلب را دست گرفته اند که بله، منتظری می گوید امام برای شریعتمداری فاتحه بگذارد، و این کار را مسخره می کردند. تا این که یک شب که ما با امام جلسه داشتیم، در آن جلسه همه ی مسئولین، آقای هاشمی، آقای خامنه ای، آقای موسوی اردبیلی، آقای موسوی نخست وزیر و احمد آقا هم بودند، در ضمن صحبتها من این مطلب را به امام گفتم که: "چه اشکال داشت طبق وصیت آقای شریعتمداری که به آقای صدر گفته بودند تو بر من نماز بخوان در آن نیمه شب اجازه می دادند آقای صدر بر آقای شریعتمداری نماز بخواند؟ این به کجای انقلاب لطمه می زد؟ ولی حالا که نگذاشته ان آقای صدر همه ی این جریانات و جریان بازداشتش را در یک جزوه ی هفتاد هشتاد صفحه ای نوشته است، خیلی هم محترمانه نوشته، به کسی هم توهین نکرده است، اما این نوشته در تاریخ می ماند و بعد آینده حضرتعالی را محکوم می کنند، می گویند آقای خمینی نگذاشت به یک نفر مرجعی که رقیبش بود نماز بخوانند". وقتی من این حرف را زدم امام ناراحت شدند و جمله ی تندی راجع به آقای شریعتمداری گفتند که من خیلی تعجب کردم و حکایت از این داشت که ذهن ایشان را نسبت به آقای شریعتمداری خیلی مشوب کرده اند، گفتم بالاخره ایشان وصیت کرده بودند که این شخص بر او نماز میت بخواند و مانع شدند. مرحوم آیت الله گلپایگانی نیز راجع به جلوگیری از تشییع و احترامات لازمه نسبت به جنازه ی آن مرحوم اعتراض کردند"[5].
آیت الله روحانی
آیت الله خمینی هیچ مرجع تقلیدی را که موضعی انتقادی اتخاذ می نمود را تحمل نمی کرد. به عنوان نمونه ای دیگر، آیت الله سید صادق روحانی قابل ذکر است. آیت الله محمد یزدی در ین مورد گفته است: "مدتی بعد مرحوم حاج احمد آقا نزد آقای روحانی رفتند و صحبتهایی توأم با اندرز و تهدید با ایشان داشتند. بعد از آن، مرحوم حاج احمد آقا به بنده گفت:شما یک بار به ملاقات آقای روحانی برو و با ایشان صحبت کن"... با اصرار حاج احمد آقا، پذیرفتم که یک بار به ملاقات آقا سید صادق بروم. وقتی به بیت ایشان مراجعه کردم، به استقبال بنده آمد و احترام زیادی قائل شد. بعد وارد بحث شدیم. مدعی بود که بیمار است و قصد دارد برای معالجه به خارج برود، اما امام به او اجازه ی خروج نمی دهد. گفتم:"مگر شما چه کسالتی دارید که در ایران قابل علاج نیست؟ هر دکتری در داخل ایران که مورد نظر شماست، برایتان فراهم می کنیم. خروج شما از کشور باعث می شود که عده ای از افراد گرد شما جمع شوند و شما مرکز ضد انقلاب شوید و این امر نه به مصلحت شماست و نه انقلاب.. " بعد گفت: "فامیلهای من در خارج هستند و من برای صله ی رحم می خواهم آنها را ببینم". گفتم:"صله ی رحمی که به زیان نظام تمام شود، مشروع نیست"... بنده جوابیه ی مفصلی[در پاسخ به نامه ی آیت الله سید صادق روحانی] برای ایشان نوشتم و ایشان در پاسخ بدان، مجدداً علیه انقلاب و دستگاه قضایی موضع گرفته بود... بعدها برای من مسلم شد که بعضی منتسبین ایشان هم مسئله دار و مسئله ساز بوده اند"[6].
فرض کنید آیت الله صادق روحانی در اعتراض به رژیم جدید قصد هجرت از ایران را داشت. چرا آیت الله خمینی او را از این حق محروم کرد؟ پس از انتخاب آیت الله منتظری به قائم مقام رهبری به وسیله ی مجلس خبرگان، آیت الله صادق روحانی در جلسه ی درس خود به آن انتقاد کردند. سپس کلاس های او را تعطیل کردند و خودش را هم در منزلش محصور نمودند. آیت الله منتظری به شدت به این عمل اعتراض می کند و خطاب به وزیر اطلاعات می گوید: "آقای ری شهری، این کار درست نیست و به ضرر من هم هست، ممکن است آقای سید محمد روحانی فکر کند که این کار از ناحیه ی من صورت گرفته، من با این کار مخالفم". گفت:"آخه ایشان نباید این حرفها را بزند". گفتم:"ایشان یک آدم ملایی است و حق اظهار نظر دارد... این اندازه باید به ایشان حق داد که نظرش را در درسش بگوید"... با آقای ری شهری هم سر این قضیه دعوا کردم، منتها او به حرف من گوش نداد"[7].
رفتار با دیگران
بازداشت مفتی زاده هم مورد دیگری بود که آیت الله منتظری به آیت الله خمینی در حضور سران قوا اعتراض کرد و گفت:
"او[مفتی زاده] در بین مردم کردستان مورد توجه است و به انقلاب هم خدمت کرده است و زندانی بودن او سوژه ای است که علمای اهل سنت در کشورهای دیگر نیز آن را به رخ ما می کشند و ما را محکوم می نمایند و می گویند: "این چه وحدتی است بین شیعه و سنی که شما آن را مطرح می کنید؟". ایشان[آیت الله خمینی] از صحبت من بسیار عصبانی شدند و جمله ای را نسبت به آقای مفتی زاده فرمودند"[8].
آیت الله منتظری به حصر آیت الله قمی هم اعتراض کرد. در این خصوص گفته است: "اصلاً این مسأله ی حصر علما و مراجع از بدعتهای جمهوری اسلامی است و قدرت روحانیت و مرجعیت را شکست. من نسبت به حصر آیت الله قمی نیز اعتراض داشتم، از جمله یک شب سران و مسئولین در منزل من بودند، به وسیله ی آقای حاج احمد آقا به مرحوم امام پیغام دادم که حصر آقای قمی و آقای روحانی به ضرر اسلام و انقلاب و نظام است. آقای قمی با این همه مبارزات در حصر باشند به حساب حضرتعالی گذاشته می شود و بد است، احمد آقا هم ظاهراً قبول کرد ولی در عمل کاری صورت نگرفت و حصر ایشان ادامه یافت"[9].
کل پروژه ای که درباره ی آیت الله منتظری به اجرا در آمد، برنامه ی خود آیت الله خمینی بود. در آن زمان حتی افرادی چون هاشمی رفسنجانی و دیگر زمامداران اصلی رژیم، مخالف آن اقدام بودند، اما آیت الله خمینی به هیچ وجه کوتاه نیامد. ری شهری در ظلم عظیمی که بر آیت الله منتظری رفت، مطابق دستورات آیت الله خمینی اقدام می کرد. وقتی نامه ی شدید الحن آیت الله خمینی را به آیت الله منتظری تحویل می دادند، نامه ی توبه نامه و اعتراف به خطاهای عظیم را هم ضمیمه کرده بودند که آیت الله منتظری زیر بار امضای آن نرفت. دری نجف آبادی در این خصوص گفته است: "انتشار خاطرات آقای منتظری نشان می دهد میان بینش و روش ایشان با سلوک حضرت امام تفاوت اساسی وجود داشت و عزل ایشان عاطفی و یا تحت تأثیر مرحوم حاج احمد آقا نبوده است، بلکه این موضع گیری براساس وظیفه و تشخیص شرعی و قانونی و عقلی بوده است. امام به درستی احساس خطر کردند که رهبری نظام نباید در اختیار آقای منتظری و عوامل ایشان قرار گیرد"[10].
هاشمی رفسنجانی هم در این خصوص نوشته است: "آیت الله منتظری در اظهارات خودشان، صریحاً از دولت، مجلس، قوه ی قضائیه و جنگ انتقاد می نمودند و رسانه های داخلی و خارجی، مواضع ایشان را بزرگنمایی می کردند؛ چیزی که با توجه به شرایط، مورد رضایت شخص امام و مسئولان کشور نبود... امام نظر مساعدی به وضع بیت ایشان و اطرافیان نداشتند و نگرانی خودشان را صریحاً در جلسات ملاقات با سران قوا ابراز می داشتند و از ما می خواستند، برای نجات نظام و شخص آقای منتظری اقدام کنیم و جلسات مکرر ما با ایشان در قم و تهران و مذاکرات مفصل و تکراری هم مشکل را حل نمی کرد. رفته رفته امام به این نتیجه رسیدند که خودشان باید برای حفظ وضع فعلی و آینده ی نظام اقدام کنند و چند بار صریحاً در جمع سران نظرشان را ابراز کردند که از طرف ما با اظهار نگرانی از نتایج آن، عکس العمل داشت. سرانجام قاطعیت امام وارد عمل شد که نتیجه ی آن... عزل آیت الله منتظری از منصب قائم مقامی رهبری بود"[11].
علی اکبر ناطق نوری هم در خصوص نقش آیت الله خمینی در داستان برکناری آیت الله منتظری و دیگر مسائل حول و حوش آن گفته است: "ادامه ی ماجرا را آقای ری شهری تعقیب کردند. ایشان مستقیماً از امام دستور می گرفتند و می رفتند به تدریج مکاتبه ی بین امام و آقای منتظری شروع شد. امام گاهی تعبیرهای تندی به ایشان می فرمودند... اعتقاد من این است که در ماجرای آقای منتظری و نامه ی 6/1/1368 بزرگان ما از روی حسن نیت غفلت بسیاری کردند. اگر می گذاشتند آن گونه که امام تشخیص می دادند، عمل می شد، همه چیز حل می شد... امام ایشان را واقعاً خوب می شناختند و اگر به تشخیص ایشان عمل می شد، اکنون کارشکنی ها و کارهای ضد انقلاب نبود. اندازه ای که ایشان(آقای منتظری) با این ماجرا و دروغ پردازی ها و افشای مصالح کاملاً سری نظام، به کشور و انقلاب خیانت کرد، هیچ کس نکرده است و اگر می گذاشتند، این همه ضد انقلاب و وابستگان این ها این قدر جسور نمی شدند. اولاً امام ایشان را خوب شناخته بود و تصمیم گرفته بود که همان نامه ی 6/1/ 1368 از رادیو قرائت شود. آقای هاشمی و بعضی آقایان دیگر و خود مقام معظم رهبری، پیش امام رفتند تا جلوی پخش این نامه را از رسانه ها و رادیو بگیرند؛حتی آقای هاشمی گریه کرده بود که اگر این نامه خوانده شود، خیلی وضع به هم می ریزد و امام را قانع کرده بود. البته حضرت امام به احترام این بزرگان کوتاه آمد والا ایشان قلباً از این کار راضی نبود و معتقد بود که باید افشا بشود. در آن نامه امام عبارتی به این مضمون آورده است که من می بینم جای تو را که اگر این کارها را نکنی، در قعر جهنم هستی؟واقعاً با این کتاب خاطرات[آیت الله منتظری] بعضاً دروغ که آقای منتظری نوشتند، من احساس کردم که همان جمله ی امام در مورد ایشان رخ می دهد و این حرف ها قعر جهنمی است"[12].
رفتار با مصدق
آیت الله خمینی مصدق را مسلمان نمی دانست. می گفت: "یک گروهی که از اولش باطل بودند من از آن ریشه هایش می دانم، یک گروهی که با اسلام سرسخت مخالف بودند از اولش هم مخالف بودند، اولش هم وقتی که مرحوم آیت الله کاشانی دید که این ها خلاف دارند می کنند و صحبت کرد، این ها یک سگی را نزدیکی مجلس عینک به آن زدند و اسمش را "آیت الله" گذاشتند. این در آن زمان بود که اینها فخر می کنند به وجود او، او هم مسلم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زده اند. به اسم "آیت الله" توی خیابان ها می گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست، این سیلی خواهد خورد. و طولی نکشید که سیلی خورد. و اگر مانده بود، سیلی بر اسلام می زد"[13].
در یکی از جلسات ستاد انقلاب فرهنگی با آیت الله خمینی که تنها علی شریعتمداری، جلال الدین فارسی و عبدالکریم سروش حضور داشتنته اند، در پایان جلسه، شریعتمداری با احترام کامل از آیت الله خمینی می پرسد مسلم نبودن مصدق مبتنی بر چه مدارکی است؟ آیت الله خمینی می گوید: "مدارک زیاد است. یکی از آنها این است که آیت الله خادمی به من گفت یک روز در مجلسی وقت نماز عصر می رسد، می خواهند نماز بخوانند، مصدق می پرسد نماز عصر چند رکعت است؟ ". یعنی مصدق نمی دانسته نماز عصر چند رکعت است. جلال الدین فارسی به او می گوید: "ولی مصدق وجوه شرعی خود را به مدرسه ی... پرداخت می کرد". آیت الله خمینی به بحث پایان می دهد و نکته ی مهمی را گوشزد می کند. می گوید:"در این کشور نباید هیچ کس مطرح شود".
آری، مسأله این بود، در این کشور هیچ کس نباید مطرح شود. هر کس مطرح می شد، کارش را می ساختند. در دهه ی اول انقلاب، باید، فقط آیت الله خمینی مطرح می گشت، پس از آن هم، باید، تنها ایت الله خامنه ای مطرح شود و دیگران کارشان ساخته بود و هست. نگوئید آیت الله خامنه ای از "خط امام" خارج شده است، او بیش از هر کس دیگر به "خط امام" ملتزم است. مگر "خط امام" جز این است که "حفظ نظام از اوجب واجبات است" و برای حفظ نظام، می توان "کلیه ی احکام اولیه ی اسلام چون نماز و روزه و حج را تعطیل کرد"؟ آیت الله خامنه ای در حال عمل به همین فرامین است. زندان کردن مخالفان، حمله ی اوباش به بیت مراجع تقلید(آیت الله منتظری، آیت الله صانعی و... )، عزل مراجع تقلید از مرجعیت، بی دین و ضد انقلاب و جاسوس خواندن موسوی و کروبی، و... همه، عین "خط امام" است. اگر جای آیت الله منتظری قعر جنهم است، جای موسوی و کروبی و صانعی کجاست؟جای اولی را آقای خمینی تعیین کرد، جای بقیه را خامنه ای تعیین خواهد کرد. آیت الله خمینی نظریه ی ولایت مطلقه ی فقیه را جعل کرد، نه آیت الله خامنه ای. دومی، به نظرات و فرامین اولی عمل می کند. این رژیم، رژیم دروغ و نیرنگ است. دستگاه سلطانی شبانه روز در حال برساختن دروغ های تازه است[14].
پاورقی ها:
1- رجوع شود به لینک: http://norooznews. info/news/17839. php
2- خاطرات آیت الله منتظری، ص 270.
3- خاطرات علی محمد بشارتی، عبور از شط شب، مرکز اسناد انقلاب اسل
تاجزاده: بايد اعتراف كنيم، اما نه در دادگاههاي نمايشي بلكه در پيشگاه ملت
Mon 14 06 2010 - 12:17
مصطفی تاجزاده در تازهترین نوشتارش تحت عنوان " پدر، مادر ، ما باز هم متهمیم " مینویسد : " بايد از برخوردهاي ناصوابي كه با مهندس بازرگان و دكتر سحابي صورت گرفت، عذر خواست و نيز بايد از همه سياسيوني كه خواهان فعاليت قانوني بودند و حقوقشان به بهانههاي مختلف نقض شد، پوزش طلبيد....خطاي ما اين بود كه در مقابل برخي رفتارهاي دادگاه هاي انقلاب موضع نگرفتيم."
نوشتتاری از عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی به مناسبت سالروز دستگیری اش
به گزارش نوروز متن کامل نوشتار مصطفی تاج زاده به شرح زیر است:
«پدر، مادر، ما باز هم متهميم!»
اول. دو نظام
تجربه زندان بهرغم همه تلخيهاي خود، نتوانست فرصت و امكان "گفت وگو" را از من دريغ دارد؛ امكان گفتوگو حتي در دشوارترين شرايط. با توجه به اين كه من و دوستانم نه به علت مبارزه با نظام، كه به دليل فعاليت در جهت پويايي و شكوفايي آن به زندان افتاده بوديم، با بازجويان درباره اصل نظام اختلاف نداشتيم و همين مسأله مشترك ميتوانست نقطه آغاز گفتوگوي ما باشد. با وجود اين، مؤلفههايي كه بعضي بازجوها براي جمهوري اسلامي ايران تشريح ميكردند با مؤلفههايي كه من در ذهن داشتم در بسياري موارد متفاوت و گاه متضاد بود.
به باور من، نظامي كه قدرتش را در اعترافگيري و توابسازي در سلولهاي انفرادي ببيند و نظامي كه از بحث آزاد و مناظره و گفتوگو در رسانهها تغذيه ميكند، دو سيستم كاملاً متفاوت هستند.
نظامي كه هر مخالفت يا حتي هر انتقادي را توطئه تلقي كند با نظامي كه چهره خود را در آينه انتقاد مخالفين می بیند و رفتارش را تصحيح ميكند، هرگز يكي نيست.
نظامي كه يكي از بديهيترين حقوق انسان يعني حق سفر آزاد را با ممنوعالخروج كردن شهروندان نقض كند و به دور خود ديوار بكشد و نه فقط براي كساني كه قصد مشاركت در عرصه مديريت كشور را دارند، بلكه براي شهروندان عادي نيز محدوديت های روزافزون بتراشد، بی تردید با نظامي كه از مشاركت و انتخاب آزاد مردم در عرصه سياست و اجتماع استقبال ميكند متفاوت است.
نظامي كه نظاميان صاحب اصلي آن شمرده شوند و «ايران» را يك پادگان بزرگ ببيند كه در آن «چون و چرا» معنا ندارد، با نظامي كه مردم صاحبان اصلي آن به شمار ميروند و پادگانهايش نيز مينياتوري از جامعه و به روي مطالبات شهروندانش گشوده است، چگونه ميتواند «يكي» باشد؟
نظامي كه اگر به شخصيت، ميانگين تحصيلات و هوش زندانيان سياسي اش نگاه كنيم، به اين نتيجه برسيم كه پاكترين و سرآمدترين قشرهايش در زندانها نمايندگي ميشوند، با نظامي كه شايستهترين نخبگانش بر كرسيهاي پارلماني يا مديريت اجرايي آن تكيه ميزنند یا در جامعه مدنی از امنیت کامل بهره مندند، هرگز يكي نیست.
نظامي كه از راهپيمايي مسالمتآميز شهروندان و شعار «الله اكبر» مردم بر پشتبامها هراسان شود با نظامي كه راهپيمايي اعتراضي را حق شهروندان و مايه اصلاح و قوت خود ميداند، يكي نيست.
نظامي كه در آن، احزاب مايل به تلاش در چارچوب قانون اساسي در دوران صلح و تثبيت سيستم سياسي، نتوانند رسماً و آشکارا به فعاليت سياسي بپردازند و شرط آزادي اعضا و رهبرانشان از زندانها و بازداشتهاي غيرقانوني، انحلال يا توقف فعاليت حزبشان باشد كجا با نظامي يكسان است كه در دهه اول انقلابش و در شرايط جنگي و وجود تروريسم، سران احزاب منتقد هرگز دستگير نمی شوند؟
نظامي كه در آن استقلال قضايي به معناي بياعتنايي به افكار عمومي باشد و دادگاههاي نمايشي با احكام فرمايشي، دلسوزترين خادمان آيين و ميهن و مردم را محكوم و آنان را از حقوق خداداد خود محروم كنند، كجا با نظامي كه در آن قاضي مستقل از اركان حكومت و بياعتنا به فشارها و درخواستهاي نهادهاي امنيتي، اطلاعاتي و نظامي و تنها بر اساس موازين حقوقي و قانوني حكم صادر ميكند، يكي است؟
نظامي كه در آن بيشتر جوانان تحصيلكردهاش از دوره دبيرستان مشتاق مهاجرت به خارج از كشور باشند، نمايشگاه كتابش ياد دوران تفتيش عقايد را زنده كند، هنرمندانش كه حجم جوايز ملي و بينالملليشان از فضاي يك سلول انفرادي بيشتر است در زندان و در انفرادي به سر برند، كجا با وعدههاي امام در پاريس كه خطوط اصلي نظام جايگزين رژيم سلطنت را ترسيم ميكرد، سازگار است؟
نظامی که رتبه های اول را در تورم و فساد به دست آورد و جایگاه آخر را در رشد اقتصادی کسب کند و نزدیک به نیمی از مردمش زیر خط فقر زندگی کنند، بخش خصوصی رقیب و بلکه دشمن دولت در زمینه اقتصاد تلقی شود و هدف عملی حکومت تضعیف آن باشد، صاحبان سرمایه اش رغبت بیشتری به سرمایه گذاری در کشورهای خارجی داشته باشند، واردات بی رویه کالا کمر تولید را بشکند و استراتژي دولتش «ايران را سراسر كميته امداد ميكنيم» باشد، آیا می تواند الگوی موفقی از مدیریت به مردم منطقه ارائه کند؟
نظامي كه در سطح بينالمللي انحصار رسانهاي، استبداد و حق وتو را محكوم كند و دولت آمريكا را نماد اعمال استانداردهاي دوگانه بخواند، خود نميتواند و از نظر اخلاقی حق ندارد عليه شهروندان خود به همان روشها متوسل شود.
نظامي كه در آن «شادي» گم شود [1] و رتبههاي نخست جهاني را در توقيف نشريات و زنداني كردن روزنامهنگاران به دست آورد و نظارت استصوابي انتخاباتش حتی با نظام انتخاباتي عراق و افغانستان و لبنان و فلسطين قابل مقايسه نباشد، چگونه ميتواند مدعي رهايي بخشي عراق و افغانستان و فلسطين و لبنان و الگو بودن براي مسلمانان جهان باشد؟
در نظام مورد نظر من استقلال حوزه های علمیه حفظ می شود، دانشگاه پادگان نيست، اساتيد برجسته و مستقل بازنشسته يا اخراج نميشوند، به دانشجويان منتقدش ستاره نميدهند، آنان را به صورت فلهاي بازداشت نمي كنند، اختلاط دختران و پسران در دانشگاه مسأله مقاماتش نيست و دانشجويان رسماً تهديد نميشوند كه چون نمره ميخواهند بايد خواستهاي مديريت را اجابت كنند.
نظام مطلوب من آن نيست كه به جاي انديشيدن به حل مشكلات بيكاري، افسردگي، نااميدي و حتي اعتياد جوانان، خود را مسئول آرایش و پوشش آنان بداند و مقاماتش شب و روز بر طبل مبارزه با مفاسد اجتماعي و فرهنگي بكوبند؛ در عين حال اجازه دهند شبكههاي سرگرمي ماهوارهاي بدون پارازيت دريافت شوند ولي همه توان حکومت صرف مقابله با سايتها و شبكههاي شود. در نظام موردنظر من دروغ سكه رايج حكومتداري نيست!
در نظام مورد نظر من و نظام برخاسته از آن انقلاب باشكوه، وجود كهريزك ننگ است و نه افشاي آن. قانون اساسي آن سند سركوب نيست، بلكه خونبهاي شهيدان و محصول رأي مردم و سند حقوق و آزاديهاي شهروندان است و اجراي اصل 27 و ديگر اصول حقوق بشري آن در آزادي اجتماعات و احزاب و مطبوعات و انتخابات و نيز در ممنوعيت شكنجه و محكوميت حكم اعدام شهروندان بدون طي مراحل دادرسي عادلانه، استقلال كشور، يكپارچگي سرزميني و منافع ملي را تأمین می کند.
از نظر من در نظام برآمده از مردميترين انقلاب بشر، هرگز نميتوان هر ده سال يكبار به خوابگاه و كوي دانشگاه حمله كرد؛ سركوبها و بگير و ببندهاي فلهاي نيز نميتواند برخاسته از همان اسلام و انقلابي باشد كه رهبرش شعار «ميزان رأي ملت است» ميداد و از «حق تعيين سرنوشت هر نسل به دست همان نسل» دفاع ميكرد. در اين نظام هويت، فرهنگ و آداب و رسوم اقوام مخل وحدت ملي تلقي نميشود.
در جايي كه اپوزيسيون روسيه به دولت خود اعتراض ميكند كه چرا رفتار پليس كشورش با تظاهركنندگان روسي مانند رفتار پليس ايران با مردمش خشن و سركوبگر است، چگونه ميتوان این نظام را با نظامی یکسان دانست كه ويژگيهاي آزادي خواهانه، معنوي و الهي آن در نامه تاريخي رهبر فقيد انقلابش به گورباچف تشريح شده است؟ اين نظامي نيست كه ايرانيان در سال 57 خواهان استقرار آن بودند [2].
دوم. از انقلاب مخملي تا اخلال در ترافيك!
من و دوستانم به «براندازي نظام» اعتقاد نداشتيم و هيچ اقدام غيرقانوني نيز انجام نداده بوديم. بنابراين در فرآيند بازجويي، گفتمان بازجويان بر همان سبك نخستين باقي نماند؛ من در انتهاي فرآيند بغرنج گفتوگو ديدم كه حتي بازجويان نيز نميتوانند در دفاع از تكصدايي، تك صدا بشوند و با الهي خواندن حزب خودي، بقيه را حزب شيطان بنامند. گفتمان «كيهان» اگر چه در مراحل نخستين بازجوييها و نيز در كيفرخواستهاي ظاهراً «حقوقي» اما صد در صد سياسي دادستاني تهران حاكم بود، اما من در زندان ديدم كه حتي بازجوها نيز نميخواهند يا نميتوانند تا آخر از آن گفتمان دفاع كنند؛ بعضي با مشاهده نتايج غيرقابل كنترل آن به صراحت ميگفتند: «ما چندصدايي را قبول داريم» و «روشهاي كيهان جواب نميدهد». من نميدانم اين سخنان تا كجا و چگونه ميتواند گفتمان مسلط حوزههاي امنيتي و نظامي باشد، اما ترديد ندارم كه روشنگري و اتخاذ و پيگيري مستمر روشهاي مسالمتآميز و خيرخواهانه توسط جنبش سبز اكثريت ملت ايران، در انتهاي يك فرآيند نه چندان طولاني، ميتواند صداهاي خاموش ولي معترض در هسته مركزي نظامي- امنيتي كشور را به صدا درآورد و زباني براي بيان شفاف و مستدل آن در مراكز تصميمگيري در اختيارشان بگذارد.
در جريان همين بازجوييها بود كه من در مقابل اتهام «انقلاب مخملي» استدلال كردم و هشدار دادم كه مواظب باشيد، اين اتهام يك تيغ دو دَم است و قبل از اينكه صداي مردم را ببرد، دست خودتان را خواهد بريد، زيرا معنايي جز شبيهسازي جمهوري اسلامي ايران با حكومتهاي كمونيستي و شبه كمونيستي كه توسط انقلابهاي مخملي سرنگون شدهاند، نخواهد يافت [3]. شبيهسازي جمهوري اسلامي با حكومتهاي استبدادي و فاسد كمونيستي، همان نقطهاي بود كه بازجويان هنگام دفاع از نظام مورد نظرشان در آن كم ميآوردند [4] و من ميتوانستم براي دفاع از جمهوري اسلامي مورد نظر خود فرصتي بيابم و تفاوتهاي آن را با نظامهاي كمونيستي شبيهسازي شده در دادگاه نمايشي فعالان ستاد انتخاباتي مهندس موسوي برشمارم. همچنين در همين نقطه است كه ميتوانم به رغم همه انتقادات و اعتراضاتي كه دارم، در مقابل اتهام ديگري كه از موضعي ديگر عليه جمهوري اسلامي ايران مطرح ميشود دفاع كنم و بگويم اگرچه ماجراي اعتراف سازيها و شيوههاي برخورد خشونت بار در زندانها و در دادگاههاي نمايشي، ناگزير تداعي گر زندانها و دادگاههاي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي به ويژه در فاصله دو جنگ جهاني است، اما نظامي كه من از آن دفاع ميكنم در كليت خود و در وجوه سهگانه جمهوري، اسلامي و ايراني بودن خود با نظامهاي واقعاً موجود كمونيستي تفاوت بنيادين دارد. مهمتر آنكه ظرفيت خوانش دموكراتيك از اسلام اساساً با ظرفيت تفسير دموكراتيك از ماركسيسم- لنينيسم قابل مقايسه نيست. همين تفاوت مانع استقرار يك رژيم توتاليتر و تماميتخواه به نام اسلام در ايران است.
نقطه ضعف متهمان در زندانها و در دادگاههاي استاليني درآن بود كه نميتوانستند هم «كمونيست» و «انقلابي» (در مفهوم بلشويكي آن) باشند و هم تا آخر در برابر خواست بازجوها مبني بر پذيرش و اعتراف به خطاهاي ناكرده مقاومت كنند و نقش خود را در تأسيس نظام كمونيستي به رخ آنان بكشند، زيرا علاوه بر شکنجه های طاقت فرسا، تعريفي كه بازجوها از ماركسيسم- لنينيسم و «انقلاب» ارائه ميکردند و بر مبناي آن از متهمان ميخواستند براي تقويت نظام سوسياليستي شوروي يا «ستاد زحمتكشان جهان» به آنچه بازجوها ميگويند اعتراف كنند، با تعريف استالين و حتي لنين از ماركسيسم، انقلاب و نظام شوروي انطباق بيشتري داشت و بنابراين زندانيان چارهاي جز تسليم شدن نداشتند، مگر آنكه ايدئولوژي ماركسيسم- لنينيسم را كنار بگذارند؛ اما چنين تعريف و تعميمي در مورد اسلام، انقلاب، جمهوري اسلامي ايران و امام ممكن نيست. من نيز با توجه به ويژگيهاي رهاييبخش و آزاديخواهانهاي كه از اسلام و انقلاب و نظام و قانون اساسي آن و نيز از آرمان و خواست مردم و وعدههاي بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران سراغ داشتم و خود نيز در عمل آنها را زيسته بودم، توانستم در مقابل استدلالهاي بعضي بازجوها كه شبیه استدلال های بازجوها در جریان بازجويي ها در نظامهاي كمونيستي بود مقاومت كنم [5]. به عبارت روشنتر، آنچه نقطه ضعف زندانيان و متهمان دادگاههاي استاليني بود، در اينجا به نقطه ضعف بازجوياني تبديل ميشد كه بر شبيهسازي جمهوري اسلامي ايران با اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي پاي ميفشردند.
افزون بر آن، بر اين موضوع تأكيد كردم كه طبق قانون اساسي و ديگر قوانين موضوعه، هر حكم قضايي در مورد هر متهمي، از جمله ما، بايد بر اساس معيارهاي حقوقي و قانوني و نه سياسي صادر شود و اگر در اين ميان بحثي سياسي يا ايدئولوژيك وجود دارد، لازم است در بيرون زندان و در فضاي باز و آزاد صورت گيرد، نه در زندان و در جريان بازجويي. پيشنهادي كه بعضي بازجوها از آن استقبال كردند و اميدوارم هرچه زودتر تحقق يابد [6].
به هر روي، اگر امروز ميتوانم به رغم خطاها و افراطكاريها همچنان از انقلاب اسلامي دفاع كنم [7] و در عين حال اعتراض كنم كه چرا بدن مجروح حجاريان را از بستر درمان گسستند و با سلول زندان آشنا كردند، يا چرا بدن كروبي پسر را در زيرزمين مسجد مضروب و مجروح كردند و آن حركات و اهانتهاي شنيع را به او روا داشتند، يا چرا به بدنهاي شريف و نازنين بسياري از پاكترين فرزندان اين ملت كه تنها جرمشان ايستادگي بر رأيشان و دفاع از كرامت، هويت و حقوق خويش بود آسيب رساندند يا چرا عزاداران حسيني را در روز عاشورا از بالاي پل به زير پرتاب كردند و با ماشين از روي پيكر مضروب بعضي شهروندان گذشتند و وا اسفا كه همه اين اعمال را به نام «خدا» كردند، به اين دلیل است كه ما تفسير دموكراتيك رهبر فقيد انقلاب از شلاق پذيري شانه هاي رسول خدا را شنيده بوديم تا حقي از مردم بر گردنش نماند. امام، عظمت و بزرگي آن بدن مقدس و روحاني را فقط در معراج نميديد، بلكه علاوه بر آن، در تلألوي زميني شدن و عريان شدن آن شانههاي مبارك به روي مدعيان احتمالي، عظمت و بزرگي دموكراسي را مشاهده ميكرد [8]. ملت با چنين تفسيري از اسلام، آن انقلاب باشكوه را به پا كرد، نه با سخنان و تفسير آقاي مصباح كه در همان ايام انقلاب، همّ و غمش اين بود كه چگونه دكتر شريعتي را بكوبد و به اين ترتيب اندكي از زحمت ساواك بكاهد [9].
سوم. اعترافات من
من در محضر نسل جديد شهادت ميدهم، نظامي كه ما براي برپايي آن انقلاب كرديم و به قانون اساسي آن رأي داديم، غير از نظام نظامياني است كه ميكوشند آن را ملك مطلق خويش نمايند و در عرصه سیاست برای خود جايگاهي همانند فرماندهان دخالتگر ارتش تركيه و پاكستان قائل شوند [10]. اين گواهي از آن رو ضرورت دارد كه به وضوح ميبينم چه در زندانها و چه در تريبونها و صدا و سيماي رسمي كشور، از جمهوري اسلامي ايران يك موجود زشت سیرت و زشت صورت به نام «فرانكشتاين» ميسازند و من هرگز نتوانستم در اين آينه مخدوش، سيماي رهبر فقيد انقلاب و ياران واقعياش و سيماي درخشان شهيدان و آرمان آنان را ببينم [11]. ميخواهند بگويند امام هم كسي بود مثل آقايان جنتي و مصباح، غافل از آن که اين شبيهسازي مخدوش، روشهاي استبدادي و سرکوبگر را توجيه و آقايان را تطهير نخواهد كرد. به عكس، دامنه بدبيني به رهبر فقيد انقلاب محدود نميشود و با تعميم يافتن به ائمه اطهار (ع)، ميتواند بيديني و بيايماني را در نسل جوان دامن بزند كه با كمال تأسف در برخي موارد زده است. اين همان خطري است كه به ویژه استاد مطهري، ما را از آن بر حذر ميداشت [12].
به هر حال در وضعيت واقعاً نفس گير انفرادي و بازجويي، آنچه زبان و بيان مرا قوت ميبخشيد، نه يك جسارت فردي بلكه توفيقي الهي بود كه نصيبم شد و راه بهرهبرداري از اسلام رحماني و عقلاني و گفتمان انقلاب اسلامي را به رويم گشود. در اين چارچوب بحث من و بازجويان درباره «نظام» به طور طبيعي از دو نگرش متفاوت درباره تاريخ انقلاب اسلامي تغذيه ميكرد [13]. به عنوان مثال بعضي بازجوها ميكوشيدند با يادآوري مواردي از افراط كاريهاي دهه نخستين انقلاب، مرا و خط اماميهاي آن دوره و اصلاحطلبان كنوني را «فاشيست» معرفي كنند. متقابلاً من هم با يادآوري برخي رفتارهاي فاشيستي كه در همين ايام، در پيش ديدگان ملت ايران تكرار ميشود، توضيح ميدادم كه همه ما در آن دوره خطاهاي جدي داشتيم، اما شما همين امروز به جاي آنكه جوانب مثبت رفتار ما را ادامه دهيد، همان خطاها را در شرايطي كه كشور نه در حال جنگ است و نه از تروريسم گسترده و كور رنج ميبرد، ادامه ميدهيد. به همين دليل ديگر نميتوان آن را «خطا» ناميد و ناشي از بيتجربگي انقلابيون دانست. خطاي ما اين بود كه در مقابل برخي رفتارهاي دادگاه هاي انقلاب موضع نگرفتيم؛ در عين اينكه جناح موسوم به خط امام طراح اعلاميه 10 مادهاي دادستاني انقلاب در زمان شهيد قدوسي در بهار سال 1360 بود (طرحي كه گروههاي سياسي دگرانديش مخاطب آن بودند و بسط مناظره و حقوق و آزاديهاي قانوني آنان را به خلع سلاح گروهها پيوند ميزد)، اما نتوانستيم (و نيز تروريسم سال 60 و جنگ تحميلي نگذاشت) كه اين راه را تا مرحله گسست كامل از شيوههاي غيردموكراتيك پيگيري كنيم.
فاجعه بار این است كه در دوره صلح و فقد تروريسم، به جاي بسط و تكامل آزاديهايي كه بخشي از آن در دشوارترين ايام جنگ هم از تعرض مصون ماند، جرياني به شيوههاي غيردموكراتيك ميكوشد ضمن ناديده گرفتن و انكار دستاوردهاي مثبت دولت دفاع مقدس، فقط و فقط خطاهاي ما را كه در عصر حاكميت گفتمان «انقلابي» در جهان و وجود جنگ و تروريسم گسترده در داخل كشور رخ داده، به نحو مضاعفي تكرار كند و استثناهاي دهه اول انقلاب را به قاعده تبديل سازد [14]. واضحتر بگويم، سكوت تأييدآميز درباره نحوه محاكمات دادگاه انقلاب خطاي ما بود، اما بازداشت فلهاي منتقدان قانونگرا، "كهريزكي كردن" شهروندان معترض و نيز تيراندازي مستقيم به آنان چنان پديده شومي است كه واژه «خطا» به هيچ وجه نميتواند توصيف خوبي براي آن باشد [15]. به همين دليل ما حتماً بايد اعتراف كنيم، اما نه در دادگاههاي نمايشي و آن طور كه بازجوها ميخواهند و به اتهامات موهوم مرتكب نشده، بلكه در پيشگاه ملت و بر اساس حقيقت. نسل انقلاب بايد اعتراف كند، ولي نه به دليل مجاهده امروزينش براي بسط دموكراسي و ترويج حقوق بشر، كه به علت عدم استفاده درست و كامل از فرصتهايي كه ظهور تكصدايي را بر بستر عبور از آرمانهاي انقلاب اسلامي و اصول قانون اساسي غيرممكن ميكرد. البته ما كوشيدهايم از اين خطاها درس بگيريم و به ویژه پس از جنگ، رفتار وگفتار خود را اصلاح كنيم [16]. در عین حال اعتراف ميكنم كه اگر در زمان خود در مقابل مواجهه نادرست با آيتالله شريعتمداري و برای حفظ حريم مرجعيت اعتراض ميكرديم، كار به جايي نميرسيد كه امروز حرمت مراجع و عالماني همچون مرحوم آيتالله منتظري و حضرات آقايان وحيد خراساني، موسوي اردبيلي، صانعي، بيات زنجاني، دستغيب شيرازي، طاهري اصفهاني، جوادي آملي و... حتي در صدا و سيما مورد تعرض قرار گيرد و كار به جايي برسد كه حتي بيت و نوه امام و حسینیه و مرقد ایشان و نيز آرامگاه مرحومان صدوقي و خاتمي از تعرض مصون نماند.
بنابراين اگر خطايي وجود داشته كه داشته است، آن خطايي نيست كه بازجوها ميگويند و اگر بايد اعتراف كرد و حلاليت طلبيد كه بايد هم طلبيد، بايد از برخوردهاي ناصوابي كه با مهندس بازرگان و دكتر سحابي صورت گرفت، عذر خواست و نيز بايد از همه سياسيوني كه خواهان فعاليت قانوني بودند و حقوقشان به بهانههاي مختلف نقض شد، پوزش طلبيد. همچنين بايد از تحميل يك سبك زندگي به شهروندان و دخالت در حريم خصوصي آنان معذرت خواست. خطاي ما آن بود كه تصور ميكرديم ما انسانهاي متوسط قادريم در ميخانهها را ببنديم، بدون آنكه لازم باشد درهاي تزوير و ريا را باز كنيم. اشتباه ما اين بود كه در عمل به برخي امور عرفي تقدس بخشيديم، غافل از آن كه تلاش مذكور عقيم و نتيجه اش عرفي شدن بسياري از مقدسات است [17]. بزرگترين خطاي ما تعميم مناسبات سياسي در عصر "عصمت" به عصر "غيبت" بود. نتيجه چنين بينشي و عمل بر اساس آن، احياي مناسبات حكومت معصوم در دوره حكومت رهبران غيرمعصوم نبوده و نيست، بلكه سست كردن پايههاي اعتقادي شهروندان، به ویژه نسل جوان به عصمت و علم لدني معصومان و تضعيف مباني ايماني و اخلاقي جامعه بوده است. در حقيقت سالها طول كشيد تا كاملاً درك كنيم حكومت در عصر غيبت، با وجود و حضور انسانهاي متوسط كه نه به همه اسرار و رموز جهان و جامعه و انسان آگاهند و نه از حب و بغضها و منافع شخصي بري هستند، نميتواند سعادت اخروي شهروندان را تأمین کند. گذاشتن چنين باري بر دوش حكومت عملاً به معناي آن است كه دولت در تمام عرصههاي زندگي شهروندان دخالت كند و به اين ترتيب ضمن نقض حقوق و آزاديهاي آنان، در تأمین رفاه مردم و نیز توسعه علمي و فني اقتصادي ميهن با مشكلات عديده مواجه شود [18]. ما بايد برخلاف انقلاب های دیگر جهان، از همان ابتدا بر اين مسأله پافشاري ميكرديم كه تحت هر شرايطي، حتي با وجود جنگ و تروريسم، نقض حقوق بشر نه قانوني است، نه اسلامي و نه اخلاقي. همچنين تقدس هدف نبايد مانع شود تا به روشهاي دستيابي به آن به اندازه كافي حساسيت نشان ندهيم؛ زيرا در عرصه اجتماع و حكومت، اهميت روشها كمتر از اهداف نيست، اگر بيشتر نباشد. ما نبايد اجازه ميداديم خیانت و خباثت بعضي افراد يا طرحها يا اقدامها، خارج شدن ما را از مسير قانون و شيوههاي انساني و اخلاقي توجيه كند؛ شكنجه در همه حال شكنجه است و اعدام زنداني قبلاً محاكمه و محكوم شده كه در اسارت به سر ميبرد، ناموجه.
به اين ترتيب، اگرچه به باور من، شرط لازم براي مقابله با جريان اعترافسازي، افشا و محكوم كردن آن جريان و ش
[14] به علت اتخاذ برخي روشها و سياستهاي رژيم ستمشاهی در عبور از حقوق اساسي مردم، زبان اقتدارگراها و رسانههايشان در نقد رژيم گذشته الكن و نارسا شده است و نمي توانند به فقدان آزاديهاي سياسي و اينكه در عصر پهلويها، دادگاهها و انتخابات نمايشي و فرمايشي شده بود انتقاد كنند، حال آنكه امام خمینی وقتي میخواست درباره اصليترین دستاوردهای انقلاب سخن بگوید، انبانی پر از استدلال داشت. ایشان در پاسخ شبهه کسانی که مدعی بودند «اتفاقی رخ نداده» و «وضعیت بدتر از سابق شده» است، به تحول بزرگی که در جامعه و روحیه دیکتاتورناپذیری و دیکتاتورستیزی ملت رخ داده بود اشاره میکرد و میپرسید آیا اکنون مثل دوران شاه است که یک پاسبان بر یک بازار حکومت کند؟ آیا امروزه اقتدارگراها هم میتوانند با همین اعتماد به نفس از دستاوردهای ضد دیکتاتوری و دموکراتیک انقلاب و قانون اساسی سخن بگویند؟ هنگامي که هر ده سال یک بار به کوی دانشگاه تهران حمله شود آيا مقامات آن میتوانند بدون لکنت زبان، علیه دورانی سخن بگویند که یک پاسبان بر یک بازار حکومت میکرد؟ قطعاً نمیتوانند. به همین دلیل جز اینکه به مشروبفروشیهای آن دوران حمله کنند، حرفی برای گفتن ندارند. همین حربه هم با توجه به رتبه نخست جهانی ایران در مصرف مواد مخدر، در مقایسه با بادهنوشیهای عدهای دردوران شاه رنگ میبازد. به علاوه موج نااميدي، افسردگي و دینگریزی در جوانان در دهه هشتاد در نقطه مقابل گرایش جوانان به دین در دهه پنجاه قرار دارد؛ به همين دليل، مقايسههاي فرهنگي چندان چنگي به دل نميزند. به هر حال اين واقعیت كه اقتدارگراها نمیتوانند به همان روانی رهبر فقيد انقلاب علیه سرکوب آزادی انديشه و بيان و قلم و مطبوعات، انتخاب وکلای قلابی و تشکیل مجلس فرمايشي، راديوتلويزيون غير آزاد و عدم اداره دانشگاهها توسط خود دانشگاهیان و اهل فرهنگ در دوران ستمشاهی سخن بگویند امری روشن است، همه این نتوانستنها و تزلزلها در محکومیت کارنامه دیکتاتوری شاه، نشان از استحاله جمهوري اسلامي و عدم تحقق آرمانهاي ضداستبدادي انقلاب اسلامی دارد. آنچه در يكسال گذشته رخ داد، زبان اقتدارگراها را الكنتر و بريدهتر از هميشه كرده است. علاوه بر موارد پيشين آنان نميتوانند به شكنجهگاه اوين در رژيم شاه انتقاد كنند. نميتوانند از رفتار پليس رژيم شاه در برخورد با دانشگاهيان انتقاد كنند. نميتوانند از حكومت نظامي سال57 و سركوب خشونتبار تظاهرات آرام مردمی انتقاد كنند، همچنان كه فجايع كهريزك، حتی انتقاد به گوانتانامو و ابوغريب را بيرنگ كرده است. حزب پادگاني توجه ندارد كه به رژيم ستمشاهي، فقط از منظر دموكراتيك و ملي و حقوق بشري ميتوان انتقاد كرد، نه با راهبرد «النصر بالرعب» كه رژيم پهلوي خود مصداق كامل آن بود.
[15] در سرکوب تظاهرات مدنی و مسالمتجویانه مردم، در ترور منتقدان، در نقض آزادی مطبوعات و احزاب و انتخابات، در شكنجهگاه كهريزك و به طور سمبلیک در جریان عبور از پيكر تظاهرکننده معترض در روز عاشوراي 88، عبور واپسگرایانه از دستاوردهای انقلاب اسلامی را مشاهده ميكنيم. البته این فجايع به رغم تلخی خود، پردهها را كنار زد، مشتهاي آهنين را رسوا كرد و بسياری از توهمات تاریخی این مردم را از بين برد.
[16] از جمله عبرتآموزيهای ما اين بود كه در مرحله دوم انتخابات رياست جمهوري دوره نهم، ائتلاف ضد فاشيستي را تشكيل داديم؛ در غير اين صورت نميتوانستيم در انتخابات دوره دهم، ائتلافي به مراتب وسيعتر و فراگيرتر عليه تكصدايي شدن حكومت و جامعه و علیه حاكميت دروغ و فساد و بيكفايتي تشكيل دهيم و در آن حالت اساساً جنبش مبارك و دورانساز سبز شكل نميگرفت.
[17] راه جلوگيري از تداوم چنين روندي آن است كه هر چه سريعتر مرزهاي دو حوزه عرفي و قدسي تا حد امكان مشخص و مجزا شوند و رفتار و گفتار ما در هر قلمرو، بر اساس ويژگيهاي همان عرصه به فعلیت درآید.
[18] ما از اين مسأله بسيار مهم غافل بوديم كه اگر بخواهيم به نيابت از امام زمان (ع) حكومت تشكيل دهيم، اما به مخاطرات اين اقدام بزرگ نينديشيم و تمهيدات كافي براي آن پيشبيني نكنيم، هدف مقدسمان تحقق نخواهد يافت، بلكه نتيجه کوشش ما آن خواهد شد كه انديشه مهدويت و وجود مبارك امام عصر (عج) مورد ترديد و گاه انكار واقع شود. به همين دليل مسئوليت تاريخي ما آن است كه اجازه ندهيم «اسلام» اول شهيد اين نظام شود.
[19] در مورد اشتباهات نسل انقلاب، ذكر دو نكته را مفيد ميدانم. اول اينكه من هنگام یاد کردن از خطاها معمولاً از ضمير «ما» استفاده ميكنم، زيرا قصدم تبيين اشتباهات است، نه مچگيري از كس يا كساني يا عقدهگشايي و افشاگري عليه فرد يا گروهي. به همين دليل با اينكه شخصاً در اغلب قريب به اتفاق مواردي كه نام بردهام نقش نداشتهام، اما باز هم از ضمير ما يا از عنوان نسل خودم، يعني نسل انقلاب استفاده ميكنم تا توجه همگان را به خود مسأله كه آن را خطا ميدانم جلب كنم. افزون برآن، نبايد فراموش كنيم كه ذكر اشتباهات «ما» به آن معنا نيست كه «ديگران» خطا نداشتهاند يا حتي كمتر از ما اشتباه كردهاند. من در يادداشتهاي ديگري كه تهيه كردهام و به تدريج منتشر خواهم كرد، به حسب ضرورت به برخي از مهمترين آن اشتباهات اشاره میكنم كه در آن موارد نيز قصدم افشاگري و حتي مقايسه نیست، بلكه منظورم عبرتآموزي نسل جوان است تا مانند ما در بسياري از موارد و مسائل كار را از صفر آغاز نكنند. اميدوارم همه ما ايرانيها اين شهامت را پيدا كنيم كه به جاي فرافكني خطاهايمان، خود به بحث درباره آنها بپردازيم تا پذيرش خطا، به دور از اشكال تهوعآور «اعترافسازي قضايي» يا «انتقاد از خودهاي ماركسيستي» يا «اعتراف كردنهاي كليسايي» یا « ترس از پروندهسازی در آینده» به يك فضيلت تبديل شود و به اين ترتيب بتوانيم گذشته را چراغ راه آيندهمان کنيم. اصرار بر توجيه همه كارهايمان در گذشته، در نهايت به معناي معادل دانستن «واقعيت» با «حقيقت» است. ملتي كه چنين بينديشد و نتواند گذشته خود را نقد كند و نقاط مثبت و منفي آن را دريابد، تكيهگاه استواري براي پيشرفت همهجانبه نخواهد داشت.
[20] به نظر من امام در روحانيت تشيع استثنايي بوده كه ما سعی کردیم از او قاعده بسازيم. به همين علت با گرفتاريهاي عديدهای مواجه شدهايم. عظمت شخصيت امام باعث شد ما به انديشه بزرگاني همچون آخوند خراساني، رهبر انقلاب مشروطه، بيتوجه بمانيم و از فهم جامع و مانع انقلاب مشروطه غفلت كنيم. به هر حال ما نميبايست تلاشهاي ضد اسلامي پهلويها را با اسلامي كردن همه امور از طريق زور حكومت پاسخ ميداديم. همچنان كه نميبايست تلاش آن رژيم براي حذف روحانيت را با واگذاری رأس هرم قدرت به این قشر جواب میگفتیم. پاسخ آن انحراف و افراط كه در تمام سلسلههاي حكومتي ايران نظير نداشت (مقابله با دين اكثريت مردم و نفي روحانيت)، نميبايست تفريط ما باشد.
[21] قضاوت فلهاي درباره عملكرد نسل انقلاب، مثبت يا منفي، موجب ميشود نسل جوان نتواند رفتار درست آنان را از عملكرد غلطشان تشخيص دهد و در نتيجه قادر به درسآموزي از گذشته نخواهد بود. در اين صورت ناخودآگاه بسياري از خطاها را تكرار ميكند، بدون آنكه بتواند رفتار درست آنان را سرمشق قرار دهد. داوري فلهاي حتي درباره رژيم پيش از انقلاب نيز خردمندانه نيست، چه رسد به چنين قضاوتي درباره عملكرد نسل انقلاب.
[22] وقتي در چارچوب كمپين انتخاباتي به آذربايجان ميرفتم، به ضرورت عذرخواهي در قبال قضيه آيتالله شريعتمداري فكر ميكردم و اين ضرورت را با بعضي دوستان هم در ميان گذاشتم، اما متأسفانه در چارچوب محدوديتهاي تحميلي نتوانستم آنچه را که در ذهن داشتم با مردم تبريز در ميان بگذارم. در آنجا گرچه گفتم كه آقاي جنتي نميتواند رأي فرزندان ستارخان را بخورد، اما نتوانستم به طور كامل درباره حقي كه آن قوم شريف ايراني و به طور كلي هموطنان ترك و آذري بر ذمه من و امثال من و نسل من داشته و دارند سخن بگويم. اكنون خوشحالم كه فرصت زندان بسياري از آن بندهاي تحميلي را از دست و پاي من باز كرده است و من بسيار راحتتر از همه ايام گذشته ميتوانم با نسل جوان سخن بگويم.
[23] دیدگاهی که آقای مصباح درباره ولایت فقیه ترویج میکند، از متون اسلامی نشأت نگرفته، بلکه در فرهنگ و رفتار استالین ریشه دارد، همان که خروشچف در نقد آن در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی گفت: «رفقا!... ارتقای یک فرد، بزرگ کردن و تبدیل او به ابرمردی دارای ویژگی های مافوق طبیعی و اورا بر مسند خدایی نشاندن پذیرفتنی نیست و باروح مارکسیسم –لنینیسم بیگانه است. چنین فردی گویا همه چیز را می داند، همه چیز را میبیند، به جای همگان می اندیشد، بر همه کاری توانا و در اقداماتش خطا ناپذیر است. چنین تفکری درباره یک فرد، یعنی در واقع درباره استالین، سالها در کشور ما پرورش یافته و رواج گرفته بود» (کولاکوفسکی، همان، ص 16).
[24] اهانت آشكار آقاي احمدينژاد به منتقدان و مخالفان خود، يادآور اهانت صريح محمدرضا پهلوي به مخالفان خود بود كه پس از افزايش قيمت نفت و در اوج غرور اعلام كرد هر كس مخالف اوست، ميتواند كشور را ترك كند، در غير اين صورت حق اعتراض ندارد. «خس و خاشاك» خواندن مخالفان اندکی غیرمؤدبانهتر از سخن شاه دیکتاتور بود. در هر حال آن كس كه از ايران رفت، محمدرضا شاه بود نه مردم مخالف او.
[25] اين اتهام اكنون متوجه همنسلان انقلابي من است و ما بايد به نسل جديد توضيح بدهيم كه چرا نتوانستيم مانع قدرتگيري يك جريان تكفيرگر و تفسيقكننده نسل جوان شويم و به اين ترتيب، موانع عديدهای در راه تمليك سرنوشت نسل جديد به دست خود اين نسل پديد آمد؟ و چرا اشكال گوناگون اسلام ارتجاعي و خوارجي گفتمان رسمی شده است؟
[26] اگر از من بخواهند خطاهاي نسل خود را پس از 35 سال فعاليت حرفهاي سياسي در يك جمله خلاصه كنم، بايد بگويم بيشترين اشتباهات نسل انقلاب از همه گروهها، جناحها و گرایشها در انحصارطلبی و در نتیجه در برخوردهای سلبي و حذفی بود، يعني سكوت در قبال بسياري از حذف و طردهاي غير ضرور و مضر از جمله در برکناري و تسويه افراد از ادارات و كارخانجات تا مدارس و دانشگاهها، گزينشهاي تنگنظرانه، مصادرههاي نابجا، اعدامها و محكوميتهاي فلهاي كه با قوانين مصوب پس از پيروزي انقلاب نيز ناسازگار بود. به همين دليل به همگان، بهويژه به نسل جوان عرض ميكنم كه بيشترين احتياط را در نفي و طرد شهرونداني معمول دارند كه به هر دليل، بينش يا روش و منش آنان را نميپسندند. ما باید به جاي تأكيد صرف بر پيدا كردن نقاط اختلاف و افتراق با رقيب و حتي با دشمن، جستجوي نقاط اشتراك را نيز تمرين كنيم تا به تدريج زندگي بر اساس تفاهم و به شكل مسالمتآميز در ايران و منطقه و جهان، جاي تنازع بقا را بگيرد.
[27] در روز شصتم بازداشتم آقاي مرتضوي مرا به اتاق خود در اوين خواست و گفت آقايان بهزاد نبوي و محسن ميردامادي در دادگاه اعتراف كردهاند كه در انتخابات تقلب نشده است و اغتشاشات خياباني را نيز محكوم كردهاند. در اين هفته دادگاه داريم. تو هم همين مطالب را بگو تا از انفرادي خارج و به سلول چند نفره منتقل شوي. وقتي از او پرسيدم اگر به خواستهاش عمل نكنم، چه ميشود؟ گفت: دو ماه ديگر در انفرادي ميماني تا ببینیم بعد چه میشود. سپس از او خواستم كه ابتدا اين دو بزرگوار را ملاقات كنم تا از دلايل اقدامشان آگاه شوم. وي تحقق آن پيشنهاد را به روز بعد موكول كرد كه البته هرگز تحقق نيافت، چون دروغ بود. به نظر من حيف بود كه دروغگوترين دادستان جمهوری اسلامی ايران پس از بركناري در دولت صداقتپيشه آقاي احمدينژاد مشغول به کار نشود. جاي دادستاني كه طي يك دهه مطبوعات آزاد را قتلعام كرد، در آزاديخواهترين دولت پس از انقلاب خالي بود!
[28] وزارت كشور كه وظيفه ذاتياش برگزاري انتخابات آزاد و منصفانه و شفاف است، نه تنها به وظيفه خود عمل نكرد، بلكه زيرزمينش در روزهاي پس از انتخاب به زندان معترضان تبديل و خود وزارتخانه پرچمدار لغو پروانه احزاب منتقد دولت شد. اين همان وزارتخانهاي است كه در دوران اصلاحات در برابرآقاي جنتي از رأي مردم پاسداري كرد و ساختمان مركزياش نيز محل رجوع مردم و پناهگاه دانشجويان در 18 تير بود و جوانان ملتهب و تحولخواه در آن آزادانه به دولت انتقاد ميكردند. وزارت كشور در آن ايام مدافع گسترش احزاب و انجمنها و سازمانهاي مدني بود و ضمن دفاع از آزادي انتخابات، مانع تيراندازي نيروي انتظامي به سوي مردم معترض ميشد.
[29] وقتي رييس فراكسيون نمايندگان حامي دولت، آقاي حسينيان باشد كه به قول آقاي كردان، «رفيق فابريك سعيد امامي» است و او را شهید میخواند، روشن ميشود كه چرا اين فراكسيون با ارائه گزارش كهريزك در صحن علني مجلس مخالفت كرد و در سال جاري نيز اجازه نداد حتي نمايندگان اصولگرا به بررسي و تحقيق درباره وضعيت بازداشتگاهها بپردازند. آیا همين مسأله، يعني سابقه و رابطه صمیمی آقايان احمدينژاد و حسينيان معلوم نميكند كه چرا رييس دولت تاكنون حتي يك بار هم قتلهاي زنجيرهاي سیاسی یا حتي قتلهاي زنجيرهاي غيرسياسي كرمان را محكوم نكرده و خواستار روشن شدن علل و عوامل آنها نشده است؟ و آیا دليل سكوت آقاي احمدينژاد درباره فجايع يك سال گذشته نيز مشخص نميشود؟
[30] آقاي احمدينژاد در مناظره با مهندس موسوي از وي طلبكارانه پرسيد در سالهايي كه نرخ تورم به 49 درصد رسيد و مردم زيادي كشته شدند، كجا بوديد؟ اين در حالي است كه همه ميدانند آقاي موسوي در سالهاي 1374 و 1375 مسئوليتي نداشت و منتقد سياستهاي كلان اقتصادي كشور بود. بر عكس، در همان سالها آقاي احمدينژاد و همكارانش آقايان رحيمي، جهرمي، محمديزاده، مشايي و ثمره هاشمي به ترتيب استانداران اردبيل، كردستان، فارس، لرستان و مديران كل وزارت كشور و وزارت امور خارجه بودند. جالب آنكه هنگام سفر آقاي هاشمي رفسنجاني به استان اردبيل در سال 75، آقاي احمدينژاد به عنوان استاندار وقت بيشترين تعريف و تمجید را از وي كرد، بدون آنكه به روي خود بياورد كه مردم سال گذشته آن تورم 49 درصدي را پشت سر گذاشتهاند و در همان سال نرخ تورم 32 درصد را تحمل ميكنند و تعداد زيادي از آنها نيز كشته شدهاند. اكنون به جاي عذرخواهي از مردم و توجيه رفتار خود، طلبكار مهندس موسوي شده است كه در آن سالها كجا بودي؟
یادآوری این نکته نیز مفید است که وقتی آقای ناطق نوری در اوج قدرت یعنی رییس مجلس پنجم و در عین حال نامزد اصلی جناح راست برای انتخابات ریاست جمهوری هفتم بود و همه شواهد اوليه حاکی از رييسجمهور شدن او بود، آقای احمدی نژاد نه تنها نسبت به خانواده وی شبههای مطرح نمیکرد، بلکه با همكاري آقای محصولي، عملاً مسئولیت ستاد وی را در استان اردبیل به عهده داشت. اتهامات آقای احمدی نژاد عليه فرزندان آقای ناطق نوری و در حقیقت عليه خود او در زمانی که وی قدرتی ندارد، تنها به آن دلیل مطرح شد که آقاي ناطق به علت مصالح ملي با حمایت جامعه روحانیت مبارز تهران از نامزدي آقای احمدی نژاد مخالفت کرده بود. بهانهجويي آقاي احمدينژاد درباره اشتغال به تحصيل و مدرك خانم دكتر رهنورد نيز نه برای دفاع از حريم دانشگاه، بلكه براي گم كردن رد دكتراهاي آكسفوردي بود كه تعدادی از افراد از جمله معاون اول خود او آن مدرک را جعل كرده بودند. جالب آن که اقدام غيرقانوني و غيراخلاقي آقایان کردان و رحیمی با حمایت صریح یا تلویحی آقای احمدی نژاد همراه بوده است! آقاي صفايي فراهاني نيز به اين دليل بازداشت شد تا اتهامات كذب مالي آقاي احمدينژاد در مناظره با مهندس موسوي عليه او ثابت شود و دیگرکسی جرأت نکند در برنامه زنده تلویزیونی 90، ناکارآمدی مدیریت ورزشی دولت نهم و دهم را ثابت کند. خوشبختانه آقای صفایی فراهانی پس از هفت ماه بازداشت غيرقانوني سربلند از اوين خارج شد.
[31] يكي از ترفندهاي آقاي احمدينژاد در مناظره با مهندس موسوي، مظلومنمايي كاذبي بود مبني بر اينكه وي تنها در اين ميدان حاضر شده است و در مقابل او امكانات و قواي سه دولت (آقايان هاشمي رفسنجاني، خاتمي و موسوي) بسیج شده است. اين در حالي بود كه نه تنها تمام امكانات لشكري وكشوري از صدا و سيما و نيروهاي مسلح و وزارتخانهها تا كميته امداد و نمايندگيهاي ولي فقيه در نهادهاي گوناگون به نفع وي بسيج شده بودند، بلكه براي نخستين بار ميلياردها تومان پول از بيتالمال در سراسر كشور، به نامها و بهانههاي مختلف، اما در واقع به منظور خريد آرا براي آقاي احمدينژاد توزيع شد كه از اولين انتخابات ايران در عصر مشروطه تاكنون بيسابقه بوده است. صرفنظر از غيرقانوني و غيراخلاقي بودن اقدام فوق كه با سكوت رضايتآميز آقاي جنتي و ديگر اعضاي شوراي نگهبان مواجه شد، توزيع ميلياردها دلار در ماههاي منتهي به انتخابات، بيبندوبارترين رفتار انتخاباتي در ايران به شمار ميرود، آن هم از طرف كسي كه رقيب خود، يعني مهندس موسوي را كه پشتوانهاي جز خداوند و حمايت بخش عظيمي از مردم نداشت، به استفاده از رانت قدرت و امكانات سه دولت متهم ميكرد! تهاجم برنامهريزي شده آقاي احمدينژاد در مناظره با مهندس موسوي كه بلافاصله با شعار «دزدگير 88» ستادهاي او در سراسر كشور همراه شد، علاوه بر ايجاد دوقطبي كاذب دزد و دزدگير و زمينهسازي براي بازداشت افراد و سركوب منتقدان حتي قبل از برگزاري انتخابات، اقدامی برای تحتالشعاع قرار دادن عملكرد غيرقانوني خود او، دولتش و ستادهاي انتخاباتياش در جريان فعاليتهاي تبليغاتي انتخابات نیز بود تا كسي درباره اين همه بيبند و باري مالي و حاتمبخشي از بيتالمال به سود يك فرد و نيز سوءاستفاده از امكانات كشور به نفع يك نامزد از او سؤال نكند.
[32] از هنگامي كه دكتر ستاريفر در مناظره تلويزيوني خود از دكتر فرهاد رهبر پرسيد كه دولت آقاي احمدينژاد 120 ميليارد دلار درآمد نفتي كشور را چگونه هزينه كرده است و چرا در اين زمينه گزارش دقيقي منتشر نميكند تا اكنون كه دولت وی نزديك به 400 ميليارد دلار از فروش نفت (تقريباً دو پنجم كل درآمد نفتی سي ساله كشور) درآمد کسب كرده است، هنوز هيچ گزارش شفافي در اين باره منتشر نشده كه اين درآمد افسانهاي چگونه هزينه شده است. بگذريم از سرنوشت يك ميليارد و پنجاه ميليون دلار در سال 85 كه اساساً تكليفش روشن نيست! به نظر من يكي از دلايل انحلال سازمان مديريت و برنامهريزي آن بود كه نظارت سازمان يافته بر كسب درآمدها و نحوه هزينه آنها ناممکن شود و آقاي احمدينژاد هرگونه كه ميخواهد درآمدهاي ملي را مصرف كند و به كسي پاسخگو نباشد. ميزان انحراف بالاي 50 درصدي عملكرد دولت او از بودجه سالانه مؤيد این تحليل است.
[33] حمله آقاي احمدينژاد به اشرافيت روحانيون نيز شبيه ديگر انتقادهاي وي به گذشته، به منظور ريشهكن ساختن اشرافيت نيست، بلكه میخواهد اشرافيت نظامي در حال فربه شدن را از چشمها پنهان كند. به همين دليل نه تنها درباره ثروت رييس ستاد انتخابات خود، آقاي محصولي كه با هماهنگي خود وي در معاملات نفتي مشاركت فعال داشته است، سخنی نميگويد و اقدامي نميكند، بلكه او را براي وزارتخانههاي مهم نفت، كشور و رفاه و تأمین اجتماعی نيز معرفي ميكند. به باور من، بعد از پيروزي انقلاب و براي نخستين بار مافياي واقعي قدرت و ثروت در حال قدرت گرفتن و بسط نفوذ خود در اقصي نقاط میهن اسلامي است. علت اينكه آقاي احمدينژاد ميگويد احزاب نبايد در حكومت دخالت كنند اين است كه راه را براي دخالت روزافزون حزب پادگاني در مقدرات كشور هموارتر كند.
[34] آقاي رحيمي كه در دوم خرداد 76 استاندار كردستان بود، اقدامهاي غيرقانوني زيادي انجام داد تا آقاي خاتمي در خطه دليرپرور كردستان رأي اول را كسب نكند كه البته با ناكامي مواجه شد. او پس از مدتي توسط آقاي حداد عادل به سمت رييس ديوان محاسبات كشور منصوب شد و پروندههاي زيادي عليه مديران اصلاحطلب تشكيل داد. آقاي رحيمي در دولت نهم به همراه آقاي كردان به افتخار! دریافت مدرک دكتراي آكسفورد نائل شد و ادعا كرد اگر قرار بود كسي بعد از حضرت خاتم به پيامبري مبعوث شود آقاي احمدينژاد بود و به اين ترتيب علاوه بر اهانت به انبيای بزرگ الهي، به همه مصلحين و فقها و حكما و عرفاي بزرگ در چهارده قرن گذشته توهين كرد و البته پاداش او معاون اول شدن در دولت دهم بود. وي همان كسي است كه دستور داد به هر نماينده حداقل مبلغ 50 ميليون ريال بدهند تا نمایندگان به استيضاح آقاي كردان رأي مخالف بدهند! آخرين شاهكار آقاي رحيمي كه اخيراً افشا شده، درگيري در پرونده مالي بزرگي است كه ادعا ميكند ميلياردها تومان پول مشكوكي كه به حساب او ريخته شده در اختيار نمايندگان اصولگراي مجلس هشتم قرار گرفته است تا در راه انتخابات خرج كنند؛ البته پرونده مزبور مفتوح نخواهد شد تا انتخابات رياست جمهوري دهم نيز زير سؤال نرود. وي هنوز به اين سؤال پاسخ نداده است كه نقش آقاي احمدينژاد در گردآوري و هزينه اين پولها چه بوده است و چند ميليارد تومان آن در مجلس هشتم و چه مقدارآن در انتخابات رياست جمهوري دهم خرج شده و بقيه پولها اكنون كجاست؟ ذكر اين خاطره نيز جالب است كه من در جواب بازجوهايي كه ادعا ميكردند آقاي مهدي هاشمي به روش غيرقانوني براي هزينههاي تبليغاتي پول جمع كرده است و اينكه چرا ما از او تبري نميجوييم، پيشنهاد كردم هيأت بيطرفي در قوه قضاييه تشكيل دهيد و به هزينههاي ستادهاي انتخاباتي آقايان هاشمي رفسنجاني، موسوي و احمدينژاد رسيدگي و نتيجه بررسيهاي آن هيأت را منتشر كنید و افكار عمومي را در جريان قرار دهيد. ما از اين اقدام و حكم نهايي دادگاه حمايت خواهیم کرد. اين پيشنهاد مانند ساير طرحهاي بيطرفانه من با استقبال طرفداران آقاي احمدينژاد مواجه نشد. من همين پيشنهاد را درباره مفاسد اقتصادي مديران در 30 سال گذشته نیز ارائه كردم كه متأسفانه به آن هم توجهي نشد.
[35] آقاي احمدينژاد با آنكه خود را استاد دانشگاه ميخواند، نه تنها كميتهاي براي رسيدگي به فاجعه حمله به كوي دانشگاه تهران در 25 خرداد 88 تشكيل نميدهد تا نتيجه آن به اطلاع ملت برسد، بلكه اساساً تهاجم مذكور را محكوم هم نميكند، همچنان كه حمله وحشيانه به كوي دانشگاه تهران و نيز به دانشگاه تبريز را در 18 و 19 تير سال 1378 محكوم نكرده است. طرح موضوع ضرب و شتم جوانان در خيابانهاي تهران، قيچي كردن كراواتها و پاره کردن كفشها و لباسها در دهه اول انقلاب از سوي او نيز براي محكوم كردن اين روشها و مقدمهای برای جلوگيري از تعرض به حريم خصوصي شهروندان پس از انتخابات نبوده است، بلکه به نوعی زمينهسازي براي اقدامهاي سازمانيافته گروههاي لباس شخصي، از جمله حمله آنان به مجتمع مسكوني كوي سبحان بوده است. به همين دليل آقاي احمدينژاد در مورد ضرب و شتم مردم توسط لباس شخصيها سكوت ميكند. به راستي چرا اين استاد دانشگاه آن قدر كه از جيب اين ملت براي تبرئه هيتلر از اتهام يهوديكشي (هولوكاست) تلاش ميكند، در زمينه روشن شدن فجايع كهريزك و كوي دانشگاه تهران و مجتمع مسكوني سبحان كه در زمان خود او رخ داده است، احساس وظيفه نميكند؟ آيا پرت كردن مردم از روي پل و رد شدن با ماشين از روي پيكر يك تظاهركننده به اندازه قیچی کردن کراوات و پاره كردن لباس و كفش آدمها مذموم نيست كه آقاي احمدينژاد يك كلمه درباره آنها سخن نميگويد؟ درباره ماهیت و سرنوشت کسانی که در دهه اول انقلاب مرتکب اعمال فوق شده اند، به یاری خداوند در آینده نکاتی را به استحضار مردم خواهم رساند.
[36] هدف حزب پادگاني از انتخابات 88 تكصدا كردن جامعه بود و سركوب هر نداي انتقادي و مخالف. راهپيمايي ميليوني مردم در 25 خرداد 88 نه تنها نشان داد كه در ميهن ما دستكم دو صدا وجود دارد، بلكه اساساً به جهانيان اعلام كرد كه در ايران حداقل دو تفسير از اسلام در چالش با يكديگرند: اسلام حقوقمحور در مقابل اسلام قدرتزده يا اسلام رحماني و عقلاني در برابر اسلام طالباني كه اخيراً كارش به برچيدن مجسمهها رسيده است. به سخن روشن، 25 خرداد 88 و جنبش سبز نه تنها مانع تحقق تكصدايي شدن جامعه شد، بلكه چندصدايي را هم در عرصه سياست و هم در قلمرو اجتماع و حتي دين حاكم كرد. جنبش سبز كه در ذات خود چندصدا و رنگارنگ است، تفاسير استبدادي از اسلام، انقلاب، نظام و قانون اساسي را به چالش كشيده است، به طوري كه دو اردوگاه سياسي دموكراسيخواه و استبدادطلب و دو گفتمان دموكراتيك و ديكتاتوريخواه را در برابر هم آرايش داده است. محور تقابل نيز «دموكراسي»، «آزادي» و «حقوق بشر» است كه استقرار آنها هدف جنبش سبز است. هر تقابل ديگري از جمله سنت- مدرنيسم يا سكولار- مذهبي يا جنوب شهري- شمال شهری توضیح دهنده و توجيهكننده ماهيت جنبش سبز نيست، چرا كه در هر دو طرف ماجرا، يعني هم در طرف سنتيها، مذهبيها و جنوبشهريها افراد استبدادطلب و آزادیخواه وجود دارند و هم در طرف مقابل. در ايران هم سكولار ديكتاتور داريم و هم سكولار دموكرات، همچنان كه هم مسلمان استبدادطلب داريم و هم مسلمان آزاديخواه. بنابراين آرايش نيروهاي سياسي حول محور استبداد- دموكراسي شكل گرفته است، نه دينداري و بيديني. در عظمت حركت مردم در 25 خرداد 88 و وقايع بعد از آن نيز همين بس كه امروز جهان ايران را بدون جنبش سبز نميشناسد.
[37] آنچه در زندان بر ما رفت و در بيرون بر سر سهرابها، نداها، اشكانها، كيانوشها وسایرین آمد، در واقع شكل ملايم آن چيزي بود كه در صورت عدم خيزش مردم و عدم اجرايي كردن اصل 27 قانون اساسي در روز 25 خرداد ميتوانست بر سر ميهن و آيين و مردم بيايد و حزب پادگاني به دولت پادگاني و در نهايت به جامعه پادگاني راه برد.
[38] تاريخ كشور ما و كشورهاي منطقه نشان ميدهد هرگاه به نام اولويت توسعه اقتصادي، حفظ استقلال يا استقرار عدالت، فضاي كشور را امنيتي و نظامي كردهاند و آزاديهاي فردي، مدني و سياسي شهروندان را قرباني نمودهاند، نه ترقي و پيشرفتي حاصل شده، نه امنيتي پايدار به وجود آمده و نه عدالتي حاكم شده است. چرا نبايد از تجربه تراژيك صدام درس گرفت كه آن همه در مرامنامه حزب بعث براي «ترقي» و «رفاه» مردم عراق سخن ميگفت و فضاي پليسي- نظامي كشور را به نام «استقلال» و عزت امت عربي توجيه ميكرد ولي در نهايت براي مردم خود نه رفاه آورد و نه عدالت و نه توانست امنيت و استقلال كشورش را حفظ كند!
به تجربه كشور خودمان و سالهاي بحرانآفرين و آشوبساز گروههاي مسلح در دوران دفاع مقدس كه بازگرديم، به وضوح ملاحظه خواهيم كرد در همه آن ايام، گفتمان و آرمانهاي آزاديخواهانه و عدالتخواهانه انقلاب بود كه كشور را نجات داد. همه آن فداكاريها و مقاومتها در مقابل تهاجم خارجي و فتنهانگيزي گروههاي مسلح ذيل آن گفتمان قرار ميگرفت و بدون آن حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور و امنيت عمومي و ملي ممكن نبود. اگر در اولين مراسم كارگري روز اول ماه مي در سال 1358، امام نميگفت كه «خدا هم كارگر است» و نهاد تظاهرات كارگري را به تسخير مردم در نميآورد، كشور ما با همه قواي نظامي و انتظامي خود، نمیتوانست در روزهاي اول ماه می (11 ارديبهشت) از پس خيابانها برآيد و چنين روزي به جاي اينكه به نمايش قدرت مردمي تبديل شود، به راحتي ميتوانست به روز دردسر نظام تبديل شود. چنين امامي با چنان درايتي، اگر ميان ما بود و 25 خرداد را ميديد، چگونه نسبت به آن همه شور و شعور مدني شهرونداني كه براي رأي خود ارزش قائلاند بيتفاوت میماند و صداي ملائك را در نمايش عظيم سكوت مردم نمیشنید؟
[39] نشريه مجاهد، سال 58، شماره 5.
[40] همه افراد، احزاب و دولتهايي كه به نام يا به بهانه مبارزه با آمريكا با دموكراسي و حقوق بشر ميجنگند، حقوق انسانها را رتبهبندي ميكنند تا به نام دفاع از يك حق انتزاعي مانند «مبارزه با امپرياليسم»، حقوق خداداد، مسلم و ملموس آحاد شهروندان مانند آزادي انديشه، بيان، قلم، مطبوعات، احزاب، تجمعات و انتخابات را به محاق برند و به حكومت خودكامه خود ادامه دهند. همچنين است روش كساني كه به نام توسعه اقتصادي يا استقرار عدالت يا حاكميت دين به جنگ حقوق بشر ميروند، ولي در واقع آن حقوق را در پاي کسب و حفظ قدرت قرباني ميكنند.
[41] «امنيت» در مفهومي كه بعضي بازجويان مدنظر داشتند معنايي جز درك ضدامنيتي از افكار عمومي در سطح جهاني نداشت. به همين علت آمريكايي نماياندن گرايش افكار عمومي بينالمللي حامی جنبش سبز را به عنوان عملي در جهت «حفظ نظام» تلقي ميكردند. اما امنيت به مفهومي كه من در نظر دارم، جلب افكار عمومي بينالمللي را يكي از مؤلفههاي اساسي تحكيم پايههاي امنيت ملي ميشمارد و آن را يكي از دلايل مهم پيروزي نسبتاً كمهزينه و كمتلفات انقلاب اسلامي ميداند. اگر امام خميني هم از مسأله افكار عمومي بينالمللي، دركي ضدامنيتي داشت، هرگز افتخار نميكرد كه «ما الآن تمام افكار عمومي دنيا را به ايران متوجه كردهايم» و خطاب به ابرقدرتها نميگفت اگر مقابل حق تعيين سرنوشت ملت ايران بايستند، «با افكار عمومي دنيا مواجه خواهند شد و هيچ قدرتي نميتواند با افكار عمومي دنيا مقابله كند» (نوفل لوشاتو، 17 مهر 57). رهبر فقيد انقلاب اسلامي در همان ايامي كه گروههاي مسلحانه ميخواستند راز پيروزي انقلاب اسلامي را در همان چند ساعت درگيري مسلحانه روز 22 بهمن خلاصه كنند، ميگفت «سرّ الهي» و «الطاف خفيه الهي» بود كه او را از كويت و كشورهاي اسلامي منصرف كرد و به پاريس برد و در معرض پرسشهاي خبرنگاران «خصوصاً آمريكايي» قرار داد و سرانجام با جلب افكار عمومي جهاني به تقليل «ضايعات» انقلاب و پيروزي كمهزينهتر انقلاب اسلامي راه برد. دركي از افكار عمومي بينالمللي و از خبرنگاران اروپايي و آمريكايي كه آن را «سر خفيه الهي» ميشمارد كجا و درك امنيتي- نظامي حزب پادگاني كجا كه تنها همّ و غمش مصروف دستگيري يا حذف مولدان افكار عمومي و چهرههاي شاخص علمي، فرهنگي، ديني، هنري، مطبوعاتي و سياسي كشور و نگاه توطئهآميز به هواداري افكار عمومي بينالمللي از جنبش سبز است.
[42] آنچه من در زندان ديدم، بيگانگي تأسفبار اكثر بازجويان با پيام آزاديبخش اسلام و گفتمان رهاييبخش انقلاب اسلامي بود. امروز پس از تجربه زندان به درك جديدي از وصيت مشهور امام رسيدم كه ميگفت: «نگذاريد اين انقلاب به دست نامحرمان بيفتد». به باور من نامحرمان از جمله كساني هستند كه گوش آنها محرم پيام و گفتمان انساني و رهاييبخش اسلام و انقلاب نيست. سخن من با آنان شعر زیبا و عمیق مرحوم فریدون مشیری است که با صدای ملکوتی استاد شجریان خوانده شده است:
«تفنگت را زمین بگذار!
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی
زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل
ولی لبریز از مهر تو ...»
[43] آنچه ضامن اقتدار اخلاقي جنبش سبز ملت ايران است، دفاع از دموكراسي و حقوق بشر و پرهيز از خشونت در همه اشكال رفتاري و كرداري است. در اين زمينه نقش و جاذبه اخلاقي و سياسي رهبران جنبش سبز بسيار مهم است.
[44] نميدانم به فردي كه چهار سال رييس دولت بود، چهار بار در مجمع عمومي سازمان ملل به ایراد سخنراني پرداخت و دهها گزارش درباره آثار منفي اقتصادي قطعنامههاي تحريم شوراي امنيت سازمان ملل عليه ايران دريافت كرد، چه ميتوان گفت وقتي در مناظره با مهندس موسوي ادعا کرد قطعنامههاي آژانس بينالمللي انرژي اتمي كه در زمان دولت اصلاحات صادر شد براي كشور بدتر از قطعنامههاي تحريم شوراي امنيت است كه در زمان مسئوليت خود او صادر شد. چرا كه به عقیده او قطعنامههاي آژانس، حقوقي و قطعنامههاي شوراي امنيت، سياسي است! تصور ميكنم لفظ ناشي و ناشيگري بهداشتيترين واژهاي است كه میتوانم درباره آقاي احمدينژاد به كار ببرم. البته فرض من اين است كه وي مسأله را درك نميكرد و نه اينكه آگاهانه به چنين دروغي متوسل شده بود.
[45] وقتي آقايان خاتمي و مهندس موسوي بر ناشيگري ديپلماسي انرژي هستهاي كشور تأكيد ميكردند و دردمندانه نسبت به بنبستسازي غيرمسئولانه درباره آن دستاورد ملي هشدار ميدادند، در واقع بر كوهي از تجربه و دانش و مهارت تكيه زده بودند و از آن ارتفاع بلند بود كه بر بيتجربگيها و ماجراجوييهاي غير ضرور مينگريستند و پايان كار را كه نمونه كوچكي از آن پيمان سهجانبه اخير بود، ميديدند. تصادفي نيست كه افراطيترين جناحهاي اسرائيلي و لابي صهيونيستها در آمريكا، بارها و به عناوين گوناگون از همان لحظات اوجگيري كمپين انتخاباتي، نگراني خود را در پارلمان اسرائيل و در رسانههاي صهيونيستي نسبت به احتمال پيروزي مهندس موسوي در انتخابات ابراز داشتند. از سوي ديگر در جانب اثباتي همين موضوع، از اينكه ناشيگري آقاي احمدينژاد تحقق اهداف ضدايراني آنان را تسهيل ميكرد، ابراز خوشحاليکرده و دلايل آن را برشمردند. استدلال مسلط در محافل افراطي اسرائيل درباره دلايل رجحان احمدينژاد كه يك بار روزنامه هاآرتص اسرائيل خلاصه آن را به دست داد و مقامات امنيتي موساد بارها بر آن تأكيد كردند، عبارت بود از اين كه: «برنامه هستهاي ايران مستقل از اينكه چه كسي رييسجمهور باشد و چه مواضعي داشته باشد، به پيش خواهد رفت. بنابراين براي ما [اسرائيليها] اگر سخنگوي برجسته ايران يك منكر هولوكاست باشد و اسرائيل را تهديد به نابودي كند، اين شيوه كسب حمايت جهاني براي فشار آوردن عليه ايران را آسان ميسازد.» مقامات امنيتي اسرائيل و از آن جمله رييس موساد در ايام انتخابات در كميسيون دفاعي مجلس اسرائيل استدلال كردند: «ما و جهان احمدينژاد را ميشناسيم، اگر كانديداي رفرميستها پيروز شده بود، اسرائيل با مشكل به مراتب جديتر مواجه ميشد، زيرا موسوي در عرصه بينالمللي به عنوان فردي ميانهرو ارزيابي ميشود. با وجود اين بايد تهديد ايران را به دنيا فهماند. يادآوري اينكه موسوي شخصي است كه برنامه هستهاي در زمان او شروع شد، بسيار مهم است.» به همين علت در همان روزهايي كه شواهد و قرائن و نظرسنجيها حكايت از پيروزي موسوي داشت، «ايپاك» لابي نيرومند اسرائيل در آمريكا به تكاپو افتاد و درباره عواقب پيروزي احتمالي موسوي هشدار داد. در همين چارچوب بود كه دانيل پايپ، نومحافظهكار معروف آمريكايي و مدير اطاق فكر مركز مطالعات خاورميانه (Middle East Forum) در شب انتخابات گفت: «اگر ميتوانستم در انتخابات ايران شركت كنم، به احمدينژاد رأي ميدادم».
اين موارد كه تحليل كامل آنها نياز به مقالهاي مستقل دارد، بيانگر آن است كه با توجه به زاويه نگاه صهيونيستها به دانش هستهاي كشورهاي مسلمان، زنده نگه داشتن مسأله هولوكاست به كمك منكران افراطي آن فاجعه، يك نياز استراتژيك براي محافل صهيونيستي به شمار ميرود كه آقاي احمدينژاد آن را به رايگان در اختيارشان قرار داده است.
از سوي ديگر، اصرار و تأكيد آمريكاييها بر تحريم ايران، ناشي از تأثير همان جريان است كه فرصت را براي امتيازگيري از موضع قدرت براي قدرتمندان دنيا جذاب جلوه ميدهد. به اين ترتيب، همچنان كه مهندس موسوي تأكيد ميكند، سوء مديريتهاي كلان ميهن، وضعيت كشورمان را به جايي رسانده كه اگر مذاكره كند، بايد از موضع ضعف امتياز دهد (مانند پيمان سهجانبه اخير) و اگر مذاكره نكند، راه براي انزواي بيشتر كشور هموار ميشود. در هر دو حالت، بازنده واقعي اين ماجرا ملت ايران خواهد بود.
جاي شگفتي و درد و اندوه است كه مدعيان «امنيت» و پرچمداران «حفظ نظام» در نهايت غفلت، در قبال فرصتطلبي شيطاني محافل افراطي در اسرائيل و آمريكا، هرگز نتوانستهاند از زاويه پيشگفته به منافع ملي نگاه كنند. اين ناشيگري امنيتي به چنان مرتبهاي ارتقاء يافته است كه ميبينيم برجسته كردن «خطر اسرائيل» فقط يك مصرف ابزاري براي طرد و سركوب منتقدان دارد و هرگز جنبه واقعي اين خطر، يعني خطر بالفعل تحريم هر روزه ايران از يك سو و خطر بالقوه تهاجم نظامي را، كه آن هم متضمن جنبه بالفعل است در نظر نميگيرند.
[46] «حق اوليه» بنا بر تفسير امام خميني حق تعيين مقدرات ملت در انتخابات آزاد است و دستيابي كامل به دانش و صنايع هستهاي در جمهوري اسلامي ايران، فقط و فقط با مسلم شمردن حقوق شهروندي، مسلم و محقق خواهد شد نه با دور زدن آن. امام در اين زمينه گفت: «هر كسي، هر جمعيتي، هر اجتماعي، حق اوليهاش اين است كه خودش انتخاب بكند، يك چيزي را كه راجع به مقدرات مملكت خودش است» (نوفل لوشاتو، 21 آبان 57). تجربه ثابت كرده است هر حكومتي كه اين حق را از ملت خويش دريغ كند، مشروعيت خود و گاه حتی حق حكومت كردن خود را از دست ميدهد.
[47] عقبنشيني آشكار در قضيه هستهاي و پيمان سه جانبه ايران، تركيه و برزيل علاوه بر اينكه نادرستي و ناكارآمدي ديپلماسي كشور را در پنج سال گذشته نشان داد (كه این نادرستی خسارات زيادي، دست كم سالانه 35 ميليارد دلار به ميهن و مردم تحميل كرده است)، كشور را با قطعنامه تحريم جدیدی روبهرو ساخت و اكنون نیز حزب پادگاني را بر سر دو راهي مهمي قرار داده، اینكه آيا حاضر است همزمان با تلاش براي اعتمادسازي با جامعه بین الملل (در رأس آنها دولت آمریکا)، منتقدان داخلي را نيز به رسميت بشناسد و از در اعتمادسازي با آنان درآيد تا در عرصه سياست داخلي نيز گشايشي ايجاد شود؟ يا تمام عقبنشينيها در برابر قدرتهاي بزرگ است و اقتدارگراها همزمان با تلاش براي ايجاد اعتماد و تفاهم با دولتهای بزرگ، خواهند كوشيد محدوديتها و بگير و ببندهاي بيشتري را عليه منتقدان خود اعمال كنند و بعد از تحقق نظريه پيروزي با ترس (النصر بالرعب)، در صدد اجراي شعار «سازش با خارج، سركوب در داخل» هستند؟ متأسفانه آنچه در روز 14 خرداد ماه امسال مشاهده شد، بيانگر تحقق اين شعار است.
[48] اگر متن كيفرخواست عمومي دادستان تهران عليه من و دوستانم از اين زاويه مورد ملاحظه قرار گيرد، به وضوح ملاحظه میشود كه تأكيد بر خطر اسرائيل فقط و فقط جنبه ابزاري دارد، يعني نويسندگان كيفرخواست مسأله «اسرائيل» و «جاسوس اسرائيلي» را تا آنجا به كار ميبرند كه روشن ماندن چراغ تعقل و تفكر در دوران امام (متن كيفرخواست بدون نام بردن از امام، تاريكنمايي آن دوره را با عنوان «از اواسط جنگ» آغاز ميكند) و ايام جنگ را محصول موساد و سيا جلوه دهند. به اين عبارت كيفرخواست توجه فرماييد: «اين جاسوس سيا در اين باره ميگويد: ... بازوي فكري در ايران از سالهاي خيلي دور، يعني از اواسط جنگ آغاز شد و در همين راستا يك تفكر روشنفكري جديد ميان نيروهاي روشنفكر مسلمان بيرون ميآيد كه ...». سراسر متن كيفرخواست كه انعكاس همان ديدگاه امنيتي توطئهنگر- سرکوبگر است، به «تهديد» جلوه دادن دموكراسي و حقوق بشر و سازمانهاي مدني اختصاص يافته است. در حقيقت در پس همه اين سياهنماييهایی كه دامنهاش تا اواسط جنگ و دوره امام استمرار مييابد و آقاي احمدينژاد در مناظره با مهندس موسوي فساد را هم به آن دوران تسري داد، مسأله اصلي يعني بيكفايتي و فساد مديريت اجرايي كنوني و نيز ديپلماسي ايرانسوز حزب پادگاني پنهان شده است.
[49] پيشبيني من از سرانجام شعارهاي سوپرانقلابي آقاي احمدينژاد عليه ايالات متحده آمريكا، در نهايت دادن امتيازات ايرانسوز به آمريكا است كه نمونه كوچك و اوليهاش را در توافق سهجانبه هستهاي ديديم. چه كسي باور ميكند كه آقاي احمدينژاد براي دكتر مولانا، شهروند آمريكا رسماً حكم مشاورت رييسجمهور ايران صادر كرده باشد براي اينكه قصد دارد با آمريكا بجنگد! مگر در مسأله اسرائيل نديديم كه وي از ضرورت نابودي آن داد سخن ميداد و اندكي بعد رييس دفترش، آقاي مشايي از دوستي ملت ايران با مردم اسرائيل دم زد؟ و مگر قضيه ملوانهاي دستگير شده انگليسي را فراموش كردهايم كه پس از آن همه شعارهاي انقلابي، در عمل تنها 16 ساعت پس از اولتيماتوم 48 ساعته بلر، نخستوزير انگليس، آقاي احمدينژاد به همراه تعدادي از وزرا شخصاً به بدرقه گروگانها شتافت و با دادن هداياي گوناگون آنان را راهي كشورشان كرد؟ در اين زمينه هم آقاي احمدينژاد در مناظره با مهندس موسوي ادعا كرد كه نخستوزير انگلستان با ارسال نامهاي از سياست خارجي گذشته بريتانيا عليه ملت ايران عذر خواسته و سند آن در وزارت امور خارجه موجود است! این ادعا با تكذيب وزرات امور خارجه انگلستان مواجه شد. علني شدن نامه نيز نشان داد آقاي احمدينژاد دروغ گفته است. با وجود اين، دادگاه مرا محكوم كرده است كه چرا به دولت آقاي احمدينژاد گفتهام دولت دروغ!
[50] حزب پادگاني حضور در پادگانها و سپردن زمام مديريت كشور به شايستگان و نخبگان سياسي ملت را كسر شأن خود ميداند و شغل سربازي و پاسداري از کشور، در مفهوم واقعي و غيرحزبي آن را قلباً تحقير ميكند.
[51] در مقالهاي كه تقريباً دو ماه قبل از انتخابات نوشتم و به دلايلي امكان انتشارش را نيافتم، آوردهام كه هر بار مردم پاي صندوقهاي رأي ميروند، ضمن تحكيم اساس جمهوري اسلامي، ملت جديدي در پاي صندوقهاي رأي متولد ميشود. چرا بايد اين حساسيت بسيار مقدس و مبارك درباره آراي ملت را يك امر گرجستاني و صربستاني بدانيم؟ آيا در اساس جمهوري اسلامي، انتخابات و اصالت رأي ملت هیچگونه جایگاهی ندارند كه حساسيت ملي را امري «غيرملي»، «مخملي» و «صربستاني» بشماريم؟ بر همين مبنا 25 خرداد را نیز روز نجات جمهوري اسلامي و آزادي ايران ميخوانم، چرا كه صندوق آرا و انتخابات آزاد را نجا
چهار عضو سپاه پاسداران و بسیج با گاردین چه گفتند ؟
Fri 11 06 2010 - 17:30
گزارش بی بی سی از متن مصاحبه گاردین با چهار سپاه پاسداران و بسیجی که به دلیل برخورد نیروهای دولتی با معترضان شغل و وطن خود را ترک گفتند.
بی بی سی: تعدادی از رسانه های بین المللی مطالبی را به مناسبت سالگرد برگزاری انتخابات بحث برانگیز دهمین دوره ریاست جمهوری ایران منتشر کرده اند.
از جمله روزنامه گاردین در شماره روز جمعه، 21 خرداد (11 ژوئن)، در این زمینه مطالبی شامل متن مصاحبه با چهار عضو سپاه پاسداران و نیروی بسیج را چاپ کرده که گفته اند به دلیل اینکه تحمل مشاهده برخورد نیروهای دولتی با معترضان را نداشته اند شغل خود را ترک کرده و به خارج گریخته اند.
این روزنامه با چاپ تصویری از کارت عضویت محمد حسین ترکمان در نیروی بسیج، بخشی از متن مصاحبه ویدیوئی او را نقل کرده که در آن آمده است که آقای ترکمان هنگام کار در بسیج، با تیم های محافظ آیت الله خامنه ای رهبر ایران و محمود احمدی نژاد رئیس جمهور این کشور در تماس بود و به همین دلیل، به اطلاعاتی در مورد وضعیت آنان در زمان اعتراضات نسبت به نتیجه انتخابات دست یافت.
این عضو سابق بسیج در گفتگویی در نقطه ای در ترکیه، که فیلم ویدیوئی آن در سایت روزنامه گاردین در دسترس است، آنچه را که قساوت نیروهای دولتی در برخورد با معترضان به نتیجه انتخابات خوانده و همچنین تاثیر این وقایع بر روحیه نیروهای دولتی را توصیف کرده است.
به نوشته گاردین، اظهارات آقای ترکمان تردیدهایی جدی را در مورد میزان وفاداری سپاه پاسداران نسبت به رهبر جمهوری اسلامی و رئیس جمهوری بر می انگیزد زیرا، به گفته وی، رفتار بی رحمانه ای که "حکومتی وحشت زده با هر نوع مخالفتی در پیش گرفت" باعث تزلزل در اعتقاد "پیاده نظام" رژیم به رهبران آن شده است.
محمد حسین ترکمان با اظهار اینکه در جریان سرکوب تظاهرات اعتراضی از نزدیک شاهد رفتار مقامات ارشد و فرماندهان نیروهای محافظ رهبران حکومت بوده، می گوید که در آن زمان، وحشت و دستپاچگی به وضوح در حرکات و اقدامات این افراد از جمله تغییرات مکرر در رده های دولتی مشهود بود.
وی می گوید که رهبران حکومت چنان متوحش شده بودند که برای آیت الله خامنه ای و محمود احمدی نژاد هواپیماهایی آماده پرواز تعیین شده بود تا در صورت لزوم، آنان را به سوریه منتقل کنند و می افزاید که آیت الله خامنه ای اعتماد خود را حتی به تیم محافظان و واحدهای اطلاعاتی ویژه خود از دست داده بود تا حدی که دفتر او با تعبیه دستگاه های شنود و دوربین های مخفی برای زیر نظر گرفتن این افراد، به جاسوسی در مورد جاسوسان رهبری پرداخته بود.
این عضو سابق بسیج از وجود شکاف و اختلاف در بدنه سپاه پاسداران خبر می دهد و می گوید که با افزایش این شکاف، رژیم هزاران روستایی جوان را جانشین پاسداران با سابقه کرده است هر چند در صورتیکه رژیم با خطر سقوط مواجه شود، اختلافات کنار گذاشته خواهد شد.
گاردین همچنین مصاحبه با محمد رضا مدحی تازه کند، از افسران سابق سپاه پاسداران را همراه با کارت عضویت او در این نیرو منتشر کرده و نوشته است که آقای مدحی هم به دلیل انزجار از روش حکومت، دو سال پیش از ایران خارج شد و اینک در پایتخت تایلند سکونت دارد.
محمد رضا مدحی، که از مجروحان شیمیایی جنگ ایران و عراق است، می گوید که سیاست جاری سپاه پاسداران مبتنی بر پاکسازی این نیرو از اعضای قدیمی تری است که نسبت به آرمان های انقلاب سال 1979 وفادار مانده اند و در این جابجایی، کسانی جایگزین سپاهیان قدیمی شوند که اکثرا هیچ استنباطی از خوب و بد، قانون و قانون شکنی ندارند، و هنگامی که اسلحه به دست می گیرند، به سادگی مرتکب قتل می شوند.
به گفته این افسر سابق سپاه پاسداران، این نیرو در تمام نهادهای حکومتی حضور دارد و امکانات اقتصادی گسترده ای را در اختیار گرفته و با استفاده از این شرایط، به عضوگیری می پردازد.
محمد رضا مدحی نیز از بروز اختلاف و شکاف در صفوف سپاه پاسداران سخن می گوید و به نوشته گاردین، این اظهارات مورد تایید یک عضو سایق نیروی قدس سپاه پاسداران نیز قرار گرفته است.
به نوشته گاردین، این فرد که نخواسته نامش فاش شود، تشدید خشونت و کاربرد شکنجه را عامل رویگردانی شماری از اعضای سپاه از رهبران حکومت دانسته و گفته است که خود او به شدت از مشاهده دار زدن زنی حامله منقلب شد و افزوده است که "چنین رژیمی نمی تواند دوام چندانی داشته باشد.
روزنامه گاردین در بخش دیگری از این گزارش متن مصاحبه با فرد دیگری به نام علی، عضو سابق سپاه را که سه هفته پیش به طور قاچاق وارد ترکیه شد، منتشر کرده و گفته است که همسر و فرزند این شخص همچنان در ایران به سر می برند.
علی گفته است که به دلیل خودداری از حمله به تظاهرکنندگان در ایران بازداشت و به مدت دو ماه زندانی شد و می افزاید که شکنجه هایی که در این مدت تحمل کرد رویه جاری حکومت در برخورد با مخالفان بوده است.
گاردین در گزارش ویژه خود به مناسبت سالگرد انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری مطلبی تحلیلی در مورد بروز شکاف در سپاه پاسداران هم چاپ کرده که در آن آمده است که اگرچه ممکن است فرماندهان ارشد این نیرو با برخورداری از منافع وسیع اقتصادی، نسبت به دولت به رهبری آقای احمدی نژاد وفادار باشند، اما برای بسیاری دیگر از اعضای سپاه پاسداران، گرایش عقیدتی این نیرو در حال حاضر ابهام آور است.
گزارش دیگر گاردین در شماره روز جمعه به تصمیم میرحسین موسوی و مهدی کروبی در مورد لغو راهپیمایی سالگرد برگزاری انتخابات به دلیل عدم صدور مجوز لازم از سوی وزارت کشور اختصاص دارد.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/06/100611_l03_anniversary_guardin.shtml
نامه سرگشاده حسن یوسفی اشکوری به هاشمی رفسنجانی
Fri 11 06 2010 - 16:14
 |
حسن یوسفی اشکوری این نامه را روز ۲۲ خرداد سال گذشته(روز برگزاری انتخابات دهم ریاست جمهوری) به آقای هاشمی رفسنجانی نوشته است، اما به دلیل حوادث روزهای پس انتخابات و مصلحت و ضرورت منتشر نکرد. font>
به گزارش جرس متن کامل این نامه به شرح زیر است:
این نامه در روز 22 خرداد سال گذشته (روز برگزاری انتخابات دهم ریاست جمهوری) به جناب آقای هاشمی رفسنجانی نوشته شد اما به دلیل حوادث روز بعد و روزهای بعدتر انتشار آن به مصلحت و ضرور دانسته نشد. اما اکنون پس از یک سال از آن روز تاریخی و تحولات عظیم و مهم جاری در کشور، انتشار عمومی این نوشته خالی از فایده و عبرت نیست.
بویژه که سرنوشت شخص جناب هاشمی در این یک سال و شکوه های وی از نوع برخورد با او و خانواده اش (که بی گمان انگیزه ای جز تخریب شخصیت و تضعیف مقام وموقعیت مؤثر او در ساختار قدرت و به طور غیر مستقیم نقش او در جنبش سبز ندارد)، از درستی انتقادها و نگرانی های نویسنده این نامه حکایت می کند. اخیرا ایشان چاره ای ندیده اند که گامی به جلو بردارند و نقش رهبری معتمد خود را در سیر پروژه تخریب خود با شفافیت بیشتر بیان کنند و از «سکوت مصلحت آمیز»! رهبری گله کنند. تجربه نشان داده است که تحکیم کنندگان استبدادها و مستبدین، در نهایت خود نیز از قربانیان آن خواهند بود. از هاشمی هوشمند بعید می نماید که از این آگاهی تاریخی بی خبر مانده باشد.
جناب حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی
با عرض سلام و آروزی عاقبت به خیری برای شما، خودم و تمام مردم ایران.
نخست لازم است بگویم آنچه که به مناسبت انتخابات در مناظره های تلوزیونی کاندیداها بوسیلة یکی از آنان یعنی رئیس قوة مجریه و شخصیت دوم کشورگذشت، موجب تأسف و شرمندگی است و نشان می دهد که سی سال پس از انقلاب اسلامی و تأسیس نظام نوینی که ادعا می کرد می خواهد یک نظام مردم سالار و مبتنی بر ارزشهای دینی و اخلاقی باشد و الگویی موفق و قابل پیروی برای جهان اسلام ارائه دهد، به چنین ورطة بی اخلاقی و بی قانونی و پریشانی سقوط کرده است.
اما آنچه موجب تصدیع و نگارش این یادداشت شد، نامة سرگشادة حضرتعالی به رهبری و سپس دیدار سه ساعته شما با ایشان است. وقتی نامة شما را خواندم حافظه ام مرا به 28 سال پیش از قضا در همین روزهای داغ خرداد سال 60 برد و سخنی از شما را در ذهن و خاطره ام زنده کرد. به یاد آوردم که در روز استیضاح رئیس جمهور وقت ابوالحسن بنی صدر در مجلس هنگام تنفس مجلس دوست مشترک مان آقای محمد مهدی جعفری (نمایندة برازجان) به شما گفت این شیوه هایی که شما و دوستان تان در پیش گرفته اید نادرست است و در آینده نظام را دچار مشکل و بحران می کند و شما در حال سرکشیدن فنجان چای با اعتماد به نفس کامل همیشگی و لبخند معنا دار گفتید: نگران نباشید، هرچه پیش بیاید، با یک فتوا (یا فرمان. تردید از من است) امام حل می کنیم! اکنون نیز پس از 30 سال از عمر نظام جمهوری اسلامی و 28 سال از آن سخن، در برهمان پاشنه می چرخد و شما با استفاده از روش مألوف در اندیشة دفاع از خودتان و خانواده تان و یا در مقام جلوگیری از یک بحران داخلی نهاد قدرت بر آمده و بر آن شده اید که از ابزار فرمان رهبری و دخالت وی در حوزة کشمکشهای داخلی و جناحی سود ببرید.
و اما اکنون نه قصد خاطره گویی است و نه هدف ملامت و آزردن شما است، آنچه مرا وادار کرد که پس از سالها قطع ارتباط مطلق و فاصله بی انتهای من و شما، باز با شما سخن بگویم، بیان و تذکر دو نکته است که البته هر دو به انگیزة اصلاح روشها و ایجاد تحول مثبت در شیوة مدیریت کلان کشور است. البته اگر کاملا دیر نشده باشد.
1 – نکته نخست این است که شما و دوستان تان از همان آغاز بنا را کج گذاشتید و یا اگر دیگران کجروی کردند شما ها، که از این موقعیت استثنایی برخوردار بودید که معتمد رهبر فقید انقلاب باشید و از سوی دیگر ارکان حکومت در تمام نهادها در اختیارتان بود، آن کجروی ها را نه تنها اصلاح نکردید بلکه یا با کجروان همراهی کردید و یا به توجیه آن انبوه انحرافات پرداختید و یا در بهترین حالت سکوت پیشه کردید.
مهم ترین این کجروی ها استفاده از «سیاست حذف» و در مقابل «انحصار طلبی» مفرط (که البته این روش و اندیشه در تاریخ و فرهنگ و سنت ما ریشه دار است و از این رو غالبا به آن دچاریم) بود که به دست شما معماران نظام جمهوری اسلامی بنیاد نهاده شد. این هژمونی طلبی و سیاست نامبارک و ویرانگر واگرایی حداقل از راهپیمایی تاسوعا و عاشورای سال 57 آغاز شد و در مراسم بهشت زهرا به مناسبت ایراد نطق رهبر انقلاب آشکار تر شد و پس از آن در اشکال مختلف از جمله در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری اول بر آفتاب افتاد. تراژدی سیاست حذف پس از آن روشن تر از آن است که نیاز به یادآوری باشد. سیاست حذف خیلی زود در ابعاد گوناگون با استفاده از روشهای غیر اخلاقی و غیر قانونی به یک سنت رایج و تثبیت شده تبدیل شد.تذکرات دوستان انقلاب و دلسوزان کشور نیز چندان سودی نبخشید.
به یاد می آورم که در دوران چهار ساله مجلس اول من و برخی از همفکران (گاه فردی و گاه جمعی) با شما و آقای خامنه ای رئیس جمهور وقت گفتگو کرده و نسبت به برخی سیاستها و رفتارهای شما و به طور خاص حزب جمهوری اسلامی در مجلس و خارج از مجلس و به طور خاص در مورد همین سیاست حذف انتقاد کرده و آن را خلاف قانون و خلاف شرع و خلاف مصالح کشور و انقلاب و حتی در تعارض با مصالح نظام مورد علاقه شما دانستیم و نسبت به عواقب آن هشدار دادیم و گفتیم که استفاده از این روشها فتنه ای است که به تعبیر قران کریم سرانجام دامن همه را می گیرد و حتی ظالمان را در امان نخواهد گذاشت (اسناد مکتوب آن به صورت نطق های پیش از دستور و تذکرات آئین نامه ای و نیز نامه ها موجود است).
احتمالا تمام یا بخشی از آن گفتگوها و حداقل اسناد مکتوب را به یاد می آورید ولی به عنوان نمونه به دوسند مکتوب و منتشر شده اشاره می کنم یکی، نامه ای است که در پاییز سال 62 پس از جنجال مجلس بر سر نطق پیش از دستور مهندس هاشم صباغیان (نماینده تهران) به شما نوشتیم و در آنجا طی بحث مفصل نسبت به فرجام این روشهای حذفی و سرکوبگرانه هشدار دادیم و گفتیم که آقای هاشمی! خلیفه کشی را باب نکنید! گرچه این نامه در آن زمان شخصی و در بسته بود اما درست در ده سال پیش در یکی از مطبوعات با همین عنوان منتشر شد. سند دیگر بیانیه ای است تحلیلی که جمعی از دوستان همفکر و منتقد به شما و دوستان تان در جریان استیضاح رئیس جمهور وقت نوشته و در اوایل تیرماه 60 در دو روزنامه اطلاعات و کیهان انتشار یافت. این هر دو سند قابل دسترسی است. ما در آن نوشته ها و هشدار ها سخن جاودانه و خدایی امام علی (ع) را به یادتان آوردیم که: «الغالب بالشرّ مغلوب».
روزگار گذشت و پس از «عبور از بحران» و حذف کامل رقیبان (واقعی و خیالی)، به تدریج دایرة سیاست حذف تنگتر شد و به «خودی» ها نیز رسید و دیگرانی نیز از دایره به بیرون پرتاب شدند. پس از پایان جنگ و درگذشت رهبر فقید انقلاب و تشکیل دولت شما، زمزمه غیر خودی بودن هاشمی رفسنجانی نیز در بیخ گوشها پیچید و بعد آشکارتر شد و در چهار سال اخیر به اوج خود رسید و اکنون به دست افرادی معلوم الحال و حداقل به تعبیر درست شما « بی ریشه » و حتی علف هرز ها کاملا از پرده بیرون افتاد و کار به جایی رسید که از رسانه ملی شخصیتی چون هاشمی رفسنجانی را متهم به انواع فساد و انحراف از مسیر انقلاب و مصالح نظام و حتی همدستی با دولتی خارجی و توطئه برای برانداختن دولت می کنند. فاعتبروا یا اولی الابصار!
اکنون سخن من این است که جناب هاشمی! اگر از همان آغاز سنگ بنا را کج نمی گذاشتید و هشدارهای خیرخواهان را می شنیدید، اکنون کار به اینجا نمی رسید. شما در زمان اقتدار و مسؤلیت تان از همین روش استفاده کردید و یا در برابر ستمها و خلافکاریها و افشاگری های احمد نژادهای آن زمان دست به توجیه زدید و یا در بهترین حالت سکوت کردید. سکوتی که در آن شرایط سرنوشت ساز جز تأیید آن خلافها و نامردمی ها و بی اخلاقی ها معنا و حداقل نتیجه ای نداشت. به یاد می آورید افشاگری های دانشجویان پیرو خط امام را؟ حتما نطق های آتشین نمایندگان حزبی و حزب الهی مجلس اول در بارة رئیس جمهور وقت و به تعبیر دشنام گونه شما و دوستان تان «لیبرالها» را به خوبی به خاطر می آورید! زمانی که در مجلس اول نمایندگان در بیرون مجلس و در داخل پارلمان بوسیلة احمدی نژاد های صدر انقلاب مورد توهین قرار می گرفتند و کتک می خوردند (مانند کتک خوردن احمد سلامتیان نمایندة اصفهان در همدان و کتک خوردن محمد محمدی گرگانی نمایندة گرگان در دانشکدة کشاورزی در گرگان) و یا با شخصیتی چون مهندس بازرگان و دکتر سحابی چنان می کردند، شما به عنوان رئیس مجلس چه کردید؟
به یاد می آورید که من و دوستان مان چند بار به شما مراجعه کردیم و برای حل مشکل و چاره جویی از شما کمک خواستیم؟ زمانی که دوست و هم سنگر و حداقل بستة شما مرحوم لاهوتی به چنان سرنوشتی دچار شد، عکس العمل صاحب قدرتی چون شما چه بود؟ آیا چند جمله تسلیت و حداکثر چند قطره اشک کفایت می کرد؟ آری این قانون است و سنت دیرینه تاریخ و رسم روزگار که وقتی خلیفه کشی باب شد، دیگر حد ندارد و دیوار کج بالا رفته روزی فرو می ریزد و ممکن است معماران را هم در زیر آوار نابود کند. تا آنجا که امروز نوبت به شخصیت دوم جمهوری اسلامی در دهه شصت رسیده و فردا امکان دارد که، چنان که شما هم به درستی اشاره کرده اید، به شخصیت اول کنونی نظام نیز برسد.
2 – و اما نکته دوم که مهم تر است این است که از آغاز، در نظام جمهوری اسلامی بحرانها و چالشها و حتی مسائل کم اهمیت را از طریق دخالت مستقیم و غیر مستقیم رهبری حل کرده و یا تخفیف داده و به هر حال رفع و رجوع کرده اید، چنان که خود شما هم بارها به این واقعیت اذعان کرده و به آن نیز عمل کرده اید که نمونه آخر آن ارسال همین نامه به رهبری و مذاکرات چند ساعته با ایشان است. در بهار سال 79 نیز در خطبه ای نماز جمعه تهران فرمان توقیف گستردة مطبوعات به فرمان رهبری را ستودید و آن را نعمتی برای حفظ نظام و موجب خنثی کردن نقشه های دشمن دانستید.
سخن من این است که آیا قرار است در جمهوری اسلامی، تفکیک قوا و قانون حاکم باشد یا بنا است تمام کارها و حل و فصل امور ذیل ولایت فقیه و یا دخالتهای رهبری انجام شود؟ شاید در صدر انقلاب و پیش از تصویب قانون اساسی و استقرار کامل نظام جدید و حداکثر شرایط بحرانی و جنگ گاه دخالتهای رهبری اجتناب ناپذیر بود اما پس از آن و در شرایط عادی و قانونی چرا و با چه منطقی می توان از این شیوه استفاده کرد؟ گرچه عنوان «ولایت مطلقه فقیه» بدین معنا دانسته می شود که رهبری مجاز است در کار قوا دخالت کند و حتی قرارداد ها بین دولت و ملت را یک طرفه لغو کند (لابد یکی از موارد آن می تواند الغای قانون اساسی باشد) اما روشن است که این تفسیر از ولایت مطلقه فقیه آشکارا به معنای لغو مفهموم و کارکرد و فلسفة قانون و جمهوری و تفکیک قوا و دموکراسی و تمام اصول مدیریت مدرن است.
می خواستم بدانم با این تحلیل موافقید و اشکال را قبول دارید؟ اگر ایراد را وارد می دانید پس استفاده از ابزار دخالت رهبری در اموری که راه حل قانونی دارد چرا و با کدام منطق و مصلحت صورت می گیرد؟ مثلا در همین مورد اخیر به لحاظ حقوقی (نه البته سیاسی) حادثه ساده ای رخ داده است و آن شخصی (ولو در مقام ریاست جمهوری) به شخصی دیگر (ولو رئیس مجمع تشخیص نظام و رئیس مجلس خبرگان رهبری) اتهاماتی وارد کرده است، راه آسان و سر راست حقوقی آن اقامه دعوی و رسیدگی در مرجع قضایی است و نیاز به دخالت فراقانونی ندارد.
به نظر می رسد استفاده از این ابزار چند اشکال اساسی دارد: 1 – نقض قانون و اخلال در کار قوا و حداقل دور زدن قانون، 2 – امکان استفاده دیگران و رقیبان از این ابزار، 3 – تضییع حقوق افراد و یا گروههای محذوف جامعه به دلیل عدم امکان استفاده از این ابزار و 4 – ایجاد و یا تقویت و تحکیم دیکتاتوری و خودکامگی و استقرار فرمانروایی مطلق و نا محدود. در مورد نخست توضیح داده شد اما در مورد دوم روشن است که اگر استفاده از این روش رایزنی پشت پرده مجاز باشد، نظرا و عملا این حق برای رقیبان قدرتمند نیز محفوظ است و آنان نیز مجازند و می توانند به موقع از آن به سود خویش سود ببرند. در عمل آنچه رخ می دهد نادیده گرفتن قانون و پیشبرد کار از طریق رایزنی و کدخدا منشی و توان قدرت چانه زنی و در واقع زرنگی و در نهایت جنگ قدرت و دیپلماسی پنهان و غیر شفاف حول رهبری است که قرار است بی طرف و محترم و هماهنگ کنندة قوا باشد. این درست همان سنتی است که در دوران پیشا قانون در دربار شاهان حول شخصیت محوری «شاهنشاه» رایج بود اما گویا قرار بود که ما پس از انقلاب دارای نظامی مردم سالار و قانونمند باشیم نه نظامی فرد محور و تجدید سنت نادرست نقش شاه و دربار در اداره جامعه و سرنوشت مردم.
در مورد سوم نیز قابل یادآوری است که در این میان تکلیف حذف شدگان و مغضوبان و مظلومان جامعه و به اصطلاح غیر خودیها در این کشور و در این نظام چیست؟ حال شخصیتی چون هاشمی رفسنجانی می تواند چند ساعت پس از ارسال نامه ای سرگشاده (که حتی آن نیز موجب اعتراض و خشم رقیبان می شود) به دیدار رهبر برود و از حق خود دفاع کند، اما در نظام شخص محور و بی قانون هزاران هزار ستمدیده دیگر چه باید بکنند و چه می توانند بکنند؟ راه دور نمی روم همین نمایندگان مجلس ششم که به عنوان آخرین اقدام و از سر ناچاری اما در عین حال کاملا قانونی و مدنی برای اعتراض به ستمی که بر آنان و موکلانشان رفته بود در مجلس تحصن کردند ولی ظاهرا برای همیشه مغضوب واقع شدند و از قضا در همین مناظره کذایی نیز از زبان دوم مقام قانونی نظام مورد اتهام واقع شدند، می توانند از این امکان استفاده کنند و حق خود را بستانند؟ و اساسا به آنان اجازه اده می شود با رهبری دیدار کنند و حداقل سخنانشان شنیده شود؟
اشکال چهارم نیز نیاز به استدلال و حتی توضیح ندارد و فکر نمی کنم شما با آن مخالف باشید. بویژه که اکنون و در تجربه بیست ساله اخیر باید برای شما هم روشن شده باشد که استفاده ابزاری فراقانونی از مقام و موقعیت رهبری نظام، جز تقویت و تحکیم استبداد و دیکتاتوری نتیجه ای نداشته و ندارد. به هرحال جناب آقای هاشمی! شما هوشمندتر و آگاه تر از آن هستید که این مسائل و مشکلات را ندانید اما از باب یادآوری عرض می کنم که در دنیای مدرن و در مدیریت علمی و خرد ورزانه جمعی و دموکراتیک و قانونمدار امروز نمی توان با عدم شفافیت در سیاست و یا دور زدن قانون و یا دخالت های قوا در کار یکدگر و ارجاع هر امر مهم و غیر مهم به یک شخص، ولو تحت عنوان ولایت، به دیوان سالاری مدرن و کارآمد و ثبات و عدالت و آزادی دست یافت. اگر چنین باشد، این بحرانهای ساختاری در جهموری اسلامی ادامه پیدا خواهد کرد. گرچه معتقدم که اگر از روز نخست برای حل مشکلات سخاوتمندانه از فرامین فراقانونی رهبری استفاده نمی شد، کار به اینجا نمی رسید که شخصیتی چون شما در واکنش به تقلب در آرای صندوق آرا و تضییع حقتان نا امیدانه به خدا پناه ببرید و اکنون نیز به نامه سرگشاده و رایزنی پشت پرده با رهبری متوسل شوید و احتمالا از سر استیصال به این سنت نامبارک بیاویزید.
سخن آخر این که اگر در گذشه و تاکنون به هر دلیل از این ابزار و ابزار هایی چون حکم حکومتی استفاده شده است، پس از این به قانون و برابری و عدالت و نظام مردم سالار باز گردید که به سود همه است؛ حتی به سود نظام. این خواسته ای است که حداقل از انتخابات مجلس ششم و انتخابات دهم ریاست جهموری مطرح شده و در گفتارها و شعارها و حتی در برنامه های برخی کاندیدا ها (از جمله کاندیدای مورد حمایت شما) انعکاس یافته و از این رو یک خواست ملی و مشروع است. با دعای خیر برای شما و آرزوی بهروزی و سربلندی برای مردم و با امید به رهایی ملت بزرگ و با فرهنگ و متمدن ایران از جور ستم حاکمان و تزویر خودکامکان
http://www.rahesabz.net/print/17178
پاسخ دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی به وطن امروز
Thu 10 06 2010 - 17:30
اطلاعیه دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی :
کدام حکم شرعی و قانونی مجوز خلاف گویی های رئیس جمهور را نسبت به آیت الله هاشمی رفسنجانی صادر کرده؟ / چگونه است گروهی از سکوت هاشمی برآشفته می شوند و چون با نظر به اساس رای مردم در اداره حکومت اسلامی سخن می راند،برآشفته تر!
متن کامل پاسخ روابط عمومی دفتر آیتالله هاشمی رفسنجانی
روزنامه وطن امروز، روز یکشنبه 9 خرداد ماه 1389 به بهانه انتشار نامه سال گذشته آیتالله هاشمی رفسنجانی به مقام معظم رهبری، اقدام به انتشار مجدد نامه رئیس شورای سیاستگذاری خویش نمود.
نامهای که نویسنده با علم به دروغ بودن محتویات و غیراخلاقی بودن ادبیات نوشته خویش از میزان تأثیر آن در تشویش اذهان عمومی آگاه است و با اندک انصاف روزنامهنگاری خواستار پاسخ برای تنویر افکار عمومی شده است.
اگرچه پاسخگویی به نامههای اینچنینی که خالی از بدیهیات اخلاقی میباشد، نوعی گام نهادن به بیراهه است و به همین دلیل در چاپ اول، از کنار آن گذشتیم، اما بیپاسخ گذاشتن شبهات، باعث تسریع انحراف کنونی جامعه از اهداف انقلاب اسلامی و ظلمی مضاعف به آیندگان خواهد بود که میخواهند بدانند در مقطع 30 ساله پس از انقلاب اسلامی بر کشورشان چه گذشته و میگذرد!
توضیح ضروری اینکه این پاسخ در کنار مخاطب خاص خویش، مخاطبان عام نیز دارد، بهویژه جوانان روشنضمیر و پرسشگری که بلوغ عقلی و سیاسی آنان، با فریادهای سهمخواهی و ادبیات قدرتطلبانه گروهی که برای بقای خویش، زبرالحدیدهای امام راحل در مبارزه نفسگیر با رژیم پهلوی، یادگاران مردان و شهدای بزرگ انقلاب چون شهید بهشتی، شهید مطهری، آیتالله طالقانی، شهید رجایی، شهید همت، بیت شریف حضرت امام و مهمتر از همه تاریخ 30 ساله انقلاب اسلامی را متهم به انحراف از خط اصیل اسلام میدانند و با هدف زیر سؤال بردن اقدامات امام راحل و مقام معظم رهبری، امینترین یاران آن دو بزرگوار را آماج تیر تهمت خویش قرار میدهند.
نویسنده متن سراسر تهمت و توهین که کار کردن در شرکت صنعتی پارس خودرو!! مقدمه مسئولیتش در سایت شریف نیوز سابق و روزنامه وطن امروز فعلی میباشد، متن خویش را با جمله به ظاهر زیبای «اخلاق، گمشده سیاست است» آغاز کرده تا اولاً تئوری شیطنتآمیز جدایی دین از سیاست را القا نماید و ثانیاً با انتساب لقب دروغگویی به آیتالله هاشمی رفسنجانی به عنوان بارزترین روحانی عرصههای تقنینی و اجرایی در تاریخ معاصر، تهمتها و ادعاهای دینستیزان و روحانیگریزان را به کمال برساند. همان کاری که آن نامزد انتخاباتی در آن مناظره کذایی در حق سه روحانی دیگر این دو عرصه سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، یعنی حججالاسلام خاتمی، ناطق نوری و کروبی انجام داده است.
نویسنده که به مصداق آن ضربالمثل قدیمی، کمحافظه شده است، متن خویش را با دروغی بزرگتر آغاز کرده است که آیتالله هاشمی رفسنجانی به خاطر اطلاعرسانی وطن امروز از روزنامه شکایت کرده است و این در حالی است که آیتالله هاشمی رفسنجانی از هیچ روزنامهای و یا هیچ شخصی شکایت نکردهاند؟!!
بهانه چاپ مجدد این متن سراسر توهین و تهمت، انتشار نامه آیتالله هاشمی رفسنجانی به آیتالله خامنهای در سایت شخصی است.
توجه به این نکته خالی از لطف نیست که این روزها بعضی از مراکز خبری و رسانهای به بازبینی و انتشار مجدد آن نامه پرداختند که نمونه بارز آن اختصاص دو قسمت از مطالب مسلسل با عنوان «مطالبات غیرقانونی» توسط روزنامه کیهان است که به نقش آیتالله هاشمی رفسنجانی در انتخابات و نامه ایشان به آیتالله خامنهای پرداخته است.
چه شده است که انتشار نامه از سوی کیهان افشاگری فتنه و سران فتنه!!! تلقی میشود، اما اگر همین نامه از سوی سایت آیتالله هاشمی رفسنجانی منتشر شود، دمیدن بر آتش فتنه تلقی میگردد؟!
نویسنده نامه، دفاع آیتالله هاشمی رفسنجانی از دستاوردهای 30 ساله انقلاب در نامه به آیتالله خامنهای را یک بدعت غیراخلاقی در مخالفت با رهبری معظم انقلاب میداند و با توجه به سوابق رسانهای خویش فراموش کردهاند که آن بدعت غیراخلاقی، غیرانسانی و غیراسلامی در مناظره تلویزیونی پایهریزی شده است و اینک توسط پارهای از رسانههای وابسته به یک جریان خاص ادامه دارد.
جای تعجب است که جمله معروف رهبری معظم انقلاب در 14 خرداد 1388 در حرم امام را که فرمودند: «صحیح و موردپسند نیست که یک نامزد در نطقهای تلویزیونی برای اثبات خود به نفی دیگران متوسل شود» را یا نشنیدند و یا نمیخواستند بشنوند و رئیس جمهور را ولاییترین رئیس جمهور تاریخ ایران میدانند و سپس ابراز مطالب خلاف در مناظره تلویزیونی را حق ایشان برای جبران عدم حمایت آیتالله هاشمی رفسنجانی از دولت میشناسند.
به فرض محال که حمایت آیتالله هاشمی رفسنجانی از آقای موسوی در انتخابات مسجل شده بود، آیا به گناه حمایت یک شخص از یک نامزد، باید هر دروغی را که به ذهن میآید، علیه آن شخص و خانواده ایشان در تلویزیون گفت؟!
گذشته از همه این مسائل، وقتی شخص آیتالله خامنهای در ملاقات حضوری با آیتالله هاشمی رفسنجانی میفرمایند درباره اصل و محتوای نامه هیچ ملاحظهای ندارند و یک بار به صورت خصوصی و یک بار در نماز جمعه هم به خلافگوییهای آن نامزد پاسخ میدهند، چگونه عدهای زیر لوای دروغین حمایت از رهبری، ملاحظهتراشی میکنند؟!
چگونه است که سخنان آیتالله هاشمی رفسنجانی در مقام امام جمعه منصوب مقام ولایت در خصوص لزوم سلامت انتخابات، حمایت از یک نامزد تلقی میشود؟ مگر قبل از انتخابات اسبهای همت زین شده بود که چه کسی انتخاب شود؟!
سابقه تذکرات آیتالله هاشمی رفسنجانی در خصوص سلامت انتخابات، محدود به دیروز و امروز نیست، از همان ماههای نخستین پس از انقلاب اسلامی که به حکم مستقیم امام راحل به عنوان سرپرست وزارت کشور برای برگزاری انتخابات شدند، وقتی با سخنان دلسوزانه!!! یکی از مسئولین وقت وزارت کشور مواجه شد که بفرمایید انقلاب به چه کسانی نیاز دارد تا نامشان را از صندوق آرای مردم بیرون بیاوریم!!، عتاب آلود آن کلام دلنشین امام را تکرار کردهاند که «میزان رأی مردم است»
این چه شیوه ناشیانه در سیاست است که 12 سال پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 76 اولاً وقیحانه خود را همهکاره انقلاب میدانید و ثانیاً وقیحانهتر میگویید اگر سخنان هاشمی رفسنجانی مبنی بر برخورد با تقلب در انتخابات نبود، خاتمی رئیس جمهور نمیشد؟!! آیا غیر از این است که اعتراف میکنید از همان سال به دنبال شکلدهی نطفه حرام تقلب انتخاباتی در رحم جامعه بودید؟!! آیا حضور 106 درصدی همه مردم یکی از استانهای غربی کشور در همان انتخابات کافی نیست که به عنوان منادیان دروغین مردمسالاری دینی اسلامی خجالت بکشید؟!
چرا نمیگویید دور جدید اظهار نگرانیهای آیتالله هاشمی رفسنجانی از عدم توجه به رأی مردم و سلامت انتخابات از زمانی شروع شده است که بعضی از شخصیتهای مؤثر دستاندرکار انتخابات صراحتاً اعلام میکردند که رأی مردم در حکومت اسلامی تشریفاتی و زینتی است؟!
چرا وقتی میخواهید تسلسل تاریخ برگزاری انتخابات را طی سالهای اخیر بگویید و براساس دیدگاههای خویش تحلیل کنید، هنگامی که به انتخابات مجلس خبرگان در سال 1386 میرسید، سکوت میکنید؟! چرا وقتی از نتایج خیرهکننده آن انتخابات و فاصله رأی آیتالله هاشمی رفسنجانی با نفر دوم پرسیده میشود، حضور ناظران بیشمار ایشان در همه صندوقهای حوزه انتخابیه استان تهران را دلیل میآورید؟ آیا این دلیل در قرینه خویش پاسخی غیر از این دارد که اگر ناظران آیتالله هاشمی رفسنجانی هنگام شمارش آرا نبودند، نتیجه انتخابات غیر از این بود؟
مگر نمیدانید در همان انتخابات وقتی مقام معظم رهبری حضور آیتالله هاشمی رفسنجانی در انتخابات خبرگان را «متعیّن» میخوانند، آیتالله هاشمی رفسنجانی هم نامنویسی خویش را مشروط به عدم دخالت نهادهای غیرمسئول در انتخابات میکنند و مقام معظم رهبری هم میفرمایند: «این شرایط را فراهم میکنم»؟!
چرا وقتی بحث انتخابات مجلس ششم میشود، فقط و فقط به خاطر عقدههای قدیمی و کینههای شخصی با لباس اصولگرایان، مروج اندیشههای آن مبلغ سکولاریسم میشوید؟ چرا فکر نمیکنید که مقدمه انقلابستیزی و اسلامستیزی نویسنده کتاب کذایی عالی جناب سرخپوش هم مثل بعضی از شماها هاشمیستیزی بوده است؟!
چرا در بیان نتایج انتخابات مجلس ششم در سال 1378 نعل وارونه میزنید؟ مگر نمیدانید با شمارش مجدد تنها 20 درصد صندوقهای حوزه انتخابیه تهران، که توسط شورای نگهبان انجام میگرفت، آیتالله هاشمی رفسنجانی از رتبه سیام به نوزدهم رسید؟ مگر نمیدانید وقتی آن آبروریزی داشت اساس انتخابات را زیر سؤال میبرد، رهبر معظم انقلاب دستور توقف بازشماری را صادر فرمودند؟
در فرازی دیگر از نامه به جفاهای اصلاحطلبان در حق آیتالله هاشمی رفسنجانی اشاره شده و آمده است که آن موقع «همین بسیجیها و امت حزبالله بودند که به میدان دفاع از جنابعالی آمدند.»
اولاً جفای در حق آیتالله هاشمی رفسنجانی معطوف به عملکرد افراطیون دیروز اصلاحطلبی و افراطیون امروز اصولگرایی نیست. اگر اسناد به اصطلاح تاریخی ساواک در قبل از پیروزی انقلاب را ورق میزدید، میخواندید که شیخ اکبر هاشمی 40 میلیون تومان به خرابکاران اجتماعی پیرو امام خمینی(ره) کمک کرده است. اگر تورق آن اوراق را در شأن روحیه دینمداری خویش نمیدانید، تاریخ دو سه سال اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی را بخوانید که تهمتها و توهینهای امروز روزنامه وطن امروز، تکرار مطالب روزنامه «انقلاب اسلامی» دیروز است که توسط بنی صدر مدیریت و منتشر میشد.
ثانیاً تفاوت آنها با شما در هتک حرمت شخصیتهای مؤثر انقلاب اسلامی چون شهید هاشمینژاد، شهید بهشتی، شهید مفتح، شهید مطهری، شهید رجایی، شهید باهنر، آیتالله خامنهای و آیتالله هاشمی رفسنجانی، در نوع عملیات ترور فیزیکی و شخصیتی است.
تفاوت دیگر این است که اگر آن روز، گروهی هاشمیستیزی را نردبانی برای روحانیستیزی و اسلامستیزی خویش قرار میدادند، فوراً با نهیب «این تذهبون» امام مواجه میشدند و امروز سکوت مصلحتآمیز رهبری معظم انقلاب که در نامه آیتالله هاشمی رفسنجانی به آن اشاره شده، کار را به جایی رسانده که یک نامزد به خود اجازه میدهد جلوی 50 میلیون بیننده تلویزیونی دروغ و تهمت بزند و روزنامههای همسو قسم یاد کنند که با بهانه و بیبهانه هاشمیستیزی را تیترهای اول و دوم هر روز خویش کنند.
ثالثاً، امت حزبالله و بسیجیهای واقعی دیروز که با قانون سهمیه حضور رزمندگان در دانشگاهها، محققان و استادان دانشجویان امروز هستند و با اعتراف نماینده ولی فقیه در دانشگاهها 70 درصد با افراطیونی چون شما نیستند، خون دل میخورند و وقتی میبینند به بهانههای سیاسی، فرمانده شهدا، بسیجیان، سپاهیان و ارتشیان در 8 سال دفاع مقدس آماج تهمتها قرار میگیرد و به قول خویش در آن نامه صبوری پیشه میکند، بر مظلومیت شهدا و فرماندهشان اشک میریزند. مشکل اینجاست که اول بسیجیان قدیم را خانهنشین کردید و سپس لباس آنان را پوشیدید و به فرماندهشان میتازید. حکایتی که یادآور آن واقعهای است که شخصی به آیتالله العظمی بروجردی عرض کرد که یک روحانی را در حال دزدی گرفتند و حضرتش برآشفت و گفت: نگویید یک روحانی دزدی میکرد، بگویید دزدی لباس روحانیت پوشیده بود.
رابعاً، گیریم که گروه اندک شما همان گروه کثیر مردمی حامیان آیتالله هاشمی رفسنجانی در توطئههای تجزیهطلبی و شورشهای کور و بعدها در غائله 14 اسفند 1360 و بعدها در غائله اسفندماه 1378 است، چه شده است که کفاره آن حمایتها را، تهمتهای امروز قرار دادهاید و عمق گناهی که برای آن حمایتها احساس میکنید، چقدر است که تهمت را با توهین آمیختهاید، کلاه انصاف از سر گرفتهاید و لباس بیتقوایی به تن کردهاید؟
دور از شأن شما در ادعای اصولگرایی و سیاستمداری است که در نقادیها اینگونه ناشیانه قلم روزنامهنگاری به دست گیرید و در یک متن به اصطلاح نامه دچار تضادهای آنچنانی شوید!!!
از یک طرف شکست آقای ناطق نوری در انتخابات 76 را نتیجه به تنگ آمدن مردم از سیاستهای دولت سازندگی میدانید و از طرف دیگر به میدان آمدن فرزندان آیتالله هاشمی رفسنجانی و حزب کارگزاران را عامل پیروزی آقای خاتمی در همان انتخابات میدانید!!
از یک طرف پیشبینیهای اظهر من الشمس نارضایتی مردم از سوی رئیس عالیترین مجمع مشورتی مقام معظم رهبری به ایشان را القای تقلب در انتخابات میدانید و از طرف دیگر جمله معروف آن نماینده مجلس را که میگفت: «باشید تا رأی 24 میلیونی آقای احمدینژاد را در فردای انتخابات ببینید» حاصل درایت و دوراندیشی میدانید؟!!
از یک طرف قانون وضع میکنید که آیتالله هاشمی رفسنجانی میبایست برای افزایش «مشارکت حداقلی» در قبال سیل تهمتها و توهینها و دروغها تا پس از انتخابات ریاست جمهوری سکوت اختیار میکرد و از طرف دیگر حکم شرعی میدهید که آن نامزد انتخابات برای افزایش «مشارکت حداکثری» دروغهای مناظره را در سخنرانیها و مصاحبههای انتخاباتی تکرار کند!!!
از یک طرف میگویید «ما نمیگوییم نامه آیتالله هاشمی رفسنجانی با نیت تقویت اردوکشی خیابانی نوشته شده و از طرف دیگر در چند سطر پایینتر میگویند «نامه هاشمی برای پشتیبانی از آشوبگران نوشته شده بود.»
از یک طرف ابراز نگرانی میکنید که فلان تئوریسین اجتماعی که به غرب گریخته، در نوشتههای خویش اختلاف مسئولان عالیرتبه نظام را القا میکند و از طرف دیگر برای فراگیری این القای شیطانی از هیچ روزنی دریغ نمیکنید؟!
این بیانصافیها نتیجه کدام نوع نگاه به مسئولان جمهوری اسلامی است؟ چرا برای جبران ضعف عملکرد خویش در اقتصاد و فرهنگ، راه چاره را دشمنتراشی از میان انقلابیون سابق میدانید؟ اگر آیتالله هاشمی رفسنجانی سکوت اختیار میکنند، برآشفته میشوید و وقتی لب به سخن میگشاید که اساس اسلام با رأی مردم بود و خواهد بود، آشفتهتر میشوید؟!
نویسنده نامه که گویا نمایندگی همکاران رسانهای خویش در یک جناح خاص را در نگارش این نامه به دوش میکشد، در هر جای نامه که فرصتی دست داد، مظلومنمایی کرده و از شکایت سخن گفت؟!!
شکایتی که هرگز و هیچگاه شخص آیتالله هاشمی رفسنجانی از رسانه یا فردی نکرده است؟!!
امید آنکه این مرقومه کوتاه، پاسخ به همه تهمتها و توهینهایی باشد که از یک سال گذشته و همزمان با مناظره تلویزیونی شب 13 خرداد کلید خورد و هنوز هم ادامه دارد، هرچند میدانیم هدف نویسندگانی از این دست شفافسازی و اطلاعرسانی نیست، وگرنه با کمترین تأمل در سخنرانیهای دو همسنگر دیرین یعنی آیتالله خامنهای و آیتالله هاشمی رفسنجانی پی خواهند برد که القای اختلاف آن دو بزرگوار یک «توهم» بیش نیست.
شاید یکی از گناهان نابخشودنی آیتالله هاشمی رفسنجانی از دیدگاه مدعیان دروغین پیرو خط امام و رهبری که اینگونه هتاکانه به ایشان میتازند، عنایت ویژه امام به آیتالله هاشمی رفسنجانی باشد که «وجود ایشان را برای انقلاب مفید میدانستند.»
و چه زیبا و دقیق آن عبد صالح در 28 سال قبل پیشبینی فرمودند: «... احتمال قوی میدهم که بعد از من برای انتقامجویی از من به بعضی از نزدیکان و دوستانم تهمتهای ناروا بزنند و به آتشی که باید مرا بسوزانند، آنان را بسوزانند...» (صحیفه نور، جلد 17، ص90)
برای حسن ختام توجه کسانی که خود را در خط امام میدانند و هتاکانه به حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی میتازند، به خاطرهای از آیتالله حائری شیرازی جلب مینماییم که روزنامه دولتی ایران در تاریخ 12/3/1389 نقل و منتشر کرده است: «حضرت آیتالله العظمی خامنهای در دوران ریاست جمهوری به من فرموده بودند هر زمان آیتالله هاشمی رفسنجانی به مسافرت میرفت، امام(ره) گوسفندی را برای سلامتی ایشان قربانی میکردند و زمانی که ایشان از سفر بازمیگشت نیز امام(ره)
گوسفند دیگری را به شکرانه سلامتیاش قربانی میکردند و برای ایشان اهمیت ویژهای قائل بودند و معتقد بودند که وجود آیتالله هاشمی رفسنجانی برای انقلاب لازم است.»
امید آنکه در بیان تاریخ و خاطرات دوران مبارزه و پیروزی، حبّ و بغضها مانع بیان حقیقتها نشود و بیان واقعیتها متقدم بر همه دروغها باشد که این بهترین کار برای رسانه و ارباب رسانههاست.
والسلام علی من اتبع الهدی
کدخبر: 3720089003019
چهارشنبه 19 خرداد 1389
14:59:45
اوضاع کشور و نقش دموکرات های ایران
Thu 10 06 2010 - 12:35
سخنرانی آقای دکتر همایون مهمنش در میزگرد بمناسبت صد و بیست و هشتمین سالروز تولد مصدق در کلن
اوضاع کشور و نقش دموکرات های ایران
با احترام به مصدق، رهبر نهضت ملی و جنبش ملی کردن صنعت نفت ایران که با تمام وجود برای حفظ دستاوردهای نهضت مشروطه، استقلال، آزادی، دموکراسی و جدائی دین از حکومت، مبارزه کرد.
حکومت خودکامه ولی فقیه که کلیه قوا را تحت فرمان دارد، ایران را به جهنمی برای مردم، و بر اساس ابرازات قاتل شادروان دکتر شاپور بختیار، بهشتی برای قاتلان تبدیل کرده است. ما با حکومتی زورگو روبروئیم که تنها با سرکوب شهروندان، آنهم توسط نیروهائی که باید حافظ امنیت مردم و مرزهای کشور باشند، قادر به ادامه حیات است.
مردم ایران در یکسال گذشته با مبارزات گسترده خویش، مخالفت خود را با حکومت ولی فقیه نشان داده اند. در تمام این مدت حکومت کوشش کرد با بازداشت، شکنجه، تجاوز، قتل و اعدام معترضین، جو ترس و ترور را حاکم سازد و مبارزات مردم را بی نتیجه جلوه دهد. اما مبارزات همبسته مردم پایه های رژیم را لرزانده است و در صورت ادامه، میتواند به پیروزی های مهمی دست یابد.
ولی فقیه ادعای مردمی بودن را رها کرده است
تقلب در انتخابات با ابعادی غیر قابل تصور و شرکت مردم برای دادن رای مخالف به کاندیدای مورد نظر ولی فقیه بار دیگر چنان بود که حکومت را مجبور به تاکید بر این نکته کرد که مشروعیت ولی فقیه منوط به رای مردم نمیباشد. بدین ترتیب حکومتی که همواره مهمترین پشتوانه خود را مردم، بویژه مردم در صحنه قلمداد میکرد، در عمل پذیرفت که رای مردم را ندارد. در واقع، این حکومت مردم را دشمن خود میداند، آنها را خس و خاشاک مینامد و مرتبا در صدد تهدید و سرکوب آنان است.
پیش بینی زمان قطعی حرکت های بزرگ اجتماعی ممکن نیست
حرکت های گسترده اجتماعی بر اساس اراده یا پیشگوئی این یا آن گروه یا فرد پا به عرصه وجود نمی گذارند. آنها به عوامل گوناگونی وابسته اند که تعیین زمان قطعی آنها ممکن نیست و آنها چه بسا حتی در زمانهائی وقوع می یابند که انتظار نمیرود. جنبش اعتراضی گسترده مردم ایران را هم تحلیلگران پیش بینی نکرده بودند.
خطری که امروز جنبش با آن روبروست
رژیم با توسل به اعدام و اعمال خشونت، کوشش دارد جنبش را خاتمه یافته اعلام کند و هرگونه مبارزه را بی نتیجه جلوه دهد تا مبارزین و مردم را مایوس و پراکنده سازد و بدین ترتیب مقاومت آنان را در هم شکند. در این شرائط این خطر وجود دارد که بعضی فعالان، بویژه جوانان، ادعاهای رژیم را باور کرده، از مبارزات سیاسی و بدور از خشونت دور شده، بسوی مبارزات رادیکال تا خشونت آمیز روی آورند. نتیجه، گرد آمدن این فعالان در گروه های کوچک جدا از مردم خواهد بود. رویکردی که هم این فعالان را ضربه پذیرتر و هم مبارزات مردم را از یاری آنان محروم میسازد. یک هدف رژیم از تشدید اعمال خشونت و افزایش زورگوئی ها علیه مردم هم، دقیقا همین جدا سازی برای سرکوب بهتر است.
هموطنانی که به قانون اساسی جمهوری اسلامی اعتقاد دارند
امروز هموطنانی مورد احترام علیه استبداد حاکم مبارزه میکنند و ما نیز هم از حقوق انسانی و شهروندی و هم از مقاومت آنان پشتیبانی میکنیم، که بر این تصورند که با قانون اساسی جمهوری اسلامی یعنی مبنای حکومت ولی فقیه نیز میتوان به سوی آزادی و دموکراسی حرکت کرد. آنها توجه ندارند که آنچه امروز بر ایران میگذرد، نتیجه این قانون اساسی و تفکر حاکم بر آن است. تفکری که رای یک فرد را بالاتر از رای تمامی ملت قرار داده است. بررسی مقوله "مردمسالاری دینی" نیز نشان میدهد که این مقوله نیز به علت دخالت دین در حکومت، نتیجه ای جز آن که در ایران شاهد آنیم، ندارد. باید از این هموطنان پرسید آیا 31 سال فقر، بدبختی، تنش و ناآرامی برای آزمایشی که عده ای تحت عنوان مذهب با زندگی و سرنوشت مردم کردند کافی نیست؟ چرا باید روحانیون حتما نقش خاصی در جامعه داشته باشند؟ چرا یک حکومت ملی نداشته باشیم که مبتنی بر آزادی و دموکراسی و جدائی دین از حکومت باشد و در آن حقوق همه بخش های جامعه رعایت و تضمین شود؟ آیا آزموده را آزمودن خطا نیست؟ ما از این هموطنان اکیدا میخواهیم که از آزمایشهای جدید تحت عنوان مذهب با زندگی و آینده مردم دست بردارند. مضافا اینکه ما امروز شاهد کنار گذاشتن روحانیونی از قدرت هستیم که زمانی تیرک خیمه نظام بشمار میآمدند و نظامیان احتمالا دیر یا زود تمام قدرت را بدست گرفته و در بهترین حالت از روحانیون به عنوان سپر دفاعی خود استفاده خواهند کرد.
راه حل اساسی برای حل بحران، پذیرش حق حاکمیت مردم است
راه حل اساسی بحران کشور، شناختن حق حاکمیت مردم است آنهم نه به معنائی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی که ولی فقیه در آن بالاترین قدرت است، بلکه به این معنی که کلیه قوا ناشی از ملت است، رای مردم بالاترین قدرت میباشد و هیچ رای دیگر بالاتر و یا حتی مساوی آن نیست.
دکتر مصدق نماد مبارزه
آزادی، دموکراسی و جدائی دین از حکومت مفاهیم پیجیده ای هستند که برای بسیاری از مردم شناخت و آگاهی دقیق از زوایای لازم آن میسر نیست. به این جهت اغلب جنبش های سیاسی برای انتقال اصول و اهداف خود به عموم، نیاز به یک شخصیت نمادین دارند تا توسط آن، ضمن حفظ اعتماد مردم، اصول مورد نظر را با آنان در میان گذارند. مصدق نماد مبارزه برای استقلال، آزادی، دموکراسی، جدائی دین از حکومت و اعتقاد به حکومت قانون در ایران است. او شناخته شده و مورد اعتماد مردم است. او نه تنها در اپوزیسیون، بلکه حتی در حکومت نیز در صدد حفظ و تضمین حقوق و آزادی های شهروندان بود.
قبول آیت الله خمینی یا رضاشاه به عنوان نماد و هدف نهائی مبارزه با طرفداری از آزادی و دموکراسی در تضاد است، بدون اینکه در صدد مقایسه این دو باشیم، اولی نماد تمامیت خواهی است و دومی علی رغم بعضی اصلاحاتی که در زمان او صورت گرفت، نماد یک دیکتاتوری میباشد. نمیتوان هم ادعای طرفداری از آزادی و دموکراسی را داشت و هم یک تمامیت خواه یا دیکتاتور را بعنوان نماد پذیرفت. سکوت نواندیشان مذهبی که امروز خود را طرفدار آزادی و دموکراسی و حتی سکولار سیاسی میدانند، در مورد دکتر مصدق باعث تعجب است.
وضعیت جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی امروز مانند فردی است که از روی نادانی چند بمب ساعتی اجتماعی را در دست خود فعال کرده است: وضع فاجعه آمیز اقتصاد، گرانی، بیکاری، آزار زنان، حال و آینده جوانان، سیاست خارجی، نارضائی سایر بخش های جامعه مانند اقلیت های مذهبی و قومی مواد منفجره ای هستند که اگر یکی از آنها هم در کنار مبارزات مردم عمل کند، به عمر رژیم پایان خواهد داد.
اگر در نظر بگیریم که هیچ حکومتی نمیتواند بدون پشتیبانی مردم به حیات خود ادامه دهد و اینکه رژیم در یکسال گذشته دائما با ریزش طرفدارانش روبرو بوده است، به تاثیر مبارزات مردم پی میبریم. بر خلاف ادعاهای سردمداران حکومت، اعتراضات و فشار مردم علیه رژیم به نحو بیسابقه ای موثر بوده است. رژیم در واقع شکست خورده است. مردم ایران در طول تاریخ بارها نشان داده اند که قادرند حکومت هائی را که نمیخواهند، برکنار کنند. امروز حکومت وارد جنگی آشکار علیه مردم شده که شکستش در آن محتوم است.
نتیجه اینکه نیروهای معتدل جامعه و اپوزیسیون دموکرات ایران باید برای تحولات سریع در ایران نیز آماده و دارای برنامه باشند.
به خلاقیت و استمرار در مبارزه نیاز داریم، نه به خشونت
مهمترین عالم برای دستیابی به آزادی و دموکراسی تحول انسان است و جنبش یکسال اخیر، تاثیر عمیقی بر خود مردم داشته و به عبارت دیگر آنان را تکان داده است. مردم اگر این مبارزه را همچنان با خلاقیت ادامه دهند، میتوانند به پیروزی های بزرگی دست یابند.
استمرار و خلاقیت
رژیم برای غلبه بر اکثریت مخالف کوشش دارد آنان را از مبارزه ناامید کند. اما موفقیت اکثریت بزرگ مردم منوط به استمرار و ایجاد تنوع در اشکال مبارزه است.
هرچه حرکت های اعتراضی بیشتر با روش های آشنا و همیشگی صورت گیرند، آمادگی حکومت برای مقابله با آنها بیشتر است. خلاقیت و یافتن راههای جدید مبارزه یکی از عوامل مهم برای موفقیت و ویژگی مبارزات یکسال گذشته مردم در انتخاب اشکال مناسب و خلاقیت در مبارزه بوده است. اصل و نحوه شرکت مردم در انتخابات، حرکت روز قدس و روزهای دیگر، شعارها، خبر رسانی توسط پیشرفته ترین روش های تبادل اطلاعات و سایر ویژگی های مقاومت یکسال گذشته، همه حکایت از روح خلاق مردم و فعالان سیاسی و مدنی داشته است. وقتی دانشجویان با وارونه گرفتن عکس احمدی نژاد، علیه دیکتاتوری اعتراض کردند، خلاقیت نشان دادند و در اشکال مقاومت تنوع ایجاد کردند.
هدف مهم، جلب نظر هموطنان
عامل تعیین کننده برای پیروزی بر حکومت های تمامیت خواه، جلب مردم از طریق آگاهی دادن به آنان و کوشش برای افزودن باز هم بیشتر نیروی مردمی است. بنابراین لازم است ضمن حفظ اتحاد عمل و گستردگی جنبش، به روشنگری و جلب گروه های باز هم بیشتر از هموطنان به مبارزه پرداخت. با فورمول های ریاضی میتوان نشان داد که چنانچه همه آگاهان در پی جلب توجه و نظر هموطنان به مبارزه باشند، در شرائط مساعد، رشد جنبش تصاعدی خواهد بود. حتی برای مدافعان حکومت نیز باید روشن باشد که وضعیت اقتصاد کشور، آلودگی محیط زیست، جنگ یا تحریم های اقتصادی، نارضائی و افسردگی عمومی، وضع نا بسامان بهداشت و غیره به حال و آینده همه ایرانیان و حتی خود آنان نیز، مربوط میشود و بعبارت دیگر ما همه در یک قایق نشسته ایم.
پشتیبانی خارج کشور
مبارزات مردم در درون کشور، هموطنان خارج کشور را نیز تکان داد. ایرانیان آزادیخواه در سراسر دنیا به پشتیبانی از مبارزات مردم درون کشور و افشاء جنایات رژیم پرداختند. آزادیخواهان جهان با زیباترین روشها و اشکال، همبستگی خود را با مردم ایران نشان دادند. در مناطق و شهرهای مختلف، ایرانیان برای اولین بار برای پشتیبانی از مبارزات مردم، با یکدیگر همکاری نمودند. صحبت و تبادل فکر میان فعالین سیاسی و دموکرات افزایش یافت و آنها به کوشش برای انتخاب راه حل های موثرتر پرداختند.
مبارزه در خارج کشور
بهمان نسبت که رژیم تمامیت خواه مبارزین و مبارزات درون کشور را سرکوب میکند، نقش خارج کشور در مبارزه پر رنگ تر میشود. اگرچه فعالان سیاسی و مدنی در خارج از کشور تلاش های فراوانی نموده و موفقیت هائی هم داشته اند، اما این تلاش ها بعلت نداشتن ساختارهای لازم هنوز از راندمان کافی برخوردار نیست. با توجه به وضعیت بحرانی کشور و ضرورت های موجود، اقدامات زیر ضروری بنظر میرسد:
برای رساندن صدای مردم به جهانیان، تلاش برای آزادی زندانیان سیاسی، افشای نقض حقوق بشر و حقوق شهروندی در ایران، کوشش برای آنکه مسئولین جنایات رژیم تحت تعقیب بین المللی قرار گیرند و همچنین تضمین استمرار این کوشش ها، اقدامات زیر ضروری بنظر میرسد:
1. ارتباط میان اتحاد ها در شهرها و مناطق مختلف برای ایجاد یک تشکل سراسری خواهان دموکراسی با شرکت افراد، کنکره های کشوری و جهانی
2. تقویت ارتباط میان فعالین گروههای اپوزیسیون دموکرات با هدف ایجاد تفاهم، همفکری، هماهنگی و همکاری های بیشتر
3. ایجاد آمادگی در اپوزیسیون دمکرات برای تحولات سریع در ایران. برای مثال:
• بررسی اقدامات ضروری توسط اپوزیسیون دموکرات در چنین شرائطی
• تدوین برنامه برای چنین تحولاتی
• اقدامات دیگری که میتواند به تفاهم بیشتر و حرکت های جمعی و همبسته در آینده کمک کند، مانند کوشش برای تدوین نکات مهمی که لازم است در قانون اساسی مبتنی بر آزادی، دموکراسی و جدائی دین از حکومت، برای ایران آینده، منظور شود.
پس گفتار
آزادی و دموکراسی، رعایت حقوق بشر و حقوق شهروندی، مسائل کلیدی جامعه ایران است. مصدق نماد مبارزه برای آزادی و دموکراسی است. شخصیت، افکار و رفتار او چراغ راه همه آنهائی است که برای جایگزین کردن حکومت خودکامه ولی فقیه با حکومتی ملی که مبتنی بر آزادی و دموکراسی و حافظ و ضامن رعایت حقوق و آزادیهای مردم ایران باشد، تلاش میکنند.
همایون مهمنش
پانزدهم خرداد 1389 برابر 5 ژوئن 2010
hmehmaneche@t-online.de
http://www.homayoun.info/
عبدالعلی بازرگان: " چگونه از چاله به چاه افتاديم!؟"
Thu 27 05 2010 - 9:45
جرس: امروز رنجنامه آقاى "هادى قابل" تحت عنوان "دلم گرفت"! را درباره برادرآزاده و دربندش "احمدقابل" خواندم كه چگونه پس از ملاقات ايشان در مقابل دادسراى انقلاب مشهد، هنگامى كه با پاى بند زنجيرى كشان كشان در برابر مادر پير و خواهران و خويشان به دادگاهش مىبردند! با بغض و بهت نوشته بود.
ديدم از كسانى كه به رهبرى نقد مشفقانه نوشتهاند، به جز كسانى كه خارج از كشور و در نوبت هستند! همگى به دام ديو درافتادهاند، از دكتر ملكى و زيدآبادى گرفته تا نورىزاد و قابل و غيره. به ياد سخن مقام معظم! در جواب آن دانشجوى دليرافتادم كه: "من حرفى ندارم مورد انتقاد واقع شوم، انتقاد هم البته مىكنند...."
تنها خداست كه از آنچه مىكند بازخواست نمىشود و بندگان پاسخگويند (لايسئل عما يفعل و هم يسئلون). آيا مقام رهبرى به جاى خدا نشستهاند كه نقد نرم و نازك نورى زاد را هم كه از فرط مشفقانه بودن به زمزمه محبت مىماند با داغ و درفش و مشت و لگد در زندان پاسخ مىگويند؟ نمىدانند و سكوت مىكنند يا مىدانند و سيادت و سياست مىفرمايند!؟
قرآن در مذمت متوليانى كه وقتى به ولايت ميرسند حرث و نسل نابود مىكنند و انتقاد ناصحانى را كه آنها را به تقواى الهى دعوت مىكنند با گردن كشى و خود پرستى گناه آلود پاسخ مىدهند، آورده است:
و اذا قيل له اتق الله اخذته العزه بالاثم فحسبه جهنم و بئس المهاد. (بقره ۲۰۶)
براى اين قلم نيز كه با خاطرات زندانهاى پدر و يارانشان از دوران كودكى خو گرفتهام و خود نيز مزه مهمانىهاى ساواك و مهرورزىهاى ولايت فقيه را قبل و بعد از انقلاب در مهمان سراهاى كميته مشترك و اوين و قصر چشيدهام، مقايسه اين رفتارها بسيار پندآموز است. از قضا در يكى از روزهاى پس از انقلاب كه براى كارى به زندان قصر رفته بودم، با مشاهده برخى زندانيان سابق مثل: حاج مهدى عراقى، ابوالفضل توكلى، حكيمى و غيره، كه اينك مسئول زندان شده بودند و زندانبانهائى كه در زندان آنها افتاده بودند به ياد اين آيه قرآن افتادم كه:
"آنگاه پس از آنها، شما را در زمين جانشين كرديم تا بنگريم شما چگونه عمل مىكنيد...". (يونس ۱۴)
و امروز كه به گذشته مىنگرم و مىبينم چگونه از چاله به چاه افتادهايم، اين سخن واعظان را به خاطر مىآورم كه "در جهنم جانورانى هستند كه از شرّ آنها بايد به عقرب و مار غاشيه پناه برد"!
خاطرات حدود پنجاه سال ملاقاتى يا نظاره گر زندانيان و زندانى بودن را كه ورق ميزنم، هرگز به خاطر نمىآورم زندانى سياسى را به زنجير بسته باشند! چرا، فقط يك بار به طور استثنائى وقتى سران نهضت را كه به دليل اعتصاب غذا در زندان قصر به زندان "برازجان" تبعيد مىكردند، در جادههاى خاكى ۴۴ سال پيش و كتلهاى پيچ در پيچ جاده قديم كازرون به بوشهركه اتوبوس مجبور بود سه چهار بار سرگردنهها عقب جلو كند، و به ناچار زندانيان را در آن گردنه هاى ناامن از عشاير بختيارى پياده مىبردند، آنها را دوتا دوتا به هم دست بند زده بودند و اتفاقاً مهندس بازرگان و دكتر سحابى در آنجا هم همچون هميشه هم دست بند شده بودند! اينك چه اتفاقى افتاده است كه يك روحانى جبهه رفته از خانواده شهداى جنگ را در جمهورى اسلامى! كه فقط نقد حق را به رهبرى هديه مىكند، بايد با زنجير به بيدادگاه ببرند!؟
در سال ۱۳۴۲ كه رهبران نهضت آزادى (مرحومين طالقانى، بازرگان، سحابى، على بابائى و...) را محاكمه مىكردند، متهمين يك تيم ۹ نفره وكيل مدافع داشتند كه بيش از شش ماه جريان رسيدگى به صلاحيت دادگاه نظامى براى رسيدگى به جرم سياسى، نقص پرونده و ماهيت اتهام به طول انجاميد، ابتدا هفتهاى سه بار، سپس هر روز و در اواخر روزى دو بار صبح و عصر!! اين را مقايسه كنيد با دادگاههاى چند دقيقهاى خلخالىوار و تشريفاتى بودن وكيل و غيبت خانوادهها در دادگاه.
در زمان طاغوت! متهمين بارها براى پرونده خوانى به دادستانى ارتش برده مىشدند تا از كيفرخواست و پرونده تنظيمى عليه خود مطلع شوند و آن را با دقت مطالعه كنند و نُت بردارند. آنها حداقل ظواهر قانونى را حفظ مىكردند. درست است كه سران نهضت آزادى سرانجام به حبس تا دهسال محكوم شدند، اما سالن دادگاه به روى مردم عادى معمولا باز بود و هركس مىخواست، مىتوانست با اسم نويسى در آن شركت كند و متهمين هم ساعتها از خود دفاع مىكردند. البته آيت الله طالقانى به دليل به رسميت نشناختن دادگاه نه دفاعى از خود كرد و نه هرگزحاضرمىشد به هنگام ورود رئيس دادگاه و دادرسان و دادستان، به بهانه پادرد! از جاى خود برخيزد. اما مدافعات مهندس بازرگان تهت عنوان"چرا با استبداد مخالفيم" بعدها در دو جلد در خارج كشور به چاپ رسيد و بقيه متهمان نيز دفاعياتشان را به تدريج به چاپ رساندند.
رژيم سابق بعد از دوران بازجوئى كار چندانى به داخل زندانها نداشت، اداره داخلى هر بند به عهده خود زندانيان بود و هر بندى به صورت كمون اداره مىشد. صبحها ورزش دسته جمعى بود و پس از صبحانه دسته جمعى هرگوشهاى كلاسى دائر بود، از كلاسهاى ايدئولوژيك و سياسى انقلابى گرفته تا كلاسهاى علمى و زبانشناسى و غيره. شبها هم كه معمولا شعر خوانى بود و سرودهاى دسته جمعى احساس برانگيزو انقلابى. البته گاهى هشدار هم مىدادند ولى بجز يكبار درچهارم تيرماه سال ۵۲ خيلى سخت نمىگرفتند. به راستى مثل اردوگاه آموزشى بود. دو هفته آخر زندان كه قرار بود بزودى آزاد شوم از اين كه چنين محيط آموزشى و جمع آزادگان پر تجربه را ترك مىكنم به راستى غمزده بودم و ته دل ترجيح مىدادم چند ماه ديگر مىماندم!
آيا در زندانهاى ولايت فقيه و در نظام ولائى زندانيان مىتوانند كوچكترين تجمعى داشته باشند؟ از ياد نمىبردم سال ۷۰ را كه حاج مهدى رئيس بند و نگهبانان از اين كه گزارش شده بود ما دسته جمعى به مطالعه قرآن پرداختهايم ناگهان به اطاق يورش آوردند! و قانون زندان را با تهديد به ما هشدار دادند.
در بسيارى اززندانبانها، با آن كه وابسته به نظام سلطنت بودند غيرت و شرافتى وجود داشت؛ انقلاب كه شد مردم كوچه و خيابان "استوار ساقى" را كه همه كاره زندان قزل قلعه و بسيار جدى و با ابهت بود دستگير كردند، اما از روزبعد زندانيان سابق، به خصوص دانشجويانى كه ماهها در سلولهاى قزل قلعه به سربرده بودند، براى آزادى او مقابل زندان قصر صف كشيدند و به مردانگى و شرافتش شهادت دادند و او را آزاد كردند. دكتر شريعتى تعريف مىكرد موقعى كه به اتفاق پدرش مرحوم استاد محمد تقى شريعتى در سلولهاى قزل قلعه زندانى بود، يك روز كه از ساقى خواسته بود وقت هواخورى ده دقيقهاى او را به پدر پيرش كه نيازمندتر است بدهند، و او با تندى و پرخاش پاسخ منفى داده بود، سخت رنجيده خاطرشده بود، اما ساعتى بعد ساقى ازاين ايثار متأثر شده و به پدر و پسر به جاى ده دقيقه، دوساعت فرصت هواخورى در كنار هم داده بود!!
سالهائى كه پدر در زندان قزل قلعه بود، ما روزهاى دوشنبه و پنجشنبه ملاقات حضورى زير درختهاى بيد حياط زندان داشتيم . در آن ايام از ملاقات پشت شيشه با تلفنى كه يك سرش به اطاق بازجو وصل است! خبرى نبود.همين "استوار ساقى" يكروز وسط هفتهاى،غير از روزهاى ملاقات، كه به زندان رفته بودم تا فوت مادر پدر را به اطلاعشان برسانم، وقتى خبر را شنيد اشك از ديدگانش جارى شد و تسليت گفت و مدتها ما را آزاد به حال خود رها كرد و رفت.
در عين آنكه بسيار سخت گير و پرجاذبه بود، وقتى اطلاع يافت كه حيات داودى ، مالك جزيره خارك و رئيس قبيله حيات داودى را، كه با واگذارى جزيره به تأسيسات نفتى كنسرسيومى كه در كنترل بيگانگان بود، مقاومت كرده و به دستور شاه قرار است اعدام كنند، به صورت مخفيانه جريان را به مهندس بازرگان و دكتر سحابى اطلاع داد و از آنها خواست بدون آنكه خودش يا ساير زندانيان بفهمند در اين يكى دو هفته در زندان به او رسيدگى و محبت كنند تا روزهاى آخر عمرش را با رضايت بگذراند! او در عين آنكه به رژيم گذشته سخت وابسته بود اما انسانيتش را زير پا نگذاشته بود.
از خاطر نمىبرم غروب روزهاى ملاقات را هنگامى كه از دروازه زندان قزل در انتهاى خيابان اميرآباد بيرون مىآمديم و با اتومبيل خانواده سرهنگ مجللى (يارزندانى مصدق) به خانه برمىگشتيم، گه گاه استوار ساقى را هم كه منتظر تاكسى بود سوار مىكرديم و تا وسط شهر مىرسانديم!! آيا امروز هيچ يك ازمسئولان اوين حاضر هستند در ميان خانوادههاى زندانيانى كه ماههاست پشت درهاى زندان روزشمارى مىكنند از دور هم آفتابى شوند!؟
سرهنگ محررى كه رئيس زندان قصر بود، روزهاى عيد براى تبريك گفتن به مرحوم طالقانى، بازرگان و سحابى و ديگران به بند شماره چهار زندان مىآمد و در مواقع ديگر از هركار انسانى كه مىتوانست در آن شرايط براى آنها بكند دريغ نمىكرد. انقلاب كه شد مهندس بازرگان به ايشان پيشنهاد رياست شهربانى داد، اما او بود كه مصلحت ندانست و عذر خواست.
بازجويان ساواك كه براى دنياى خود كار مىكردند ابائى نداشتند كه با زندانى چهره به چهره روبرو شوند، بازجويان ولايت مطلقه فقيه كه مدعى هستند براى آخرت كار مىكنند! از چه مىترسند كه همواره زندانى را با چشم بند و از پشت سربازجوئى مىكنند!؟ آيا فكر مىكنند خدا هم آنها را نمىبيند!؟
آنچه گفته شد، نه براى تبرئه شاه و استيلاى بيگانه و جنايات ساواك بود، بلكه تا سخن تاريخى مرحوم علامه نائينى از رهبران روحانى مشروطيت را يادآور شده باشم كه "علاج استبداد دينى صعبتر از هر استبدادى است" و از استبداد شاهى به استبداد شيخى افتادن همان افتادن از چاله به چاه است و درآمدن از چاه به چاره جوئى همگانىترى نياز دارد.
"و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون" ستمگران بزودى خواهند فهميد به كدام بازگشتگاه برمىگردند. (شعراء ۲۲۷)
حمایت مشروط گروهی از ملی-مذهبیها از معامله هستهای و جنبش سبز
(گفت و گوی دویچهوله با تقی رحمانی)
Thu 20 05 2010 - 7:47
دویچهوله: تقی رحمانی با دفاع از بیانیه جمعی از فعالان ملی مذهبی در حمایت از توافق تبادل سوخت هستهای، میگوید که از حاکمان ایران خواستهاند عزمی جدی برای حل این بحران داشته باشند و از ماجراجویی و افزایش بی اعتمادی پرهیز کنند.
در این بیانیه که روز یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ماه منتشر شد، آمده است: «ما برخورداری از انرژی هستهای را حق مسلم مردم ایران میدانیم. اما این حق را در کنار دیگر حقوق مسلم مردم قبول داریم، حقوقی مانند حق برخورداری از توسعه و رفاه اقتصادی، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر.»
این فعالان ملی مذهبی همچنین از همه جناحهای سیاسی خواستهاند در برخورد با این مسئله منافع و مصالح عام ملت ایران را بر دیگر منافع خاص، جناحی و فردی ترجیح دهند.
در بخشی از این بیانیه خطاب به کسانی که نویسندگان از آنان با عنوان «اصولگرایان منتقد» نام بردهاند، خواسته شده است «در این امر با برخوردهای غیرمدبرانه و یا ترجیح رقابتهای فردی بر منافع ملی در مسیر تبادل سوخت، کارشکنی نکرده و با برخی جناحهای افراطی همپیوند نشوند، جناحهایی که هم در رویکرد داخلیشان با اعمال فشار و سرکوب علیه دموکراسی و آزادی و هم در سیاست خارجیشان با گزافهگوییهای ذهنی و شعاری و بیپشتوانه به تخریب منافع ملی میپردازند.»
از اصلاحطلبان و تحولخواهان داخل و خارج از کشور نیز خواسته شده در حل این «امر خطیر ملی» با تأمل و تعمق کافی برخورد کنند و از آنچه در کوتاهمدت و درازمدت به نفع مصالح ملی و منافع مردم «در رنج و زحمت و نیز شفافسازی فضای سیاسی ایران» به نفع مشکلات اصلیتر حمایت کنند.
این فعالان سیاسی همچنان معتقدند که نمیتوانند چندان خوشبینانه به رفتار و سیاست خارجی اخیر ایران در پذیرش تبادل سوخت هستهای بنگرند: «از حاکمیت ایران نیز میخواهیم اگر به این تأمل و تدبیر رسیده است که این معضل را از سر راه حاکمیت ایران بردارد و عزمی جدی و شفاف برای حل مشکل دارد به این ناباوری که ایران در راستای سیاستهای گذشتهاش تنها میخواهد دفعالوقت کند، پایان دهد و البته با رعایت منافع ملی (مبنی بر لزوم حذف تحریمها علیه ایران و بازگشت پرونده به آژانس)، در مذاکرات پیش رو، با تبادل سوخت در کشوری دوست یا مورد اعتماد ایران موافقت کند.»
دویچهوله: آقای رحمانی، جمعی از فعالین سیاسی ملیـ مذهبی، ازجمله شما، در بیانیهای از توافق تهران برای مبادلهی سوخت هستهای استقبال کردند. به نظر شما این توافق به واقع میتواند در راستای تأمین منافع ملی ایران ارزیابی شود؟
تقی رحمانی: اولا نگاه جامعه محور و نگاهی که به منافع ملی معتقد است، سعی میکند که هرکاری را که درست باشد انجام بگیرد، تشویق کند. ما در آن بیانیه اشاره کردیم و گفتیم، این تبادل سوخت، گام اول باید باشد. دوم اینکه فرصت سوزی نشود و بعد هم سعی نکنیم زمان بخریم و بیاعتمادی جامعه جهانی را به خودمان بیشتر کنیم.
به همین خاطر یک نوع حمایت مشروط است و این موضع هم موضع جدیدی نیست. ولی به طور کلی ما معتقدیم که اینها دو معضل را خیلی عمده میکنند و روی آن خیلی افراطی تأکید میکنند. روی حجاب خانمها و یکی هم مثلا شعار ضد آمریکایی. هم در آمریکا و هم در ایران عدهای هستند که هیچ گونه مصالحهای به نفعشان نیست. ولی آنچه که زندگی مردم ما را تحت تأثیر قرار میدهد، همین تحریمها و شرایط سخت بینالمللی است. ما معتقد نیستیم تحریمها به سازندگی ایران به شکل اصولی کمک کرده است.
حتی ما معتقدیم که ایران زمانی میتواند به شکل واقعی از انرژی هستهای برخوردار شود، که بتواند با جامعه جهانی تعامل کند. ببینید ما با چه هزینهی سنگینی ۱۲۰۰ کیلو سوخت ۳درصدی را آمادهکردیم؟ شاید اگر روابط منطقی با جهان داشتیم، با هزینهی بسیار کمتری میتوانستیم این کار را بکنیم.
ولی از جهت دیگر دو دیدگاه در مورد این توافقنامه به طور مشخص وجود دارد. برخی معتقدند که این توافق برای افزایش فشار به جنبش اعتراضی که در یکسال اخیر در ایران بوده، صورت گرفته است. و گروهی میگویند نه این گونه نیست و در درازمدت کاهش تنش میان ایران و غرب به سود جنبش اعتراضی خواهد بود. شما نظرتان در این باره چیست؟
ببینید، یک مسأله را باید روشن کنیم. جنبش سبز جنبشی نیست که امروز و فردا بخواهد جواب بدهد. جنبش سبز همان طور که من بارها گفتم، مثل پختن سمنو است. یک جنبش جامعه محور است. از طرف دیگر نگاههای تند یا خیلی ساده انگارانه روی این که اگر مثلا رابطه با غرب خراب شود، جمهوری اسلامی دچار مشکل میشود، درست نیست.
ما در منطقهای داریم زندگی می کنیم که بسیاری حتی علت وجودیشان مخالفت با غرب است. شما سوریه را نگاه کنید. نفت ما را هم ندارند. شما با حاکمیتی مواجه هستید که نفتی است. در چهارماه اول سال میلادی دولت جدید ۲۴ میلیارد دلار درآمد نفتی داشته است. اگر شما در آلمان میخواستید این درآمد را داشته باشید، باید ۲۴۰ میلیارد دلار کار میکردید، ۲۴ میلیارد دلار سود میبردید. ولی دولت اینجا مستقیم به این سود رسیده است.
از طرف دیگر به نظر من بخشی از غرب و حکومتهای غربی چون به این نفت و انرژی نیاز دارند، دنبال این نیستند که حتی فشار جدی به حکومتایران بیاورند. باید قبول کنیم مسألهی هستهای ایران تبدیل به یک بازی شده که به طور مشخص حقوق بشر را در ایران به فراموشی سپرده است.
بخشی از نگاههای قدرتمند لابی اسراییلی در آمریکا و بخشی هم در حاکمیت ایران از این شرایط استقبال می کنند. اینها باعث شده است که ما مدام عقب بمانیم. یعنی صورت مسألهیک چیز دیگری شده است. من حتی میخواهم بگویم در مورد توان هستهای ایران هم مبالغه میشود، ولی این مبالغه دقیقا و در نهایت به نفع یک جناح از حاکمیت تمام میشود. ما با آمدن نئوکانها (در زمان جورج بوش) بسیار عقب افتاد. به خاطر این که هرگاه نئومحافظهکارانه (در آمریکا) قدرت بگیرند، در کشورهای جهان سوم نظامیان قدرت میگیرند. این موضوع چندین و چندبار تجربه شده است.
به نظر من اگر مسألهی تبادل سوخت هستهای برای دفعالوقت نباشد و راه را برای گفتوگو هموار کنیم، به نفع جنبش دموکراسیخواهی در ایران تمام خواهد شد. اما اگر به تنش با غرب ادامه دهیم، (حکومت) ، جنبشهای دموکراتیک را به بهانهی این که الان شرایط حساس است و تحت فشار خارجی هستیم، سرکوب میکند.
باید این موضوع هم اشاره کنم که جنبش دموکراسی خواهی در ایران جنبشی است که ریشهی داخلی دارد. نباید این جنبش را با اوکراین و اینها نباید مقایسه کرد، باید با یوگسلاوی (صربستان) مقایسهاش کنید که دولتهای بعد از میلوسویچ هم دولتهای بسیار ملی هستند که به منافع ملی فکر میکنند. جنبشاصیل در ایران که از پشتیبانی مردم برخوردارند، جنبشهایی هستند که ریشهی ملی دارند و به خارج به آن شکل نگاه نمیکنند.
جدا از این اتفاقات الان شرایط جنبش را به چه صورت ارزیابی میکنید؟ آیا همچنان ارادهی جمعی برای پیگیری خواستههای طرح شده در میان عموم مردم وجود دارد، یا جنبش اعتراضی ایران دچار یک نوع روزمرگی شده است؟
جنبش وارد مرحلهای شده است. نگاههای زود و سریع جواب نداده است. جنبش ایران یک تیزهوشی داشته، یک سری کارهایی که نباید بکند را نکرده است. این خیلی مهم است. مثال میزنم، به مرزبندی قاطع، سریع و تند با حاکمیت نرسیده. به مقابله مثل تن نداده یا مثلا یکباره خواستار سرنگونی و امثالهم نشده است.
البته این که اصلا به آن اعتقاد داشته باشد یا نداشته باشد، بحث دیگری است. اینها همه باعث شده که جنبش ایران سرنوشت دههی ۶۰ را پیدا نکند که سرنوشت مبارک برای آزادی و دموکراسی در ایران نیست.
این جنبش ویژگیهای مدنی از خودش نشان داده که در حقیقت ویژگی زمانبری است. |