| www.foroneiran.com |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
نبرد روحانیت و حزب بر سر توده مردم
Fri 27 01 2012 - 10:21
نوشتاری به قلم مهدی خلجی، پژوهشگر موسسه مطالعات خاورنزدیک واشنگتن رضاشاه پهلوی که برافتاد گمان میرفت روحانیت نفس راحتی میکشد و بیسختگیریهای دولت، آزادی رفته را باز مییابد. تا حدودی نیز چنین شد. سال بیست خورشیدی آغاز روییدن یکباره موسسههای مذهبی و نشریههای اسلامی بود. با این همه، رفتن ناگزیر رضاشاه برای دیگران نیز آزادیهایی آورد که روحانیت را خوش نمیآمد. از جمله، حزب توده نیز در همین هنگام تأسیس شد. روحانیت خود را در برابر رقیبان تازهای دید که بر خلاف رضاشاه از محبوبیت مردمی برخوردار بودند. حزب توده چیزی را از روحانیت میگرفت که حکومت رضاشاه نتوانسته بود: مردم. چپ؛ جهانی در نظریه، محلی در واقعیت ژیل دولوز در پاسخ به پرسش کلر پرنه (Claire Parnet) درباره معنای "چپ" این ایده را پیش میکشد که چپ بودن، "پیش از هر چیز فهمیدن جهان" است. در نتیجه، فرد چپگرای اروپایی مشکلات جهان سوم را آن قدر نزدیک و جدی میبیند که حتا از مشکلات محله خودش هم واقعیتر و مهمتر به نظر میآیند. از نظر دولوز "چپ نبودن" عکس آن است؛ یعنی توجه را متمرکز کردن بر خیابان یا کشوری که زندگی میکنیم. اما دیدیه اریبون در کتاب "بازگشت به رنس" که روایتی خودکاوانه از زندگی اوست مینویسد پدر و مادرش کمونیست شدند اما نه به دلیل آنکه اهمیت چندانی به جهان و آنچه در آن جاری است میدادند؛ بلکه کمونیست شدن آنها و بسیاری از دیگر از عامه مردم فرانسه - در فاصلهی دهه پنجاه تا هفتاد میلادی سدهی بیستم - دلایل و انگیزههایی یکسره محلی داشت.گرچه آنها در برابر امپریالیسم آمریکا در کنار شوروی قرار میگرفتند، اما سیاست خارجی چندان ذهن مردم عادی به ویژه زنان را – که کمتر از مردها کمونیست نبودند – مشغول نمیکرد. در میان عامه مردم، در میان "طبقه کارگر"، سیاست چپ پیش از هر چیز نفی بسیار عملگرایانه آنچیزی بود که مردم در زندگی روزمره بدان تن میدادند. کمونیست شدن یا چپگرا شدن عامه مردم بیشتر از سر اعتراض بود تا پروژهای سیاسی که از چشماندازی جهانی الهام گرفته باشد." (دیدیه اریبون، بازگشت به رنس، پاریس، انتشارات فایار، ۲۰۰۹، ص. ۴۴-۴۳). مسأله مردم؛ ایران نه جهان حزب توده نه تنها توانست توده مردم را جلب کند که روشنفکران را نیز شیفته آموزههای خود کرد. یکی از تفاوتهای مهم حزب توده با فرقه کمونیستی یا دیگر احزاب چپگرای پیش از خود، توانایی آن برای یارگیری از میان روشنفکران غیر آذری و غیر ارمنی بود. اما سرمایه گرانبهای این حزب مردم عادی بود. با سازماندهی بیسابقه و مدرن، حزب توده ذهن و قلب بسیاری را خرید؛ حتا کسانی را که به درستی توانایی خواندن و نوشتن نداشتند چه رسد به فهم سیاسی و فلسفی کمونیسم. تودهای بودن برای مردم عادی معنایی داشت متفاوت با آنچه رهبران سیاسی و روشنفکران از آن درمییافتند. برای بسیاری از رهبران سیاسی چپ و نیز مخالفان آنها، حزب توده ابزار مؤثر نفوذ ایدئولوژیک اتحاد جماهیر شوروی در ایران بود. اما همانطور که دیدیه اریبون درباره مردم عادی فرانسه در اوائل نیمهی دوم سده بیستم میلادی میگوید برای مردم کوچه و بازار مسائل روزمره اقتصادی و سیاسی کشور و شهرشان اهمیت بسی بیشتری داشت تا سیاست خارجی. کارگرها و دهقانها و اهل مشاغل خُرد دیگر به این سبب به حزب توده نمیگرویدند تا موازنه قوا میان غرب و شوروی را به سود دومی برهم زنند. مسأله آنها نان و آب و بهداشت برای همه بود تا چیز دیگر. جهانوطنی و جهانشهری گفتاری انتزاعی و روشنفکرانه است و مردم عادی به دشواری با آن پیوند برقرار میکنند. مسأله نان، نه ایمان در شعر "کسی که مثل هیچ کس نیست" قهرمانِ آرمانشهری فروغ فرخزاد، کسی است که میآید و "سفره را میاندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسمنویسی را قسمت میکند ...". این شعر آخر زمانی، بازتابی از روح زمانه است. در دهههای بیست و سی (و حتا پس از آن) کمونیست شدن یا تودهای شدن بیش از آنکه گرایش به مسلکی سیاسی با برد و باری جهانی باشد، اعتراض به بیعدالتی بود؛ بیعدالتی حکومت و همه کسانی که همپیمان و همپیاله آن بودند: بازاریها، روحانیت، مالکان بزرگ و خوانین یا همان مثلث زر و زور و تزویر. در میان عامه مردم تأکید اکیدِ کمونیسم بر عدالت بود که پر جذبه بود، نه مبانی فلسفی مادهباورانه و الحادی آن یا رویکرد جهانوطنی آن به سیاست و اقتصاد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وقتی روحانیان، بسیاری از هواداران حزب توده را به زندان انداختند و در زندان با آنها به بحث نشستند تا آنها را توبهکار کنند، در شگفت شدند وقتی دیدند که جدا از رهبران حزب توده، بسیاری از اعضای این حزب افرادی مسلماناند و به خدا و پیامبر و بسیاری دیگر از معتقدات اسلامی باور دارند. در آن سالها همان روحانیان میگفتند که بسیاری از تودهایها کمونیست اقتصادیاند نه کمونیست اعتقادی. یعنی تنها به نظریههای اقتصادی کمونیسم باور دارند و منکر خدا و مابعد طبیعت نیستند. تجدد، زنان و علم حزب توده در دهه بیست و سی یکی از نمادهای اصلی تجدد در ایران بود؛ خواست برابری البته برابری میان زن و مرد را نیز در برداشت. زنانی که هواخواهِ ایدههای چپ میشدند، زنان تحصیلکرده طبقه متوسط و گاه طبقه بالای جامعه بودند. در آن دوره به دشواری زنان تحصیلکردهای میشد یافت که دلی در گروِ حزب توده و وعدههای پیشرفتگرایانه آن برای بشریت نداشتند. تنها بر پایه دریافتی جدید از عدالت بود که زنان میتوانستند حقوق و نقش اجتماعی تازهای برای خود تعریف کنند. حکومت رضاشاه پهلوی میکوشید زنان را با الگوی زن متجدد آشنا کند. اما خودکامگی آن حکومت، الگوهای آن را برای زنانِ حقخواه و برابریطلب بیکشش میکرد. گرایش و گروش به حزب توده، غربیشدنی بدون اتهام غربزدگی و حتا همراه با غربستیزی بود؛ در حالی که الگوی زنِ متجدد حکومت رضاشاه یکسره غربی بود. کمونیسم خود را ایدئولوژی علمی فرانمود. داروینیسم، نظریهای بود که از زیستشناسی به جامعهشناسی سرایت کرده بود روحانیتی که سخت از آزادی زنان میهراسید و از حکومت رضاشاه بدین رو بیزار بود، کمونیسم را ایدئولوژی خوشباشی و بیبندوباری مینگریست که در پی سوزاندن ریشهی دین و دینداری است. کمونیسم خود را ایدئولوژی علمی فرانمود. علم در آن سالها چونان قدرت مطلقهای جلوهای میکرد که به سان رودی خروشان پیش میرود و دیر یا زود سد سدید خرافات را میشکافد و میشکند. داروینیسم، نظریهای بود که از زیستشناسی به جامعهشناسی سرایت کرده بود. در برابر علم و فهم علمی از جهان، تاریخ، جامعه و حکومت، بساط دیانت تنها خرافه شمرده میشد. روحانیان پاسداران اصلی خرافات و طامات به شمار میآمدند. موجی که از مشروطیت آغاز شده بود به یکباره بالا گرفت. دانش حوزویان در چشم نسل جدید بیدانشی جلوه داده میشد. حزب توده، روحانیت را نیروی ارتجاع مینامید. گرچه در عمل این حزب بارها با روحانیان مصالحه کرد و حتا در دوران انقلاب ایران از رهبری آیت الله خمینی پشتیبانی نمود و صادق خلخالی را نامزد خود در انتخابات مجلس معرفی کرد، در مقام نظر، روحانیان نیروهای پسروندهای بودند که میان چرخ و دنده تاریخی که مدام رو به پیش دارد خرد و خوار خواهند شد. تجدد و علم جدید ملازم منطقی نفی روحانیت و دیگر تجلیات اجتماعی دین دیده میشد. حزب توده نه تنها سرمایه اجتماعی روحانیت یعنی مردم که حتا سرمایه نمادین دیگر آنها را که شأن و جایگاه علمیشان بود آماج قرار داد. اجتهاد در سرمایهداری و کمونیسم شالوده ایده مارکسیسم، دریافتِ اقتصادی آن از تاریخ بود؛ اما برای روحانیان هم اقتصاد هم تاریخ رشتههایی بیگانه بودند. روحانیت به درستی نمیتوانست آموزههای بنیادی مکتب کارل مارکس را دریابد. برای روحانیان در دهه بیست و سی، تحلیل اقتصادی یا فلسفه تاریخ نه اهمیت داشت نه در سنت، نظریهای برای آن موجود بود. توجه روحانیان بیش از هر چیز به سرشت الحادی کمونیسم عطف شد. تنها سرمایه و دستمایه روحانیان برای پیکار با فلسفه مادهباورانه کمونیسم، "حکمت الهی" یا فلسفه اسلامی بود. مهمترین نماینده فلسفه اسلامی در آن دوره، محمدحسین طباطبایی در خانه خود در شهر قم مجلس درسی برقرار کرد در نقد مبانی فلسفی کمونیسم. اما آشنایی او و شاگرداناش از کمونیسم محدود به جزوهها و مجلههای فارسی حزب توده بود. حاصل این درسها کتابی با عنوان "اصول فلسفه و روش رئالیسم" شد که با پانوشتهای مرتضی مطهری در سال ۱۳۳۲ به چاپ رسید. این کتاب بر پایه نوشتههای تقی ارانی، بنیانگذار فکری حزب توده ایدههای فلسفی کمونیسم را نقادی میکرد. مطهری در پیشگفتار کتاب نوشت "با آنکه تقریباً پانزده سال از مرگ دکتر ارانی میگذرد، هنوز طرفداران ماتریالیسم دیالکتیک در ایران نتوانستهاند بهتر از او بنویسند. دکتر ارانی در اثر آشنایی به زبان و ادبیات فارسی و آشنایی فی الجمله به زبان عربی، ماتریالیسم دیالکتیک را سر و صورتی بهتر از آنچه مارکس و انگلس و لنین و غیرهم داده بودند داده است و از این جهت کتابهای فلسفی وی بر کتابهای فلسفی پیشیناناش برتری دارد." سراسر کتاب پنججلدی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" بر این گمان استوار است که نوشتههای ارانی بهترین نمونه آثار درباره مارکسیسم است. کسی که جهانبینی فلسفی مارکسیسم را از منابع اصلی آن بشناسد کتاب محمدحسین طباطبایی و پانوشتهای شاگردش را نقدی کمابیش بیربط مییابد. اما روحانیان مدعایی بزرگتر داشتند. اسلام برای آنان ایدئولوژیای بود که همه نیازهای اینجهانی و آنجهانی انسان را برآورده میکند در حالی که ایدئولوژیهای غیرمذهبی از جمله کمونیسم در پی تأمین رفاه و خوشبختی زمینی آدمی هستند. چنین ادعایی روحانیان را وادار کرد که در برابر هر چه ایدئولوژیهای دیگر پیش میگذارند قرینهای اسلامی بسازند. در دهههای بعد بود که متکلمان اسلامی مانند مرتضی مطهری به نوشتن فلسفه تاریخ با مبانی اسلامی روی آوردند و نویسندگانی چون علی شریعتی با گرتهبرداری از تبیین اقتصادی مارکسیستی تاریخ، تبیینی اقتصادی از تاریخ اساطیری اسلامی و شیعی به دست دادند. بحث درباره اقتصاد اسلامی به تدریج آغاز شد؛ بدون آنکه هنوز هم مایه و معنایی داشته باشد. کسی که جهانبینی فلسفی مارکسیسم را از منابع اصلی آن بشناسد کتاب"اصول فلسفه و روش رئالیسم" طباطبایی و پانوشتهای شاگردش را نقدی کمابیش بیربط مییابد جدا از جنبه الحادی کمونیسم که آشکارا ناپذیرفتنی بود، مذهبیهایی که سودای رویارویی با حزب توده و ایدئولوژی آن را داشتند به شکلی نهانی و ناهشیار زیر تأثیر آن قرار گرفتند. بخشی از این تأثیرپذیری به مرعوبشدن روحانیت در برابر قدرت حیرتانگیز حزب توده در سازماندهی و بسیج اجتماعی بود. آرزوی روحانیت آن بود که روزی بتواند همان الگوی حزب توده در ایجاد شبکه اجتماعی را در عمل برای خود پیاده کند. احتمالاً تأسیس حزب جمهوری اسلامی پس از انقلاب بر پایه همین آرزو و الگوبرداری صورت گرفت. پارهای دیگر از اثرگیریها نیز جنبهای فکری داشت. برای نمونه، مرتضی مطهری در کتابی که پس از کشته شدناش چاپ شد نوشت "فقهای عصر از مسائل بانک و بیمه و چک و سفته به عنوان مسائل مستحدث کم و بیش بحثهایی کرده و میکنند؛ ولی توجه ندارند که رأس و رئیس مسائل مستحدثه خود سرمایهداری است. زیرا ابتدا چنین تصور میرود که سرمایهداری یک موضوع کهنه قدیمی است که شارع اسلام برای آن حدود و موازین مقرر کرده است. تجارت، اجاره، مستغلات، مزارعه، مضاربه، مساقات، شرکتها همهی اینها سرمایهداری است که در اسلام برای آنها احکام و مقرراتی تعیین کرده است. اما اینکه مقدار سرمایه کمتر یا بیشتر باشد ربطی به مطلب ندارد. ولی حقیقت مطلب این طور نیست. سرمایهداری جدید یک پدیده جداگانه و مستقل و بیسابقهای است و جداگانه و مستقلاً باید دربارهی آن اجتهاد کرد." (ص ۵۷ و ۵۶ کتاب "بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی" انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علمیه قم، ۱۳۶۰). این کتاب تصویری از مطهری به دست میداد که سخت زیر تأثیر نظریه اقتصادی مارکسیسم است. کتاب بیدرنگ جنجال آفرید. روحانیانی چون محمدرضا مهدوی کنی، دبیر جامعهی روحانیت تهران به آیت الله خمینی شکایت بردند و نسخههای برجامانده کتاب از کتابفروشیها جمعآوری و خمیر شد. روحانیان جز آنکه دستگاهِ واژگانی و اصطلاحی مارکسیسم را عاریه بگیرند و در متون مذهبی به دنبال رد و قبول آن بگردند کار چندانی نمیدانستند. نه اقتصاد نه تاریخ با مفاهیم کهنه فهمشدنی نبود. پس کانون اصلی مبارزه با حزب توده و مارکسیستها را مسائل اعتقادی قرار دادند تا اقتصاد و سیاست. حتا پس از پیروزی انقلاب، رهبران روحانی و نزدیکان آنها میکوشید نزاع سیاسی با چپها را نبردی عقیدتی وانمایند تا کار هم از نظر فکری سادهتر باشد هم برای مردم مذهبی فریبندهتر. در مناظرههای تلویزیونی سال ۱۳۶۰، قصد اصلی بحث ایدئولوژیک به جای بحث سیاسی و اقتصادی برای از میان به در بردن رقیبهای چپ بود. به جای نمایش جنگ قدرت با حزب توده و دیگر سازمانهای چپ، روحانیان میخواستند به مردم بگویند مخالفان ما مشتی بیدین و لاابالی هستند و مسأله کفر و ایمان است نه رقابت سیاسی یا اقتصادی. آنان در این کار تا اندازه بسیاری کامیاب شدند. شکست رقیب با زور روحانیت که به جذابیت فریبنده حزب توده برای طبقه تحصیلکرده و نیز قدرت بسیجگری این حزب در قبال عامه مردم غبطه میخورد، رقیب را در مبارزهای برابر از میدان به در نکرد. برای استقرار حکومت روحانیان پس از انقلاب سال ۵۷ نخست لازم بود از فضای ملتهب آن سالها برای محبوبیتزدایی از حزب توده بهره گرفته شود. مناظرههای تلویزیونی میان رهبران حزب توده مانند احسان طبری و نورالدین کیانوری و ایدئولوگهای جمهوری اسلامی، یکی از ابزارها برای تبدیل جنگ سیاسی به جدال میان کفر و ایمان بود. روحانیان دریافته بودند که برای سرکوب سیاسی حزب توده باید نخست سویه الحادی آن را برجسته کنند. چندی بعد بازداشت سران و اعضای حزب توده آغاز شد با آنکه سیاست رسمی حزب حمایت از روحانیان تندرو در برابر طرفداران لیبرالیسم و "امپریالیسم آمریکا" بود. از نظر روحانیان آنچه زنگ پایان مرگ حزب توده را به صدا درآورد اعترافات تلویزیونی و مکتوب احسان طبری بود. پس از تقی ارانی، احسان طبری، پیامبر ایدئولوژیک حزب توده قلمداد میشد که نوشتههایش را روحانیان درگیر با حزب توده با دقت میخواندند. شکست چهره او با ادعای گرویدن به مسلمانی و باور به حقانیت جمهوری اسلامی، ابهت چند دهه حزب توده را فروریخت. شاید اگر حزب توده در مقام سازمانی مخالف اما قانونی به حیات خود ادامه میداد با بیتدبیرهای رهبراناش و نیز فروپاشی شوروی خود به خود به حاشیه رانده میشد و اهمیت خود را از دست میداد. اما روحانیتِ تازه به قدرت رسیده کینهای دیرینه از این حزب داشت و آنقدر آسیمهسر بود که نمیتوانست اجازه دهد حزب توده به مرگی طبیعی چشم از جهان سیاست فروبندد. http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/01/120121_l44_tudeh_party_mullah_people.shtml?print=1 سختی قضاوت درباره حزب توده ایران
Fri 27 01 2012 - 10:13
نوشتاری به قلم محمدرضا نیکفر، پژوهشگر در فلسفه و اندیشه سیاسی بی بی سی: ۷۰ سال از بنیانگذاری حزب توده ایران میگذرد. این حزب دیگر در صحنۀ سیاست ایران نقش قابل ذکری بازی نمیکند؛ با وجود این، یادآوری تاریخ آن مهم است. چرا چنین است؟چرا نمیتوان با یک جمله، با یک حکم، با یک صفت، با یک کتاب یا کتابهایی کار حزب توده ایران را ساخت و پروندۀ آن را برای همیشه بست؟ هویت مشترک: موضوعهای مشترک بحث کم نیستند پروندههایی از تاریخ معاصر ایران که تا همین چندی پیش بسته قلمداد میشدند، اما دوباره این نیاز پیدا شد که گشوده شوند و از نو موضوع بررسی و نقد و داوری قرار گیرند. نمونهای گویا: به انقلاب ۱۳۵۷ همچون داوری نهایی تاریخ درباره سلسلۀ پهلوی نگریسته میشد. بسیارند روشنفکرانی که با اشتیاق، سخن عامیانۀ انداختن پروندۀ رضا شاه و محمدرضا شاه به زبالهدانی تاریخ را تکرار میکردند، اما اینک دریافتهاند که باید به آن پرونده رجوع کنند، آن را بازبخوانند و دربارۀ حکمهای صادر شده تجدید نظر کنند. نخستین درسی که باید از این تجربه بگیریم این است که دیگر تصور نکنیم تاریخ جایی به نام "زبالهدانی" دارد که میتوان اراده کرد و چیزهایی را در آن افکند و برای همیشه از دست آنها خلاصی یافت. شاه بسیارند روشنفکرانی که با اشتیاق، سخن عامیانۀ انداختن پروندۀ رضاشاه و محمدرضاشاه به زبالهدانی تاریخ را تکرار میکردند، اما اینک دریافتهاند که باید دربارۀ حکمهای صادر شده تجدید نظر کنند مجموعهای از شخصیتها، سازمانها و رخدادها وجود دارد که ما برای فهم تاریخ ایران در قرن بیستم ناچاریم مدام به آنها رجوع کنیم. از آن جملهاند: رضا شاه، محمدرضا شاه، مصدق، آیتالله خمینی، کودتای ۲۸ مرداد، اصلاحات ارضی ("انقلاب سفید")، سیاهکل، انقلاب ۱۳۵۷ و ... حزب توده ایران. ما دربارۀ هیچکدام از اینها نمیتوانیم به یک وحدت نظر نهایی برسیم. هویت مشترک ما نه اشتراک در اسطورههای مثبت و منفی و داوریهایی همسان دربارۀ پدیدههای عمدۀ تاریخی، بلکه در رجوع مداوم به پدیدههایی خاص برای فهم موقعیت کنونی و تعیین میزان وحدت و تضادمان است. نهایت همدلی ما توافق بر سر بحث است، نه بر سر رسیدن به نتیجهای که برای همه پذیرفتنی باشد. و معمولاً داستان این گونه پیش میرود: آنقدر بحث میکنیم تا خسته شویم، تا موضوعهای کنونی مبرمیت و جذابیت خود را از دست بدهند و موضوعهای دیگری مبرم و جذاب شوند. موضوع "حزب توده ایران" به نظر میرسد که "حزب توده ایران" هنوز از موضوعهای جذاب و تا حدی مبرم برای بحث باشد. کسانی هم که قضاوت خود را دربارۀ این حزب کردهاند، چه بسا مدام در گفتار و نوشتار به آن اشاره میکنند و در آن موضوعی برای بحث میبینند. یک داوری تند رایج دربارۀ حزب توده ایران چنین است: این حزب، عامل روسها بوده است. بعید نیست که در آیندهای نه چندان دور که در آن تنشهای کنونی فرونشسته باشند، اطلاعاتی دقیق از بایگانی امنیتی روسها به دست آید و ما بر پایۀ آنها بدانیم چه کسانی آن رابطهای را با همسایگان شمالی داشتهاند که در مقولۀ "عامل یک دولت خارجی بودن" میگنجد. این اطلاعات، باز تمام داستان حزب توده ایران را توضیح نمیدهد که جریانی بوده است نه تنها فعال در پهنۀ سیاست، بلکه با تأثیراتی ژرف بر بینش و منش نسلهایی از ایرانیان. حزب توده کانونی فرهنگساز بوده است؛ و فرهنگسازی مؤثر تنها با عاملیت بیگانه توضیحپذیر نیست. حزب توده اگر عامل روسها بوده، به دلیل ایدئولوژی خود چنین بوده است. با ایدئولوژی میتوان عامل بودن را _تا حدی کلی و به عنوان چیزی زمینهساز _ توضیح داد، اما از عامل بودن نمیتوان توضیح مناسبی برای ایدئولوژی ساخت. حزب توده ایران، نوعی نمایندگی قرن بیستم قرن بیستم، قرن بیرحمی بوده است.قرن درگیری سوژههای کلان بود، نه به صورت رودررویی ذهن با ذهن، بلکه فولاد با فولاد، بمب با بمب حزب توده ایران نمایندۀ یک جریان ایدئولوژیک در ایران بوده است، و فراتر از این، میتوان گفت نوعی حضور قرن بیستم در میان ما بوده است. یک علت عمدۀ سختی قضاوت دربارۀ حزب توده ایران، سختی قضاوت دربارۀ آن سویهای از سدۀ بیستم است که پدیداری ایرانیاش "حزب توده ایران" نام داشته است. این جریان قرنِ بیستمی در همه جا نقشآفرین بوده: در روسیه، چین، اروپا، آمریکا، همۀ قارهها و همۀ کشورها. هم در کلانشهرهای اروپایی حضور داشته و هم در نواحی دوردست روستایی، در کارخانۀ پیشرفته و در کارگاه ابتدایی، در همۀ دانشگاهها، در همۀ کتابخانهها، و در همۀ رزمها و درگیریها. حزب توده ایران حلقۀ پیوند اصلی ما با جریان قرنِ بیستمیِ چپ بوده است. در اینجا تأکید بر خصلت "قرنِ بیستمیِ" جریان به عمد صورت میگیرد. اگر تنها از چپ سخن بگوییم، ممکن است خصلتِ دورانیِ آن را از نظر دور بداریم، یعنی، چندان که باید توجه نکنیم به دوران تاریخیای که این جریان در آن نشو و نما داشته و بدون رجوع به آن فهمپذیر نمیشود. قرن بیستم، قرن فشرده، پرتلاطم، و خشنی بوده است. اریک هابزباوم، مورخ انگلیسی، به درستی آن را "قرن افراطها" مینامد. در این قرن، هویت جریانهای فکری و سیاسی نه برپایۀ هدفهایی که برای خود مقرر کردهاند و برنامههایی که پیش گذاشتهاند، بلکه اساساً متأثر از مناسباتی شکل گرفته که در آن قرار داشتهاند و همچنین متأثر از پویشهایی تعیین شده است که آنها را به افراط کشانده و باعث روآوریشان به کارکردهایی خلاف اصول و برنامه شده است. قرنی "در انتظار گودو" قرن بیستم، قرن بیرحمی بوده است. در گذار از قرن نوزدهم گمان میشد که دوران تازهای آغاز میشود که در آن آگاهی راهبر خواهد بود و جهان سامانی خواهد یافت که سوژۀ فیلسوفانۀ روشنگری طرح آن را ریخته است. اما به جای سوژههای شفاف، منفرد و تر و تمیز فیلسوفان، سوژههای درشت، عاملهای تودهای، در قالب طبقهها و ملتها فضا را پر کردند، و سوژههای گروهی و طبقاتی در نهایت مغلوب و پیرو سوژههای درشت ملی شدند که خود از مناسبات قدرت – در داخل و خارج مناسبات ملی – برآمده بودند. قرن بیستم قرن درگیری سوژههای کلان بود، نه به صورت رودررویی ذهن با ذهن، بلکه فولاد با فولاد، بمب با بمب. قرن بیستم در معنایی اندکی غلوآمیز، قرن سازههای گفتاری با-خود-کِشنده (دیسکور در معنایی فوکویی یا ایدئولوژی در معنایی آلتوسری) بود، شبکهای از مفهومها و گزارهها که از آگاهی برنمیآیند، اما به چیزی شکل میدهند که توهم آگاهی ایجاد میکند. ابتدا سوژۀ آگاهی قرار ندارد، و به دنبال آن "گفتمان"، بلکه برعکس، این سازۀ گفتمانی است که سوژههای خود را ایجاد میکند و اینها را اینسو و آنسو میکشد. این ساختارِ سازندۀ ناساخته، کشف قرن نوزدهم بود. از جمله مارکس دریافته بود که انسانها تاریخ خود را میسازند اما نه آنسان که اراده کردهاند. ولی او در وجود طبقۀ کارگر صنعتی این امکان را میدید که برای نخستین بار در طول تاریخ اراده و آگاهی درهم آمیزد و بدینسان یگانگی بهترین تفسیر از جهان با بهترین تغییر در جهان رخ نماید. قرن بیستم قرن چیرگی ساختار بر آگاهی بود. خوشبینی مارکسیستی به جا ماند، اما چونان انگیختاری تراژیک، به عنوان چیزی که سوژههای کوچک را بر میانگیخت تا در درون سازههای کلان قرار گیرند و بازیچۀ سوژههای درشت شوند. این، گونهای "نیرنگ عقل" در بیانی هگلی بود. بازیگران بازی میخوردند، آن هم در بازیای که در نهایت کارگردانی نداشت. بازی عبث بود، اما نه به تمامی. قرنی "در انتظار گودو" سپری شد؛ این انتظاری بیهوده بود، اما انگیزۀ رفتن، یعنی این باور که از اینجا، از این جهان سرد و خشن و ناعادلانه باید برون شد و جهان دیگری برپا کرد، درست و بحق بود؛ انگیختاری عقلانی بود که به خودی خود برساختۀ هیچ نیرنگی نبود و در همان وجود قرن بیستمی خود نیز امکان تفکر بازتابی را داشت، یعنی امکانِ تبدیل شدن به اندیشهای که در خود بازبتابد، بر اندیشه بیندیشد، از موقعیت فراتر رود، آن را بسنجد، نقد کند، ساختارها را کشف کند و در آنها نقبهایی بزند برای خروج و رهایی. قرن بیستم، هم قرن ساختارگرایی بود (به شکلی منفعلانه، در معنای تسلیم شدن به ساختارها)، و هم قرن امکانهایی هر چند ضعیف برای چیرگی بر آنها. هیچ معلوم نیست که قرن کنونی از سنخ دیگری باشد. به صیغۀ ماضی که سخن میگوییم، منظورمان آن نیست که اکنون وضعیت یکسر دگرگون شده است. چپ ایرانی و تودهاش "توده" به میدان آمده بود، "توده"ای که چپ همواره آرزوی طغیانش را داشت و چون ذات آن را خوب میپنداشت، طغیانش را در هر حال درست و بحق میدانست به ایران برگردیم. سوژۀ ایرانی، یعنی آن مظهر "میاندیشم پس هستمِ" عصر جدید در میان ما، امکانی برای برآمد نداشت. او نوپا بود و هر نسیمی میتوانست اینسو و آنسویش کند. در میان سوژههای ایرانی، تودهایها از همه به قلب قرن بیستم نزدیکتر بودند. آنان از همه مدرنتر بودند، از همه فرهیختهتر بودند، از همه خوشبینتر و به روی جهان گشادهتر بودند. اما قرن بیستم با این بهترین فرزندان ایرانی خود بدترین بازیها را کرد. مظهر تراژدی قرن بیستم در میان ما سرنوشت چپ ایران است که با انقلاب اسلامی در برابر یکی از شگفتیهای قرن قرار گرفت: ایمانی که برآمد تا به تکنیک مجهز شود، شوری که از طریق بلندگوهای مجهز به قویترین آمپلیفایرها در فضا دمیده شد تا مستضعفان بر فرق خود بکوبند و به خلسهای روحانی فرو روند. در این غوغای روضهخوانها، معرکهگیرها، میداندارها، جاهلها، مشدیها، حاجآقاها، بازاریها، حاشیهنشینها، عملهها، دهاتیهای پناه برده به شهر، بچهمدرسهایهای ولشده در خیابان، دانشجویان پرحرارت، دونپایهها، و انبوه ناامیدهای امید بسته به این بلوا، چپ چه میتوانست بکند؟ "توده" به میدان آمده بود، "توده"ای که چپ همواره آرزوی طغیانش را داشت و چون ذات آن را خوب میپنداشت، طغیانش را در هر حال درست و بحق میدانست. این "تودۀ" آشفته و شورشی فرآوردۀ قرن بیستم بود؛ و چپ، یکی دیگر از فرآوردههای قرن، با آن رویارو شده بود. دسته که به راه افتاد، داشمشدیهای سردسته شده غریو برداشتند که "آبجی خودت را بپوشان" و سپس با سوءظن و غیرت به چپ نگریستند، انگار به غریبهای اغواگر مینگرند. تراژدی چپ چپ ایران در هر حال شکست میخورد: اگر به رژیم تازه، به رژیم این تودۀ "مستضعف"، تمکین میکرد و اگر در برابر آن قرار میگرفت. راه سوم این بود که چپ عقب بنشیند و صبر کند تا غوغا فروخوابد و توده از آن شور و سرمستی دیوانهوار درآید، به خرد بگراید و بدبختی دوچندان شدۀ خود را دریابد. ولی سوژه یگانه اندیشه ورز ارادهمندی به اسم چپ وجود نداشت. از این گذشته این راه سوم هم نمی توانست شانسی برای موفقیت داشته باشد، زیرا در آن فضای انقلابی، در آن موقعیت قرن بیستمی "عمل" که در و دیوار تو را به تصمیم فرا میخواند، کمتر کسی به فکر عقبنشینی میافتاد یا حاضر بود از چنین فرمانی پیروی کند. هر دو بخش چپ شکست خوردند: هم بخشی که به جنگ رژیم رفت، هم بخشی که رژیم اسلامی را تأیید کرد. حزب تودۀ ایران حزب تأیید شد. حزبی که زمانی مدرنترین و فرهیختهترین بخش مردم ایران را در خود گرد آورده بود، به تأیید عقبماندهترینها و بیفرهنگترینها نشست. آیا این سیاست، تلقین روسها بود؟ گروهی چنین میگویند. بیگمان ایدئولوژی ضد آمریکایی روسها در روایت ایرانی آن زمینه را برای فریفتگی به آمریکاستیزی اسلامی فراهم کرده بود. محافظهکاری ژنتیک اما همۀ داستان را نباید از وجه خارجی آن دید. در ایران، در طبقۀ متوسط، در قشر پیشرفتۀ کارگری، و در روشنفکران محافظهکاریای وجود داشت که رابطۀ آنها را با شیعهگری طغیان کرده و به قدرت رسیده از نوع قرابت نسبی میکرد. مردمدوستی چپ و تودهپرستی آن، این محافظهکاری ژنتیک را تشدید میکرد و فضای عاطفی لازم را برای تسلیم شدن به انگیختارهای آن فراهم میساخت. یک انگیزه دیگر، افزون بر فرهنگ محافظهکار تودهگرا، ناسیونالیسم بود. بخشی از شعارهای رژیم تازه شعارهای ملی با رنگ و لعاب دینی بود. از این گذشته، حکومت اسلامی از آغاز خود را به عنوان یک رژیم سازنده، رژیمی که ارادۀ قدرت آن به صورت اراده به تکنیک درمیآمد، برنمایاند. همۀ اینها برای سوژۀ ایرانی، که بخش بزرگی از وجودش "ملی" بود و "مهندسی" را لازمۀ سربلندی میدانست، جذبه داشت. در زنجیرۀ محافظهکاری ایرانی، چپ به سادگی به ملی، ملی به ملی-مذهبی و ملی-مذهبی به مذهبی فقاهتی پیوند میخورد. در برخیها نیروی پیوند قویتر و در برخیها ضعیفتر است. از قرار معلوم در حزب تودۀ ایران و در بخش بزرگی از فداییان ژن ملی-محافظهکار بسیار قوی بود. ولی دستۀ عاشورا که راه افتد، نمیتوان در کنار آن راه رفت و گفت: ما صف مستقل خود را داریم، با شما همدلیم، اما به دلیل دیگری بر سر و صورت خود میزنیم. تعزیهگردانان، پیش از این که حسین را شهید کنند و پلوی عاشورا را بخورند، کار این دستۀ همراه را میسازند. و چنین بود که کار حزب توده ایران را ساختند. سرنوشت حزب توده ایران، سرنوشت وجهی از محافظهکاری ایرانی نیز هست. نفرت از حزب توده ایران شاید نفرت از خودمان باشد، نفرت از بخشی از وجود قرن بیستمیِ ما که داستان حزب توده ایران داستان آن است. القاعدهي شيعي
Tue 24 01 2012 - 12:32
نوشتاری به قلم مهدي معتمدي مهر نويسندهي متن حاضر در بهمن 1387، يادداشتي منتشر كرد موسوم به " شيعهي احمدينژادي " و از شكلگيري و قدرت گرفتن جرياني سخن گفت كه افزون بر مطامع سياسي، از انحراف عقيدتي نيز برخوردار بوده و تلاش دارد تا چهرهاي خشن، غيرعقلاني و غيرقابل قبول از اسلام را به دنيا معرفي كند. بخشي از مقالهي ياد شده به شرح زير است: « سادهانگاري است كه پيامدهاي اين دولت ( نهم ) را تنها به برخورد سياسي با مخالفان و رقباي سياسي جناح ديگر و به طور كلي در عرصهي سياست محدود دانست. اگرچه يك سري اقدامات اين دولت مانند نقض حقوق بنيادين ملت، تعميق شكاف دولت – ملت، رشد روزافزون فاصلهي طبقاتي، عدم پاسخگويي در برابر نهادهاي مردمي و به ويژه مجلس شوراي اسلامي، بحرانسازيهاي تعمدي در عرصهي داخلي و بينالمللي و بسياري موارد مشابه ديگر، آشكارا نوعي رقابت و رويكرد سياسي ويژه تلقي شده و در راستاي استحالهي نظام از آرمانهاي اصيل انقلاب اسلامي قرار دارد اما بخش ديگري از اقدامات اين دولت، مانند ممانعت از برگزاري مراسم نمازهاي عيد فطر و عيد قربان، بر هم زدن تجمعات مذهبي و مراسم يادبود شخصيتهاي ملي و مذهبي، تخريب اماكن مذهبي اعم از مساجد اهل تسنن و حسينيههاي دراويش گنابادي، ممانعت از برگزاري نمازهاي جماعات و جمعهي گروههاي مذهبي كه به گونهاي ديگر از قرائت هيات حاكمه ميانديشند، تخريب مزار مخالفان سياسي و بيحرمتي به اموات، نشر خرافات، گسترش فعاليتهاي مداحي و جايگزيني فرهنگ مداحي به جاي بينش خردگرايانه نسبت به دين، تاكيد بيش از حد و استفادهي تبليغاتي گسترده از انديشهي ظهور منجي غايي (ع) و موارد بسيار ديگري از اين دست كه بر كارنامهي دولت نهم سنگيني ميكند، نشان از شكلگيري پروژهاي دارد كه فراتر از ابعاد سياسي و در راستاي هويتي محافظهكارانه، در پي تهيسازي انديشهي شيعه به مثابهي مبناي نظري اصلاحطلبي، از آرمانهاي اصيل آزاديخواهي و عدالتطلبي و فلسفهي وجودي آن قرار دارد. » با توجه به طرح برچسب " انحرافي " به نزديكترين همکاران رييس دولتهاي نهم و دهم، در حدود دو سال پس از نوشتهي ياد شده، آن هم از سوي اصولگرايان حامي رهبري و برخي مقامات قضايي و امنيتي، قاعدتاً چنانچه انصاف رعايت ميشد، بايد به نويسندهاي كه بدون برخورداري از اطلاعات طبقهبندي شده و تنها بر اساس تحليل دادههاي موجود، چنان بر سازمان امنيتي ايران پيشي گرفته و به كشف پيش از موعد جرياني زيرزميني و مخوف نائل آمده بود، جايزهاي در خور تعلق ميگرفت كه البته، حاصل اين تيزبيني، دو بازداشت پياپي در يك سال، بازجوييهاي شديداللحن به ويژه پيرامون مقالهي ياد شده، برگزاري محاكمهاي نمايشي و صدور حكم 5 سالهي حبس بود كه در جلسهي دادگاه و در كمتر از يك ساعت صادر شد. اينك، نويسندهي " شيعهي احمدينژادي " در صدد توضيح آن است كه بنا بر دلايلي، گمان ميرود كه همان جريان منحرف، در پي ايجاد شبكهي تروريستي بينالمللي مخوفي است، در ابعاد القاعده و البته با هويت اعتقادي شيعي. خدا به خير كند. جايزه پيشكششان. در ويكيپديا آمده است: « وجه نامگذاری سازمان القاعده برگرفته از توصیف این سازمان در یکی از متنهای آن و برگرفته از نام پادگاني متعلق به اين گروه است که تشکیلات القاعده را «قاعدة الجهاد» ( اساس و بنیان نبرد اسلامی ) توصیف میکند. اعضاي این سازمان، آن را «جبهه بینالمللی جهاد علیه یهودیان و صلیبیان» مینامند. القاعده ( به عربی: القاعدة و یا تنظیم القاعدة (تشکیلات القاعده) به انگلیسی: ;Al-Qaeda)، نام تشکیلات بینالمللی تروریستی بنیادگرای اسلامی است که متشکل از شبکههای تروریستی اسلامی گوناگون است که همگی طبق آرمانهای خود با تصور کاهش تأثیرات و دخالتهای غیرمسلمانان بر دنیای اسلام و گسترش اسلام در جهان مبارزه میکنند. تشکیلات القاعده در سال ۱۹۸۸ جهت مبارزه (به لفظ اسلامی: غزو ) با اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان تأسیس شد. القاعده از سازمان «مکتب الخدمة» که هدف آن مسلحکردن و آموزش مجاهدین اسلامی برای جنگ با شوروی بود، با كمك مستقيم و حمايت و پشتيباني نهادهاي امنيتي و نظامي دولتهاي ايالات متحدهي آمريكا و پاكستان گسترش و پیشرفت یافت. القاعده، از دستهای محلی به سازمانی جهانی با شبکهي پیچیدهي عنکبوتی و بینقارهای تغییر وضعیت داده است. » تعاريف كلي مندرج در سطور بالا مويد چند نكتهي اساسي است: الف: بنيان القاعده، از يك سو متكي بر بنيادگرايي ديني و باوري است كه تضاد و نادرستيهاي دنياي كنوني را ناشي از اعتقادات ديني يهوديان و مسيحيان و جهان سرمايهداري ميبيند و از اين رو در صدد جايگزين ساختن اسلام و جهانيسازي مديريت اسلامي است و از سوي ديگر، اين جريان تروريستي، بر پايهي تشكيلات انساني و نظامي و لجستيك مالي ثروتمند و پيچيدهاي استوار است كه حتي نهادهاي امنيتي اروپا و امريكا نيز تا كنون نتوانستهاند در آن نفوذ كرده و از تاثيرگذارياش كاسته و يا آن را منهدم سازند. ب: مدارك، اسناد و تصاوير زيادي حكايت از آن دارند كه اين سازمان در زمان حضور نيروهاي نظامي شوروي در افغانستان و با هدف كمك به آموزش نظامي مجاهدين افغان تدارك و ايجاد شده است، القاعده تحت خواست و نفوذ دستگاههاي امنيتي و نظامي ايالات متحدهي آمريكا و جريان يا لابي نظاميها تاسيس شده و لااقل تا سالياني متمادي تحت مديريت و كنترل آنها قرار داشته و نقشآفريني ميكرده است. تصاوير منتشره از بنلادن و رييس سيا و نيز ساير اطلاعات، اثبات ميكنند كه بنلادن و حلقهي نخست القاعده، به منظور جنگ با اتحاد جماهير شوروي، به طور مستقیم توسط نيروهاي سيا در افغانستان آموزش نظامي ديدهاند. پ: در بعد سياسي، القاعده مخالف با دنياي سرمايهداري بوده و مهمترين دشمن جهان اسلام را آمريكا و اسراييل دانسته و آشكارا با مظاهر جهان سرمايهداري مانند فرهنگ، هنر، حقوق برابر زنان و آزادي رفتار و بيان و عقيده، معارضت خود را ابراز ميدارد. با توجه به فروض بالا عملكرد و هويت دولت آقاي احمدينژاد را ميتوان چنين تحليل كرد: 1. احمدينژاد از همان زمان كه به عنوان شهردار تهران آغاز به كار كرد، تخلفات مالي وسيعي را پديد آورد كه در نوع خود بيسابقه بود: ناپديد شدن 300 ميليار تومان از بودجهي شهرداري تهران كه مدعي آن، آقاي قاليباف از شناختهشدهترين چهرههاي طيف موسوم به اصولگراست. برداشتهاي پياپي مبالغ ميليارد دلاري از صندوق ذخيرهي ارزي بدون مجوز مجلس كه فقط يك مورد آن كه چندين ماه پيش از سوي نمايندگان راستگراي مجلس افشا شد بالغ بر 5000 ميليارد تومان در پروژهي پرداخت يارانهها بوده است. انحلال سازمان برنامهريزي و مديريت به منظور عدم امكان هرگونه نظارت بر عملكرد مالي دولت، نامشخص بودن سرنوشت حدود حداقل 400 ميليارد دلار ناشي از فروش نفت و مغايرت ميزان درآمدهاي دولت با ارقام مطروحه در بودجهي ساليانه. انحراف حدود 80 درصدي از قانون بودجه بر اساس گزارش ديوان محاسبات. به كار گماردن مفسدان اقتصادي در بالاترين سطوح دولت مانند معاونت و مسووليتهاي مهم در سازمان ميراث فرهنگي و نهاد رياست جمهوري، انتصاب سرمايهداري ناخوشنام به مقام وزارت، فربهسازي اقتصادي مهمترين نهاد نظامي كشور ( سپاه ) و تبديل آن به بزرگترين پيمانكار خاورميانه و ايجاد يك بخش شبهخصوصي فارغ از هر نوع نظارت حكومتي و مدني، يكهتازي بدون رقابت در عرصهي اقتصاد، دستيابي به منابع كلان مالي و نامشخص با چند ده برابر كردن حجم واردات كالاهاي مصرفي بدون نظارت و حقوق گمركي، غارت طلاهاي بانك مركزي و استقراضهاي فاقد مجوز از نظام بانكي به ادعاي آقاي احمد توكلي و دوستان اصولگرايش در مركز تحقيقات استراتژيك مجلس شوراي اسلامي، حراج سرمايههاي دولتي به نام خصوصيسازي و واگذاري كارخانهها و اموال دولتي به افراد همسو و حاميان رييس دولت، فروش ساختمانهاي دولتي با تعبير صرفهجويي و كوچكسازي دولت و عدم تعيين سرنوشت وجوه حاصله و سرآخر، سريال اختلاسهاي چندين ميليارد دلاري و چپاولهاي كلان مالي كه جز با حمايت و تاييد بالاترين مقامات كشور، امكان نمييافتند و البته، گويي هنوز هم اين قصه سر دراز دارد! اخیراً بهمن اخوان نماینده مجلس هشتم و عضو کمیسیون صنایع و معادن، اعلام کرد که احمدی نژاد باید نسبت به بیش از هزار میلیارد دلار یعنی بیش از هزینه 8 سال جنگ پاسخ گو باشد. بيترديد، ايجاد شبكههاي بينالمللي تروريستي، پيش و بيش از هر چيز ديگر، نيازمند شبكهي پيچيده و غير قابل نظارت پولي و حجم فوقالعادهي منابع مالي است و ورود به عرصهي فعاليتهاي پولشويي، يكي از جرايم سازمانيافته و موثري است كه ميتواند چنين شبكههايي را مورد پوشش و حمايت قرار دهد. [ و عجبا كه پولشويي به عنوان اتهامي جدي از سوي كشورهاي غربي، از جمله موجبات تحريم بانك مركزي ايران اعلام شده است! ] حجم و ميزان منابع مالي كه در دوران حكومت دولتهاي نهم و دهم به يغما رفته و نميتوان مسيري قانوني در مصرف آن پيدا كرد، در حدي است كه افزون بر انگيزههاي طمعجويانهي جريانهاي معمول حكومتي قابل توجيه بوده و بيشتر، با منابع مالي مورد نياز جريانات مافيايي و تروريسم بينالمللي همخواني دارد. 2. طرح شعار مديريت جهاني، تكيهي غيرمتعارف بر نيروهاي غيبي و تبليغ علنی ارتباط امام زمان و رييس دولت يا اطرافيان وي، ترويج خرافهگرايي، گسترش هياتهاي مذهبي تندرو، مخالفت و محدودسازي اقليتهاي مذهبی و حتي روشنفكران ديني كه به دين عقلاني و رحماني باور دارند و نمونههاي فراواني از اين دست و تمامي عملكرد رييس دولت دهم و حلقهي نزديك يارانش، در راستاي آنچه كه امروز، جريان انحرافي ناميده ميشود، حكايت از آن دارد كه مديريت دولت دهم در صدد ترويج قرائتي غيرعقلاني و حتي غيرانساني از اسلام است كه از يك سو نميتواند مورد پذيرش مردم جهان و عموم ملت فرهيختهي ايران با بيش از صد سال سابقهي تلاش براي آزادي و عدالت و هفت هزار سال تاريخ تمدن و فرهنگ قرار گيرد و از اين رو، به گسترش امواج اسلامستيزي و دينگريزي به ويژه در ميان جوانان منجر خواهد شد و از سوي ديگر، فارغ از آن كه كدام طرف، آغازگر جنگ خواهد بود، ميتواند توجيهگر و انگيزهساز ِ نبردي نظامي با آمريكا و اسراييل باشد. مناقشاتي كه در ماههاي گذشته در منطقهي كشورهاي عربي حوزهي خليج فارس در مسالهي بحرين پديد آمد و به تشديد درگيري همسايگان عربي با ايران انجاميد و سپس، سناريوي ترور سفير عرستان و در نهایت، طرح بلاموضوع بستن تنگه هرمز، به جهت ماهيت، تعدد و تكرار، به گونهاي نيست كه بتوان تعبير " ديپلوماسي نادرست " را براي آن به كار برد، بلكه نشان از نوعي تعمد در بحرانسازي و حتي شعلهور ساختن آتش جنگ دارد. 3. نابودي محيط زيست، منابع مالي، تخريب زيرساختهاي اقتصادي و صنعتي ايران و جايگزينساختن نوعي نظام اقتصادي ضدملي و ضدتوليد، مديريتهاي غيركارشناسي در عرصهي تنظيم جمعيت و همچنين، تخريب باورهاي ديني و ترويج چهرهاي غيرانساني و غيرعقلاني از اسلام و طرح ارتباط با اجنه و پريان و مانند آن كه شايد در يك نگاه سطحي، مضحك بنمايد، در كنار تهديدات روزافزوني كه امنيت ملي و خارجي و حتي تماميت ارضي ايران را تهديد ميكند و بسياري دلايل ديگر، همه و همه حكايت از آن دارد كه جرياني در كار است تا به نحوي توامان به منافع ملي ايران و باورهاي اسلامي لطمه وارد سازد و حتي چه بسا هدف، نابودي ايران و اسلام باشد. به زعم نویسنده، جز آژانس يهود و لابي صهيونيسم، هیچ جريان شناختهشدهي جهاني ديگري وجود ندارد كه بخواهد به طور توامان به ايران و اسلام مترقي ِ آزاديخواه ِعدالتگرا و سازگار با مباني دمكراسي و حقوق بشر ضربه بزند. اسلامي كه ميتواند زمينهساز همگرايي جهان اسلام بوده و از پيشبرد منافع اسراييل ممانعت کند، چرا نبايد مورد كين صهیونیست های افراطی باشد؟ چرا وقتي كه خواست و حمايت نئوكانها در بنيان نهادن و رشد فعاليتهاي القاعده محرز است، بايد نسبت به تكرار چنين امري از سوي لابي صهيونيستها ترديد داشت ؟ آن هم در زمانهاي كه بيش از هر زمان ديگري، فشار داخلي و بينالمللي براي پذيرش صلح و به رسميت شناختن دولت مستقل فلسطيني بر اسراييل وجود دارد و وقوع جنگ، بيش از هر زمان ديگري در راستاي منافع جناح تندرو اسراييل قرار دارد. و آيا كاهش دخالت غيرمسلمانان بر جهان و گسترش نفوذ دولتهاي اسلامي در مديريت جهاني، عقده و عاملي نبود كه منجر به ظهور زمينههاي ذهني ايجاد القاعده شد و آيا امروز، با توجه به افول بخت القاعده و كاهش امكان، انگيزه، نفوذ و موضوعيت اين شبكهي عنكبوتي سلفي مذهب، ايجاد و جايگزيني شبكهي تروريستي بينالمللي ديگري با هويت شيعي كه از يك سو مويد فرقهگرايي و ستيزهاي تاريخي شيعيان و اهل تسنن بوده و از سوي ديگر، ادعاي ظهور و ارتباط مستقيم با امامي را دارد كه باني مديريت جهاني خواهد بود، در راستاي هدف ياد شده موثرتر عمل نميكند و كارسازتر ارزيابي نميشود؟ ارتباطات خارجي دولتهاي نهم و دهم با اشخاصي مانند پروفسور حميد مولانا و صرف اعتبار سيصد ميليارد توماني براي ايجاد بنيادي به نام فردي كه مدرس دانشگاه آمريكايي واشينگتن است – دانشگاهي كه به منظور آموزش كاركنان سيا و پنتاگون تاسيس شده و هماكنون نيز به همين فعاليت اشتغال دارد -، در كنار دعوت از رييس باند تبهكار و معتقد به تبعيض نژادي - كوكلوكسكلانها - براي شركت در سمينار عليه هولوكاست، متاسفانه بر شائبهي فوق دامن زده و نشان از نفوذ، ارتباط و مديريت جريان موسوم به انحرافي توسط نهادهايي خارج از ايران دارد. اخيراً نيز برادر رييس جمهور و رييس سابق پدافند غيرعامل از ازتباطات گسترده و غيرمعمول جريان انحرافي با برخي مقامات امنيتي و سياسي دولتهاي غربي و حتی احتمال وقوع درگیری خیابانی توسط این جریان، پرده برداشت. 4. سياست دولتهاي نهم و دهم پيرامون مسائل كتاب و توليدات عرصهي انديشه و هنر نيز از جمله نشانههاي بارزي است كه حكايت از وحدت عمل و نظر حاكم بر القاعده و دولت آقاي احمدينژاد دارد. سركوب و طرد هنرمندان اصيل، متعهد و آزاديخواهي كه حاضر به تاييد دولتهاي نهم و دهم و توليد آثار سفارشي و يا منطبق با قرائت هيات حاكمه در حوزههاي هنر، سينما، ادبيات و علوم انساني نشدند و به محاق بردن آثار علمي و فرهنگي ايشان، اعمال سانسور شديد و عدم صدور مجوز انتشار آثار نويسندگان بزرگ اين مرز و بوم، اعمالي نيستند كه بتوان آنها را ناديده گرفت يا انكار كرد. وزير ارشاد دولت دهم در همين اواخر به صراحت ابراز داشت كه صرفنظر از ماهيت و مندرجات كتابها، اجازهي انتشار به آثار نويسندگاني كه با دولت مشكل دارند، داده نخواهد شد. پيكرهي بودا در ايران نبود كه ببينيم چه بر سر آن ميآيد، ليكن عملكرد وزارت ارشاد و ساير نهادهاي فرهنگي وابسته به دولت در تخريب و نابودي آثار باستاني، اماكن تاريخي و توليدات فرهنگي و هنري، كم از فجايعي نداشت كه طالبان در افغانستان پديد آوردند و به تعبيري، از حملهي مغول به اين سو، بيسابقه بوده است. نتيجهگيري: تخريب اقتصاد، فرهنگ، زيرساختهاي دمكراتيك مانند انتخابات آزاد و سالم، تمركز قدرت اقتصادي و نظامي و سياسي در سپاه، سلب مشروعيت اخلاقي و سياسي از نظام جمهوري اسلامي ايران، دستيابي به منابع كلان مالي و عدول از آرمانهاي راستين انقلاب اسلامي، امكاناتي كه احمدينژاد در نيروهاي لباس شخصي و شبه دولتي وابسته به سازمان بسيج و هياتهاي مذهبي به دست آورده و نفوذ مالي كه در ميان مراجع قدرت نظامي و اقتصادي داراست و همچنين، امكانات مادي و تبليغي كه از پيش و در خلال ساليان اخير به منظور وزنكشي و برتريجويي احتمالي در برابر امكانات اقتصادي وسياسي و نظامي روحانيت سنتگرا به دست آورده است، زمينههاي عيني بروز و اعلام رسمي موجوديت يك جريان نظامي و تماميتخواه را محرز ميدارد و به نظر ميرسد كه بروز ناامنيهاي اجتماعي و تشديد روحيه و احساس ناامني در فجايعي مانند حمله به استخر زنانه، يا حادثهي خمينيشهر و نظاير آن، از جمله زمينههاي ذهني طرح حكومت نظاميان در ايران قلمداد شوند. تجربهي تاريخي معاصر حكايت از آن دارد كه رضا خان ميرپنج و ساير حكومتهاي نظامي نيز در چنين فضايي، از بخت توفيق برخوردار شدند. همانگونه كه در آغاز دورهي پهلوي اول به چشم خورد، رضا شاه پس از تسخير قدرت سياسي، به انحلال و نابودي اركان و ساختار حقوقي قانون اساسي مشروطه پرداخت، اكنون نيز، با توجه به حوزهي ماموريت و نفوذي كه اين جريان غيرعلني يا حكومت احتمالي كه ما به جهت همذاتي، نام " القاعدهي شيعي " بر آن نهاديم، فراتر از مرزهاي ايران براي خود متصور است، بعيد است كه روحانيت به مثابهي نهادي مستقل و واقعاً واجد قدرت در اين سنخ حكومت جايگاهي داشته باشد و اين حكومت نوظهور احتمالي در سايهي نظام ولايت فقيه پايدار شود و بلكه بيشتر محتمل است تا در ساختار نوعي حكومت نظامي / ايدئولوژيك به رهبري مفتي ضعيف و دستنشانده و دستآموزي همتاي ملاعمر پديد آيد. امكانات مالي دولت كه امروزه بسياري از رقباي اصولگراي وي نيز بدان اذعان دارند و سازماندهي گسترده در شهرستانها ميتواند در شكلگيري اكثريتي موثر در مجلس نهم به نفع دولت منجر شود و بديهي است كه چنين مجلسي ميتواند نقشي اساسي در نيل به خواستههاي جريان ياد شده ايفا كند. طرح و ترويج نظام پارلماني فارغ از تعاريف و الزامات حقوقي آن كه بر آزادي احزاب و انتخابات حزبي دلالت دارد، حكايت از افزايش تمركز در ساختار نظام سياسي كشور، تغییر قانون اساسی کنونی و دستكاري در كاركرد نهادهاي درون حكومت دارد و متاسفانه مويد صحت فرضيهي مطروحه در نوشتار حاضر محسوب ميشود. در آستانه ی سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، طرح این پرسش بنیادین، بی جا و بی مناسبت نمی نماید که چگونه ممکن است، قدرت های خارجی یعنی آمریکا، انگلستان و اسراییل که لااقل، 25 سال در ارکان حاکمیت ایران و در بالاترین سطوح نفوذ داشتند، به یکباره پس از پیروزی انقلاب، صحنه را خالی کرده و از موقعیتی به نام ایران چشم پوشیده باشند؟ به نظر می رسد که جریان های بیگانه که از ابتدای انقلاب در عرصه ی مدیریت حکومتی نفوذ کرده و موجبات طرد پله کانی مدیران انقلاب و نقض آرمان های اصیل انقلاب را فراهم آوردند و حاکمیت هرگز، به هشدارهای پیاپی دلسوزان واقعی این مرز و بوم در شناخت و برخورد با آن، توجهی نشان نداد، البته منحصر به کلاهی ها و کشمیری ها و سعید امامی ها نبودند و امروزه این جریان، دیگر نه به از میان بردن معدودی از شخصیت ها که تنها به سقوط جمهوری اسلامی، نابودی هویتی به نام ایران و باوری به نام اسلام مترقی می اندیشد. سخن از موفقيت يا عدم موفقيت يا دوام بلند مدت چنين جريان مخوف سياسي، امنيتي و اعتقادي، بيهوده است وقتي كه ابعاد تخريب و خسارات مادي و معنوي وقوع حكومت نظاميان ِ ايدئولوژيك ( فاشيسم اسلامي )، حتي فراتر از مرزهاي ايران قابل پيشبيني است. از اين رو، مقابله با تحقق چنين وضعيت و فاجعهاي، وظيفهاي ملي و جهاني است كه افزون بر ملت ايران، حمايت مردم جهان را ضروري ميسازد. انتقاد از خود؛ آخرین ناگفته های آیت الله منتظری
Sun 22 01 2012 - 18:45
نوشتاری به قلم حشمت حکمت، روزنامه نگار و پژوهشگر فرهنگی بی بی سی: «انتقاد از خود، عبرت و وصیت» تازه ترین کتاب از آیتالله حسینعلی منتظری قائم مقام سابق رهبری در ایران است که نزدیک به دو سال پس از درگذشت او منتشر شده است. برای دریافت این کتاب در اینجا کلیک کنید! این کتاب شامل چهارده گفت و گو آیت الله منتظری درباره «مسائل سیاسی و اجتماعی پر ابهام تاریخ معاصر» با فرزندش سعید منتظری است. به دلیل محدودیت هایی که نسبت به انتشار آثار مربوط به آیت الله منتظری در ایران وجود دارد، این کتاب هم همانند موارد مشابه به صورت اینترنتی منتشر شده است. اثر تازه منتشر شده آیت الله منتظری در ادامه دو مجموعه "خاطرات" و "واقعیت ها و قضاوت ها" است و می توان آن را کامل کننده روایت ها و دیدگاه های آیت الله منتظری در زمینه دین و حکومت داری دانست. کتاب انتقاد از خود، که حاصل گفت و گوی کتبی پدر و پسر است، در اول اسفند ۱۳۸۷به پایان رسیده اما در زمان حیات آیت الله منتظری منتشر نشده است. سعید منتظری فرزند آیت الله در مقدمه این کتاب نوشته است: "در زمان حیات آن بزرگوار افراد و شخصیت های مختلف، حسب الامر معظم له این جزوه را مطالعه و نظرات خویش را به ایشان اعلام نمودند. به تعویق افتادن انتشار آن و واگذاری اش به زمانی دیگر نیز یکی از موارد پیشنهادی عده ای از همین افراد و شخصیت ها بوده که مورد موافقت معظم له قرار گرفت." بعضی از مهمترین موضوعات این کتاب ولایت فقیه، رابطه با آمریکا و مسئله مهدی هاشمی (داماد اعدام شده آقای منتظری)، رهبری ایران پس از درگذشت آیت لله خمینی، اختلاف افکنی بین رهبر وقت و قائم مقام آن توسط وزارت اطلاعات وقت به سرپرستی محمد ری شهری و حمله به مراجع از جمله آیت الله کاظم شریعتمداری است. آیت الله منتظری در شما معدود فقهای بلندپایه ای در جمهوری اسلامی است که چه در زمان قائم مقام رهبری و چه پس از آن به انتقادات خود علیه حکومت ادامه داد و اینک در این کتاب به نقد و انتقاد از خود نیر برخاسته است. سعید منتظری در مقدمه کتاب انتقاد از خود، عبرت و وصیت، نوشته است: "محور اصلی این نوشتار و ویژگی ممتاز آن، جنبه محوری انتقاد از خود است که شامل دیدگاه های اصلاحی ایشان نسبت به مسائل کلیدی و اساسی پس از پیروزی انقلاب می باشد." تازه ترین اثر آقای منتظری دو سال پس از مرگ او و در وب سایت اینترنتی اش منتشر شده است به نوشته فرزند آقای منتظری "از اوایل پیروزی به دلیل وجود ترس و هراس از سو استفاده مخالفان و دشمنان موهوم و ضربه دیدن انقلاب، نسبت به شفاف سازی و نقد و بررسی افکار و اعمال افراد و شخصیت های موثر در جامعه و نظام کوتاهی و اغماض شده است." او سپس از پدر نقل می کند که "یکی از علل مهم ترقی جوامع پیشرفته مفتوح بودن باب انتقاد به خصوص نسبت به ارباب قدرت است." مسئله ولایت فقیه و حکومت داری دینی آیت الله منتظری در انتقاد به اینکه چرا در زمانی که مسند قدرت را در اختیار داشته از نظریه ولایت مطلقه دفاع می کرده است و حال که از قدرت برکنار شده است، نظریات جدیدی را مطرح می کند و می گوید که هیچگاه از ولایت فقیه به شکلی که "اکنون ارائه می شود" دفاع نکرده است و بیش از همه مسئولان بر آزادی بیان، آزادی احزاب به ویژه مخالف و دفاع از حقوق مردم در برابر حاکمیت تاکید داشته و حتی نسبت به برخورد با کسانی که اصل ولایت فقیه و حکومت دینی را قبول نداشتند، اعتراض می کرده است. او در خصوص ولایت مطلقه فقیه نوشته است: "نظریه نصب را که مستلزم ولایت مطلقه فقیه است در همان زمان در درس های رسمی خود مردود شمردم . . . کسانی باید به ولایت مطلقه فقیه ملتزم شوند که نصب بالفعل فقها را در زمان غیبت توسط امام معصوم در مقام ثبوت و اثبات پذیرفته باشند . . . در حالی که این نظریه را هم در مقام ثبوت و هم در مقام اثبات مخدوش دانسته و به نظریه انتخاب روی آوردم." او گفته است که حتی ولی فقیه لزومی ندارد حتما آخوند باشد بلکه می تواند غیر معمم اما اسلام شناس باشد. آیت الله منتظری در بخشی از این کتاب اشاره می کند که ابتدا به نظریه نصب اعتفاد داشته که متاثر از آیت الله بروجردی و آیت الله خمینی بوده است اما بعدا به دلیل تجربه های خود از حکومت دینی به نظریه انتخاب گرایش پبدا کرده است. بر این اساس "در نظریه انتخاب (نخب)، شکل حکومت و اختیارات حاکم و مدت زمامداری او وابسته به میثاقی است که مردم با حاکم منعقد می کنند و مردم با توجه به شرایط و مصالح جامعه، در تضییق یا توسعه اختیارات او آزادند و همانگونه که می توانند اختیارات و مسئولیت های او را محدود یا تفکیک کنند، این حق را نیز دارند که در صورت صلاحدید خود، حاکمیت او را وسعت بخشند." آیت الله منتظری معتقد بود لزومی ندارد که ولی فقیه حتما آخوند باشد بلکه می تواند غیر معمم اما اسلام شناس باشد. آقای منتظری همچنین بر "موقت و مدت دار بودن زمامداری" ولی فقیه تاکید دارد. (صفحات ۲۸ تا ۳۳) مسئله رابطه با آمریکا و آینده ایران پس از آیت الله خمینی آیت لله منتظری، در بخشی دیگر از کتاب یک بار دیگر به مسئله مک فارلین پرداخته و سخنان اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در مورد خود را رد کرده است. او همچنین به روند غیرقانونی خرید موشک از آمریکا انتقاد وارد کرده است. به دیده او، فروش موشک های اسرائیلی و آمریکایی به ایران به این دلیل بوده که آمریکا و اسرائیل به دنبال اتمام جنگ نبوده اند بلکه می خواستند جنگ ایران و عراق، برد و باخت نداشته بلکه فرسایشی باشد. او به استناد به اظهارات مقام های اسرائیلی در آن زمان نتیجه می گیرد که مطلوب برای اسرائیل این بود که عراق بیش از حد قدرتمند نشود تا خطر آن برای اسرائیل از بین برود. به عقیده آقای منتظری، دلیل دیگر تمایل اسرائیل به فرسایشی شدن جنگ ایران و عراق، زمینه سازی برای عادی شدن رابطه جمهوری اسلامی ایران و آمریکا پس از مرگ آیت الله خمینی و روی کار آمدن شخصیت های میانه روی حکومت است. این مرجع تقلید و منتقد حکومت معتقد است که آمریکایی ها از میانه روهای حکومت می خواهند که "تروریسم" را متوقف کنند، به همین دلیل محمد ری شهری، وزیر اطلاعات وقت، قضیه مهدی هاشمی را که در آن زمان درگیر مبارزات و جنبش های برون مرزی بود، علم کرد تا هم به آمریکایی نشان دهند که جلوی تندروها را گرفته اند و هم با وصل کردن او به قائم مقام رهبر و سپس عزل او، از آینده رهبری در ایران آسوده خاطر باشند. روایت آقای منتظری از این ماجرا جالب توجه است: "با گسترش بازداشتها در مجموع من احساس کردم که قضیه سید مهدی هاشمی در دستور کار است. همین مضمون را در همان روزها نیز به امام نوشتم. در همان روزها که مصادف با افشای جریان مک فارلین بود، روزی مرحوم آقای امید نجف آبادی نزد من آمد و گفت من قبل ازانقلاب با شخصی به نام منوچهر قربانیفر دوست بودهام و او در آن زمان برای چاپ تحریرالوسیله و حکومت اسلامی امام (آیت الله خمینی) مبلغ قابل توجهی کمک کرد؛ او فعلا دلال اسلحه شده و با مقامت آمریکا و انگلیس نیز رفت و آمد دارد و اوست که واسطه خریدن موشک های تاو توسط ایران از آمریکا می باشد. مرحوم نجف آبادی می گوید در اینجا چیزهایی در مورد آینده رهبری شنیده می شود و مطالبی بین هیات اعزامی ایران از طرف آقای هاشمی رفسنجانی با کاخ سفید و مشاوران ریگان در چند مورد رد و بدل می شود از جمله در مورد صدور انقلاب و به قول آنها تروریسم و دخالت ایران در سایر کشورها و نیز تضمین نسبت به آینده نظام و رهبری و همچنین آزادی گروگان های آمریکایی در لبنان. هیات ایرانی در همه موارد سعی کرده است رضایت آمریکا را فراهم نماید." (ص۷۶ تا ۷۸) اختلاف افکنی میان رهبر و قائم مقامش در این کتاب نیز به مساله برهم خوردن رابطه رهبر و قائم مقام او مفصل پرداخته شده است و از نقش محمد ری شهری و معاونانش (محمد محمدی گلپایگانی و اصغرحجازی) که اکنون از مقام های بیت رهبری هستند، پرده برداشته است. آیت الله منتظری می نویسد: "چند سال پیش همسر مرحوم آیت لله مطهری نقل کرد که همسر امام به او گفته بود خدا از گناه ری شهری نگذرد؛ هر وقت که به ملاقات امام می آمد، معلوم نبود که درباره آقای منتظری چه می گفت که وقتی امام از پیش ما می رفت سرحال و مثل شاخه شمشاد بود ولی وقتی برمی گشت مثل مرغ سرکنده می شد!" (ص ۸۸) آیت الله منتظری در این باره اضافه می کند: "اینها وقتی پیش من می آمدند مسائل را به گونه ای منعکس می کردند که من نسبت به امام حساس می شدم و همه مسائل را از چشم ایشان ببینم؛ و نزد امام می رفتند ایشان را نسبت به من حساس می کردند." (ص ۸۹) در رابطه با این موضوع آیت الله از قول یکی از نزدیکانش نقل می کند که "خبری در دست است که اطلاعات بعضی از عناصر خود را در قالب و شکل مردمی به ملاقات آقای منتظری می فرستاد و بخشی از نارسایی ها و اشکالات بعضی نهادهای کشور را به اطلاع ایشان می رساند تا ایشان ناراحت و حساس شود و حرفی از انتقاد از ارگان و نهاد مربوطه اظهار کند. سپس همان مطالب را نزد امام منعکس کرده و وانمود می کردند که ایشان مرتب نهادهای نظام را تضعیف می کند. این جریان حدود دو سال ادامه داشت و وزارت اطلاعات موفق شد ذهنیت دلخواه خود را برای امام ایجاد کند." آیت الله منتظری در کتاب خاطرات خود نیز به عده ای اشاره می کند که هدفشان از این اختلاف افکنی ها، در دست گرفتن سرنوشت جانشین آیت الله خمینی بود. آیت الله منتظری حتی به نامه عزل اش نیز به دیده شک نگریسته و می گوید که امکان دارد که احمد خمینی آن را نوشته باشد. آیت الله منتظری با نوشتن خاطرات خود و چند کتاب دیگر که به صورت اینترنتی منتشر شده، تلاش کرده است الگویی از مرجعیت را به نمایش بگذارد که در آن انتقاد از اساس کار به شمار می آید. همچنین برخلاف اغلب زمامداران که مصلحت اندیشی پیشه می کنند، آیت الله منتظری از خود یک چهره حقیقت طلب به جا گذارده است. به همین دلیل بی واهمه آنچه را دیده یا شنیده در کتاب هایش ثبت و منتشر کرده است. کتاب "انتقاد از خود" شامل زوایای ارزشمندی از "تاریخ پر ابهام" ایران در سال های اخیر است. تنگه هرمز را ترکمنچای نکنیم
Tue 17 01 2012 - 13:26
نوشتاری به قلم فرزانه روستايي بعید می دانم کسانی که بستن تنگه هرمزرا تبلیغ می کنند اطلاعات چندانی از اهمیت استراتژیک این تنگه برای ایران و تجارت جهانی داشته باشند، زیرا اگر چنین بود احتمالا در می یافتند که پایان درگیری و اختلال در تنگه هرمز که 35 درصد حمل و نقل دریایی جهان (به نقل از Wikipedia) از آن می گذرد این بار مانند خاتمه جنگ ایران و عراق نخواهد بود که با سر کشیدن جام شوکران ختم شود و قلمرو آبی خاکی کشورنیز به همان شکل سابق باقی بماند. 2500 سال است که مرزهای ابی کشور مختصات تثبیت شده فعلی و شناسایی جهانی را با خود داشته است.بسیار بسیار دلاور مردان و نا خدایان و ملوانان ایران زمین جان خود را نثار صیانت از این آب و خاک کردند تا 1800 کیلومتر مرزهای جنوبی و 34 جزیره مسکونی و غیر مسکونی در پهنای خلیج فارس و دریای عمان به نام ایران تثبیت شود.تا حدی که فقط جزیره قشم ایران بیش از 5 برابربزرگتر از کشور بحرین است که تا همین چند سال پیش و تا نوجوانی پدر بزرگ های ما هنوز به ایران تعلق داشت. حال چگونه است که دفاع از این همه عظمت و شکوه تاریخی به امثال محمد رضا رحیمی معاون احمدی نژاد گذاشته شده که جدا از سوابق نانوشتنی، متهم ردیف اول پرونده مشهور به "میدان فاطمی " و کلاهبرداری ازشرکت بیمه ایران است؛باندی که با جعل اسناد تایید تصادف از سوی پلیس از شرکت های بیمه پولهای کلان دریافت می کردند. وااسفا و صد حیف از ایران و اسلام ایرانی که که مدافعان واقعی ملت همچون میرحسین موسوی، تاج زاده، وامثال محسن امین زاده حبس انفرادی بکشند، ولی عرق خورها و جاعلان سابقه دار امنیت مرزهای آبی کشور را با حیله گری خرج باند بازیهای درآستانه انتخابات کنند تا چراغ سبزی هم به خارج داده باشند که " اصل مملکت دست ماست نه رقبا " و اینکه، اگر معامله ای قرار است صورت بپذیرد " با ما معامله کنید، با هم کنار می آییم " اما تنگه هرمز : تنگه هرمز که ریشه لغوی آن در گویش ساکنان میناب به معنای "درخت خرما" ست آبراهی به عرض 54 کیلومتر بین ایران و سواحل عمان است که عمیق ترین نقطه آن فقط 120 متر است و روزانه 16 تا 19سوپر تانکر 16 میلیون بشکه نفت و فراورده نفتی را از این تنگه منتقل می کنند که مجموعا 35 درصد حمل و نقل دریایی نفت جهان یا 20 درصد کل نفت جهان میشود. دو خط کشتیرانی بین المللی در خلیج فارس (بر اساس نقشه ویکیپدیا ) از وسط جزایر ایرانی و قلمرو آبی ایران می گذرد که از بقیه مناطق کمی عمیق تر است. از آنجا که این تنگه برای عبور و مرور سوپرتانکرها و کشتی های خیلی بزرگ چندان امن نیست قانون تفکیک ترافیک دریایی(Traffic Separation Scheme) یک اتوبان دریایی فرضی با پهنای 10 کیلومتر را از وسط تنگه هرمز برای عبور شناور ها در نظر گرفته است.از این پهنای ده کیلومتری 2مایل در سمت شمال برای ورود و نیز 2 مایل در سمت جنوب برای خروج از تنگه هرمز اختصاص یافته. وسط این دو مسیر یک پهنای خالی 2 مایلی برای اجتناب از برخورد کشتی ها در نظر گرفته شده است. هر چند که تنگه هرمز را نمی توان با زنجیر مسدود کرد یا با غرق کردن دوسه کشتی مانع تردد شناورها شد، ولی به قدری باریک است که بارها کشتی های تجاری یا جنگی، زیر دریایی ها و نفت کش ها هنگام عبور از تنگه با یکدیگر تصادف کرده اند. به رغم اینکه عمان و ایران اخیرا هر دو سامانه کنترل ترافیک دریایی در تنگه هرمز دارند در ژانویه 2007 زیردریایی اتمیUSS Newport News با یک سوپر تانکر عظیم 000/00 3 تنی در تنگه هرمز برخورد کرد. در مارس 2009 نیزکشتی باربری USS New Orleans (LPD-18) با زیر دریایی اتمی USS New Orleans (LPD-18) برخورد کرد. شدت تصادف به حدی بود که تعمیر این زیر دریایی دو سال وقت و 120 میلیون دلار هزینه در پی داشت. ناوگان پنجم امریکا در بحرین - کمی آن طرف تر از میدان مشهورمروارید - از زمان آیزنهاور در در منطقه مستقر است.این پایگاه با شمار قابل توجهی ناو، ناو هواپیمابرو تاسیسات لجیستیکی دریایی از مراکز اصلی فرماندهی عملیات در عراق، افغانستان و نظارت بر هر فعل و انتقالی در منطقه است.ناوگان پنجم امریکا نظارت دریایی وهوایی بر 5/2 میلیون کیلومتر مربع از تنگه هرمز، کل سواحل ایران از شرق تا غرب، دریای عمان، شرق اقیانوس هند، کانال سویز، و تنگه باب المندب در جنوب عربستان را بر عهده دارد. پایگاه به تازگی تاسیس شده فرانسوی Peace Campدر ابوظبی نیز با سه بخش لجستیکی، آموزشی، و پایگاه هوایی نیز کارکرد مشابه ولی محدودتری را برعهده دارد. تاریخچه جنگ در تنگه هرمز : جنگ ایران و عراق از همان ابتدا از سوی عراقی ها به دریا و زدن کشتی های تجاری کشیده شد. ایران بعد از چهارسال در 1984 با اکراه به جنگ نفتکش ها تن داد. بر اساس آمار شرکت لویدز لندن طی چهار سال جنگ دریایی 546 کشتی تجاری در گذر از تنگه هرمز هدف قرار گرفت یا با مین برخورد کرد که به کشته شدن 430 ملوان منجر شد. نفت کش ترک اطلس حامل نفت ایران اولین شناور نفتی بود که هدف عراقی ها قرار گرفت. از سال 1984 تا 1981ایران به هیچ کشتی تجاری حمله نکرده بود، ولی از سال 1986 تا 1984 نصف عراقی ها و از سال 1986 به بعد بیشتر از عراقی ها کشتی زد. در سال 1987 وقتی سعودی ها کل ساحل جنوبی خلیج فارس خود را برای حمله و فرار جنگنده های عراقی در اختیارعراق قرار داد تا به خطوط کشتیرانی ایران ضربات بیشتری وارد کننند ایران نیز با زدن 92 کشتی از عراق پیشی گرفت و در سال 1988 نیز با زدن 52 فروند کشتی هنوز از عراق جلو تر بود.فقط در سال 1987 تعداد 181فروند کشتی در منطقه هدف ایران و عراق قرار گرفت. با افزایش فشار بر ناوگان دریایی ایران از سوی عراق، ایران بازرسی همه کشتی ها به مقصد عراق را آغاز کرد.وقتی سنگین ترین رکورد زدن تانکرها را ایران با حمله به تانکرهای کویتی ثبت کرد و به تلافی حمله عراق به خارک هیچ کشتی کویتی را در امان نگذاشت برای اولین بار از سال1987کشتی های کویتی برای در امان ماندن از حملات ایران کشتی های خود را درآمریکا ثبت وتردد با پرچم آمریکا را در تنگه هرمز و وخلیج فارس آغازکردند. تردد کشتی های کویتی با پرچم آمریکا در تشدید تنش در تنگه هرمز و خلیج فارس نقس بسزایی داشت. ایران طی چهار سال تا آخر جنگ به 221 فروند کشتی حمله کرد و عراقی ها طی 8 سال 322 فروند کشتی را در خلیج فارس و عبور از تنگه هرمز هدف قراردادند.55 فروند از این کشتی هاغرق یا از رده خارج شدند. 17می 1987 ناوچه موشک انداز امریکایی USS Stark در حوالی تنگه هرمز هدف دو موشک اگزوسه یک میراژ عراقی قرار گرفت. هواپیمای عراقی احتمالا از طریق تجهیزات پیشرفته میراژ اف 1 تشخیص داده بود که پدافند ضد موشکی ناو تصادفا غیر فعال است، توپخانه ناو هم مسلح نیست واطراف ناو ردیابی نمی شود.هواپیمای عراقی با دقت در نقطه کور رادار سیستم تشخیص حملات موشکی ناو امریکایی قرار گرفت و به محض اینکه USS Stark هشدار حمله موشکی را از آواکس دریافت کرد اولین موشک اگزوسه به ناو اصابت کرد ولی کاملا منفجر نشد. چند ثانیه بعد دومین موشک به همان شکافی شلیک شد که موشک اولی در داک فرماندهی و خوابگاه ملوانان ایجاد کرده بود. 37 ملوان در جا کشته و به همین تعداد زخمی شدند بدون اینکه USS Stark حتی یک گلوله برای دفاع از خود شلیک کند.با وجودی که فرمانده ناو و افسر پدافند هر دوبه علت سهل انگاری در دادگاه نظامی محاکمه شدند، چرایی هدف قرار گرفتن این ناو آمریکایی از سوی عراقی ها در آن مقطع زمانی به یک ابهام و از اسرار جنگ دریایی خلیج فارس مبدل شد تا اینکه بعدها با حدس و گمان گره از آن باز شد.هر چند دولت عراق رسما از آمریکایی ها عذرخواهی و اعلام کرد که ناو آمریکایی در آبهای عراق با ناو ایرانی اشتباه گرفته شده و خلبان خاطی اعدام شده است، اما همه می دانستند که دستور چنین شلیک حساسی بدون هماهنگی عالیترین مقام های عراقی نمی توانسته امکان پذیر باشد. پنج ماه قبل از آن روزنامه لبنانی الشراع در نوامبر 1986 ازطریق لابی مهدی هاشمی فاش کرده بود که آمریکا و اسراییل دو سال است که روابط نزدیکی با ایران برقرار کرده و طی این مدت 2515 موشک ضد تانک تاو و 18 موشک ضد هوایی هاوک و کلی قطعات یدکی به ایران داده اند. بعدا معلوم شد دولت ریگان با امضای مجوز فروش تسلیحات به ایران از کانال اسراییل قصد داشته گروگانهای امریکایی اسیر جهاد اسلامی را در لبنان آزاد کند. طی نزدیک به دو سال 8 محموله از این موشک ها به ایران داده شد. سربازان ایرانی در عملیات های پی در پی تانک های تی 72 عراقی را که زره ضد انفجار داشتند با موشک های آمریکایی درو می کردند و گروگانها نیزیک ساعت پس از دریافت هر محموله در لبنان آزاد می شدند، هرچند گروگانهای دیگری بزودی جای آنان را می گرفتند. سفر مک فارلین مشاور امنیتی رونالد ریگان به تهران در 25 مه 1986 نقطه عطفی تاریخی در تصمیم به چرخش آمریکا و اسراییل به سوی کشور مهم ایران و فاصله گرفتن از اعراب به ویژه عراق بود.رونالد ریگان پس از جنجال افشا شدن کمک های تسلیحاتی آمریکا به ایران در جنگ با عراق طی نطقی از کاخ سفید مسؤلیت فروش تسلیحات به ایران را با هدف آزادی گروگانها که بعدها به "ایران گیت" شهرت یافت شخصأ پذیرفت وتاکید کرد که نمی توان از اهمیت کشور ایران بسادگی گذشت. عراقی ها خیلی دیر به چرخش تدریجی سیاست آمریکا به به نفع ایرانی ها پی بردند، ولی در پاسخ به آن و در جواب همه موشک هایی که سربازان ایرانی تانک های عراقی را با آن زده بودند USS Stark را زدند تا هم هشداری به چرخش احتمالی آمریکا به سوی ایران باشد و هم آمریکا را در آینده بیشتر در تنگه هرمز و خلیج فارس درگیر کند. در 24 آوریل 1988 کشتی موشک انداز USS Samuel B. Roberts که یک نفتکش کویتی را اسکورت می کرد وقتی از تنگه هرمز به خلیج فارس وارد می شد با یک مین بسیار قدرتمند برخورد کرد. با انفجار مین یک سوراخ 8 متری در کف ناو ایجاد شد که معمولا به غرق شدن کشتی ها منجر می شود، اما این ناو از غرق حتمی نجات پیدا کرد. USS Samuel B. Roberts از همان مسیری حرکت می کرد که دو روز پیش عبور کرده و به تازگی مین روبی شده بود. معلوم بود که مسیر دوباره مین گذاری شده است. وقتی غواصان مین های جدیدی در همان حوالی پیدا کردند که شماره ردیف همه آنان با مین های ایرانی پاکسازی شده چهار ماه پیش یکی بود و روی همه آنان Iran Ajr حک شده بود آمریکا با طراحی عملیات آخوندک در صدد تلافی برآمدند. عملیات Operation Praying Mantis یا نماز آخوندک 29 فروردین 67 بزرگترین عملیات دریایی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در تنگه هرمز و خلیج فارس علیه ایران انجام شد. در اولین مرحله آمریکایی ها از طریق سفارت سوئیس به تهران اطلاع دادند که سکوی نفتی ساسان را تخلیه کنند زیرا قصد دارند آن را منهدم کنند.با یک پیام رادیویی نیز از کارکنان سکو خواسته شد آن را ترک کنند. مدافعان ساسان نیزپس از مدتی مقاومت خواستار مهلت برای تخلیه سکو شدند. به این ترتیب، آمریکایی ها در سکو پیاده و پس از جمع آوری مدارک دستگاههای رد یاب ایرانی آن را بمب گذاری و نابود کردند. همزمان تیم عملیاتی دیگری در پایان موشک باران تاسیسات نفتی جزیره سیری وارد جزیره شدند و آن را منهدم کردند. پس از حمله به سکوهای نفتی ناوچه موشک انداز ایرانی سهند به کارزار آمد و با ناوهای آمریکا درگیرشد.سهند در ساحل جزیره لارک در شمال تنگه هرمز با سه موشک هارپون، 2 بمب لیزری، و 2 بمب بسیار سنگین هدف قرار گرفت و پس از چند ساعت سوختن غرق شد.همگی 45 خدمه سهند کشته شدند. با ادامه درگیری، ناوچه توپ انداز جوشن Joshan یک موشک کرم ابریشم به سوی ناو USS Simpson (FFG-56) شلیک کرد.ناو آمریکایی با فاصله کمی از اصابت موشک ایرانی نجات یافت، ولی با سه موشک به جوشن حمله کرد.کشتی دیگری جوشن را زیر اتش توپخانه گرفت و آن را با 11 سرنشین غرق کرد.ناوچه سبلان IS Sabalan (F73) نیزکه با کشتی های آمریکایی درگیر شد چنان آسیب جدی دید که با یدک کش آن را از صحنه درگیری خارج کردند. ایران با اعزام قایقهای تندرو به چندین هدف در خلیج فارس از جمله کشتی های تدارکاتی با پرچم آمریکا و یک کشتی با پرچم پاناما و یک سکوی نفتی شارجه حمله کرد، هواپیماهای آمریکایی قایقهای تندرو را ردیابی کردند و بعد از غرق کردن یکی و آسیبدیدن چند قایق بقیه به جزیره ابوموسی پناه بردند. با پایان یک روز درگیری و نابودی سه کشتی ایرانی تنش کاهش یافت و دو طرف برای چند روز در حالت آماده باش بودند. دو ماه بعد ناو USS Vincennes هواپیمای مسافر بر ایرانی را هدف قرار داد و 290 مسافر و خدمه آن را کشت. هرچند پنتا گون اعلام کرد که فرمانده ناو هواپیمای مسافربری را با یک فانتوم ایرانی اشتباه گرفته، بسیاری آن را عمدی و در راستای فشار بر ایران و پذیرش قطعنامه 598 ارزیابی کردند. نوامبر ۲۰۰۳ دیوان دادگستری بینالمللی شکایت ایران از امریکا برای حمله به ایران و نقض پیمان دوستی دو کشور در سال ۱۹۵۵ را رد کرد.دادگاه شکایت مشابه امریکا علیه ایران را نیز تایید نکرد. دادگاه بینالمللی همچنین ادعای به خطر افتادن منافع آمریکا در توجیه عملیات در تنگه هرمز و حمله به سکوهای نفتی ایران را نیز نپذیرفت. درخواست ایران برای دریافت خسارت از آمریکا نیز مورد قبول دادگاه واقع نشد. ارزیابی از تهدید به بستن تنگه هرمز بعید به نظر می رسد که تصمیم به بستن تنگه هرمز درعالیترین سطوح در ایران مورد توافق قرار گرفته باشد، آن هم با وجود چهار تحریم شورای امنیت علیه ایران، تحریم بانک مرکزی ایران از سوی آمریکا، و نیز جدی شدن تحریم خرید نفت ایران. وقتی شاهدیم همه راست های مدعی قدرت در ایران از هیچ تریبونی برای رجز خوانی پیرامون تنگه هرمز نمی گذرند تازه می توان به این رسید که بستن تنگه هرمز سوژه ای انتخاباتی است نه اینکه بحث پیرامون آن مبتنی براراده ای ملی برای دفاع از کشورباشد.کشیده شدن پای محمد رضا رحیمی معاون اول احمدی نژاد به موضوع تنگه هرمز، آن هم برای عقب نماندن از رقبا توضیحی است برای اینکه پیروزی درانتخابات از منافع استراتژیک کشور مهم تر است و اگر لازم شد حتی شاید بتوان گوشه هایی از مملکت را داد، یا اعتبار کشور را خرج کرد تا در انتخابات عقب نماند. با این حال، یادآوری یک نکته اساسی برای آنان که بستن تنگه هرمز را تبلیغ می کنند لازم است و آن اینکه تحریک ایرانی ها به بستن تنگه هرمز و قرار دادن جامعه جهانی دربرابر ایران اساسا دام نظامی عراقی ها علیه ایران بود (به لینک 5.5 1984: 'Tanker War' in Persian Gulf مراجعه کنید ). به همین دلیل با وجودی که عراق از ابتدای جنگ کشتی های به مقصد ایران را هدف قرار می داد ایران تا 4 سال در برابر حمله به کشتیها و زدن نفتکش ها عکس العملی نشان نداد. زیرا می دانستند که جنگ نفتکش ها برنده ندارد. از سال 1984 که عراقی ها در کنار زدن نفتکش ها، حملات سنگین و فلج کننده به تاسیسات نفتی خارک را آغاز کردند وکاملا اشکار بود که قصد نابود کردن تاسیسات نفتی ایران را دارند آن وقت ایران با زدن نفتکش های کویتی و سعودی وارد جنگ نفتکش ها شد که ادامه آن کشیده شدن طبیعی تنش به تنگه هرمز بود؛ یعنی همان طرحی که عراقی ها چهارسال روی آن کار کرده بودند و در نهایت به درگیری نظامی ایران و آمریکا در تنگه هرمز و خلیج فارس منجر شد که صدام حسین با اشتیاق منتظر و نظاره گر آن بود. از سویی، ایران مدتهاست که در معرض تحریم دریایی قرار دارد و کشتی های به مقصد ایران مورد بازرسی دریایی قرار می گیرند. فشاردریایی که به ایران وارد می شود کشتیرانی جمهوری اسلامی را واداشته تا برای پنهان کاری اسامی فارسی همه کشتی ها و نفتکش های خود را تغییر دهد، شناورهای خود را در قبرس یا مالاکا تجدید ثبت کند، و حتی در تدارک تهیه پاسپورت غیر ایرانی برای ملوانان خود بوده تا از بازرسیهای دریایی کشتی های آمریکایی و توقیف کالاهای به مقصد ایران خلاصی یابد.این در شرایطی است در همه بنادر ارایه خدمات به کشتی های ایرانی یا شناور هایی که مشکوک به حمل کالا برای ایران باشند به چندین برابرقیمت و حتی در مواردی تا 14 برابر گرانتر انجام می شود. همان طور که اشاره شد برخورد یک مین دو سه هزار دلاری ایرانی یک ناو چند میلیارد دلاری امریکایی را تقریبا غرق کرد و به تلافی ان سه ناو جنگی ایرانی، دو سکوی نفتی، و حدود شش قایق تندرو ایران منهدم شد ومیلیاردها دلار خسارت به ایران وارد شد.توالی رخدادهای بسیار بزرگ پس از حوادث ظاهرا کوچک حاکی از غیر قابل پیش بینی بودن تحولات در مناطق حساسی مانند تنگه هرمز است.در شرایطی که تحریم ها هزینه های کمر شکن غیر قابل تحملی را برملت ایران تحمیل می کند چگونه می توان عواقب بستن تنگه هرمز را نیز بر آن افزود؟ تنگه هرمز هم مانند 25 سال پیش نیست که به راحتی بتوان در آن اخلال کرد. 25 سال پیش بسیاری از کشورها به صورت ضمنی تایید می کردند که ایران مورد تجاوز قرار گرفته و ایران نه آغاز کننده جنگ شهرها بوده و نه موافق با مسابقه زدن نفتکش ها. اما در حال حاضر ایران در انزوای بین المللی قرار دارد و سرکوب عمومی پس از انتخابات 88 و نیز نقض آشکار حقوق بشر پیش فرض هرنوع قضاوت بین المللی پیرامون این کشوراست. به همین دلیل هر اقدام بین المللی برای ایستادگی در مقابل تحرکات نظامی ایران در تنگه هرمز از پیش با مقبولیت جهانی مواجه است. ارزیابی های جدید حاکی از این است که ایران بیش از همه کشورهای حاشیه خلیج فارس و دریای عمان به وارادات دریایی وابسته است و تامین نیازهای ایران 75میلیونی از انواع میوه تا باتون برقی همگی از مسیر تنگه هرمز انجام می شود. بنا براین اگر تهدید به بستن هرمز، شلیک به خود تعبیر شود چندان بیراه نرفته ایم. در ضمن اگر کسی در ایران در این فکر است که با کارگذاشتن مین بتوان تنگه هرمز را بست حتما این را نیزمی داند که مین ها قبل از منفجر کردن کشتی ملیت آن را نمی پرسند که کشتی های ایرانی در امان بمانند. دنیای کشتیرانی نیز متفاوت از دو دهه پیش است. نسل جدید تانکرهای نفتی دو جداره هستند که انفجار آن را دشوارتر می سازد.مخزن تانکر های جدید بخش بخش و طوری ساخته شده که نفت را جذب می کند و انفجار یا سوراخ شدن یک قسمت آسیب کلی به همه تانکر وارد نمی کند و نفت را جاری یا شعله ور نمی سازد. تانکر های جدید سیستم اطفای حریق پیشرفته تر وموتورهای قدرتمندتری دارند که تهدید را کاهش می دهد.بنابراین نمی توان مانند سه دهه پیش به نفتکش ها حمله وآن ها را از رده خارج کرد. بر اساس برآوردی که آنتونی کوردزمن کارشناس مسائل استراتژیک برای مرکز مطالعات استراتژیک انجام داده است رشد وابستگی تجارت جهانی به تنگه هرمز در مقایسه با دیگر تنگه های مهم جهان از جمله تنگه های سوئز، باب المندب، و مالاکا در شرق دور طی 20 سال آینده حدود 24 درصد بیشتر خواهد بود. وابستگی فوق بدین معناست که تجارت جهانی حتی در صورت ناامن شدن تنگه هرمزبشدت وابسته به این تنگه خواهد بود. یعنی، درگیری نظامی در تنگه هرمز عبور و مرور کشتی ها را فقط و فقط کند کرده و هزینه حمل و نقل و بیمه را افزایش می دهد، ولی رفت و آمد از تنگه هرگز متوقف نمی شود.برای مثال، در اوج جنگ خلیج فارس و جنگ تانکرها حمل و نقل از تنگه هرمز فقط 25 درصد کاهش یافت اما تردد از وسط موشکهای اگزوسه عراقی و کرم ابریشم ایران و لشگر قایقهای تندرو ایران همچنان ادامه یافت. شرکتها، بیمه هر بشکه نفت را از یک پنی به 6دلار افزایش دادند برخی از شركتهاي بيمه، قيمت بيمه جنگي را براي كشتيها 120 درصد قيمت خود كشتي در سال قرار دادند يعني طی يك سال ميبايست 120 درصد قيمت هر كشتي را حق بيمه داد. با این حال عبور نفت و کالا از تنگه هرمز هیچگاه متوقف نشد. بی تردید مرور دوباره عکس العمل بازار نفت و رفتار کشورهای نفتی علیه ایران را در جریان جنگ با عراق هرگز نباید فراموش کنیم.طی8 سال جنگ عراق با ایران درآمد نفتی ایران به دلیل محدود شدن صدور نفت، انهدام پایانههای نفتی و افزایش حق بیمه نفتکشها بشدت کاهش یافت.کشورهای عرب تولید کننده نفت نیز برای به زانو در آوردن ایران تولید نفت خود را چنان افزایش دادند و بازار را چنان از نفت اشباء کردند که قیمت نفت از بشکه ای 41 دلار در سال اول جنگ به 7دلار در پایان جنگ کاهش یافت.اخیرا کشورهای نفتی و حتی دولت جدید لیبی اعلام کرده اند که آماده اند با تحریم نفت ایران یا در صورت قطع شدن تولید ایران به هر نحو سهمیه تولید نفت ایران را جبران کنند. طی سالهای جنگ، ایران 25 میلیون نفر کمتر جمعیت داشت، ولی تامین نیازهای جمعیت 76 میلیونی کنونی که با سیاستهای احمدی نژاد تولید متوقف شده و تقریبا چیز وارد می شود چگونه امکان پذیر است. قسمت اعظم دو خط اصلی کشتیرانی بین المللی برای ورود و خروج از خلیج فارس از آبهای ایران و از میان جزایر ایرانی می گذردو گسترده ترین پهنای خلیج فارس به دلیل پراکندگی و پر شماری جزایر ایرانی به ایران تعلق دارد. با این حال، نگاهی دقیق و موشکافانه به نقشه های بین المللی تنگه هرمز (Strait of Hormoz/Wikipedia) به سادگی آشکار می سازد که با توجه به خطوطی که قلمرو دریایی دو کشور ایران و عمان را تعیین می کند، این تنگه به صراحت به پادشاهی عمان تعلق دارد نه به ایران. به دلیل سابقه تاریخی ایران در منطقه خلیج فارس و نیز گستردگی آبی خاکی و نیز شمار جزایر آن، نقش پدر سالارانه ایران بر کل آبهای خلیج فارس و به ویژه تنگه هرمز بی شک غیر قابل انکارست، اما تنگه هرمز و قلمرو دریایی آن به لحاظ حقوقی به ایران تعلق ندارد. کشتیها پس از عبور از تنگه هرمز بی درنگ وارد قلمرو دریایی ایران می شوند و تا کیلومترها در همین قلمرو باقی می مانند و در برگشت نیز برای ورود به تنگه نیز راهی جز عبور از قلمرو دریایی ایران ندارند. ایران به لحاظ جغرافیایی قادر است کشتی ها را بعد از وارد شدن به خلیج فارس از تنگه هرمز و همچنین در آستانه خروج از خلیج فارس مورد تهدید قرار دهد، اما به لحاظ حقوقی هر گونه تهدید در خود تنگه هرمز اختلال در قلمرو دریایی عمان محسوب می شود. تنگه هرمز به لحاظ نقش مهمی که در تامین انرژی و تجارت جهانی بر عهده دارد یک آبراه بین المللی مهم به حساب می آید. از آنجا که اخلال در تردد کشتی ها از تنگه هرمز فشاری قابل توجه بر اقتصاد جهانی وارد می آورد می توان انتظار داشت که جامعه جهانی نسبت به هرگونه تهدید این تنگه واکنش نشان دهد و ابزار تهدید را ازدست ایران خارج کند.لازم به یادآوری است که جزایر شریف ایرانی تنب بزرگ و کوچک و نیز ابوموسی که مورد ادعای امارات نیز هست از مهمترین جزایر استراتژیک خلیج فارس هستند که اشراف کاملی بر هر نوع تردد دریایی درتنگه هرمز و منطقه خلیج فارس دارند.بخصوص ابوموسی به علت بسیار دورتر بودن از خاک ایران در نبردهای دریایی ایران و هدایت قایقهای تندر زندگی سیاسی−اجتماعی تختی، مصدق کشتیگیران
Mon 16 01 2012 - 9:54
گفت وگوی روزنامه شرق با حسین شاه حسینی شرق، علی شاملو: حسین شاهحسینی، تنها بازمانده بنیانگذاران نهضت مقاومت ملی یکی از شخصیتهای ارزشمند اجتماعی و سیاسی ایران است که بخش عظیمی از تاریخ معاصر ایران را لحظه به لحظه در سینه خود دارد. او یکی از وفاداران زنده یاد دکتر محمد مصدق، یار دیرین آیتالله سیدمحمود طالقانی و یکی از دوستان نزدیک جهان پهلوان غلامرضا تختی است. نشستن پای صحبتهای او برای هر پژوهنده و علاقهمند به تاریخ ایران یک غنیمت است زیرا حسین شاهحسینی یک تاریخ زنده است و با بسیاری از مردان جریانساز تاریخ معاصر ایران حشر و نشر داشته است. این گفتوگو را هرچند با کمی تاخیر اما به بهانه سالمرگ زندهیاد جهان پهلوان غلامرضا تختی میخوانید. آقای حسین شاهحسینی شما خودتان که از دوستان آقای تختی بودید تا چه اندازه با ورزش قهرمانی آشنا هستید و بیشتر در چه رشته ورزشیای فعالیت داشتهاید؟ من اولین کار باشگاهی را با باشگاه جوانان شروع کردم و به دعوت محمد دلآگاه که مدیر باشگاه جوانان بود برای مسابقات باشگاهی دعوت شدم. سپس به همراه برادرم در دو رشته فوتبال و والیبال به صورت حرفهای در این تیم بازی کردیم و تا قهرمانی استان نیز پیش رفتیم، بعدها با ورود رشته ورزشی جدید با نام راگبی که توان فیزیکی و قدرت جسمانی قوی را میطلبید جذب این رشته ورزشی شدیم، البته تا آنجایی که من میدانم این رشته ورزشی باید آمریکایی باشد که به دو شکل فرانسوی و اروپایی بازی میشود. در ایران نیز آن زمان چند نفر تحصیلکرده به سرپرستی آقای حاجیلو به ایران آمدند و مقدمات راگبی اروپایی را در ایران بنا نهادند، پس از آن هم آقای حاجیلو به همراه دلآگاه موسس و بنیانگذار راگبی در ایران شدند. طی چه سالهایی این اتفاق افتاد و وسعت رشد آن به کجا انجامید؟ طی سالهای ۱۳۲۵ و ۱۳۲۶ بود، به دلیل ارزشی که به آن داده شد این رشته رشد کرد و آقای دلآگاه نیز تیمش را توسعه داد و تقریبا این ورزش را غیر از باشگاههای جوانان و ارتش در سایر تیمها و باشگاههایی همچون نیروی زمینی و نیروی هوایی گسترش دادند و سپس بازیها در دانشگاه افسری و دبیرستانهای نظام شکل گرفت که به دلیل جذابیتی که داشت تیمهای زیادی برای راگبی تشکیل شد. یک هیات راگبی در تهران تشکیل و پس از آن هم مقررات راگبی وارد کشور شد. در ایران یک تیم متخصص با نام «جی کای» که تخصص در راگبی داشت، متشکل از سه یا چهار نفر فرانسوی، این رشته به شکل حرفهایتر و کاملتر پایهگذاری کردند. سپس مسابقات راگبی در ایران شکل گرفت. در مرحله نخست مسابقات استانی در تهران برگزار شد و به ترتیب به بازیهای بین تیمی ایران و انگلیس مقیم حیانیه عراق انجامید و پس از آن هم انگلیسیهای مقیم شیراز با تشکیل تیمهای آزاد بازیها را به شکل رسمیتری دنبال کردند چنانچه آخرین بازی بین تیم ایران و انگلیس همزمان با ملی شدن صنعت نفت در مسجدسلیمان بود که من کاپیتان تیم آن زمان بودم. با توجه به دوستی دیرینه شما با مرحوم تختی، او چگونه به اصطلاح سیاسی شد؟ طی سالهای ۱۳۲۳ و ۱۳۲۵ فضای سیاسی ایران کمی باز شد. با توجه به این مهم که غلامرضا تختی چهرهای شناختهشده و شاخص بود حضور نیروهای سیاسی اطرافش چندان دور از ذهن نبود اما همزمان با فعالیت حزب توده و روزنامههایی همچون «باختر» و فعالیتهای حزبی چون «زحمتکشان ملت ایران» که برای ملی شدن صنعت نفت در ایران و کسب آزادی فعالیت میکردند بیشتر او را جذب کردند. هر چند از این مهم هم نباید غافل شد که مرحوم تختی متولد جنوب تهران بود و اراضیای نیز در خانیآباد داشت که از نظر ملکی شاه آنها را تصرف کرده بود، پس یک دلخوری و ناراحتی باطنی در وجودش شکل گرفته بود. او به مرور زمان و با مطالعه روزنامهها و آشنایی با طیفهای فکری مختلف و افرادی چون حسن خرمشاهی و روحالله جیره و همچنین حضور در هیاتها و سخنرانیها با محافل سیاسی بیشتر آشنا و به آن متمایل شد. در چه سالی تختی عضو جبهه ملی شد؟ در سال ۱۳۴۰ عضو شد. طی آن سال سازمان ورزشی جبهه ملی شکل گرفت که تختی هم عضو آن شد و با عضویت تختی تعدادی دیگر از ورزشکاران نیز عضو آن جبهه شدند. مرحوم تختی عکسی با آیتالله طالقانی دارد. رابطه او با ایشان چگونه بود؟ مرحوم تختی از قشر توده مردم و طبقه متوسط جامعه بود. او در یک خانواده کاملا مذهبی بزرگ شده بود که با مسجد و محراب آشنا بود ضمن آنکه علاوه بر چهره مذهبی یک چهره پهلوانی داشت که نه از جانب خود بلکه بر اساس عمل، مردم به او لقب پهلوانی داده بودند. ضمن آنکه نباید فراموش کرد ما انسانهای مسلمان یا مذهبی فراوانی را دیدهایم که شاید مجریان خوبی بودهاند اما آن مجری که آنچنان عمل کند که سایرین هم تحت تاثیر او قرار بگیرند و در رویه عملی و فکری به شکلی باشند که تاثیرگذار باشند این خصوصیت را آن زمان تنها تختی بود که به خوبی به تصویر کشید. او چه در کشتی و چه در برخورد با مردم آنچه را که میدانسته همه را از طریق پهلوانی عملا در اختیار گذاشته که البته نه تنها کشتی بلکه صداقت و مردانگی و شرف و انصاف و درستی را که تمام آنها ریشه مذهبی دارد در وجودش به نمایش کشیده و از آنجایی که چنین اسوههای اخلاقی را او داراست در عالم روحانیت نیز به سراغ پهلوان سیاسی میرود و در کنار مرحوم طالقانی میایستد. مرحوم طالقانی اطلاعات کشتی و قهرمانی ندارد ولی صداقت و راستی و درستی تختی را میشناسد و او را میپذیرد. در ادامه نیز وقتی حکومت دو پهلوان دینی و اخلاقی را میبیند در برابرش موضع میگیرد و لج میکند. وزن سیاسی، اجتماعی تختی چگونه بود؟ او در بین مردم و طبقه تحصیلکرده، علاقهمندان بیشماری داشت. حتی سیاوش کسرایی شاعری است که اندیشههای خاصی را داراست. او برای تختی شعر میگوید و اصغر حاجسیدجوادی مقالهای را ارایه میدهد و از تختی به عنوان یک عنصری که مظهر شرافت و انسانیت است و در قالب پهلوانی از نیرو و توانایی جسمیاش در جهت منافع ملی استفاده کرده و نه برای قهرمانی جسمیاش یاد میکند و از این رو در بین تمام طبقات عظمت پیدا میکند. فعالیتهای سیاسی مرحوم تختی چه شاخصهای داشت؟ او بیشتر به مردم خدمت میکرد، فعالیتهای سیاسی به معنای کار سیاسی نداشت. او در ۲۳سالگی قهرمان شده بود. این به عنوان یک امر مثبت و یک شاخصه در معرض شناسایی مردم بود. نحوه ورود او به جبهه ملی و فعالیتهای سیاسی چگونه بود؟ کسی دست تختی را نگرفت تا او را وارد عرصه سیاست کند. این اقتضای شرایط زمانی او بود که او را به سمت سیاست کشاند. در آن زمان روزنامههای متفاوتی در حوزه نقد و اجتماع فعالیت میکردند و از آنجا که خود تختی اندیشههای خاص اجتماعی داشت باعث ارتباط او با عدهای دیگر از رفقا و فعالان حاضر در جامعه شد. مرحوم تختی هرگز به شکل عضو ثابت در هیچ کدام از این گروهها یا احزاب حاضر نشد مگر در سال ۱۳۴۰ که در آستانه کنگره ملی که همزمان با تشکیل سازمان جبهه ملی بود او نیز مسوول ورزش این سازمان شد. آیا هیچ وقت او در خصوص کودتای ۲۸ مرداد سخنرانیای کرد؟ خیر، اما ابراز انزجار میکرد. او بعد از کودتای ۲۸ مرداد دیگر تختی سابق نبود. در محافل و مسابقات حکومتی شرکت نمیکرد. او حتی پس از این واقعه حاضر به حضور در هیچ تظاهرات یا مشارکتهای عام نیز نشد. عظمت برخورد تختی در این خصوص زمانی بود که پس از پیروزی تیمهای ورزشی ایران در بازیهای المپیک، شاه از قهرمانان رشته کشتی جداگانه تجلیل به عمل میآورد و زمانی که پهلوان تختی به عنوان کاپیتان تیم در مراسم حضور پیدا میکند از او خواسته میشود تا نیازهای تیم و افراد را بیان کند که او به عدم تامین مالی بازیکنان تیم و نداشتن مسکن و شغل آنان اشاره میکند و شاه نیز دستور تهیه فهرست اسامی بازیکنان را میدهد تا سازمان تربیت بدنی موظف به تامین نیاز مالی بازیکنان باشد. تختی نیز اسامی را ارایه میدهد اما حاضر به پذیرش قلمی از جانب شاه نمیشود و از دادن اسم خود خودداری میکند که بعدها بر اساس گزارشی که از عملکرد مالی سازمان به شاه ارایه میشود مشخص میشود که نام تختی نیست ولی باز گفته میشود او تحت فشار حامیان اعلیحضرت شرایط اهدایی را قبول میکند. یا در جایی دیگر وقتی شاه از تختی پرسیده بود که تا کی میخواهد پهلوان بماند؟ او در جواب شاه گفته بود تا زمانی که مردم بخواهند. در حقیقت او این عنوان را از جانب مردم و برای مردم پذیرفته و عنوان میکند. برخورد تختی پس از فوت مرحوم مصدق چگونه بود؟ او برای مراسم تدفین نرسیده بود اما برای مراسم شب هفت با وجود محاصره کامل احمدآباد توسط ماموران حکومتی او به محل تدفین مرحوم مصدق میرود که البته این کار تختی هم باعث وحشت حکومت شده بود چرا که اگر مردم باخبر میشدند که تختی در مراسم حضور دارد از روستاها و اطراف برای دیدن تختی سرازیر میشدند و فضا شلوغتر میشد، از این رو او را به شدت و با واهمه از مراسم دور کردند. در برخوردی دیگر از تختی ما شاهد بودیم که وقتی رییس سازمان تربیت بدنی وقت از تختی میخواهد که برای بازدید از شاه اقدامی بکند او در جواب میگوید با کسی که با دکتر مصدق چنین میکند و منافع ملی را از بین میبرد حتی نباید حرف زد. فوت مرحوم تختی ۱۷ دی ۱۳۴۶ بود. شما چه خاطرهای از آن روز دارید؟ آن روز من سرچشمه بودم و از فوت تختی خبری نداشتم تا اینکه یکی پالتوپوش که بدن سردی هم داشت به پشتم زد و گفت: جنازه تختی را بردند پزشکی قانونی. به سرعت خودم را رساندم و دیدم جنازه مرحوم را روی سنگی در سردخانه گذاشتهاند و پارچه سفیدرنگی هم رویش کشیدهاند. پارچه را کنار زدم، دیدم از پس سرش خون بیرون زده. آن لحظه شرایط سختی بود. کمکم مردم اطراف پزشکی قانونی جمع شدند ما هم برای خاکسپاری بعد از پزشکی قانونی مرحوم را به ابنبابویه به آرامگاه شمشیری بردیم و مراحل تدفین را انجام دادیم. خاطرم هست ما که رسیدیم ابنبابویه، مردم ابتدا تعدادشان ۳۰۰ نفر بود بعد به ترتیب به ۶۰۰ یا ۷۰۰ نفر هم رسید و تا غسالخانه برسیم دیگر جمعیت اجازه حرکت هم نمیداد. جنازه بالای دست مردم برای تدفین میرفت. وقتی هم قرار شد برای مراسم تدفین ایشان جمعیتی حاضر باشند و سخنرانی انجام شود تا سر پل چوبی و دروازه شمرون و اطراف مملو از جمعیت بود. عدهای بر این باور هستند که مرحوم تختی به دست ساواک کشته شد و عدهای میگویند که او خودکشی کرد، کدام یک درست است؟ من به هیچ کدام از آنها اعتقادی نداشتم چرا که دیده بودم طی یک سال و نیم گذشته چه فشاری بر مرحوم میآوردند که مثلا تسلیم رژیم شود و عدم تسلیم او نیز کمکم در بین مردم شکل یک فرهنگ را به خود میگرفت و مردم هم رفتهرفته موضع مخالفت با حکومت را در پیش میگرفتند و به این شکل حاکمیت به جای اینکه به فکر اصلاح نواقص باشد به تختی به اشکال گوناگون فشار میآوردند. این فشار که میگویید به چه شکلی بود محسوس بود یا خیر؟ بیشتر فشارهای روحی بود. حاکمیت راههای زندگی و دلبستگی و علاقه او را برید و از هر روشی برای خوار و حقیر کردن او استفاده کرد، مثلا اگر جایی میرفت عدهای را تحریک میکرد آنها هم میآمدند و بیاحترامی یا بیاعتنای میکردند و میرفتند. یا عدهای به شکل اپراتوریست جلو فرستاده میشدند که مثلا در قالبهای ورزشی طیفی بیاید شعار علیه او بدهد و بعد یک عدهای هم از شعار دادن ممانعت کنند به نحوی که شعار عوضی ندهند. به هر حال از طریق «خود مردم» او را منکوبش میکردند. یا حتی عدهای گدا یا افراد نیازمند که تا قبل از آن مرحوم، خودش را موظف میدانست که به آنها کمک کند بر سر راهش قرار میگرفتند و از آنجا که حاکمیت تمام راهها را برایش بسته بود کمکم بین او و مردم فاصله میافتاد. احتمال خودکشی میدهید؟ خیر، او انسان معتقدی بود اما احتمال سکته مغزی بر اثر فشار روحی و روانی را میتوان داد. او شاید هم در هتل آتلانتیک سابق و هتل استقلال امروز سکته کرده بود. چرا بعد از انقلاب به تختی کمتر اهمیت داده شد یا آن طور که باید اهمیتی به ایشان داده نشد؟ اوایل انقلاب که تا حدی آنگونه که باید به تختی بها داده شد. اما بعدها چهره سیاسی به خود گرفت و این بها کمتر شد. هر چند در همان اوایل تا جایی که ممکن بود و خودم در تربیتبدنی بودم کارهایی انجام دادیم از جمله تغییر نام «جام آریامهر» به «جام تختی» و پس از آن هم قرار بود که استادیوم آریامهر به نام تختی تغییر نام کند که آقایان با آن مخالفت کردند و ما هم به خواست خود تختی و آقایان نام آزادی را انتخاب کردیم. پس از آن عنوان شد که نام تختی برای کدام استادیوم استفاده شود که ما پیشنهاد استادیوم قصر فیروزه را عنوان کردیم که اکنون نامش تختی است و به ترتیب هر کدام از شهرستانها اعلام آمادگی کردند و به ترتیب در سراسر کشور یک استادیوم به نام ایشان وجود دارد که نام تختی زنده بماند و اگر کسی پرسید تختی کیست جوابی داشته باشیم تا از رسالت واقعی ورزش سخن بگوییم. آیا از صدا و سیما برای پوشش میآیند؟ بالاجبار میآیند. آیا این به دلیل مواضع سیاسی تختی است؟ بله، شما ببینید اگر من ۱۷ دی به ورزشگاه تختی بروم شاید هم ورزشکاران برای من احترام وافری قایل شوند و تریبونی هم برای ما داشته باشند، اما مطمئن باشید که سخنران آن تریبون من نیستم، بعد از انقلاب برادر تختی چند بار سخنرانی کرد که با اصول اخلاقی نهضت ملی مغایرت داشت و این تریبون را از دست داد و بعد از آن هم دستگاه دولتی خودش در ارتباط با تربیت بدنی شهرری تجلیل به عمل آورد، در حالی که همیشه مردم از تختی تجلیل به عمل میآوردند نه دولت. حسینیه ارشاد هم مراسمی برگزار میکرد؟ بله اما دو یا سه سالی میشود که از مراسم حسینیه ارشاد هم خبری نیست، سابق بر این مرحوم هدی صابر بود و ناصر کلاتی که در مراسمش حضور داشتند و مراسم سخنرانی به جا آورده میشد. اکنون چطور؟ بر حسب سنت برای یک پهلوان ملی زورخانهها به مناسبت مرحوم تختی صدای زنگشان را به صدا درمیآورند. از خانواده مرحوم تختی خبری دارید یا کماکان با ایشان ارتباطی دارید؟ خیر. اکنون ارتباط خاصی ندارم. ایشان پسری داشت که اکنون مهندس شیمی است و با اولاد و همسرش ساکن آمریکاست. همسر مرحوم تختی چطور؟ خبری از ایشان نیست؟ بعد از مرگ آقای تختی هیچ وقت در عرصه عمومی نبودند... بعد از مرحوم تختی حاضر به ازدواج نشد، به همراه سه خواهرش در تهران زندگی میکند. ترور تيمور بختيار كار «ك.گ.ب» بود نه «ساواك»!
Wed 04 01 2012 - 12:56
گفتوگوی شرق با عيسي پژمان، نماينده شاه و ساواك در عراق شرق ، مسعود وزيري: در اين روزها نشر علم، كتاب عيسي پژمان را در 3300 نسخه و قطع وزيري در 600 صفحه منتشر كرده است كه گفتوگوي مبسوط عرفان قانعيفرد، پژوهشگر تاريخ معاصر با اوست. در اين كتاب نكات و اسرار زيادي از پروندههاي به كلي سري ساواك، افشا شده و مورد استقبال زيادي نيز قرار گرفته است. آنچه در پي ميآيد بخشي از گفتوگوي اختصاصي «شرق» با اوست. جناب پژمان شما در كتاب خود از حركت مسلحانه كردها در عراق طي سالهاي1960 تا 1975 مطالبي عنوان كردهايد. ميخواستم براي آغاز بحث، كمي درباره عامل اصلي شروع اين تحركات مسلحانه در آن سالها برايمان بگوييد؟ عبدالكريم قاسم، برنامهاي داشت و در مطبوعات و رسانههاي خود كلي به ايران و شاه، فحش ميداد و ادعا ميكرد كه شطالعرب مال آنهاست و برنامههاي مكرر رسانهاي عليه ما داشت كه امروزيها ميگويند فشار رسانهاي. شاه، هميشه نگران شطالعرب بود، به دليل فشار انگليسيها چنين سرنوشتي پيدا كرده بود. عهدنامه1937 هم دستهگلي بود كه رضا شاه به آب داده بود و محمدرضاشاه هميشه از اين موضوع ناراحت بود. قرارداد1937، درباره حل اختلافات مرزي ايران و عراق، تحت فشار انگليسيها به ايران تحميل شد و برخلاف اصول و قواعد جاري بينالمللي بود با وجود اين عراق هم تعهدات خود را عملا مراعات نميكرد. قاسم در 11 آذر1338 گفت: عهدنامه 1937، بر اثر فشار به عراق تحميل شد و... ليكن مسايل مرزي، تاكنون حل نشده و اگر اين مسايل در آينده حل نشود، در مورد بخشش اين پنج كيلومتر پايبند نخواهيم بود و آن را به مادر ميهن باز خواهيم گرداند، پاي حيثيت ما وسط بود كه از آب و خاكمان دفاع كنيم و اجازه چنين اهانتهايي به يك كودتاچي ندهيم. نميشد كه همينطوري تماشا كرد، ملك و مال ما را ببرند و فحش هم بدهند! چگونه به عراق رفتيد؟. در پوشش دبير تاريخ و جغرافيا رفتم براي آشنايي با منطقه و به اين بهانه هم به كركوك رفتم و هم شمال كردستان و ابراهيم احمد و جلال طالباني را ديدم و بعدها نماينده آنها عمر دبابه را به تهران و ساواك آوردم. و در خانه خودم در اميرآباد ساكن كردم و نيز شمس مفتي. در اين ايام پاكروان رييس ساواك بود؟ طرح قيام مسلحانه را شما نوشتيد؟ بله، نزد وي رفتم و گفت: تكليف چيست؟ گفتم: توسط سرتيپ فواد عارف اطلاع پيدا كردهام كه سران كرد را دستگير خواهد كرد. پاكروان نگذاشت من به عراق بازگردم تا اينكه شاه را ديده و گفته بود: پژمان بيايد. رفتم و جريان را توضيح دادم و كمي عصباني شد و گفت: يعني من به اين آقا پول و سلاح بدهم كه دوباره افسر و درجهدار نظامي ايراني را بكشد؟ ... منظورش سال1324 بود كه جمهوري مهاباد فروريخت و عليه سربازان ايراني آتش گشوده بود... من هم گفتم: قربان! زمانه عوض شده. وضع طور ديگري است و ما فعلا آنجا قدرتي نداريم. عقيده دارم كاري بكنيم. قاسم قصد لشكر كشي دارد و با عنوان دفاع از آنان برخيزيم. آنها اصالتا ايراني هستند. اگر شاه عباس صفوي آن سرزمين را از دست داده و بعد تقسيم شده، گناه كسي نيست، اما كردها هر جا باشند ايراني هستند. مثلا كساني چون احسان نوريپاشا و ابراهيم احمد هستند كه خود را ايرانيتر از هر ايراني ميدانند. ميشود اينها را جذب كرد و هزار برنو كهنه ضرابخانه خود را بدهيم و يكميليون فشنگ و ششماه وقت تعيين كنيم و اگر برادريشان ثابت شد كه ادامه ميدهيم و اگر نه ما چيزي از دست ندادهايم. شاه گفت: برو با خط خودت بنويس و پاكروان بياورد تا دستور بدهم. كه من هم رفتم و نوشتم. جلال طالباني به من گفت كه ميتوانيم قيام كنيم اما يك تپانچه هم نداريم كه يك آژان را بكشيم!... يدالله فيلي رابط ما بود. به كردها گفتم: سر من كلاه نگذاريد و فردا من را نزد كارمندان ساواك و شاه، شرمنده نكنيد! . . ابراهيم احمد قول شرف داد و شروع شد. ساواك در كردستان توسعه يافت؟ بله، بخش كرد و كردستان جدي شد و در سردشت هم ساواك درست كرديم و برادر سرهنگ سلطانپورسنندجي را كه از ژاندارمري به امنيت داخلي رفته بود و انساني باشرف بود، اما به هر حال اين طرح بهكلي سري بود و كمتر شخصيت امنيتي از موضوع، اطلاع داشت. و به كردها پول و سلاح داده شد. بله. 500هزار تومان به دينار تبديل كردم و به كميته سياسي حزب در ماووهت دادم. و بعد 1975 رخ داد بعد از 15 – 14 سال حمايت ساواك و شاه از حركت مسلحانه كردهاي عراق عليه حكومت مركزي. من بارزاني را به ايران آوردم و رفت در حاجعمران به حزبش گفت: همه چيز تمام شد. اما كساني چون عليعسگري و جلال طالباني رفتند سوريه و آتش قيام را زنده نگه داشتند. كیسينجر هم پيشنهاد داده بود؟ بله. در سوييس به ديدن شاه رفت و به شاه گفته بود كه وضع خاورميانه آتشبس ميشود و ما هم از عراق خواستهايم كه چنين كند. شاه هم ميخواست كه دوباره ايران صاحب اروندرود شود. و شما هم از عراق رفتيد. در 1975 ديگر كار من با كردها تمام شد. از عراق كه آمدم، رفتم اداره بررسي اطلاعات ساواك و بعد رييس اطلاعات شهرباني كل كشور شدم و در 1975 با پاكروان، درباره كردها همكاري داشتم. و نصيري مخالف اين كارهاي شما بود؟ بله، حسادت شديد. فكر كرد در شهرباني ساواك دوم را درست كردهام و نگذاشت من سرتيپ شوم و بهناچار بازنشسته شدم. بعد در باشگاه ساواك برايم ميهماني دادند و نصيري نيامد و برايم قاب عكسي از شاه فرستاده بود كه معتضد به من اهدا كرد. در شهرباني هم يكبار هيات بازرسي آمد و اداره اطلاعات شهرباني يك سال مقام اول را به دست آورد و آجودان مخصوص شدم. و پيراسته هم از شاه خواسته بود. نشان چهار همايوني گرفتم و نشان پنج تاج من معلق ماند. انگار براي ك.گ.ب كار كردهام. حسادتها زياد بود. هميشه در ساواك تشويق شدهام. فكر كنم با پرويز ثابتي و اداره سوم داخلي هم اختلاف پيدا كرديد؟ بله، قبل از بازگشت من به ايران بود. اينها يكي، دو نفر را فرستاده بودند براي همان بازي حزبتوده و... من نماينده ساواك در عراق بودم و كشف كردم يك استواري از ساواك اداره سه آمده. فورا يافتم و اخراجش كردم. هر چه گفت تحت تعقيب كمونيست هستم، گفتم بدون اجازه من در عراق كسي كاري نميكند از طرف ساواك. پس من اينجا چكارهام؟ وظيفه نداشتند بدون نظر من كاري بكنند. با دستور شاه در آنجا تعيين شده بودم. اما جز يكي، دو بار سلام و عليك، هرگز ثابتي را نديدم. بعد از شما ناهيد عراق رفت؟ كارمند دونپايه ما در اداره بررسي اطلاعات بود. به فرازيان گفتم كه منشاء خدمت نميشود و عاقبت حرف من شد. تا من در عراق بودم طرح بازگشت پادشاهي عراق پيگيري ميشد اما وقتي من بيرون آمدم تعطيل شد. اين آقا شروع كرد به دادن پول و سلاح به بعثيها و گروههاي ديگر. عاقبت هم دستگير شد و تا وقتي كه هويدا رفت نزد صدام حسين، با خودش وي را به تهران آورد. درباره طرح ساواك در كرد و كردستان، شما با شاه بارها ملاقات كردهايد. من 12 بار جمعا با وي ملاقات داشتم نه بنا به درجهام بلكه بنا به شغلم. شاه نسبت به تيمور بختيار، دشمني نداشت؟ نه! حتي من در اطلاعات شهرباني بودم، از من خواست كه به وي بگويم بازگردد و تمام اموالش را هم پس بگيرد. من هم نماينده حزب دموكرات را فرستادم پيش او. اما بختيار ديگر حاضر نبود مرا ببيند چون ميدانست صدام مرا خواهد كشت و ميدانست هدف من از ديدار با وي چيست. به سرهنگ پاشايي گفته بود كه صدام نميگذارد ديگر از عراق بيرون بروم. در آن ايام كه امام خميني(ره) در عراق بود و تيمور بختيار هم در اختيار صدام حسين، شما چه ميكرديد؟ قبلا براي محمود دعايي، سفيركبير سابق ايران در بغداد و مدير مسوول روزنامه گرانبها و گرانقدر اطلاعات، كتبا نوشتهام. انسان بسيار باشرف، جوانمرد و ايراندوستي است. من از درجه سرواني در دفتر نظامي تهران كه تيمور بختيار رياست آن را برعهده داشت، بازجوي ركن 2 بودم و بهعلت كار اطلاعاتي مورد توجهاش بودم و بعد از تشكيل ساواك در 1335 كه من رفتم و بعدها وابسته نظامي در عراق شدم و براي آخرينبار در دوران حكومت صدام كه وي فعاليت ضد رژيم شاهنشاهي داشت و در بغداد بود، هميشه مرهون الطاف بختيار بودم. وقتي كه به عراق ميآمد تا حدودي كه مصلحت ميدانست مرا در جريان امر قرار ميداد. افسر خوب و كارداني بود اما متاسفانه شخصيت نظامي، اجتماعي او مورد تاييد شاه نبود و تا روز مرگش نظر مساعدي به وي نداشت. همواره در فكر بركناري او بود. من مدتي قبل از آنكه روانشاد آيتالله خميني[ره] به بغداد و نجف بيايد اطلاع يافتم و طبق دستور شاه ماموريت كسب اطلاعات از فعاليت آن مرحوم و همراهان او به من واگذار شد. البته قبلا كسب اطلاعات از شخصيتهاي مذهبي ساكن عراق، هدف يا طرح اطلاعاتي نبود اما حايزاهميت بود كه شنيدهها جمع شود و به موضوع آگاهي یابیم و به همين سبب آن را در درجه اول اهميت قرار دادم. مثلا از همان روز اول از هويت محمود دعايي اطلاع داشتم و نيز مرحوم سيدمصطفي خميني. اما اين دو نفر كه براي ساواك، در درجه يك اطلاعاتي نبودند. وقتي بختيار به بغداد آمد ميهمان من بود و ملاقاتهايش با شخصيتها را تنظيم ميكردم كه واقعه خرداد1342 رخ داد و همان موقع از بغداد به بيروت رفت كه شرش دامن سرهنگ دكتر مجتبي پاشايي را گرفت و از همان سال به دانمارك تبعيد شد تا الان. در موقع اقامت بختيار در بغداد، آيتالله خميني[ره] و دعايي و. . . به بغداد نيامده بودند. من هم ديگر از ماموريت بغداد به تهران رفتم و اداره بررسي اطلاعات (اداره هفت ساواك) و بعد اطلاعات شهرباني كل كشور. دوست داشتم نظر شاه جلب شود كه آيتالله خميني[ره] به ايران باز گردد و تسهيلاتي فراهم شود. بسياري از گزارشها درباره ايشان را به مركز گزارش نكردم تا ماجرا ختم به خير شود. البته يكبار هم حجتالاسلام دعايي را شيخ نوشتم كه دليل بر ناآگاهي من بود كه نام اين شخصيت كاردان و خدمتگزار واقعي را اشتباه ذكر كرده بودم. خلاصه، شاه موافقت نداشت. دوست داشتم به ديدار آيتالله خميني[ره] و اطرافيانش بروم اما شاه موافقت نكرد تا سال57 كه به سيهروزي و شكست شاه انجاميد و ملت ايران پيروز شد. شما باور نداريد كه ساواك، تيمور بختيار را كشته است. ابدا! «ساواك» وي را نكشته و «ك.گ.ب» وي را كشته و من تحقيق كردم و صدام هم اين مساله را نميدانست. اما شاه گزارش مرا خواند. ساواك تا چند روز بعد از آن، دنبال صحت و سقم خبر بود. صدام نخواست بختيار بيرون برود و معالجه كند و چند روز بعد در بيمارستاني در بغداد فوت كرد. درباره پاكروان ميخواستم بپرسم كه شما سالها با وي همكار بودهايد. روزي مقارن خروج يكي از همكاران و دوستان پاكروان از كشور، كه بار و بنه سفر پيچيده و آماده حركت بود، براي خداحافظي به وي تلفن ميكند. اين دوست قديمي قصد داشته به منزل يا دفتر او برود تا با او خداحافظي كرده و خود و خانوادهاش عازم خارج شوند. پاكروان ميگويد: من به ديدار شما خواهم آمد و ساعتي بعد با چهرهاي رنگ پريده و خسته و رخسارهاي گرفته بر آستانه در ظاهر ميشود. شروع به تشريح وضع مغشوش كشور و بلاتكليفي همه مسوولان كشور ميكند و اظهار تاسف از اينكه شاه به هيچعنوان قادر به اتخاذ تصميم نيست و چه بسا حق هم داشته، زيرا ديروز بايد تصميم ميگرفت و امروز دير و فردا ديرتر. دوست و همكار او به ايشان پيشنهاد ميكند كه هرچه زودتر كشور را ترك كند و با توجه به اينكه همه افراد خانوادهاش در خارج هستند، مساله مهمي پيش نخواهد آمد. پاكروان هم پاسخ ميدهد: «خير! من از ايران خارج نميشوم. همين روزهاست كه بايد در ايران بمانم. بلي!، من در ايران ميمانم و در ايران هم خواهم مرد.» جناب پژمان به عنوان پرسش آخر، با توجه به اينكه كتاب خاطرات و مصاحبه شما در كشور منتشر شده دوست داريد در اين سن (90 سالگي) به ايران باز گرديد؟ من مشكلي براي آمدن به ايران نداشته و ندارم. دو سال قبل از انقلاب خارج شدهام. اما در اين اوضاع مريضي و پريشان حالي، دوست ندارم. دوست دارم مثمرثمر باشم و مفيد به فايده. هنوز هم دوست دارم با درجه سرباز صفري زير پرچم ايران، خدمت كنم. عاشق آب و خاك كشورم هستم. هنوز هم پاسپورتم، با غرور و افتخار، ايراني است. اشك در چشمانم جمع ميشود وقتي ايران يك موفقيت نظامي، امنيتي بهدست ميآورد. نمونهاش همين پهپاد. شما جوانها نميدانيد اين موفقيت يعني چه! چه ميدانيد موفقيت اطلاعاتي، امنيتي يعني چه؟ اما يقين بدانيد ايران هميشه زنده و جاويد خواهد ماند. http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/90/10/13/14 نامه سوم تاج زاده به مطهری درباره نتایج منفی حجاب اجباری
Wed 04 01 2012 - 10:21
تحول سبز: مصطفی تاجزاده در نامهٔ سوم خود خطاب به علی مطهری به بحث درباره اجباری یا اختیاری بودن حجاب ادامه داده است. به گزارش تحول سبز، تاجزاده در این نامه به سوالات مطهری که پس از نامه اول او با عنوان “جامعه پادگان نیست که به تن همه اونیفورم واحد پوشاند” مطرح شده بود پاسخ داده است و به طرح موضوعاتی دیگر در خصوص اهمیت آزادی حجاب پرداخته است. این زندانی سیاسی در نامه سوم خود ضمن مقایسه حجاب در ایران با دیگر کشورهای اسلامی معتقد است اجباری بودن حجاب در کشورمان نه تنها باعث «آرامش روانی جامعه» نشده و «بنیان خانواده را تحکیم» نکرده است بلکه سه دهه اجباری شدن روسری نتایج منفی بسیاری در پی داشته است. عضو ارشد جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین اتقلاب اسلامی در بخشی از نامه خود آورده است :”اجباری کردن روسری را نه مفید میبینم و نه ممکن. بر عکس واجد آثار منفی زیادی ارزیابی میکنم.” وی در ادامه می نویسد:” میدانم که ما مسلمانان قرنهای متمادی حیات خویش را با حکومت استبدادی سپری کردهایم و با فرهنگ استبدادی خو گرفتهایم. اکنون نوبت آن است که خود را آماده زندگی در فضایی دموکراتیک کنیم. این نحوه زیست برایمان جدید است و دشوار، ولی اگر امنیت، احترام و آزادی میخواهیم باید به مخالفان خود احترام بگذاریم و امنیت و آزادی آنها را به رسمیت بشناسیم.” نامهٔ اول تاجزاده به مطهری را اینجا و پاسخ مطهری را اینجا بخوانید. متن کامل این نامه که در اختیار تحول سبز قرار گرفته است در پی میاید: به نام خدا جناب آقای دکتر علی مطهری با اهدای سلام نامه سوم خود به جنابعالی را به موضوع اجباری یا اختیاری بودن حجاب اختصاص میدهم. در آغاز برای جلوگیری از سوءتفاهم و بحثهای غیر ضرور متذکر میشوم که منظور از اجباری کردن حجاب یا بیحجابی، به طور مشخص لزوم یا منع قانونی استفاده از روسری در جامعه به طور عام یا در برخی مراکز است. مجدداً تأکید میکنم من به حکم اسلام درباره ضرورت حجاب معترفم و بر این باورم که در جامعه اسلامی حکومت منتخب مردم باید ترغیبکننده و مشوق پوشش اسلامی باشد و برای گسترش آن و نیز رفع موانع پیشرفت بانوان محجبه در عرصههای مختلف برنامهریزی کند. بحث ما درباره الزامی یا ممنوع کردن روسری توسط حکومتهاست. حتماً فراموش نکردهاید که در نامه اول خود دو سؤال کلیدی طرح کردم و انتظار دریافت پاسخ داشتم. نخست اینکه در زمینه اجباری کردن حجاب توسط حکومت در قرآن کریم، سیره نبوی و سنت معصومین چه شواهد و استناداتی میتوانید ارائه کنید؟ فتوای اجماعی یا مشهور فقها، اعم از شیعه و سنی در این باره چیست؟ دوم آنکه آیا عقل و تجربه، حجاب یا بیحجابی اجباری را سیاستی موفق ارزیابی میکند؟ اگر پاسخ به هر دو پرسش مثبت باشد، طبعاً حق با جنابعالی خواهد بود. ولی جواب منفی به هر دو سؤال به این معناست که تداوم سیاست اجباری، اسلامی نیست و جز نابسامانی اجتماعی و دینگریزی بخش قابل توجهی از مردم، به ویژه جوانان حاصلی در پی نخواهد داشت. به باور من حتی اگر پاسخ سؤال اول مثبت میبود، اما عقل و تجربه، حجاب اجباری را در جهان معاصر ممکن یا مفید نمیدانست، آزاد کردن آن لازم بود. افزون بر این پرسیده بودم آیا به نظر شما حکومتها حق دارند درباره منع یا الزام روسری قانون بگذارند؟ اگر آری، چرا به دولت فرانسه در جلوگیری از ورود بانوان محجبه به برخی مراکز دولتی و آموزشی اعتراض میکنید؟ و اگر نه، چرا معتقدید حکومت در ایران حق دارد پوشش روسری را اجباری کند؟ علیالقاعده به آنچه امیرالمؤمنین، حضرت علی (ع) درباره عادلانهترین رفتار فرموده است باور دارید که “با دیگران چنان رفتار کنید که دوست دارید با خودتان همانگونه رفتار شود.” امیدوارم رفتار ما مانند سیاست خارجی دولت آمریکا نباشد که در مواجهه با دولتهای دوست یا مخالف خود، از معیارهای دوگانه بهره میبرد. اهمیت سؤال اخیر از این جهت است که حتی اگر پاسخ هر دو پرسش نخست مثبت باشد، ولی قانونگزاری حکومتها در این زمینه در سطح جهان، در مجموع به ضرر مسلمانان شود، آنگاه باید در الزامی کردن روسری در یک کشور اسلامی تردید کرد تا دخالت دولتها در اینباره موجه نشود و در نتیجه مسلمانان در کشورهایی که در اقلیت به سر میبرند، با محدودیتهای گوناگون مواجه نشوند. ضمناً از آنجا که طرفداران اجباری کردن روسری بر نگرانی مؤمنان از حضور بدحجابان در کوچه و بازار تأکید ویژه میکنند، از جنابعالی میپرسم در کدام حالت یک مسلمان باید بیشتر نگران شود؟ دیدن زنان بیحجاب در یک جامعه اسلامی یا منع بانوان مسلمان از پوشیدن روسری در کشورهایی که در اقلیت هستند؟ جناب آقای مطهری جنابعالی به پرسش اول من پاسخ ندادید (ظاهراً مستند معتبری در اختیار ندارید) و تنها به ذکر این نکته بسنده کردید که: «فقها متفقالقولاند که آن مرتبه از امر به معروف و نهی از منکر که مستلزم اعمال قانون است، به عهده دولت اسلامی است و کار مردم نیست». در حالی که سؤال من این بود: آیا طبق قرآن، سنت و سیره، اجماع یا عقل، حکومت موظف است پوشش روسری را برای اتباع خویش، اعم از مسلمان و غیر مسلمان الزامی کند؟ افزون بر آن ادعای اجماع فقها درباره امر به معروف با تعریفی که از نظارت بر حجاب بانوان آوردهاید، بلاموضوع میشود. به عبارت خود دقت فرمایید، آنجا که مرا به مغالطه متهم کردهاید که چرا از قول جنابعالی گفتهام: “چون کار فرهنگی پاسخ نداده است، پس باید به پلیس و قهر و دادگاه روی آورد”. سپس تصریح نمودهاید: «مقصود از نظارت، قوه قهریه و باتوم و پلیس و دادگاه نیست… روشن است که مقصود ما از نظارت چنین چیزی نیست… زن یا مردی که با لباس نامناسب در جامعه ظاهر میشود، به طوری که فلسفه پوشش اسلامی را که عدم تحریک جنسی جامعه است زیر پا میگذارد، بالأخره میخواهد به یک اداره دولتی برود یا به دانشگاه یا به بانک یا به بیمارستان و غیره، اگر احساس کند مسأله حجاب برای حکومت اهمیت دارد و در این اماکن، نظارتی در حد تذکر وجود دارد، خود به خود از منزل با وضعی آراسته خارج میشود… نظارت یعنی همین.» اگر منظور جنابعالی از نظارت حکومت بر پوشش اسلامی در چنین حدی است، با آن مخالف نیستم، اگرچه درباره تأثیر چنین نظارتی اشتراک نظر نداریم. مهم آن است که در این صورت جنابعالی نیز موافق اختیاری بودن روسری شدهاید، با این تأکید که لازم میدانید: “حکومت نباید با رفتار و گفتار خود… آگاهانه یا ناخودآگاه به پدیده بدحجابی و بیحجابی دامن زند یا… رییس دولت در تلویزیون آن را کم اهمیت جلوه دهد“. با وجود این حد از نظارت، اعلام کردهاید: “آیا لزوم رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی یا لزوم رعایت بهداشت عمومی و یا الزام مردم به سوادآموزی، مخالف آزادی و به معنای یکسان کردن سبک زندگی مردم است و باید با آن مخالفت کرد، یا چون به مصلحت جامعه و از عوامل سعادت افراد جامعه است، باید به آن عمل کرد؟… وقتی که مردم را به زدن یک واکسن یا به سوادآموزی مجبور میکنیم، آیا این مخالف آزادی است؟ یا چون مصلحت فرد و جامعه نیز آزادی را محدود میکند، این الزام عین آزادی است؟” بر اساس قیاس فوق از من پرسیدهاید: “چرا در اجرای مقررات راهنمایی و رانندگی یا بهداشت عمومی و یا سوادآموزی قانع شدن افراد را لازم نمیدانید اما اینجا لازم میدانید؟ در حالی که همه اینها از نظر رعایت مصالح فرد و جامعه یکسانند و سلب آزادی شمرده نمیشوند.” همچنین در بخش دیگری از نامه خود، با نقض تعریف و منظور خود از “نظارت” و در نقد سخن من که “جامعه پادگان نیست که بتوان به تن همه یونیفورم واحد پوشاند”، نوشتهاید: “فرضاً یونیفورم واحد در کار باشد. این یونیفورم را خداوند که به مصالح بشر آگاه است به تن بندگان خود پوشانده است.” برای نقد مهمترین استدلال جنابعالی درباره حجاب اجباری توجهتان را به نکته بسیار مهمی که از آن غفلت کردهاید، جلب میکنم. جنابعالی میدانید اموری هستند که زیست جمعی انسانها بدون رعایت آنها توسط همه ناممکن است: “رعایت قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی” و نیز “رعایت بهداشت عمومی در حد تزریق واکسنهای مختلف” از این قبیل به شمار میروند. به همین دلیل پیروان هیچ دین و مکتبی و نیز هیچ سیاستمدار یا روشنفکری با تصویب قوانین و مقررات الزامآور در این زمینهها مخالفت نکردهاند و نمیکنند. نه انقلابیون و نه مرتجعان، نه اصلاحطلبان و نه محافظهکاران، نه دیکتاتورها و نه آزادیخواهان و نه کمونیستها و نه آنارشیستها هرگز اعمال این ضوابط را به چالش نکشیدهاند. البته سوادآموزی از این گروه نیست، اما به علت پیشفرض مقبول دیگری برای همه اندیشمندان، با هر گرایش دینی و فکری و سیاسی توجیه میشود. همگان بر این باورند که باسواد شدن آحاد جامعه، نقش مهمی در افزایش رفاه و تعالی فرد و اجتماع دارد و بعضاً با این استدلال که سوادآموزی یکی از حقوق فرد بر ذمه جامعه است، حکومتها را موظف به ایجاد شرایط تحصیل برای همه شهروندان میدانند. هر چند هنوز در چند و چون آن، حتی اجباری بودنش حرف و حدیثهایی است، ولی صرفنظر از چنین مسائل اجماعی و مورد قبول همگان، صاحبنظران درباره ضرورت دخالت حکومتها در کثیری از مسائل، اختلاف نظرهای بنیادین دارند. حتماً مستحضرید که پیروان عقاید و مکاتب گوناگون درباره نقش حکومت و میزان اختیاراتش دیدگاههای متفاوتی دارند. بگذریم از اینکه بعضی مانند آنارشیستها با اصل وجود حکومت مخالفند و هیچ شری را بزرگتر از آن نمیدانند.به همین دلیل معتقدند مادام که بساط حکومتها برچیده نشود، بشر به آزادی و خوشبختی کامل نخواهد رسید. لیبرالها نیز دولت را شر، اما وجود آن را لازم میخوانند. بر همین اساس ضروری میدانند دامنه اختیارات هر حکومتی هر چه کمتر و محدودتر شود و واگذاری هر چه بیشتر امور به جامعه مدنی و شهروندان را تجویز میکنند. آنان در دهههای اخیر از نیروهای مسلح خصوصی (علاوه بر پلیس و کارآگاه خصوصی) سخن میگویند و با دخالت حکومت جز در چند مورد، مانند انتشار پول و سیاست خارجی، مخالفند (با این استدلال که پیامدهای منفی چنین دخالتی بیش از نتایج مثبت آن است). در نقطه مقابل، سوسیالیستها قرار دارند که رفع هرگونه استثمار انسان از انسان و تحقق عدالت اجتماعی را در گرو استقرار دولتی مقتدر و همه کاره میبینند. تجسم این نگاه را در کمونیستهای روسی دیدیم که حکومت را “خدای زمینی” و فعال مایشا کردند. آنان نه تنها دولت را در عرصه اقتصادی به کارفرمای بزرگ و مطلق تبدیل کردند، بلکه رادیو- تلویزیون و نیز روزنامهها را عملاً در انحصار دولت قرار دادند. انتخابات را غیرآزاد و اراده رهبری حزب کمونیست را در آن مطلق کردند و در تقریباً تمام عرصههای اجتماعی تصمیمگیر شدند. در حقیقت نظارت استصوابی، مطلقه و غیر پاسخگو را ابتدا کمونیستهای روسی بنیان نهادند. آنان دولت را سیاستگزار، برنامهریز، مؤسس و مدیر مراکز آموزشی از پایینترین سطوح تا دانشگاهها کردند و تعیین رشتههای درسی و محتوای کتب را در همه رشتهها و اینکه کدام تئوریها باید تدریس یا سانسور شود، در اختیار حکومت قرار دادند. حزب کمونیست به خود اجازه داد به عنوان رهبر جامعه، جایگاه مذهب و نهادهای دینی را نیز تعیین کند. البته در ازای این اختیارات، مسئولیت تأمین مسکن، تغذیه، آموزش رایگان، بهداشت، شغل و تأمین اجتماعی همه اتباع را به عهده گرفت و انصافاً در این ابعاد گامهای بسیار بزرگی برداشت، اما سرانجام به علت یک بعدی، بسته و تمامتخواه بودن و نقض حقوق اساسی شهروندانش، سقوط کرد. ملاحظه میفرمایید که درباره اختیارات حکومت چه طیف گستردهای از نظریات وجود دارد که جز در چند مورد خاص، به هیچ وجه اجماع نظر درباره وظایف و میزان دخالت دولت دیده نمیشود. معمولاً به میزانی که نگاه هر مسلک و مکتبی به حکومت منفی باشد، وظایف کمتری به عهده آن میگذارد. چنین نگرشی نه فقط دولت را تاجر خوبی نمیداند، بلکه صنعتگر، ناشر، سینماگر و واعظ خوبی هم ارزیابی نمیکند، لذا با دخالت حکومت در زمینههای دینی، فرهنگی، هنری و اقتصادی جز در موارد خاص و ضرور مخالف است. شعار پیروان چنین دیدگاهی دولت کوچک و حداقلی است، زیرا فقط چنین دولتی را کارآمد میدانند. آنان به انگیزههای آحاد جامعه اهمیت و بعضاً اصالت میدهند و بر این باورند که سائقههای خودخواهانه افراد، مانند کسب سود هرچه بیشتر، در نهایت به سود جامعه خواهد بود. حتی اگر خوشبینی به انسان و بدبینی به دولت را دو روی یک سکه ندانیم؛ نمیتوان منکر شد که بدبینی به بشر به بهانه فرهنگی و حتی دینی بهانه خوبی برای سلب یا محدود کردن حقوق و آزادیهای مدنی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مردم بوده است. این در حالی است که به باور امام موسی صدر، «محدود کردن آزادی بدگمانی به انسان است و بدگمانی به انسان بدگمانی به خداست.» (اعتماد، ۲۰/۴/۹۰) جناب آقای مطهری با توجه به طیف گسترده دیدگاهها درباره وظایف دولتها، معلوم میشود که چرا سیاستمداران و دولتمردان، قانونگزاری و دخالت حکومتها را درباره روسری، مانند مقررات راهنمایی و رانندگی ارزیابی نمیکنند. معدودی از کشورها مانند فرانسه و ترکیه و تونس حضور زنان را با پوشش روسری در برخی مراکز دولتی ممنوع یا از استخدام آنان جلوگیری میکنند. جمهوری اسلامی ایران استفاده از روسری را شرط حضور زنان در اجتماع میخواند. طالبان استفاده از چادر و روبند را نیز اجباری میداند. ولی اکثر قریب به اتفاق کشورهای جهان به وضع قانون یا مقررات در این باره اعتقاد ندارند. البته هر حکومتی به دلایل خاص خود چنین اقدامی را به سود فرد و اجتماع نمیداند، ولی همه متفقالقولند که دخالت در این مورد جزو اختیارات، مسئولیتها و وظایف حکومتها نیست. بنابراین اگر بخواهیم به خرد جمعی تمکین کنیم باید حکومت را از دخالت در امر حجاب (منع روسری یا اجباری کردن آن) بر حذر داریم و حداکثر وظایف نهادهای عمومی در یک جامعه اسلامی را تبلیغ و ترویج پوشش دینی و برنامهریزی غیر اجبارآمیز آن بدانیم و نیز این که هیچ زن مسلمانی به علت حجاب از هیچ حقی در اجتماع محروم نشود یا چنین پوششی برای او امتیاز منفی به شمار نرود. چنانچه خرد جمعی جهانیان را نادرست میدانیم، باید مبنایی قویتر از تشبیه لزوم اجباری کردن روسری با لزوم رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی ارائه کنیم. حتماً میدانید که حتی مارکسیستها نیز دخالت همهجانبه دولت را در تمام زمینهها، از لزوم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی نتیجه نمیگیرند. دلیل اصلی آنان نفی مالکیت خصوصی به عنوان مادر همه نابرابریها و تبعیضها و سودپرستیها بود. بگذریم از اینکه بهرغم همه فداکاریها، سیستمی به مراتب غیر انسانیتر و غیر قابل تحملتر از نظام سرمایهداری ایجاد کردند. در هر حال زندگی بدون قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی در جهان امروز ممکن نیست، اما مسلمانان در همه جوامع، حتی در کشورهایی که در اقلیت به سر میبرند، میتوانند، کما اینکه توانستهاند با وجود آزاد بودن حجاب، زندگی مومنانه داشته باشند و حتی از اعتقادات خود دفاع کنند و با پوشش اسلامی در اجتماع حاضر شوند. جالب آنکه با وجود تبلیغات سوء، میزان گرایش به اسلام در نوع کشورهای جهان، از جمله بین مردم اروپا و آمریکا از همه ادیان دیگر بیشتر است. جناب آقای دکتر مطهری از من پرسیدهاید: “شما که قائل به آزادی پوشش هستید، آیا حدی برای آن قائلید یا نه؟ اگر حدی قائل هستید اشکال به خودتان برمیگردد که چرا میخواهید سبک زندگی مردم را یکسان کنید؟ و اگر حدی قائل نیستید، با چه جامعهای روبرو خواهیم شد؟” تصور میکنم پاسخ این پرسش را به طور ضمنی داده باشم. به هر رو من پوشش را برای مردان و زنان الزامی میدانم که البته میزان چند و چون آن را عرف هر جامعه تعیین میکند، اما اجباری کردن روسری را نه مفید میبینم و نه ممکن. بر عکس واجد آثار منفی زیادی ارزیابی میکنم. مخالفت با اجباری کردن روسری را نیز به معنای موافقت با عریانی نمیدانم، همچنان که دفاع جنابعالی را از الزامی کردن روسری با استناد به آنچه فلسفه پوشش خواندهاید، یعنی «عدم تحریک جنسی» به آن معنا نمیدانم که شما باید به همان دلیل موافق الزامی کردن چادر و روبند نیز باشید. چرا که صورت زنان جوان و لباسهای روشن آنان میتواند موجب تحریک جنسی عدهای شود. به باور شما میتوان از ضرورت اجباری کردن روسری دفاع کرد، بدون آنکه لازم باشد حجاب طالبانی را الزامی خواند. به باور من موقعیت جغرافیایی، آب و هوایی، دین و فرهنگ و نیز تنوع قومیتی، مذهبی و زبانی نقش مهمی در چگونگی پوشش انسانها اعم از مرد و زن داشته است و هنوز هم بیش و کم دارد، اگرچه با رشد علم و فناوری و وسایل ارتباط جمعی و افزایش حمل و نقل، تشابه بیسابقهای در پوشش مردم در سراسر جهان دیده میشود. با وجود این طرفداران مکاتب گوناگون به رعایت حریم خصوصی انسانها در زمینه پوشش اذعان دارند. حتی در فرانسه، ترکیه و تونس روسری را فقط در برخی مراکز ممنوع کردهاند. فقط در میهن ماست که حریم خصوصی تقریباً وجود ندارد. چرا که در سالن یا حتی اگر در باغی مراسمی با دعوت خاص و محدود مثلاً جشن عروسی برگزار شود، باز هم نیروی انتظامی دخالت میکند تا مبادا محرم و نامحرم اختلاط کنند و خلاف شرعی صورت گیرد! در هر حال اگر جنابعالی معتقدید میتوان به حد وسط بسنده کرد و با اجباری کردن چادر و روبند مخالفید، اگر چه چادر و روبند اختیاری را ظاهراً نفی نمیکنید، اجازه دهید که منتقدان هم بر این باور باشند که میتوان حد وسطی بین اجباری کردن روسری و عریانی پیدا کرد. جناب آقای مطهری نوشتهاید: “آزادی پوشش یعنی آزادی تحریک جنسی جامعه و آزادی تحریک جنسی جامعه لوازمی دارد از جمله وجود کلوپهای شبانه و دیسکوها در سطح کشور.“ بر این مبنا از من پرسیدهاید که: “آیا به چنین چیزی راضی هستید؟ اگر پاسخ منفی است پس با عوارض آزادی تحریک جنسی از قبیل انواع عقدههای روانی که به ضمیر ناخودآگاه افراد میرود و گاه به صورت جنایت ظهور میکند، چه میکنید؟” برای روشن شدن ابعاد مسأله، ابتدا میپرسم آیا در بیش از ۹۸ درصد کشورهای جهان که پوشش روسری آزاد است، مردم به «دیسکو و کلوپ شبانه» نیاز دارند یا «عقدهای» بوده، مستعد ارتکاب جنایتاند و در کشور ما که حجاب اجباری است (یا در افغانستان در زمان حکومت طالبان) چون تحریک جنسی وجود ندارد، پس به «کلوپ شبانه و دیسکو» نیاز نداریم و افراد عقدهای نیستند و جنایات زیادی رخ نمیدهد؟ افزون بر آن میپرسم آیا شبکههای چهاردهگانه سیمای جمهوری اسلامی فیلمهایی را پخش نمیکنند که در آنها زیباترین زنان جهان بدون روسری و گاه با ظاهری بسیار جذاب در پیش چشم ایرانیان و جوانان جلوهگر میشوند؟ آیا نمایش آن فیلمها مستلزم افتتاح «دیسکو و کلوپ شبانه» است یا تن دادن به “عقدهای و جنایتکار شدن” هموطنان؟ فرض کنید صدا و سیما فقط فیلمهایی عرضه کند که در آن بانوان، حتی در اطاق خواب نیز با پوشش کامل استراحت میکنند. با ۴۰۰۰ شبکه ماهوارهای که تعدادی از آنها صرفاً به قصد تحریک جنسی مخاطبان به تولید یا ارائه فیلم و سریالهای سکسی میپردازند و نیز با شبکههای سکسی اینترنت چه میکنید؟ واقعاً فکر میکنید با اجباری کردن روسری مانع تحریک جنسی پسران میشوید؟ آیا میتوانید مانع گسترش بهرهوری ایرانیان از شبکههای ماهوارهای و اینترنت شوید؟ اگر پاسخ جنابعالی منفی است که عقل سلیم چنین حکم میکند، پیشنهاد تأسیس کلوپ شبانه میدهید یا منتظر روانی شدن مردم و ارتکاب جنایت از سوی آنان مینشینید؟ یا خواهید گفت روند فوق اجتناب ناپذیر است، پس باید به مصاف آن رفت. چگونه؟ با حل مشکلات جامعه و جوانان بویژه در امر اشتغال، مسکن و ازدواج و نیز جلب مشارکت آنان در عرصههای گوناگون و سرانجام تقویت ایمانیات مردم و بالا بردن حس مسئولیت اخلاقی و اجتماعی آنان. از سوی دیگر چه خوب است بفرمایید در کشورهایی که در آن پوشش کاملاً آزاد است، صدها کلوپ و دیسکو و قمارخانه و کاباره در منظر همگان به فعالیت مشغولند، سینماها فیلمهای پورنو نمایش میدهند، کتب و مجلات سکسی به راحتی در اختیار خریداران است، شبکههای تلویزیونی و ماهوارهای و اینترنت، فیلمها و سریالها و صحنههای آنچنانی پخش میکنند، آیا در چنین جوامعی، مسلمانان خود را محتاج “دیسکو” میبینند یا عقدهای میشوند؟ یا حتی در این کشورها اسلام و هنجارهایش و به طور مشخص پوشش اسلامی رو به رشد است؟ مگر آمارها نشان نمیدهد طی سالیان گذشته مسلمانان در این جوامع افزایش یافتهاند و بسیاری از آنان نه به کلوپهای شبانه میروند و نه عقدهای محسوب میشوند؟ تصور نمیکنم جوانان مسلمان در این کشورها از همسن و سالهای خود در ایران در معرض فشارهای روانی بیشتری قرار داشته باشند. چون تحقیق میدانی صورت نگرفته است، اصراری بر ادعای فوق ندارم. اما بر این مسأله تأکید میکنم که وضع پوشش بسیاری از جوانان در ایران بهتر از جوانان مسلمان در دیگر کشورها، از جمله در اکثر قریب به اتفاق جوامع اسلامی که در آنها حجاب آزاد است، مانند ترکیه، مصر، مالزی، هند، لبنان، فلسطین و… نیست. هست؟ جناب آقای دکتر مطهری اجازه میخواهم درباره «تحریک جنسی» توجه جنابعالی را به واقعه و خاطرهای جلب کنم. سالها پیش پس از پخش یک سریال تلویزیونی (ظاهراً «اشک تمساح» بود) عدهای از مؤمنان بر آشفتند که آرایش هنرمندان زن فیلم، که نقش زنان درباری رژیم ستمشاهی را بازی میکردند، بینندگان و به ویژه جوانان را تحریک میکند. در نه جناب دکتر علی مطهری جنابعالی با تکذیب برخی جملات منسوب به خود در نامه اول من، مدعی شدهاید: «با وجود نظام جمهوری اسلامی که هیچ گاه بیحجابی را تبلیغ و ترویج نمیکند، حتی با اختیاری شدن حجاب، هیچ گاه ایران مانند اروپا یا بدتر از آن نمیشود. اما اگر حکومت هم تبلیغ کند، چنین امکانی وجود دارد.» اشتباه احتمالی من در انتساب برخی جملات نه به شما برمیگردد نه به من و شاید ناشی از بیدقتی برخی سایتهای خبری اینترنتی در نقل سخنان جنابعالی بوده است. در این نوبت صرفاً عبارات شما را در نامه به خود مورد استناد و نقد قرار دادهام و اعلام میکنم با جنابعالی موافقم که اختیاری شدن حجاب، ایران را مانند اروپا یا بدتر از آن نمیکند. بنابراین ادعای فرمانده نیروی انتظامی را غیر واقعبینانه ارزیابی میکنم آنجا که اعلام کرد ایران در آستانه بیحجابی است. چنین ادعای بدبینانهای در نقطه مقابل سخنان خوشبینانه وزیر کشور، مقام مافوق او قرار دارد و به نظر من، به قصد توجیه حضور گسترده و دخالت همهجانبه پلیس درباره حجاب بانوان و آرایش پسران ایراد میشود. در عین حال نمیدانم چرا شما برای حکومت، این قدر نفوذ و قدرت قائل میشوید؟ مگر پهلویها که با همه توان به جنگ باورهای دینی و هنجارها و شعائر اسلامی آمده بودند، توانستند حجاب زنان ایرانی را مانند اروپا یا بدتر از آن کنند؟ البته فرمودهاید که: «در اواخر دولت پهلوی وضعیت پوشش برخی بانوان شمال تهران مانند زنان اروپایی یا بدتر از آن بود.» این داوری را نادرست میدانم زیرا در هر جامعه و در هر زمانی زنانی به شیوههای ناهنجار رفتار میکنند و لباس میپوشند. ولی نمیتوان درصد کوچکی از زنان را در یکی از مناطق پایتخت کشور با اکثریت یا معدل زنان اروپایی مقایسه کرد و نتیجه گرفت که حجاب زنان ایرانی بدتر از زنان اروپایی شده بود. به ویژه آنکه در همان زمان برخی زنان در کشورهای غربی چنان در کوچه و بازار حضور مییافتند که بسیاری از زنان ایرانی مورد نظر جنابعالی به گرد پایشان نمیرسیدند. مهمتر آنکه در اواخر عصر پهلوی شاهد اقبال روز افزون قشرهای متوسط تحصیلکرده و شهرنشین به اندیشهها، هنجارها و شعائر اسلامی بودیم. در دهه پایانی حکومت محمدرضا شاه، حسینیه ارشاد در شمال تهران تأسیس و به سرچشمه شور و شعور و امید جوانان تبدیل شد. در همان ایام کتاب «فاطمه، فاطمه است» دکتر شریعتی دل از دختر و پسر دانشگاهی ما میربود و «نظام حقوق زن در اسلام» و «مسأله حجاب» استاد مطهری عقل آنان را تسخیر میکرد و به شبهات پاسخ میداد. به این ترتیب در دهه ۱۳۵۰ خورشیدی حرف نخست را درباره سبک زندگی زنان نه رژیم شاه که امثال بازرگان و مطهری و شریعتی میزدند. از طرف دیگر در کشورهای منطقه در چهار دهه گذشته، حزب بعث سوریه که با همه توان به مقابله با حجاب اسلامی هموطنان خویش پرداخته است، آیا نتیجه غیر از رشد تفکر، ارزشها، هنجارها و شعائر اسلامی بوده است؟ در ترکیه نیز همین روند را مشاهده میکنیم. در مصر و تونس و لبنان و فلسطین نیز وضع همین گونه است. اگر دولتها قادر به ایفای چنان نقشی باشند که بتوانند حجاب زنان مسلمان را بدتر از زنان اروپا کنند، پس از دو قرن حکومت دولتهای قدرتمند غربی یا وابستگان به آنها در جوامع اسلامی، اکنون نباید از اسلام و اندیشه و هنجارها و شعائرش اثری باقی مانده باشد. همچنان که در نامه دوم توضیح دادم، در نظامهای استبدادی مخالفت حکومت با هر پدیدهای معمولاً به آن مشروعیت میدهد. این حکم درباره رژیمهای دیکتاتوری که در زندگی شهروندان دخالت بیشتری میکنند، صادقتر است. چنین سیستمهایی تقریباً تمام پدیدهها و نیز تمام مردم را سیاسی میکنند. زیرا هر چه حکومت در حیات فردی و جمعی و خصوصی و عمومی اتباع خویش بیشتر دخالت میکند، مردم را با حکومت و سیاستهایش بیشتر مرتبط و درگیر میکند. این وضعیت همه چیز و همه کس را سیاسی میکند که در عین داشتن برخی نقاط مثبت، واجد مخاطرات و تهدیدهای فراوانی است. جناب دکتر مطهری مستحضرید که اخیراً حجتالاسلام سیداحمد خاتمی امام جمعه موقت تهران اعلام کرد بدحجابی پدیدهای سیاسی است. قصد او البته منتسب کردن مسأله به بیگانگان و توطئههای آنان بود تا به این وسیله برخورد خشن پلیس و سرکوب بدحجابان توجیه شود. با وجود این به نکته درستی اشاره کرد که خود متوجه ابعاد، الزامات و نتایجش نبود. واقعیت آن است که پدیده بدحجابی در حال حاضر بیش از آنکه ناشی از سلیقه فردی یا مُد باشد، دهنکجی به حکومت و سیاستهای آن است. روشن است که ابعاد فردی مسأله و حتی تأثیرات جهانی را نفی نمیکنم، اما مقاومت درصد قابل توجهی از شهروندان را در برابر نارساییهای حکومتی و اجبارهای پلیسی، بیش از سلیقه فرهنگی آنان میدانم. به یادتان میآورم که «فرانتس فانون» در کتاب «سال پنجم انقلاب الجزایر» نشان داد که اقبال تحصیلکردگان و جوانان الجزایری به پوشش اسلامی در جریان انقلاب آن کشور، در عین داشتن جنبههای اعتقادی، عمدتاً انگیزه سیاسی و ملی و ضداستعماری داشت و همچون پرچمی در مقابل اشغالگران فرانسوی محسوب میشد، به همین دلیل به سرعت گسترش یافت. آنچه اکنون در ایران میگذرد در نقطه مقابل روند فوق قرار دارد، زیرا، اسلام ابزار توجیه بیکفایتی مدیران در اداره کشور و بیعدالتی و فسادهای حکومتی از یک طرف و تحمیل و تحمیق و تحقیر سلیقهای خاص بر مردم از طرف دیگر شده است. در چنین فضا و شرایطی نمیتوان با گذاشتن نام نظارت بر اقدامهای نیروی انتظامی، از آثار سوء عملکرد حکومت و مواجهه نادرست و خشونتبار پلیسی کاست و به جریمههای سنگین هشتاد و پنج هزار تومانی برای «موی پریشان، رژ لب و مانتوی تنگ» (اطلاعات، ۲۵/۴/۹۰) دل بست و در عین حال خود را مضحکه جهان و تاریخ ندید. جناب آقای مطهری در نامه خویش رعایت پوشش اسلامی را «مصلحت فرد و جامعه» و «از عوامل سعادت افراد» خواندهاید. با این نظریه موافقم، اما همچنان که قبلاً توضیح دادم از این حکم درست، نمیتوان سیاست نادرست اجباری کردن روسری را استنباط کرد. مگر هر چیز که به «مصلحت فرد و جامعه» باشد، حکومت باید آن را اجباری و فرد خاطی را مجازات کند؟ قرآن کریم غیبت کردن یا پشت سر دیگران بد گفتن را به «خوردن گوشت مرده برادر» تشبیه کرده است. در چه حالتی میتوان آن را تناول کرد؟ بدگویی در غیاب افراد چنین خصوصیتی دارد. اما آیا حکومت میتواند غیبت را ممنوع کند؟ نفرمایید که این کار ممکن نیست. درباه حج که به تصریح قرآن کریم واجد منافع برای بشریت (ناس) است و اجباری کردن آن ممکن است چطور؟ آیا اجباری کردنش به مصلحت است؟ در آن صورت از حج چیزی باقی میماند؟ قصدم اطاله کلام در این زمینه نیست. میخواهم به نکته مهم دیگری که مغفول مانده است اشاره کنم و آن خطر تعمیم دادن نفی دخالت حکومت درباره روسری به اصل پوشش اسلامی است. یعنی رسیدن از انکار اجبار به نفی واجب. وقتی شما بین واجب بودن فردی یک حکم و اجباری کردن حکومتی آن تفکیک قائل نمیشوید و حکم واحدی درباره آن دو صادر میکنید، بستری فراهم مینمایید که منتقدان و مخالفان نیز حکم واحدی در جهت عکس صادر کنند. نتیجه با کمال تأسف نفی حجاب اسلامی خواهد بود. اگر انتظار دارید مخالفان نظریات جنابعالی مبنی بر حجاب اجباری آن را از اصل حجاب تفکیک کنند، خود باید پیشقدم شده، آنها را از هم جدا سازید و بپذیرید که مخالفت با اجباری کردن روسری به معنای نادیده گرفتن آثار مثبت پوشش اسلامی نیست و اسلام را به رابطه بین فرد و خداوند تقلیل نمیدهد و نشانه غربزدگی مسلمانانی به شمار نمیرود که حجاب را “واجب” میدانند اما مخالف “اجباری شدن” آن هستند. رییس محترم شورای نظارت بر نشر آثار استاد مطهری به نظر میرسد ما از دو «مصلحت» سخن میگوییم. شما میفرمایید پوشش اسلامی مصلحت فرد و جامعه است که البته حرف درستی است، اما نتیجه میگیرید که حکومت باید آن را اجباری کند که استنتاج نادرستی است. مصلحتی که من از آن سخن میگویم همان است که رهبر فقید انقلاب به ما آموخت. در آن نظر «کارشناسی» کارشناسان و متخصصان در قانونگزاری و اجرا، بر نظر «فقهی» فقها اولویت مییابد و در اداره کشور حرف آخر را میزند. به همین دلیل فرض است که هنگام بحث درباره مصوبه مجلس که به مجمع تشخیص مصلحت نظام ارجاع شده است، فقهای شورای نگهبان از منظر فقهی به مصوبه نگاه نکنند و رأی ندهند، چرا که این کار را در شورای نگهبان انجام دادهاند. اعضای مجمع، اعم از فقیه و غیر فقیه و عضو شورای نگهبان یا غیر آن، موظفاند صرفاً از این منظر به بحث بپردازند که مصوبه مذکور به مصلحت جامعه و نظام هست یا نه. در حقیقت مصلحت از نظر بنیانگذار جمهوری اسلامی بحث کلامی و فقهی نیست، موضوعی تخصصی(اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، بینالمللی و…) است. به همین دلیل لازم است متخصصان و کارشناسان درباره آن به بحث بنشینند و رأی دهند که اتخاذ تصمیمی خاص یا اجرای سیاستی معین به مصلحت عامه هست یا خیر. بر این اساس مجدداً پیشنهاد خود را مطرح میکنم: هر چه سریعتر مجمعی از کارشناسان و صاحبنظران حوزوی و دانشگاهی تشکیل دهید تا به بررسی آثار مثبت و منفی اجباری کردن روسری در سه دهه گذشته بپردازند و پس از انجام تحقیقات میدانی و بحثهای همهجانبه نظری، اعلام کنند تداوم این سیاست به مصلحت است یا توقف آن. من در نامه اول خود تشکیل چنین جمعی را به شما پیشنهاد کردم. اما به نظر میرسد جنابعالی مسأله را چنان روشن میدانید که نیاز به دعوت از متخصصان نمیبینید و با صدور دو حکم که «مهم این است که فلسفه حجاب یعنی عدم تحریک جنسی جامعه تحقق یابد» و «مصلحت فرد و اجتماع نیز آزادی را محدود میکند و این الزام عین آزادی است» موضوع را حل شده تلقی میفرمایید. با عرض پوزش به استحضارتان میرسانم روش جنابعالی در «مصلحت سنجی» با این استدلال که پوشش اسلامی به «مصلحت فرد و جامعه» است، پس حکومت باید آن را اجباری کند، نوعی اخباریگری جدید است که در آن «مصلحتی نظری و انتزاعی» جایگزین «مصلحتی عملی و انضمامی» میشود. چنین نگرشی «اجتهاد متناسب با دو عنصر مهم زمان و مکان» را که بسیار مورد تأکید رهبر فقید انقلاب بود، منتفی میکند و مقتضیات زمان را که پدر بزرگوارتان درباره آن دغدغه زیادی داشت به طاق نسیان میسپارد. بدون آنکه قصد جسارت داشته باشم یادآور میشوم که چنین مبنایی مطلوب طالبان است و اسلام سلفی- خوارجی، نه اسلامی که استاد مطهری به ما آموخت. جناب دکتر مطهری مرا متهم کردهاید که الگویم «از نظر آزادی و دموکراسی جامعه غرب است نه جامعه ایدهآل اسلامی». به همین دلیل «قائل به اختیاری بودن حجاب» هستم. در انتهای نامه نیز تأکید فرمودهاید: «الگوی امثال جنابعالی [من] اجتماعات غربی است نه جامعه ایدهآل اسلامی که در آن تمام احکام اسلام باید مو به مو اجرا شود. لذا معتقدید فقط آن بخش از احکام اسلام که با شرایط امروز سازگار است، باید اجرا شود، هر چند این سخن را به صراحت به زبان نیاوردهاید. اسلام از نظر شما مساوی است با ایمان قلبی در رابطه انسان با خدا و چند وعظ و اندرز و دعا و عبادت و نه یک نظام فکری و عملی که داعیه حکومت جهانی دارد و برای همه شئون زندگی بشر دستور دارد و ما باید دنبال پیاده کردن این نظام در سراسر جهان باشیم نه اینکه بگوییم دنیای امروز چنین اقتضاء میکند.» نمیدانم از کدام بخش از نامه من چنین برداشتی میتوان کرد، ولی نه تنها چنین نمیاندیشم بلکه تصور نمیکنم شما بتوانید به مدعای خود تا آخر پایبند بمانید. به همین دلیل از جنابعالی میپرسم آیا هر کس که رعایت پوشش را وظیفه فرد مسلمان میداند و اجباری کردن آن را واجد آثار سوء فراوان ارزیابی و با آن مخالفت کند، الگویش جامعه غربی است و اسلام را فاقد حکم و نظر در همه ابعاد زندگی انسان میداند؟ آیا «دستور داشتن اسلام در همه شئون بشر» معادل و به معنای “دخالت حکومت اسلامی در همه شئون بشر” است؟ آیا توجه دارید که چنین حکمی به معنای اصالت دادن به حکومت و قدرت است و سر از توتالیتاریسم و تمامیتخواهی در میآورد که شما با آن مخالفید؟ آیا نمیتوان احکام متعددی را بر شمرد که شرع انجام آنها را واجب میداند، اما حکومت حق و وظیفه ندارد که رعایت آنها را اجباری کند؟ اجماع فقها در این زمینه چیست و آیا متکلمان و مفسران و عرفای مسلمان چنین گزارهای را تأیید میکنند؟ آیا همه مسلمانانی که در سراسر جهان با اجباری کردن پوشش اسلامی مخالفند، «اسلام را مساوی با ایمان قلبی و رابطه انسان با خدا و چند وعظ و اندرز و دعا و عبادت» کرده و الگویشان اجتماعات غربی است؟ آیا توجه دارید که فرق نگذاشتن بین تکلیف فرد و وظایف حکومت و یکسان دانستن هر دو حوزه به این معناست که «حق انتخاب» انسان را در جوامع اسلامی، حتی اگر مسلمان نباشد، منتفی میکنید؟ آیا میتوانید در همه زمینهها از فلسفه احکام به دخالت حکومت و اجباری کردن آن فریضه برسید؟ اگر نمیرسید، پس شما هم طرفدار جامعه غربی شدهاید؟ اگر میرسید، در آن صورت ایمان و اخلاق و عقاب و ثواب را منتفی میکنید، زیرا مردم مجبورند از ترس پلیس و جریمه و مجازات دنیوی احکام شرعی را رعایت کنند. انسان فاقد اختیار را نه میتوان مجازات کرد و نه پاداش داد. چرا حکمی صادر میکنید که خود در آن گرفتار میشوید؟ جناب آقای مطهری منظور جنابعالی را از عبارت «جامعه ایدهآل اسلامی که در آن احکام اسلام باید مو به مو اجرا شود»، دقیقاً متوجه نشدم. به ویژه آنکه بلافاصله اینجانب را متهم فرمودهاید که معتقد به اجرای «فقط آن بخش از احکام اسلام [هستم] که با شرایط روز سازگار است.» به این مسأله نمیپردازم که اتهام فوق با اتهام دیگر شما به من که «اسلام را مساوی با ایمان قلبی و رابطه انسان و خدا» میدانم، تعارض دارد، زیرا در اینجا خود اعتراف کردهاید که من موافق «اجرای آن بخش از احکام اسلام» هستم که «با شرایط روز سازگار است». پس اسلام را معادل اعتقاد قلبی و رابطه انسان با خدا نمیدانم. اکنون ضمن بیان صریح عقاید خود، انتظار دارم جنابعالی نیز به پرسشهای من با صراحت پاسخ دهید تا موضوع در پرده ابهام نماند. اگر منظورتان از «جامعه ایدهآل اسلامی که در آن تمام احکام اسلام مو به مو اجرا میشود»، حکومت در زمان امام معصوم است، در آن صورت از موضوع بحث من خارج است. چنانچه قصدتان این است که در جمهوری اسلامی ایران باید تمام احکام اسلام (به احتمال قریب به یقین منظورتان احکام متعارف فقهی است) مو به مو اجرا شود، صرفنظر از اینکه تکتک آنها با شرایط روز سازگار باشد یا نه، نه تنها با آن مخالفم، بلکه چنین اقدامی را خطرناک میدانم. چنین نگرشی تنها به معنای نفی دستاورد و میراث بزرگ رهبر فقید انقلاب در توجه به «دو عنصر مهم زمان و مکان» در اجتهاد و انکار عنصر «مصلحت» نیست. بلکه نظام جمهوری اسلامی را با بنبست مواجه میکند و حاصلی جز نظامی بسته و انسدادی نخواهد داشت که چهرهای ناموجه و غیرانسانی از اسلام به جهانیان عرضه میکند. همان تصویری که پیش از این طالبان افغانستان در عالم ترسیم کرده است. بعید میدانم به آن راضی باشید. اگر جز این فکر میکنید، لطفاً پاسخ دهید که چرا رهبر فقید انقلاب شعار «استقلال، آزادی، حکومت اسلامی» را پس از تظاهرات تاریخی و شاهشکن تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۵۷ به «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» تغییر داد؟ چرا ایشان پس از پیروزی انقلاب و تأسیس نظام جدید، «اجتهاد مصطلح در حوزهها» را وافی به مقصود در اداره جامعه در جهان معاصر ندانست و بر «دو عنصر مهم زمان و مکان» تأکید کرد و با یک اجتهاد تاریخی «حکومت را اصل اولی» خواند که میتواند بسیاری از احکام شرعی را تعطیل کند؟ چرا «مجمع تشخیص مصلحت نظام» را بر فراز شورای نگهبان تأسیس کرد و وظیفه آن را رد یا تأیید مصوباتی خواند که شورای نگهبان آنها را مغایر شرع میشناسد؟ مگر غیر از این است که «مجمع» در صورتی که مصلحت بداند، مصوبه خلاف شرع را تأیید و برای اجرا به دولت ابلاغ میکند؟ مگر سازوکار فوق معنایی جز این دارد که نباید به احکامی که اجرایشان در حال حاضر به مصلحت نیست، عمل شود؟ به عبارت دیگر لازم است توضیح دهید که «اجرای مو به موی احکام اسلام» در عصر غیبت بدون توجه به سازگاری هر حکم با شرایط روز، یعنی چه و چه فرقی با اخباریگری شیعی یا اشعری مسلکی و سلفیگری اهل سنت دارد؟ تأکید میکنم قصد توهین یا جسارت به جنابعالی را ندارم که احتمالاً میدانید دوستتان دارم و وجودتان را در عصر ترویج رسمی چاپلوسی و خرافه و ریا و عقلستیزی مغتنم میشمارم. اگر با پارهای از دیدگاهها و مواضعتان مخالفت میکنم به آن علت است که برایتان احترام قائلم و آن عقاید را به سود آیین و مردم و میهن نمیدانم. جناب آقای علی مطهری تردید ندارم که حکم اسلام درباره حجاب متضمن آثار مثبت (مانند تحکیم بنیان خانواده یا افزایش نیروی کار) است و میتواند از بروز برخی ناهنجاریها از قبیل عدم تحریک جنسی جلوگیری کند. شاید بپرسید چگونه میتوان به نتایج مثبت آن حکم دست یافت و از جوانب منفیاش در امان ماند، بدون آنکه حکومت روسری را اجباری کند؟ پاسخ این است که با حکمرانی خوب، حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی، توسعه همهجانبه و رعایت حقوق شهروندان میتوان اندیشه، گرایش، هنجارها و شعائر دینی از جمله پوشش اسلامی را گسترش داد، بدون آنکه لازم باشد فکر و ذکر پلیس کشور حجاب بانوان و جمعآوری ماهواره از منازل شهروندان باشد. اگر به آنچه در هشت سال گذشته در کشور همسایه رخ داده است توجه کنیم جواب سؤال شما داده میشود. ترکیه را از این جهت مثال میزنم که همچون ایران، جریانی اسلامی آن را اداره میکند، با این تفاوت که به علت عملکرد قابل قبولش در عرصههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و بینالمللی توانسته است در سه انتخابات اخیر آن کشور پیروز شده و هر بار آرایی بیش از گذشته کسب نماید. عملکرد مناسب حزب عدالت و توسعه باعث سرافرازی مسلمانان ترکیه و تبلیغ عملی پوشش اسلامی شده است. در نقطه مقابل تجربه فوق، در ایران شاهد آثار زیانبار راهبرد «یا روسری یا توسری» هستیم که در کنار بیکفایتی مدیریتی و عدم حل مشکلات اصلی جامعه، هنجارهای اسلامی روز به روز ضعیفتر میشود. لطفاً از شعار فوق ناراحت نشوید و طرح آن را ناشی از فضاسازی ندانید. واقعیت کاری که ارکان حکومت و به ویژه پلیس میکند جز این نیست، هست؟ با کمال تأسف باید گفت که ما با تصمیمات و رفتار غلط خویش و فساد حکومتی از یک سو و نقض حقوق شهروندان از سوی دیگر به اندیشه، گرایشها، هنجارها و حتی شعائر دینی لطمه زدهایم. به گونهای که موج اسلامگریزی در نسل جدید، در تاریخ ایران بیسابقه است. مرحوم پدرتان میفرمود چالشی که اسلام در ایران صدر مشروطه با آن مواجه شد، در طول عمر ۱۳۰۰ سالهاش بیمانند بود. به اعتقاد من چالشی که اسلام در میهن ما پس از تشکیل جمهوری اسلامی با آن مواجه شده است، به مراتب جدیتر و عمیقتر از عصر مشروطه است. چرا که بسیاری از نارساییهای حکومتی به نام اسلام ثبت میشود. در چنین فضایی تأکید بر حفظ ظواهر دینی ممکن است اندکی آرامش وجدان به ما دهد، اما هرگز از ژرفای فاجعه در حال وقوع نمیکاهد. بر این اساس میگویم با اینکه بیحجابی از نظر ما مقبول نیست، اما بدتر از آن اجباری کردن حجاب است، آن هم در زمانی که ایرانیان گرفتار مشکلات اقتصادی و اجتماعی فراوانی هستند و حقوق اساسی آنان نیز به شکل گستردهای نقض میشود. جناب آقای دکتر مطهری محله بدنام تهران محله فاسدی بود ولی تخریب آن بدون ارائه طرحی برای جایگزینی، نه تنها روسپیگری را از بین نبرد بلکه همه شهر را آلوده کرد. در سال ۱۳۶۳ هنگامی که وزارت کشور در صدد تخریب محله فوق برآمد، آیتالله منتظری در دیدار با وزیر کشور و استانداران وقت از ایشان پرسید که برای بعد از ویرانی آن چه فکری کردهاید؟ وقتی متوجه شد مقصود تنها تخریب آن محله بدون هیچ طرح جایگزینی است، با اقدام فوق مخالفت کرد و گفت: این محله فاسد است اما تخریب آن بدون طرحی جایگزین بدتر است. به گفته یکی از حاضران در جلسه آن مرحوم تصریح کرد: اگر در حال حاضر «دفع افسد به فاسد» یک مصداق داشته باشد، همین محله بدنام تهران است. وجودش فاسد اما ویرانیاش بدون آنکه طرح جدید و بهتری ارائه شود، افسد، یعنی فاسدتر است. چند سال بعد محله فوق را تخریب کردند، اما آیا تنفروشی از بین رفت یا حتی مهار شد؟ امروز وضع چگونه است؟ آیا جز این است که تنفروشی در سراسر شهر پخش شده است و انواع بیماریهای مقاربتی به همراه ناهنجاریهای بدتر و پلیدتر از همه اعتیاد خانمانسوز در تهران و در واقع همه جای ایران بیداد میکند؟ البته ممکن است به علت آنکه بیماران یا معتادان در دید ما نیستند، توجه هر روزه ما را به خود جلب نکنند (مانند بدحجابی نباشد که هر روز در کوچه و خیابان با آن مواجه میشویم)، اما آیا ندیدن ما چیزی از وسعت و ژرفای فاجعه میکاهد؟ بر این اساس سؤال صحیح را آن نمیدانم که جنابعالی مطرح میکنید، بلکه باید بپرسیم با وجود آزاد بودن حجاب، چه برنامه و اقدامی لازم است تا حتیالامکان از مزایای پوشش اسلامی بهرهمند شویم و از مضار آن بر کنار بمانیم؟ همچنان که سؤال صحیح درباره ماهواره و اینترنت به روش فوق است. زیرا هر چه از مضار آنها بگویید با این امید که بتوانید با زور پلیس مانع ورود آنها به خانه هموطنان خویش شوید، سیاست شکستخوردهای است. شک نکنید که به زودی بدون دیشهای بزرگ هم میتوان شبکههای ماهوارهای را دریافت کرد. در هر حال مقابله پلیسی با ماهواره ممکن و مفید نیست. در عوض باید خود را در فضای رقابت و تنوع ببینیم و راهحلهایی متناسب با این جو ارائه کنیم. قبلاً هم گفتهام تقدیر بشر در عصر غیبت، سکو روشنفکران ایران و سقوط شوروی؛ فروپاشی یک رویا
Tue 03 01 2012 - 12:48
به قلم حشمت حکمت، روزنامه نگار و پژوهشگر فرهنگی/ بی بی سی: قول معروفی از کارل پوپر فیلسوف ضد مارکسیست اطریشیالاصل انگلیسی (۱۹۹۴-۱۹۰۲) در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» وجود دارد که عموما در دهه هفتاد شمسی ترجیعبند کلام برخی از روشنفکران ایرانی بود: هر تلاشی برای ساختن بهشت بر روی زمین، بدون استثنا چیزی جز جهنم برجا نمیگذارد. منظور پوپر کنار گذاشتن اتوپیا و آرمانگرایی و روی آوردن به عقلانیت و واقعگرایی مورد تایید سرمایهدرای در جهان معاصر بود. اما نقل چنین جملهای از چه چیز ناشی میشد. مواجهه روشنفکران ایرانی با فروپاشی شوروی ۱. روشنفکرانی که با پیوستن به نیروهای کنار گذاشته لیبرال پس از انقلاب، راهی غیر از چپ را برگرفتند و با روشی واقعگرا آرمانگرایی را جهنم بشریت دانستند ۲. روشنفکرانی که بر مواضع چپگرایانهای که اکنون از پس تجربههای عینی دستخوش تعدیل شده بود، تاکید کردند و مدل سوسیال دموکراسی را بهترین مورد برای حکومت در نظر گرفتند ۳. روشنفکرانی که عموما به حزب توده تعلق خاطر داشتند، فروپاشی شوروی را نه ضرورت تاریخی بلکه نتیجه یک عامل بیرونی و توطئه کشورهای سرمایه داری غرب میدانستند و می دانند سال ۱۹۹۱ انحلال کشور شوراها اعلام شد و این پایان کمونیسم شوروی بود. سابقه رابطه روشنفکران ایرانی با جریانات عدالتخواه و آزادیخواه در کشور همسایه، به دوره انقلاب مشروطیت برمیگردد و با پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ این رابطه نزدیکتر شد. فارغ از وابستگیهای معروف حزبی بین دو کشور، شوروی نماینده یک رویا بود. رویای تحقق جهانی سرشار از عدالت و آزادی که در آن همه مردم با هم برابر هستند و در آن هیچ طبقه ای وجود ندارد. از این جهت حتی پس از شکل گیری دولتحزبی توتالیتر در شوروی و بر جا گذاشتن عواقب جبرانناپذیر تا زمان فروپاشی، این رویا به طور نمادین بر آن حمل میشد و درباره شوروی کم و بیش وجود داشت. سنت روشنفکری در ایران که عموما چپگرا بود با وجود انتقادهایی که در دهه چهل و پنجاه به نظام کمونیستی شوروی وارد میکرد اما به طور ساختاری نمیتوانست اشتراک در این رویا را نفی کند چون در غیر این صورت نمی توانست خود را چپ بداند و با چنین عنوانی خود را اتلاق کند. بنابراین، شکست این رویا نمیتوانست جامعه روشنفکری در نقاط دیگر جهان و خصوصا کشورهای در حال توسعه مانند ایران را تحت تاثیر خود قرار ندهد. از آنجا که فضای حاکم پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، فضای چپگرایی (اعم از دینی و غیردینی) در معنای حاکم شدن یک ایدئولوژی خاص و نه نقد قدرت، بود، روند حرکت دموکراتیک در جامعه را کند میکرد و حتی میتوان گفت به دموکراتیزه کردن جامعه عملا توجهای نشان داده نمیشد. مهمترین ویژگی ای که بعد از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ بروز کرد، حاکمیت قدرت مطلق به عنوان یک ایدئولوژی بود. اما تمایل به دموکراتیک شدن نیروهای سیاسی و اجتماعی از دو واقعه ناشی میشد. یکی تجربه عینی و عملی این نیروها در جامعه و دیگری فروپاشی اتحادیه جماهیر شوروی. حسین بشریه استاد اخراجی علوم سیاسی دانشگاه تهران که اکنون در آمریکا قامت دارد و تدریس می کند، در کتاب «گذار به دموکراسی» از تمایل به روند دموکراتیک شدن در جوامع در دهههای اخیر یاد میکند و زمینههای سیاسی و اجتماعی فروپاشی رژیمهای غیردموکراتیک را برمیشمارد. او این دلایل را در چهار بحران به طور خلاصه چنین بیان میکند: بحران سلطه و استیلا و افزایش نارضایتی عمومی؛ بحران در ایدئولوژی مشروعیتبخشی که حاکمیت بر اقشار مختلف جامعه تحمیل میکند؛ بحران کارآمدی در روند بورکراسی که ساز و کار یک جامعه را پیش می برد؛ بحران در همبستگی طبقه حاکم و ناتوانی در تضمین منافع آن (گذار به دموکراسی، صفحات ۱-۶۰) این چهاربحران در دوره فروپاشی شوروی و اقمار آن قابل مشاهده بود. البته در ایران، تحلیل نیروهای مذهبی حاکم صرفا محدود به این میشد که دلیل اصلی فروپاشی شوروی ضدیت آن با دین بود حال آنکه فروپاشی بیارتباط به محتوای ایدئولوژیک شوروی بود بلکه بیشتر به دلیل این بود که قدرت حاکم تبدیل به ایدئولوژی شد و این باعث شد که حکومتگران به هر طریقی اعمال و رفتار خود را توجیه کنند. اما از سوی دیگر، روشنفکران ایرانی تنها نظارهگر این فروپاشی نبودند بلکه عملا خود پس از انقلاب بهمن ۵۷ و با مسلط شدن یک ایدئولوژی خاص از نوع دینی، تجربهای را از سر میگذراندند و (هم اکنون در حال تجربه هستند) که روشنفکران دیگر در شوروی یا بلوک شرق سال ها پیش از سر گذراندند. فارغ از محتوای ایدئولوژیهای مسلط در تضاد با هم (یکی دینی و دیگری ضددینی) روشهایی که این ایدئولوژیها در اعمال قدرت به کار میگیرند، کم و بیش مشابه است، بنابراین تجربه عینی روشنفکران در این نوع کشورها نیز میتواند تشابهاتی باهم داشته باشد. چهار دلیل فروپاشی شوروی به روایت حسین بشیریه بحران سلطه و استیلا و افزایش نارضایتی عمومی؛ بحران در ایدئولوژی مشروعیتبخشی که حاکمیت بر اقشار مختلف جامعه تحمیل میکند؛ بحران کارآمدی در روند بورکراسی که ساز و کار یک جامعه را پیش می برد؛ بحران در همبستگی طبقه حاکم و ناتوانی در تضمین منافع آن از این رو میتوان سه نوع طرز برخورد روشنفکران ایرانی با نظام شوروی ذکر کرد که با فروپاشی آن، شیب تندتری گرفت و از آن تاثیر پذیرفت: ۱) روشنفکرانی که با پیوستن به نیروهای کنار گذاشته لیبرال پس از انقلاب، راهی غیر از چپ را برگرفتند یعنی همانطور که گفته شد، جمله معروف پوپر را به عنوان ترجیعبند خود انتخاب کردند. آنها محدودیتهای مدیریت و حکومت کردن در جهان امروز را متذکر شدند و با روشی واقعگرا و همراه با تعریفی از عقلانیت که سرمایهداری مدافع آن است، آرمانگرایی را جهنم بشریت دانستند. این گروه از روشنفکران اعم از دینی و غیردینی تحت عناوینی چون لیبرال یا لیبرال دموکراسی جا گرفتند. در این مورد میتوان به روشنفکری دینی (به طور مثال مهدی بازرگان و عبدالکریم سروش و حلقه کیان) و نیروهای لیبرال تکنوکرات (سیاستمدارانی همچون عطاالله مهاجرانی) اشاره کرد. اغلب روشنفکرانی که در این بخش رده بندی می شوند فروپاشی را نه شکست شوروی بلکه ورود نیروها به دنیای واقعی حکومتداری تلقی میکردند. ۲) روشنفکرانی که بر مواضع چپگرایانهای که اکنون از پس تجربههای عینی دستخوش تعدیل شده بود، تاکید کردند.برخی از فعالان سیاسی ملی مذهبی (طیف نزدیک به عزت الله سحابی و حلقه مجله ایران فردا) آنها قدرت را به مثابه ایدئولوژی نقد کردند و مدل سوسیال دموکراسی را بهترین مورد برای حکومت در نظر گرفتند. در این مورد میتوان به عنوان نمونه به نیروهای ملی مذهبی و نیروهای چپگرای جمهوریخواه هم اشاره کرد. برای آنها «فروپاشی شوروی ضرورتا به معنای شکست رویای کمونیستی [نبود] . . . بلکه فروپاشی یک نوع راهحل مارکسیستی بود؛ راهحلهای دیگر همچنان به عنوان بدیلی برای سرمایهداری هستند.» (مقاله گذر ازکویر: روشنفکران ایران پس از انقلاب. از کتاب روشنفکران قرن بیستم: بررسی انتقادی. ویراست نگین نبوی. ص۱۲۸. انتشارات دانشگاه فلوریدا. ۲۰۰۳) ۳) روشنفکرانی که عموما به حزب توده تعلق خاطر داشتند، فروپاشی شوروی را نه ضرورت تاریخی بلکه نتیجه یک عامل بیرونی و توطئه کشورهای سرمایه داری غرب میدانستند و می دانند و هر گونه تغییر و اصلاح را انحراف از مسیر واقعی کمونیسم تصور میکردند. این افراد هیچگاه به انتقاد از ساز و کار عملکرد خود یا حزب مادر در شوروی نپرداختند. بنابراین به اجمال می توان گفت که فروپاشی شوروی باعث شد که روشنفکران ایرانی، به دلیل بحرانهای موجود در ساختار ایدئولوژی، به انتقاد از خود شدت بخشند و خود را از سلطه ایدئولوژی برهانند و روند دموکراتیزه شدن جامعه را پیش بگیرند. هر چند برای گروه اول شکست نمادین این رویا، مسرتبخش است و برای غالب آنها راه سرمایهداری تنها راهو بهترین روش برای ورود به دموکراسی محسوب می شود، گروه دوم با وجود تلخکامی شکست در این رویا، اما همچنان در فکر بدیلی برای سرمایهداری است. به همین دلیل میتوان آنها را زمزمهکننده این جمله مارکس دانست که تاریخ چیزی نیست جز فعالیت انسانها برای پیگیری مقاصد و اهداف خود. نبرد سایبری میان آمریکا و ایران
Sat 17 12 2011 - 13:05
یک کارشناس مسائل بینالملل میگوید جنگ سایبری میان آمریکا از یک سو و ایران و متحدانش از جمله چین و روسیه آغاز شده و در این نبرد، جایگاه ایران قابل مقایسه با آمریکا نیست. گفت وگوی دویچهوله با فرزانه روستایی را در پی میخوانید: دویچهوله: ایران میگوید پهپاد آمریکایی را به زمین نشانده. آمریکا اما اصرار دارد که این هواپیما نقص فنی داشته، شاهد آنکه روز گذشته یک پهپاد دیگر در کنیا سقوط کرد. فرزانه روستایی از ابعاد جنگ سایبری میان ایران و آمریکا میگوید. حملات ویروسی استاکسنت، استارس و دوکو، انفجار در پادگان سپاه، به زمین نشستن یک هواپیمای جاسوسی بدون سرنشین آمریکا در خاک ایران در کنار دهها اتفاق کوچک و بزرگ دیگر که در یک سال اخیر افتاده بسیاری از کارشناسان را به این باور رسانده که جنگ میان غرب و ایران آغاز شده است. فرزانه روستایی یکی از آنهاست. بشنوید: گفت و گو با فرزانه روستایی دویچهوله: خانم روستایی، شما در مقالهی مفصلی که راجع به هواپیمای بدون سرنشین آمریکا نوشتهاید، ابتدای مطلب گفتهاید: «انفجاری که چندی پیش در ملارد روی داد به احتمال زیاد میتواند در اثر شلیک موشک یک هواپیمای بدون سرنشین آمریکایی یا حتی اسراییلی رخ داده باشد». براساس چه دادههایی شما این فرضیه را مطرح کردهاید؟ فرزانه روستایی: من براساس تجربههای شخصیام که در اثر پوشش خبری تحولات این چنینی و بحرانهایی که فعلاً در منطقهی خاورمیانه در جریان است به دست آمده و تجربهای که از گزارش کردن و ریپورت جنگهای مخفی و آرام و ساکت دارم، این را میدانم که وقتی در یک مقطع بسیار حساس و در شرایطی که ایران مورد تهدید خیلی جدی قرار گرفته، یک چنین انفجاری صورت میگیرد، این انفجار اصلاً نمیتواند تصادفی باشد. من به یک چیز اعتقاد دارم و آن این است که به هرحال سیستم حفاظت در ایران کمکار نیست، خیلی دقیق و منظم است و خیلی چیزها را رعایت و چک میکنند. اما معتقدم که تفاوت سطح حفاظت و تکنولوژیای که ما داریم، بهخصوص بخش تکنولوژی نظامی، با آنچه مثلاً آمریکاییها دارند، هنوز که هنوز است بسیار متفاوت هست و تفاوت بسیار قابل توجه است. با توجه به تجربهای که من از کارکرد این هواپیماها و موشکها و زدن اهداف و اماکن حساس در زمانهای حساس داشتم، به خصوص در پاکستان و افغانستان که این اتفاق زیاد افتاده بود، وقتی اطلاعات را کنار همدیگر میگذارم، به این نتیجه میرسم که این انفجار نمیتواند تصادفی بوده باشد. هنوز هم که هنوز است، خبرگزاریهای دولتی ایران هیچ کدام در مورد این موضوع اظهارنظر مستقیم نکرده و نگفتهاند که این انفجار تصادفی بوده یا خودبهخود انفجاری صورت گرفته است. ولی کارشناسی که اخبار و تحولات منطقه از جلوی چشمش میگذرند و با آنها آشناست، میتواند این احتمال قابل توجه را بدهد که با این انفجار ما عملاً وارد یک درگیری نظامی شدهایم یا بهعبارتی ما به یک درگیری نظامی کشیده شدهایم. با توجه به این که گفتید توان حفاظتی ایران را در حد خوبی میدانید، آیا این توان میتواند در حدی باشد که ادعای ایران را در مورد هواپیمای بدون سرنشین آمریکا تایید کند، ادعایی مبنی براین که این هواپیمای بدون سرنشین را ایران به زمین نشانده و این هواپیما نقض فنی نداشته و در حقیقت ایران آن را شکار کرده است. آیا توان حفاظتی ایران در حدی هست که بشود این خبر را باورکرد؟ من تقریباً میتوانم بگویم که با توجه به این که مطالعات زیادی داشتم تا بتوانم این یادداشت را بنویسم، همان که شما خواندهاید و به آن اشاره میکنید، تقریباً میتوانم بگویم نسبت به آنچه باعث میشود که یکی از این هواپیماها بپرد و روی آسمان بماند، مدیریت شود، کارش را انجام دهد و بنشیند، یک دانش اجمالی دارم. براساس آن دانش من اطمینان دارم که مدیریت پرواز، نگهداریاش در هوا و بعد عملیاتی که آن بالا انجام میدهد، بسیار پیشرفته و قوی است و تمام اینها مبتنی بر یک تکنولوژی ماهوارهای بسیار پیشرفتهای است که هر لحظه عملیات این هواپیما را چک میکند. اصلاً بعید نیست که یکی از این هواپیماها سقوط کند، اصلاً بعید نیست یکی از این هواپیماها دچار نقص فنی شود، ولی این که بتوان سیستم این هواپیما را کنترل کرد و آن را نشاند، این خیلی به ذهن نمیآید و به نظر من بسیار عجیب است. توضیحی برای این وجود ندارد که چرا این اتفاق افتاده. خیلی از کارشناسان سیا و پنتاگون هم که عکسهایی را که از طریق رادیو و تلویزیون ایران نشان داده شده دیدهاند، دقیقا چیزی که گفتهاند این بوده: «به نظر میرسد که این هواپیما فرود نرمی داشته». یعنی سقوط نکرده. اگر سقوط کرده بود که قطعاً چیزی از آن نمیماند. حداقل بدنهاش سالم نمیماند. ولی این شکل و شمایل نشان میدهد که این هواپیما به نحوی آرام روی زمین نشسته و نشانده شده. اما این که ایران توانسته باشد این کار را انجام دهد، هرچند که احتمال آن خیلی بعید نیست، ولی من فکر میکنم که نمیتواند این طور باشد. شاید کارشناسانی از کشورهای دیگر در این مسئله دخیل بودهاند. شاید کارشناسان روس یا چینی بودند. بههرحال آنچه در آن تردیدی نداریم، این است که یک نبرد سایبری بسیار قدرتمند و براساس آخرین دانشی که کارشناسان سایبری دنیا دارند، در حوزهی ایران در جریان است. یک سر این نبرد قطعاً ایالات متحده آمریکاست و سر دیگرش جمهوری اسلامی ایران، روسیه و احتمالاً چینیها هستند که در این زمینه به نظر میرسد تجربهی قابل توجهی به دست آوردهاند و به عبارتی به دنبال گرفتن منافع بسیار مهم و گرانقیمتی هم هستند. من به نظرم نمیآید که این هواپیما را کنترل کرده و نشانده باشند. اما توضیحی ندارم برای این که پس چرا این هواپیما سالم نشسته است. دیروز خبر سقوط یکی دیگر از هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا در مجمعالجزایر سیشیل منتشر شد و رسانههای داخلی ایران، رسانههای دولتی عمدتاً، موضعگیریشان به این صورت بوده که اصلاً در اصل این خبر باید شک کرد و این خبر را آمریکا منتشر کرده برای این که بگوید این اتفاق میافتد، و سقوط این گونه هواپیماها عادی است در حالی که این اتفاق خیلی نادر بوده و در حقیقت خواستهاند بازهم تأکید کنند براین که ایران بوده که این هواپیما را نشانده و این هواپیما آن طور که گفته میشود نقص فنی نداشته. خبر سقوط هواپیمای بدون سرنشین در کنیا را شما چه گونه ارزیابی میکنید؟ در هرحال الان فضای جنگ روانی است. قطعاً فقط هواپیما نیست که زده میشود. فقط هواپیما نیست که نشانده میشود و به عبارتی تنها هواپپماها نیستند که هک میشوند. این جنگ در صحنهی رسانهای و جنگ روانی هم کاملاً داغ است و مسئله ایجاد میکند و خبر تولید میکند. این خیلی اهمیت ندارد که واقعاً در کنیا هواپیمایی بدون سرنشین سقوط کرده یا نکرده. من در آن یادداشتم هم نوشتم که در حال حاضر آمریکاییها از این گونه هواپیماها در مناطق مختلف دنیا برای موضوعات مختلف استفاده میکنند و تعدادشان هم بسیار زیاد است. برای مقاصد هواشناسی، زمینشناسی، تحقیقات و برای موارد بسیار زیادی از این هواپیماها استفاده میشود. اما این نوع هواپیمای خاص، منظورم همان آرکیو ۱۷۰هواپیمای بدون سرنشینی که در ایران سقوط کرده، این جزو برترینهای تشکیلات امنیتی پنتاگون است. این هواپیما با تمام مدلهای دیگری که اکنون در آسمان نقاط مختلف دنیا در حال پرواز هستند، کاملاً متفاوت است. این هواپیما هواپیمایی فوق سری، بسیار قدرتمند و بسیار دقیق است. شما ممکن است هرچند روز یکبار سقوط یکی از این هواپیماها را داشته باشید که کارهای هواشناسی انجام میدهند یا کارهای نقشهبرداری. اینها مهم نیست. مهم این نوع هواپیماست که در واقع آخرین نسخه تکنولوژیهای نظامی را همراه خود داشته و در واقع این هواپیما میکروفیلم آخرین دستاوردهای فنی و تکنولوژی آمریکاست. من فکر میکنم این را اصلاً با هیچ چیز دیگری نباید مقایسه کنیم. اشاره کردید به این که جنگ سایبری بین ایران و آمریکا و اسراییل و کشورهای دیگر تقریباً شروع شده. در حقیقت این تحلیلی است که بسیاری از ناظران و کارشناسان دارند. اخبار تأیید نشده حاکی از این است که ویروسهایی که طی این مدت یکسال گذشته از استاکسنت تا آخرینش که دوکو بوده علیه تجهیزات ایران ساخته شده، برخی از پایگاههای اتمی ایران را به کلی از کار انداخته است، ازجمله مرکز غنیسازی نطنز. این خبر البته هیچ جا هنوز تأیید نشده ولی امروز ما این خبر را داشتیم که رئیس پدافند عامل ایران اعلام کرده که اگر لازم شود، ما میتوانیم مراکز غنیسازیمان را تغییر دهیم و به مکانهای امن منتقل کنیم. آیا شما ارتباطی بین این دو خبر میبینید؟ بیتردید به دلیل نوع جنگ روانی و درگیریهای سایبری که اتفاق میافتد و متأسفانه نه تنها علیه تأسیسات اتمی ایران، بلکه علیه کلیه زیرساختارهای ایران هم میتواند باشد، به دلیل اهمیت موضوع و به دلیل عواقب بسیار سنگینی که این جنگ ممکن است ایجاد کند، قطعاً شما نمیتوانید هیچ موقع در جریان خبرهای دقیقاش قرار گیرید. اما بیتردید اگر ایران در معرض حملات سایبری قرار میگیرد، ویروسی که مشخصاً برای بوشهر ساخته شد و ظاهراً مراکز غنیسازی ایران را هم مورد تهاجم قرار داده، اگر بازی در چنین سطح بالاییست، ایران هم میتواند مانوری داشته باشد و ممکن است بتواند مراکز غنیسازی را جابهجا کند. اشارهای هم که امروز شده میتواند به همین منظور باشد. اما مراکز غنیسازی که کارخانهی موادغذایی نیست که شما از اینجا بردارید و بگذارید جای دیگری. برای ساخت یک مرکز غنیسازی و یک مرکز اتمی، شما سه چهارسال باید مطالعه کنید، زیرساختار و زیربنایش را باید آماده کنید، و مقدمات را با دردسر بسیار زیاد تهیه و تنظیم کنید. چون در حال اینها مواد بسیار خطرناکی هستند. باید با حفاظت بسیار قابل توجهی اینها را از جایی به جای دیگری منتقل کنید. در یک سایتی که مثلاً غنیسازی انجام میدهد، مهمتر از هر چیزی مسئلهی حفاظتیاش است. برای کشوری مثل ایران یا مثلاً اسراییل قطعاً بیشترین مسئلهی حفاظتی هم این است که در مقابل هر حملهای اینها مصونیت و ایمنی داشته باشند. من فکر میکنم که مراکز غنیسازی چیزی نیست که به راحتی از اینجا بار کامیون کنید و به جای دیگری ببرید. البته ممکن است بتوان این کار را کرد. اما به این توجه داشته باشید که مراکز غنیسازی در هرجای دنیا، آلودگی محیط زیست تولید میکنند و موادی را تولید میکنند که بعدها برای محیط زیست دردسرساز است و نگهدارییا دفنشان هم خطرناک است. شما محمولهی بسیار خطرناکی دارید که هیچ کاریش نمیتوانید بکنید. اگر چنین اتفاقی هم افتاده باشد، یا حداقل زمینهاش آماده باشد یا زمینهاش را دارند فراهم میکنند، هزینهی بسیار کلان و بسیار قابل توجهی باید برای این قضیه پرداخت شده باشد و هم این که کار خیلی شاقی است. بسیاری از کارشناسان ازجمله خود شما در همین مقالهتان براین باور هستید که ایران در مورد توان نظامیاش تا حد زیادی بولوف میزند و آن قدر که مدعیست، توان نظامیاش حداقل به روز نیست. ولی در مقابل گروهی هستند، بهخصوص در داخل خود آمریکا که نظر عکس این را دارند. شب گذشته مأمور سابق سیا در خاورمیانه در مصاحبه با بی بی سی فارسی گفت که ما توان نظامی ایران را دستکم گرفتهایم. شما نظرتان دقیقاً در مورد توان نظامی ایران چیست؟ من در همان ابتدای یادداشتم اشاره کردهام. در این که درهرحال ایران به پیشرفتهای قابل توجهی دست پیدا کرده، اصلاً تردیدی نیست. ما میتوانیم ماهواره پرتاب کنیم، مسیرش را محاسبه کنیم، بنشانیمش، میتوانیم موشک دوربرد شلیک کنیم، حتی آثاری از ساختن کلاهکهای حساس در ایران پیدا شده، همه اینها درجاتی از پیشرفت تکنولوژی در یک کشور است. اما مجموعهی اینها به اعتقاد من بههیچ عنوان قابل مقایسه با آن سطح از تکنولوژی که آمریکاییها دارا هستند، نیست. اینها دو دنیای کاملاً متفاوت است. آنها سالهای سال است که در این عرصه کار میکنند، آزمایش میکنند، تجربه میکنند و میلیاردها دلار سرمایه را خرج میکنند تا هر سطح از این تکنولوژی حساس را یک پله یا دو پله ارتقاء دهند. این تکنولوژیها در ایران هنوز آنچنان که گفته میشود، به آن سطح از پیشرفت نرسیده و من معتقدم اگر یک نبرد واقعی اتفاق بیفتد، متأسفانه خیلی زود مشخص میشود که سطح تکنولوژی ما در مقایسه با آنچه آمریکاییها دارند، بسیار متفاوت است. مصاحبهگر: میترا شجاعی تحریریه: شیرین جزایری http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15601576,00.html صادق زيباكلام: واقعبيني در قبال تحريمها
|