| www.foroneiran.com |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
در جست وجوی راهی به رهايی
Sun 20 04 2008 - 19:43
روزنامه اعتماد، محمد صادقي: در يکی از آخرين روزهای سال گذشته و در پايان نشستی که استاد مصطفی ملکيان سخنرانی داشتند، فرصتی پديد آمد تا پرسشی را با ايشان در ميان بگذارم. سخنرانی ايشان پيرامون موضوع (توهم گرايی و تخيل گرايي) بود، و به نتايج و پيامدهای سودمند و ناسودمند آن اشاره هايی داشتند. ايشان توهم گرايی را موجب آسيب به فرد و جامعه دانسته، آن را مايه دوری از واقعيت ها و افتادن در دام پندارهای نادرست ارزيابی کرده که به تقويت خودمداری می انجامد و تصور غيرواقعی و زيان آوری از پيرامون مان در ذهن ما به وجود می آورد و ما را در فهم ديگران به اشتباه می اندازد. اما رشد و تقويت قوه تخيل را در جهت سامان بخشيدن به وضعيت نابسامان اخلاقی در جامعه موثر و سودمند دانستند، چرا که به باور ايشان به اين شيوه واقع بينی در ما افزايش يافته و ما به درک و فهم بهتری از دنيای پيرامون خود و ديگران (به ويژه که به اين وسيله می توانيم خود را به جای ديگران بگذاريم) رسيده و به اين ترتيب به داشتن جامعه يی سالم و اخلاقی نزديک خواهيم شد. ايشان به نقش اساسی هنر و ادبيات در رشد قوه تخيل نيز پرداخته و اظهار داشتند که فشارها و تنگناهايی که برای اهالی هنر و ادبيات به وجود می آيد به خاطر نقش و سهم بزرگی است که در رشد و تقويت قوه تخيل برعهده دارند... اما پرسش من اين بود که با توجه به اينکه پروژه ايشان، عقلانيت و معنويت (و به عبارتی جمع اين دو) است، چگونه است که در سخنان و نوشته های ايشان اين دو موضوع هم وزن و همسنگ به نظر نمی آيد؟ برجستگی موضوع «عقلانيت» و زندگی بر اساس خرد (و به قول خودشان زندگی اصيل) به خوبی در گفتار و نوشتارشان نمايان است اما بخش ديگر (معنويت) چندان روشن نيست و به گونه يی هم گام با عقلانيت ديده نمی شود. ايشان اين پرسش انتقادی را پذيرفته و پس از چند لحظه سکوت، پاسخ شان اين بود؛ «هنوز نتوانسته ام برای اين موضوع کاری بکنم...» در اين مجال کوتاه، می کوشم نگاهی به انديشه های مصطفی ملکيان داشته باشم، روشنفکری که کوشش دارد مهمترين مسائل بشری در دنيای امروز را با زبانی شفاف و به دور از ابهام با مردم و مخاطبانش در ميان گذاشته و موضوعات اساسی را با نگاهی ژرف و محققانه ارائه می دهد. «من نه دل نگران سنتم، نه دل نگران تجدد، نه دل نگران تمدن، نه دل نگران فرهنگ، و نه دل نگران هيچ امر انتزاعی ديگری از اين قبيل. من فقط دل نگران انسان های گوشت و خون داری هستم که می آيند، رنج می برند، و می روند. سعی کنيم انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند و به حقايق هرچه بيشتری دسترسی پيدا کنند؛ علاوه بر آن هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و علاوه بر آن هرچه بيشتر به نيکی و نيکوکاری بگرايند. برای تحقق اين سه هدف، از هر چيز که سودمند می تواند بود بهره گيرند؛ از دين گرفته تا علم، فلسفه، عرفان، هنر، ادبيات و همه دستاوردهای بشری ديگر.»1 ملکيان دغدغه روشنفکر را تقرير حقيقت و تقليل مرارت می داند. به باور وی روشنفکر می خواهد حقايقی را که در علوم و معارف مختلف کشف شده به آگاهی شهروندان جامعه خود يا شهروندان جامعه جهانی برساند، و به عبارتی در جهت استقرار بخشيدن به حقايق کشف شده در ذهن و ضمير شهروندان می کوشد. ديگر اينکه تلاش می کند از مرارت، رنج و درد زندگی شهروندان بکاهد. نکته يی مهم را هم خاطرنشان می سازد و آن اينکه، کار روشنفکر با کار پزشک متفاوت است. هنگامی که بيمار نزد پزشک می رود و درباره بيماری اش می پرسد، پزشک چند اصطلاح لاتين را به کار می برد و سپس می گويد داروهای تو اينها است. خيلی وقت ها ما چيزی از آن اصطلاحات سر در نمی آوريم اما حداقل پس از مصرف داروها - هرچند نفهميم ترکيبات شيميايی و... داروهايی که مصرف می کنيم چه بوده - بهبود می يابيم. اما در رابطه با روشنفکری اين گونه نيست چون دارويی که روشنفکر به ما می دهد، همان اصطلاحات است و در اينجا فهم اصطلاحات است که به کارايی دارو می انجامد، نکته يی که روشنفکران ايرانی چندان به آن توجه ندارند. پس روشنفکر بايد با زبانی شفاف و به دور از ابهام و پيچيده گويی با مردم سخن بگويد تا مردم متوجه شوند و البته مقصود اين نيست که به گونه يی سخن بگويد که مردم قبول کنند (يعنی نبايد از عوام الناس پيروی کند)، هرچند اگر سخنی بگويد که مردم آن را فهم کنند، می تواند به پذيرفتن آن از سوی مردم هم اميدوار باشد. ملکيان در تحليل های خويش درباره درماندگی ها و عقب ماندگی های جامعه نسبت به غيبت عقلانيت در جامعه همواره هشدار داده و پذيرفتن سخن بدون دليل را نشانه يی نگران کننده می پندارد، چنان که خود می گويد؛ «ما نبايد سخن را از آن رو که شخص خاصی گفته است، بپذيريم، بلکه بايد از آن رو بپذيريم که می بينيم ميان همه سخنان بديل خود، دلايل قوی تری به همراه دارد و اين به معنای استدلال گرايی است... به نظر من روشنفکر بايد چنان راه و رسم بت شکنی را القا کند که اگر روزی خود او هم خواست بت شود، مخاطبانش آن راه و روش ها را برای شکستن خود او هم به کار ببرند. اين تربيت جدی است که از روشنفکر انتظار می رود تا در مخاطبانش ايجاد کند.»2 اگر به پيامدهای ناگوار و تلخ غيبت عقلانيت و خردگرايی در جامعه با دقت بنگريم، درمی يابيم که هرگونه سستي، در مسير دنيای نو و بازنگری و بازانديشی پيرامون فرهنگ و رفتار فردی و گروهي، بر دشواری های زندگی ما می افزايد و از ميزان مدارا، بردباری، همزيستی مسالمت آميز، گفت وگو و... در سطح جامعه می کاهد. ديدگاه ملکيان در اين باب چنين است؛ «وقتی سير آزاد عقلانی متوقف شود، آدمی با بسياری از آرا و نظرات موافقت يا مخالفت دارد، بدون اينکه برای اين موافقت يا مخالفت خود دليلی داشته باشد، و اين موافقت يا مخالفت بلادليل، در واقع، زمينه ساز دو رذيلت ذهنی بزرگند؛ يکی تعصب، و ديگری پيشداوری... از سوی ديگر، وقتی کسی خود را مجاز ببيند که سخنانی را بدون دليل و برهان بپذيرد خود را در معرض خطر خرافاتی شدن نيز قرار می دهد.»3 او باور دارد آنچه انسان امروز به آن نياز دارد گذر از تجدد نيست، بلکه رفع نقص های تجدد است و باز تاکيد دارد که اين نقص ها را می توان و بايد رفع کرد چون برگزيدن زندگی و انديشه سنتی نه ممکن است و نه مطلوب، زيرا انسان به خاطر رها شدن از تاريکی ها و نادانی ها، از زندگی و انديشه سنتی دوری گزيد و از اين جهت بازگشت به گذشته غيرممکن به نظر می آيد. او با چنين نگرشی تلاش دارد به نقد جهان مدرن بپردازد اما اين نقد هيچ تناسبی با انديشه سنت گرايان ندارد، چون ستيز با دنيای نو، از ويژگی های انديشه بسياری از سنت گرايان است که از هيچ کوششی در جهت تخريب و کوبيدن جريان روشنفکری و بنيان های فکری دنيای نو دريغ نمی ورزند. همچنين به خاطر داريم در هياهوی ميان کسانی که می پنداشتند توسعه سياسی بر توسعه اقتصادی تقدم دارد يا کسانی که می پنداشتند توسعه اقتصادی بر توسعه سياسی تقدم دارد، ملکيان با طرح توسعه فرهنگی و تقدم آن بر توسعه سياسی و اقتصادی پاسخ شايسته يی به سخنان مطرح شده در سطح جامعه داد زيرا به باور وي، تا هنگامی که تغيير و دگرگونی درونی در ما رخ ندهد، در بيرون تغيير و دگرگونی رخ نخواهد داد و اگر هم اتفاقی بيفتد، گذرا و ناپايدار خواهد بود. اما شوربختانه چنين موضوع مهمی کمتر مورد توجه اهل انديشه قرار گرفته و همواره راه حل مسائل در دگرگونی های سياسی جست وجو می شود. اينک و در روزگار ما، که تشخيص های نادرست، پرداختن به موضوع هايی که چندان به کار نمی آيند، شتاب زدگي، خردگريزي، توجه نداشتن به خصوصيات معنوي، فکری و عاطفی مردم و برگزيدن راه های ميان بïر، کوتاه مدت و... بارها ما را به مسيرهای مه آلود و مقصدهای نامعلوم هدايت کرده است، می توان به تلاش های هرچند اندک اما کيمياصفت روشنفکرانی که به کارهای منظم، درازمدت و هدفمند باور دارند، اميدوار بود و دل بست؛ روشنفکرانی که حق عقلانيت را تمام و کمال ادا کنند و در عين حال، عقل گرايی آنان منجر به تباهی بنيان های معنوی جامعه انسانی نشود. پی نوشت ها؛------------------------- 1- ملکيان، مصطفي، مشتاقی و مهجوری (گفت وگوهايی در باب فرهنگ و سياست)، تهران، نگاه معاصر، 1385، ص 119. 2 - همان، ص 297. 3- ملکيان، مصطفي، راهی به رهايی (جستاری در باب عقلانيت و معنويت)، تهران، موسسه انتشارات نگاه، 1385، ص 367. |
|
| ©foroneiran.com |