| www.foroneiran.com |
| اهداف ما | درباره ما | همکاری با ما | تماس با ما || صفحه نخست |  سخن سردبیر |  اخبار و گزارشها |  گفتوگو |  مقالهها |  بخش فرهنگی |  حقوق بشر |  اقوام و اقلیتهای دینی |  |
ريشه يابي فرهنگ تملق
Tue 29 04 2008 - 8:51
روزنامه اعتماد، کيوان مهرگان: نسبت فرهنگ و سياست و چرايی برخی ويژگی های فرهنگی نزد ايرانيان که بسياری از جامعه شناسان آن را نمی پسندند و بعضاً از آن تحت عنوان کژی های فرهنگ سياسی ايرانيان ياد می کنند، موضوعی است که اين روزها مورد توجه دگرباره انديشمندان قرار گرفته است. در اين رابطه برخی تحليلگران به اين مساله می پردازند که چرا در جامعه يی مانند ايران برخی فرهنگ های غلط از جمله فرهنگ تملق، ريا و بعضاً دروغگويی بيشتر از حد قابل قبول است. حتی برخی پا را فراتر گذاشته اند و معتقدند جامعه ايرانی اخيراً به ويژگی های منفی که از آن ياد شد بيشتر مبتلا شده و بسياری از شهروندان به اين باور رسيده اند برای رسيدن به موقعيت های سياسي، اجتماعي، فرهنگی و به خصوص اقتصادی می توانند از روش تملق و ريا به جای کار و تلاش بهره بگيرند و به عبارت بهتر ره صد ساله را يک شبه بپيمايند. جامعه شناسان سياسی درباره شيوع اين آفت هشدار داده و پيشنهاد می کنند به آسيب شناسی چنين آفاتی پرداخته و مانع از گسترش و نهادينه شدن فرهنگ تملق در جامعه شويم. عباس عبدی از جمله جامعه شناسانی است که در گفت وگو با اعتماد به واکاوی ريشه های فرهنگ تملق در جامعه ايرانی پرداخته و تحليل خود را از آن ارائه داده است. عبدی که در يک گفت وگوی مفصل با اعتماد شرکت کرد هشدار می دهد گسترش فرهنگ تملق با ساخت سياسی جامعه ارتباط مستقيمی دارد و اگر می خواهيم چنين فرهنگی را حذف کنيم چاره يی نداريم مگر اينکه ساخت رسمی قدرت و ساختار اقتصادی کشور را اصلاح کنيم. بخش اول گفت وگو اعتماد با عباس عبدی را می خوانيد. ـ تاثيرگذاری فرهنگ و سپهر سياست از موضوعاتی بوده که اخيراً در کتاب های برخی از استادان دانشگاه باز مورد توجه قرار گرفته است. برخی معتقدند فرهنگ سياسی يا کنش ها و رفتارهای سياسی ما متاثر از فرهنگ ما در حوزه های مختلف اعم از اقتصاد، اجتماع و خود حوزه فرهنگ است. برخی هم معتقدند سپهر سياست بر فرهنگ اثر می گذارد و اساساً رفتار فرهنگی شهروندان ايرانی را شکل می دهد. برای شروع بحث بفرماييد اولاً کدام يک منشاء اثرگذاری بر ديگری هستند؟ و آيا اين دعوای مرغ و تخم مرغ است؟ به معنای دقيق آن مانند مرغ و تخم مرغ نيست ولی مقداری ظريف است و بايد قضيه را به طور دقيق تری بشکافيم. در جامعه تعداد متغيرهای مستقل که تاثيرگذار هستند، محدود است و بايد اول آنها را روشن کرد. مثلاً آب و هوا يک متغير مستقل است. اينکه شما در قطب زندگی می کنيد يا در صحرای گرم، تعيين کننده زبان، لباس پوشيدن، نوع روابط و بسياری موارد ديگر است. بد نيست بدانيد اعراب در زبان خود ده ها و شايد صدها کلمه دارند که معرف شتر است که ما فقط آن را با يک کلمه «شتر» می شناسيم ولی آنها به دليل زندگی صحرايی و ارتباط زيادی که با شتر دارند، برای شتر نر، ماده، يک کوهان، دوکوهان، شتر کوچک، بزرگ و انواع و اقسام آن کلمات مختلف دارند زيرا هر کدام از آنها برای يک عرب باديه نشين معنايی را می رساند و ضرورتی دارد که برای آن کلمه جدايی را انتخاب کند.برای برف ما فقط يک کلمه داريم، در حالی که در قطب شمال اسکيموها به همان تعداد برای برف کلماتی دارند، برف های ريز، کم آب، ترد و... هر کدام کلمه يی مجزا دارند زيرا زندگی آنها با اين وضعيت ارتباط بسيار مستقيمی دارد بنابراين اگر اينها را به معنای عام فرهنگ بدانيم، از قانون گرفته تا مذهب، پوشاک، رفتار، ساخت خانواده و... تا حد زيادی از اين متغيرهای مستقل متاثر می شود، زيرا فرهنگ واکنشی است که انسان برای تطبيق با محيط از خود نشان می دهد و ذاتی نيست و کمتر درون زا است. مثلاً وقتی گفته می شود کسی مرد يا زن است به يک امر ژنتيکی و جنسيتی ثابت اشاره می کنيم. در حالی که وقتی می گوييم فرهنگ کسی اين طور است، به اين معنی نيست که آن فرهنگ در آن فرد ثابت است. اگر بپذيريم فرهنگ امر ثابتی است که می تواند تاثيرات ديگری داشته باشد، پس نمی توان آن را تغيير داد، اما اگر بپذيريم می توان فرهنگ را تغيير داد، از همين رو می توان پذيرفت که اساس شکل گيری آن مبتنی بر متغيرهای ديگری بوده است. در غير اين صورت اگر فکر کنيم فرهنگ متغير مستقل است، بنابراين بايد گفت فرهنگ يک جامعه همين است و تا ابد هم همين خواهد بود. تا اينجا نتيجه اين می شود که فرهنگ، واکنش جامعه و انسان برای انطباق با محيط خود است. اما اين مساله به اين معنا نيست که فرهنگ بر آن محيط تاثيری ندارد. جمله يی که در ابتدا بيان کردم برای مقطع شروع زمان است اما زمانی که انسان فرهنگی را بگيرد و با آن خو پيدا کند، حتی اگر آن محيط تغيير کند، فرهنگ تا حدود زيادی در انسان ريشه دوانده و پايدار باقی می ماند و برای تغيير دادن آن به زمان نياز داريم. به همين دليل است شخصی که در محيطی مثل ايران زندگی کرده زمانی که به محيط ديگری می رود، فرهنگ خود را کماکان تا حد زيادی حفظ می کند زيرا در او ريشه دوانده است، بنابراين از اينجا به بعد فرهنگ نقش متغير، مستقل و تاثيرگذار را بازی می کند. آيا اين مساله به معنای اين است که برای اصلاح جامعه بايد فرهنگ را تغيير دهيم؟ ـ سوال من هم همين بود. گفتم مرغ و تخم مرغ نيست و پيچيده است. برای اينکه بخواهيم جامعه را اصلاح کنيم بايد فرهنگ را تغيير دهيم؟ خير، اگر برای تغيير فرهنگ تلاش کنيم ايرادی ندارد اما تغيير فرهنگی وقتی موثر است که ساختارها و محيطی که آن فرهنگ ايجاد کرده اند را هم تغيير دهيم. توجه می کنيد. اجازه دهيد مثالی بزنم، فرض می کنيم افراد جامعه يی دزد بار آمده اند و فرهنگ آنها دزدی شده است. بايد متوجه شويم ناشی از چه مساله يی است و متوجه می شويم ناشی از تبعيض و فقر است. به همين دليل خوردن مال ديگران برای آنها مساله يی نيست، اگر تبعيض و فقر را از بين ببريد باز هم اين خصوصيت در اين اشخاص وجود دارد و به نوعی مقاومت می کند، در نتيجه ممکن است باز هم با پديده دزدی مواجه باشيم. بنابراين بايد تلاش کرد اين خصلت منفی رفتاری را در آنها از بين برد، اما زمانی اين کار موثر خواهد بود که فقر و تبعيض از بين رفته باشد زيرا تا زمانی که از بين نرفته باشد نمی توان اين فرهنگ را نابود کرد، اما اگر فقر و تبعيض را هم از بين ببريم چون اين خصلت در مردم وجود دارد بايد کوششی برای تغيير فرهنگ آنها انجام داد. اين مثال، يک مثال اجتماعی بود. اجازه دهيد يک مثال سياسی مطرح کنم. فرض کنيم در جامعه مردمی در برابر قدرت متملق هستند، در چه زمان مردم متملق می شوند؟ آيا اين امر ذاتی است و مردم متملق به دنيا می آيند يا برای انطباق با محيط اين کار را می کنند؟ مثلاً حاکم ظلم می کند و قدرت او بلامنازع است. فرد می خواهد زنده بماند، به همين جهت تملق می گويد. پول و ثروت در دست حاکم است، اين فرد برای اينکه چيزی را از او کسب کند، تملق می گويد و به همين ترتيب تملق در کل جامعه سرايت پيدا می کند. ريا و دورويی هم به همين شکل است، ممکن است در صورت يک رو بودن هزينه های زيادی به فرد تحميل شود، بنابراين دورويی را پيشه می کند. دورويی جزء فرهنگ ذاتی مردم نيست، برای انطباق دادن با محيط است. افرادی که در جنگ هستند، خود را استتار می کنند تا از ديد دشمن در امان بمانند. استتار کردن در جنگ فن و شيوه يی برای زنده ماندن است. دورويی پيشه کردن در جامعه يی که قدرت مطلق است و مقيد نيست و قانون حاکم نيست راهی برای زنده ماندن است. دورويی واکنشی نسبت به واقعيت ساختار بيرونی است، تا زمانی که آن واقعيت وجود دارد شما نمی توانيد دورويی را از ميان برداريد. ـ آقای مهندس يک سوال پيش می آيد، در مثال آخر که برای حوزه سياست بيان کرديد، جامعه يی که دچار تملق و دروغگويی و ناگزير است در مورد ساختاری که او را وادار کرده به دروغگويی رو آورد، چطور می خواهد اصلاح شود؟ اجازه دهيد به آن هم می رسيم. راه اصلاح اصلی اين است که اگر شما آن ساختار را هم تغيير داديد و ديگر نيازی به دورويی نبود باز هم می بينيد مردم دورويی و تملق را دارند، در اينجا است که بايد کوشش کرد فرهنگ آنها را هم تغيير داد و اين فرهنگ خودش تغيير خواهد کرد زيرا ديگر پاسخی نمی دهد و به آن نيازی نيست. اما سوال شما اين است جامعه يی که متملق و دروغگو است چطور حاضر می شود ساختار خود را تغيير دهد و خوب شود؟ در اينجا عده يی هميشه به اين معضل آگاهی دارند و اين طور نيست که صد درصد افراد به همين شکل باشند، حتی انسانی هم که متملق و دورو است ممکن است به شکلی از اين وضع راضی نباشد و متوجه می شود، بنابراين تلاش می کند اوضاع ساختار، محيط و واقعيتی را که مستلزم رفتار رياکارانه در او شده تغيير دهد. زمانی که آن ساختار را تغيير داد به تدريج ياد می گيرد که فرهنگی متناسب با آن را داشته باشد، بنابراين نافی قضيه نيست، چرا که اگر استدلال شما را بپذيريم بدين معناست که هر جامعه يی که خراب است و مردمی که دروغگو، رياکار و متملق هستند به طريق اولی فرهنگ خود را نمی توانند تغيير دهند اما ساختار را می توانند تغيير دهند. مثلاً افراد معتاد متوجه می شوند که اعتياد ناشايست است اما قدرت مقابله با وجود مواد مخدر را ندارند. فرد معتاد ممکن است به جايی برود که مواد مخدر در دسترس او نباشد، در اين صورت به راحتی می تواند آن را ترک کند ولی زمانی که مواد مخدر جلوی دست او باشد وسوسه می شود، بنابراين قضيه فرهنگ دقيقاً از اين زاويه قابل بحث است. هيچ اصراری وجود ندارد که فرهنگ مردم را تغيير ندهيم، بايد اين کار را انجام داد، اما تا زمانی که منشاء ايجادکننده آن فرهنگ در جامعه وجود دارد و آن فرهنگ را بازتوليد می کند، نمی توان اين مبارزه را با فرهنگ انجام داد اما زمانی که منشأ را از بين می بريد بخشی از فرهنگ در مقابل از بين بردن آن مقاومت می کند و در اينجا فرهنگ نقش بازدارنده و مستقل را بازی می کند اما در عرف جامعه بازاری وجود دارد که همگی علاقه دارند مشکلات را فرهنگی بدانند. ـ من سوال ديگری دارم، شما می فرماييد مشکلات يک جامعه برآمده از ساختار است و تا زمانی که ساختار اصلاح نشود فرهنگ هم اصلاح نخواهد شد. سوال همين است، آن ساختار از کجا به وجود آمده است؟ ايرادی ندارد، کم کم به عقب می رويم. ساخت سياسی يک جامعه عموماً متاثر از ساختار اقتصادی آن جامعه است. ما بدون ارجاع به ساخت اقتصادی نمی توانيم ساختار سياسی را درک کنيم، البته در همين جا بايد توضيح دهم، ممکن است شما ساختارهای اقتصادی مشابهی ببينيد که در آنها ساخت سياسی متفاوتی وجود دارد اما اين مساله نافی اين استدلال نيست، زيرا تفاوت های آنها ممکن است به حدی کم باشد که در برابر يک ساختار سياسی ديگر مشابه به نظر برسند. مثلاً در مورد ايران تحليلی که می شود به اين شکل نيست که کوروش و هخامنشيان و... چطور بوده اند، مردم آريايی که آمده اند ويژگی خاصی داشته اند، اصلاً ما چنين نژادی نداريم، در ايران حدود 8-7 درصد مردم سيد هستند که ريشه عربی پيدا می کنند، تعداد قابل توجهی ترک، کرد، فارس و... (همه را آريايی بگيريم)، هستند، به قدری مخلوط شده اند که چنين چيزی وجود ندارد، آنچه تعيين کننده است ساخت اقتصادی است. ساختار اقتصادی ايران در گذشته براساس زمين، آب و اين طور موارد تحليل می شده که ديدگاه های کاملاً شناخته شده يی وجود دارد. مثلاً در ايران چون آب کم بوده، آب متغير اصلی می شده است و هر کسی هم نمی توانسته مالکيت خاص خود را داشته باشد، بنابراين تامين آب توسط دولت صورت می گرفته و در اينجا مالکيت دولتی شکل می گرفته، پس در نهايت مساله يی به عنوان مالکيت خصوصی به معنای جدی نداشته ايم و حکومت آنها را توزيع می کرده است. اين اتفاق به يک معنا رخ می دهد، مثلاً در اروپا حتی در خانواده سلطنتی بچه کوچکی شاه می شود و مالکيت مالکين و فئودال ها دستخوش مشکلات نمی شود، اما در ايران شاه تمام اراضی را به مالکيت خود درمی آورد، به هر کس می خواست می داد و به هر کس که نمی خواست نمی داد. هر که را می خواست می کشت و هر که را می خواست زنده می گذاشت و اين در واقع اراده شخصی خودش بود که اين از ساخت اقتصادی زمين و آب در ايران متاثر می شود. به خصوص پراکندگی روستاها که در اين زمينه ها بحث هايی وجود دارد. اما اين مساله با شروع قرن بيستم و آمدن رضاخان تا حدی وجود داشت زيرا از سهم و ارزش و اهميت زمين کاسته شد. اتفاق ديگری که در ايران رخ داد اين بود که عشاير به شدت کم شدند در حالی که قبل از مشروطيت اين رقم به بالای 30 درصد جمعيت می رسيد، ضمناً 30 درصد «عشاير بودن» اهميت بسيار بيشتری از 30 درصد روستايی بودن دارد زيرا روستاها متفرق و بی تحرک بودند و در جاهايی نقطه ضعف داشتند ولی 30 درصد عشاير می توانست کل مملکت را در اختيار خود داشته باشد. شهرها هم استحکام و قوام و پايگاه جدی نداشتند، بنابراين عشاير به يک معنا در قضيه حاکم بودند. سلطنت های اخير از صفويه به بعد را که نگاه می کنيم، متوجه می شويم اقوام و قوم ها که مبتنی بر عشاير هستند، حاکم می شوند. اين اتفاق طی قرن بيستم در ايران رخ داد که عشاير به تدريج يا به ميل خود يا به اجبار ساکن شدند و سهم دامپروری و کشاورزی به شدت پايين آمد و سهم صنعت و خدمات بالا رفت. در واقع اگر ما بدون نفت بوديم نبايد ترديد داشت که امروز چنين اوضاعی داشتيم زيرا ساخت اقتصادی جديد مولد و ايجادکننده ساختار سياسی و حتی اوضاع فرهنگی شد. اما مشکلی که در ايران پيش آمد اين بود که در ساخت اقتصادی گذشته با کشف نفت، نقش زمين تا حد زيادی برعهده نفت افتاد. به علت سهم بسيار زيادی که در اقتصاد داشت، حتی از اين حيث نقش آرام تری را برعهده گرفت، زيرا زمين را بايد به اشخاص مختلفی برای اداره کردن می داديم و خيلی ها روی آن حرف داشتند اما ظاهراً کسی روی نفت حرفی نداشت و تمام آن در اختيار دولت بود، به همين دليل است که ملاحظه می کنيد آن ساختار اقتصادی مجدداً بازتوليد و نفت جايگزين زمين و آب شد و در واقع بقای ساختار گذشته و فرهنگ متناظر با خود را هم ادامه داد، به همين دليل است که بسياری فکر می کردند اگر مردم باسواد شوند در ايران اتفاق عظيمی می افتد، گرچه اين اتفاق افتاده است اما همين امروز را با پنجاه سال پيش مقايسه کنيد. سطح سواد اصلاً قابل قياس نيست. امروز تعداد افراد تحصيلکرده دانشگاهی بيشتر از افراد باسواد آن دوره است. (50 يا 60 سال پيش) در آن زمان 15 - 10 درصد باسواد وجود داشت، امروز 15-10 درصد تحصيلات عالی وجود دارد اما همان ساختار تملق، ريا و چاپلوسی را در جامعه مانند آب خوردن می بينيم، به دليل اينکه ضرورت دارد. ـ ساخت اقتصادی، فرهنگ را توليد می کند و بر فرهنگ اثر می گذارد يا بر ساخت سياسی اثر می گذارد؟ در ابتدا بر ساختار سياسی اثر می کند و چون در ايران ساخت سياسی حجم مهمی از ساختار کل جامعه را دربرگرفته بنابراين تعيين کننده می شود، به همين دليل مردم در انطباق دادن با محيط بيشتر مجبور هستند خود را با ساخت سياسی انطباق دهند و در واکنش به ساخت سياسی رفتار می کنند به همين دليل فرهنگ آنها از اين طريق شکل می گيرد. ـ بنا بر صحبت شما، اگر ما بخواهيم مساله را ريشه يی حل کنيم بايد ساخت اقتصادی را اصلاح کنيم. بله، هيچ ترديدی نيست، اما شما به ساخت اقتصادی به طور مستقيم دسترسی نداريد، از خلال ساخت سياسی به آن دسترسی داريد. برای فرهنگ هم می توان کوشش های عادی انجام داد، تمام حرف هايی که ما مطرح می کنيم نوعی فرهنگ سازی است و چيزی به غير از اين نيست که من تلاش می کنم شما را با خود موافق کنم؛ شما با من و همه به اين حقايق. اگر فکر کنيم اينها درست است و به اين توافق برسيم اين يک عمل فرهنگی و موثر است. پس از اين نظر بحثی وجود ندارد اما اگر بگوييم می خواهيم در مردم ريا و تملق را از بين ببريم و به سراغ اين قضيه برويم، اين دروغ است و امکان پذير نيست زيرا اين کارکردی دارد که از خود نشان می دهد، شما به ناچار بايد ساخت سياسی را اصلاح کنيد ولی اصلاح ساخت سياسی منوط به آن است که ساخت اقتصادی را به نحوی اصلاح کنيد که اصلاحات در ساخت سياسی پايدار بماند. ـ من يک مثال بزنم، ايرانی هايی که به خارج از کشور می روند ـ بی فرهنگ ترين ايرانی و بی سوادترين ايرانی که به خارج از کشور می رود ـ به مانند يک تحصيلکرده انگليس يا امريکا رفتار می کند و دقيقاً رفتارهای آنها را می پذيرد. اين طور نيست، اصلاً به اين شکل نيست، به قطع و يقين ايرانی ها در آنجا هم در جمع های خود اين رفتار را انجام می دهند، فقط در جايی که از پليس می ترسند انجام نمی دهند. ـ از قانون می ترسند؟ از پليس می ترسند، پليس، قانون يا هرچه. اينکه من می گويم در آنجا ايرانی ها اين رفتار را دارند، اصلاً منظورم اين نيست که صد درصد ايرانی ها اين عمل را انجام می دهند، من خودم هيچ گاه دروغ نمی گويم، اميدوارم هيچ گاه هم دروغ نگويم، اين به اين معنا نيست که فضای فرهنگی اين است. در آنجا افراد بسياری از ترس قانون اين کار را انجام نمی دهند. اکثر کسانی که در ايران اين کارها را می کنند در آنجا هم به همين روال خواهند بود. مگر در انطباق با محيط باشد، يعنی زمانی که دروغ برای او هزينه سنگينی دارد به شدت از آن پرهيز می کند. ـ اما ساخت سياسی و اقتصادی در آنجا مانند ايران نيست که تاثير نپذيرد يا نخواهد رويه خود را تغيير دهد؟ کاملاً درست است، در درون خود و جمع هايی که تشکيل می دهند اين رفتار را انجام می دهند؛ به هم دروغ می گويند و خودشان به هم اعتماد ندارند، به دليل اينکه جذب آن جامعه نشده اند. در برابر دستگاه قضايي، دادگاه، پليس و شهرداری آنجا به شدت می ترسند و دروغ نمی گويند، از ترس است، ايرادی ندارد که انسان بترسد و دروغ نگويد و اين خوب است اما درون خودشان کسانی که در اينجا دورويي، نفاق و... داشته اند در آنجا هم کم و بيش اين کار را انجام می دهند. به همين دليل شخصی که دکترا گرفته و 10 سال در آنجا درس خوانده و به ايران برمی گردد، در ايران مانند يک ايرانی که با محيط انطباق دارد و واکنش نشان می دهد رفتار می کند. کسانی در آنجا رفتار درست نشان می دهند که به محيط بيرونی در برابر دولت واکنش نشان می دهند. در آنجا اگر دروغ بگويند و خلاف کنند دولت آنها را جريمه و نقره داغ می کند. حتی يک خارجی که به ايران بيايد بعد از مدتی مجبور است به همين شکل رفتار کند، در غيراين صورت کنار می رود. پس فراموش نکنيم با اينکه در وجود او طور ديگری فرهنگ «دروغ نگفتن» نهادينه شده ولی انجام اين کار را ياد می گيرد. در خارج رانندگی به طريقی است که مانند اينجا ويراژ و... ندارد، وقتی به آنجا برويد مانند بقيه رانندگی می کنيد. چند روز اول مشکل است ولی به تدريج ياد می گيريد، بنابراين اگر فرهنگ ذاتی بود در آنجا بايد همواره دروغ می گفت ولی زمانی که متوجه می شود اگر نزد پليس دروغ بگويد، هزينه گزافی برای آن بايد بپردازد، دروغ نخواهد گفت ولی در اجتماع خود به صورت اتومات اين کار را انجام می دهد، بنابراين معنای روشن آن اين است که آنچه ما می بينيم واکنش به محيط است. در اجتماع خود اين کار را می کند زيرا بعد که به ايران برگردد فلانی برای او گزارش می دهد ولی زمانی که با يک غريبه برخورد می کند اين مشکل را ندارد و به گونه ديگری رفتار می کند. ـ رفتار فرهنگی که در دولتمردان است در تشديد موضوع در جامعه تا چه اندازه تاثير می گذارد؟ مثلاً حاکم يا شخصيت اجتماعی موجهی دروغ می گويد. در بخشی از آن، آن فرد خود را به نوعی با محيط انطباق می دهد و ملاحظه می کند اگر دروغ بگويد ممکن است مردم با او راحت تر کنار بيايند و از اينکه راست بگويد، می ترسد. ـ مثال بزنم، وزير رفاه همين دولت گفته بود چه نيازی است که ما ميزان خط فقر را اعلام کنيم و چه ضرورتی وجود دارد؟ می خواهم بدانم اين اظهارنظر، جايگاه و زاويه ديدی که يک وزير در مملکت می گيرد به چه دليل است؟ دليل روشن همان بحث ساخت سياسی است که بيان کردم؛ ساخت سياسی که در آن رئيس جمهور به اين سمت و آن سمت می رود و افتخار می کند که ده ها و صدها هزار نفر نامه به دست صف می بندند که پيش او بروند و نامه دهند که برای ما کاری انجام بدهيد، اين ساختار هيچ دليلی نمی بيند که پاسخگوی کسی باشد. وقتی ملت در برابر آنها چنين خواسته هايی دارند، چه دليلی برای پاسخگويی وجود دارد. حرف آقای وزير درست است. اگر شما می گوييد لزوم دارد او را مجبور کنيد، نمی توانيد اين کار را انجام دهيد.اما اگر جای ديگری باشد که دولت آن چنين پول و قدرت مالی نداشته باشد که مردم را تابع خود کند بلکه برعکس دولت تابع مردم باشد، او هم برای دولت تعيين می کند که موظف است چه کار کند و اين خط را تعيين کند يا خير. بحث اساسی اين است که اگر تعيين خط فقر لزومی دارد، اگر می توانيد، اين لزوم را تعيين کنيد. اما اگر نمی توانيد تعيين کنيد صحبتی نکنيد و مطمئن باشيد نمی توانيد تعيين کنيد زيرا کسی که پول در دست دارد خود تعيين می کند اوضاع چگونه باشد. |
|
| ©foroneiran.com |